ترس تنهایی

او یک زن بود

 

 

 

 

شاید من برگشته ام

شاید من به راستی برگشته ام

حرف های زیادی برای گفتن دارم

ولی نه اینجا.........هیچ وقت اینجا نه.........آرش مرده است......آرش را من ساخته بودم........آرش را خودم کشتم

آسمانی در پائین مانده است من تا بالا رفته ام

راز آرش من بودم.....منی که آرش نبودم........منی که آرزو بودم......آرش دختر بود؟نه نه .....آرش پسر بود...دختر من بودم.

 

پس از این دو وبلاگ نوشتم

 

www.dokhtaredaneshjo.persianblog.ir

 

www.arezuyegomshode.blogfa.com

 

 

 

چرا مرا اینجا نمی یابید؟

همه چیز را خواهم گفت

شاید با ترانه و شعر.........شاید با حرف های دل.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ - آرش آسمانی

 

یک قدم فاصله ی من تا انتهاست

دارم تمام می شوم

و دیگر

هیچ

نمی دانم

سرنوشت من چه خواهد بود

تنهایی بهترین سرنوشت را نمی خواهم

اگر تنهایی بهترین سرنوشت من نباشد

نمی دانم

چه می خواهم

به دردم هم نمی خورد اصلا

کافیست زنده بمانم

و زندگی کنم

حتما

زندگی خودش خواهد گفت

که چه می خواستم

چگونه عاشق گشتم

و به چه کسانی عشق ورزیدم

یا سیلی محکمی به من خواهد زد

یا بی دریغ نوازشم خواهد نمود

چه فرقی می کند

من زنده بودم و زندگی کردم

عاشق بودم و عشق ورزیدم

کلمه ای که حتی معنی آن را نفهمیدم

مهم نیست اصلا

آن را هم زندگی به من خواهد گفت

چیزی که برایم مهم است

این است

که آرش باشم

 و زندگی کنم

ولی این بار

 بدون شما

این را خود ِ زندگی از من خواسته

حتی خود ِ عشق

من نیز

سراسیمه و گریان

تسلیم می شوم

تسلیم ِ سرنوشت

آنها می دانند که دچار شده ام

دچار ِ آن رگ پنهان رنگ ها

دچار ِ آبی بیکران دریا

چقدر هم تنها!

دارند مرا می برند

حالم زیاد خوش نیست

زیاد دوستتان داشتم

(این را به هیچ کس نگفتم

شما هم نگویید)

پنداری که دیگر اینجا نشاط نیست

آواز من همه جا پیچیده:

I will come again my sweet and bonny I will come again.

 

"بار دیگر ، ای دل دار شیرین من ، خواهم آمد ، بار دیگر خواهم آمد."

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

سخن گفتن از مرگ مادر هیچ گاه آسان نیست.مخصوصا اگر بخواهی به عزیزترین دوستت که مادرش را به تازگی از دست داده تسلیت بگویی .به قول استاد شهریار که می گوید " بسیار تسلیت که به ما عرضه ذاشتند ....لطف شما زیاد!..اما ندای قلبم به گوشم همیشه گفت:..این حرفها برای تو مادر نمی شود!!.." درست است که مرگ عادی ترین چیزی است که در زندگی به آن برمی خوریم.اما مرگ مادر یک دفعه است و اندوه بر جا مانده در قلب همیشگی.اولی به راستی چه کسی باور می کند که مادر از ما جدا شده باشد؟..نه این خیال باطلیست..ما همگی مادرانمان را خواهیم یافت در این دنیا در نور چشم دیگری و در دنیای دیگر با تمام عظمت سابقش..این راست است...این حقیقی تر از مرگ است!..بازگشت وفای عزیزم که همگی برایش دلتنگ شده بودیم ، بهانه ای شد تا شعر " ای وای مادرم" اثر استاد شهریار را در اینجا بیاورم ..البته خیلی دوست دارم که این شعر را که هر وقت می خوانمش نمی توانم بی گریه به انتها برسانم(چون هر قدر هم که مقاومت کنم بند آخر مرا به گریه وا می دارد ) با صدای خودم برای وفا می خواندم ...شاید هم این کار را کردم وفاجان...البته خود استاد این شعر را شعر نمی داند و می گوید که این یک هذیان است نه شعر..و این را درست بعد از فوت مادرش سروده و حتی یادش نمی آید آن لحظاتی را که این شعر را می نوشته..من این شعر را به عنوان عرض تسلیت دوباره به وفای عزیزم که مادر عزیز و بزرگواری را از دست داده ، در اینجا می آورم...آری دوست من ..به هر حال او هم خاموش شد ولی نه در قلب من!


ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم


٢


هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ما

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها


٣


او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد به جستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال

هر شب در آید از در یک خانه ی فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان


٤


او را گذشته ای است، سزاوار احترام:

تبریز ما! به دورنمای قدیم شهر

در«باغِ بیشه» خانه ی مردی است با خدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا به داد ناله ی مظلوم می رسند

اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل

مُزد و درآمدش همه ص÷رف رفاه خلق

درباز و سفره پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند

یک زن مدیر گردش این دستگاه

او مادر من است


٥


انصاف می دهم که پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزی که مُرد روزی یک سال خود نداشت

اما قطارها پُر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ


٦


نه، او نمرده، می شنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله می زند

ناهید، لال شو

بیژن، برو کنار

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش می پزد


٧


او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

:اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت

.این حرف ها برای تو مادر نمی شود


٨


پس این که بود؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من زد کنار،

در نصفه های شب.

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او باز زیر پای من نشسته بود

آهسته با خدا،

راز و نیاز داشت

نه، او نمرده است.


٩


نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر می شود خموش

آن شیرزن بمیرد؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق


١٠


او با ترانه های محلی که می سرود

با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت

وانگه به اشکهای خود آن کِشته آب داد

لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی


١١


او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ

تنها مریضخانه، به امّید دیگران

یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.


١٢


در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.


١٣


آن شب پدر به خواب من آمد، صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد که مادرِه از دست رفتنی است

اما پدر به غرفه ی باغی نشسته بود

شاید که جان او به جهان بلند کرد

آنجا که زندگی، ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش

منزل مبارکت.


١٤


آینده بود و قصه ی بی مادریّ من

نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو.


١٥


می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.


١٦


باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:

بردی مرا به خاک سپردی و امدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

پسر  ِ هیچ و قولداده به هیچ

چند صباحی است که می خواهم حرف بزنم.بنویسم ، بخندم ، گریه کنم و ناامیدانه به دامن کلمه های وحشی خنجر بزنم.ولی نمی یابمش می دانید چه را؟.. آقای رنه شار در سرودهایش می گوید با گفتن یک راز سر چند نفر را ببر.ولی به خیال من بهتر است پسر هیچ و قولداده به هیچ باشی تا اینکه مجبور شوی  راز بگویی و سر ببری.هر چند به موقع اگر یقین کنم که با بریدن سرها ، دلها روی کار خواهند آمد ، با کمال میل و متانت ، هر چه سر در دنیاست خواهم برید.آه ، ای دیوانه ...

مرا ببخشید که اینطور دیوانه وار می نویسم. شما ولی سعی کنید کلمه های وحشی مرا دیوانه وار نخوانید.در ذهن خود رامشان کنید.ذهن من رام نیست .شما با ذهن آرام خود بستری مناسب از عشق و صفا برایشان پهن کنید .و بیندیشید به روزی که من حقیقتا حرفم را بی پوست به زبان خواهم آورد.و آن روز چند سر بریده خواهد شد.

اصلا حالا که اینطور است بفهمید که سرها مزاحم منند.یا یکسره دل باشید یا از پنجره ی خانه ی ما به داخل  سرک نکشید سرکش ها.آخر چرا نمی فهمید؟ دانته را سینه اش به بهشت رساند نه سرش.من هم با سر نمی نویسم با دل می نویسم.شما اگر می خواهید به بهشت من راه پیدا کنید با دل نوشته های مرا بخوانید.به طریقی که باید فهمیده شود نه به طریقی که باید خوانده شود.نوشته های مرا قربانی عقلتان نکنید.اگر عقل جایش در سر است ، آن سر بریده اش به باشد! 

اصلا من خودمم آدمتان می کنم. آهای فرشته ها با شما هستم. قدری آدم شوید .من فرشته ی بی قلب نمی خواهم.فرشته ی با قلب هم که می شود انسان . آهای اهالی این خانه چه بی سر و چه با سر و چه چند سر من انسان می خواهمتان.فرشته ای که قلب دارد ..اژدهای چند سر هم که باشد  غنیمت است...من می خواهمتان! 

و اما به من خبر رسیده که عده ای از دست من سر به بیابان زده اند.و من هم آرزو کردم که ایکاش دل به بیابان می زدند.وقتی دل به بیابان زدی یک خیابان چهار سو به رویت گشوده خواهد شد.برای دل های بزرگتر حتی تا هزارسو نیز حکایت کرده اند. وانگهی اگر به جایی سر زدی ، حتی اگر آنجا بیابان بی در باشد ، سرت به در بسته خواهد خورد.چه برسد به اینکه به واژه های مهر و موم شده و  در گنجه ی من بخواهی  سر بزنی .پس ای صحرا زده ، دلت را به کلمات من بکوب .چرا که من تو را در قفس سینه ی خود می خواهم.

و به من خبر رسیده که مرا ترسو خطاب می کنند! اتفاقا دلیلش را هم از آنها پرسیدم.به من گفتند که تو از بیگانگانی که به خانه ات می آیند  می ترسی.نزدیک بود قهقهه بزنم ولی با لبخندی معصومانه جواب دادم من از خودم نمی ترسم ، بیگانه تر از من هم که دیگرآدمی  نیست.پس در این صورت من از هیچ چیز نمی ترسم ، حتی از سرهای بریده تان که روی زمین خواهم انداخت.آهای ! بیگانگان اگر با دل به سراغ من بیایید مرا شکست خواهید داد! شکستی آبرومندانه و هم ردیف با پیروزی. 

گفتن یا نگفتن برای من مسئله این است.!و البته گمان نمی برم  کسی با خواندن پست قبلی من تصمیم گرفته باشد که مسئله ای برای جهان شود.گوته می گوید شعر برای کسانی خوب است که حرفی برای گفتن ندارند.باز هم این تنها دل است که می تواند شعر را به نثری خوانا تر از آفتابی که در دل ِ افق می درخشد تبدیل کند.برای فهمیدن هیچ گاه دیر نیست!بفهمید ..تک تک واژه های مرا از دل آفتابی که در پشت ابر پنهان شده  بدزدید.خود را بفهمید قبل از اینکه مانند یک تفاله ی بی ارزش برای جهان شناخته شوید.برای جهان مسئله باشید..هر چند چگونه مسئله شدن برای جهان خود مسئله ای است ولی یک راهنمایی از طرف من کارساز خواهد بود.صادقانه هر آنچه که در دل دارید بیرون بریزید .حتی اگر کفر باشد.بالاتر از کفر که دیگر چیزی نیست؟؟؟ ها؟..!بگویید ،  بگذارید تا دیر نشده به کمک هم بشتابیم.تا مچاله نشدیم .تا دنیا خرابمان نکرده است .بشتابیم.که من خود راهنمایی را از کس دیگری گرفته ام و خود در ردیف شتابنده ها می باشم.دستهای یخ کرده ی هم را بگیرید .ما بیش از حقمان تنها بوده ایم. 

و ما معنای بزرگیست.که هنوز به آن نرسیده ایم.من دارم ذره ذره تمام می شوم.اندوهم رفته رفته بزرگتر می شود.اندوه من همان شوق و شور مرده ی   من است که هیچ تکیه گاهی برای آن نمی یابم.این را قبلا هم گفته بودم.اگر روزی مردم به افسر دایره ی جنایی اسم قاتلم را اینگونه بگویید ." تنهایی". و در صورتی که آنقدر تمام شده که قابل شناسایی  نبوده باشم ، مقتول را به وی  اینگونه معرفی کنید.." آرش ، پسر ِ هیچ و قول داده به هیچ"   . مولانا هم می گوید: 

این جهان و آن جهان مرا مطلب

وین دو گم شد در جهانی که منم

                                    امید که  همه ی انسانها شاد باشند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

مسئله ای برای جهان 

 

گاهی انسان مسئله را گم می کند!

راستی مسئله چه بود؟

....

مسئله شاید ما هستیم

و یا تکان دادن یک سنگ بود

که ما نتوانستیم

چرا که به همین سادگی خود مسئله هستیم

که چگونه  در آن شب سرد با هم پیمان بستیم

و بعد خواستیم یک سنگ کوچک را تکان دهیم که نتوانستیم!

چون که از سر تا پا برای خود  مسئله هستیم

و مسئله های دیگر  به دست ما حل نخواهند شد

تا زمانی که برای خود مسئله باشیم!

یک سنگ کجا سنگ دیگر را تکان خواهد داد؟

و یا یک  علامت سوال جواب کدام علامت سوالی خواهد بود؟

اگر  به سوی یافتن آن یکی نشانه نرفته باشد؟

حال وجودت  را به سمت خود نشانه بگیر

و بگذار در نفس های  برون آمده ات حل شوی

هیچ کس جز تو ، تو را حل نخواهد کرد

برای خود مسئله نباش!

خود را بیرون بکش

چونان که مجسمه ساز بیرون می کشد مجسمه را از سنگ

تو نیز مسئله را از درونت  بیرون بکش

زواید را بیرون بینداز و به یادم بیاور که مسئله چه بود؟

چیزی را که بیرون کشیده ای از هیچ کس قایم نکن

خودت باش

شاید مسئله تو باشی

مسئله ای که جرات پاک کردنش را کسی ندارد

و نه جرات مچاله کردنش را

و اگر کسی جرات کرد بدان که مسئله نبوده ای

نه برای آنها ...نه برای زندگی...و نه حتی برای خود!

آری تو در این صورت هیچ گاه نبوده ای

چرا که مسئله یک چیز است

و آن " بودن " است

او که هست برای جهان مسئله ایست

مسئله ای که کسی جرات پاک کردنش را ندارد

و نه جرات مچاله کردنش را

حال بیندیش چه افتخاری است که برای جهان مسئله باشی

خودت را که مسئله ای از داخل آن همه اضافات بیرون بکش

و با افتخارخودت را نشان همه بده

و بگو که مسئله من هستم

چرا که من " هستم"

چرا که مسئله یک چیز است

و آن " بودن " است

و بودن  جز مسئله ای برای جهان بودن نیست....

و نبودن جز مسئله ای برای خود بودن نیست...

حال به مسئله بیندیش

به خود...

به بودن یا نبودن

و بعد به یادم بیاور که مسئله چه بود؟

آری ...

چه خوب دانستی...

بودن یا نبودن ...

راستی هم  که  مسئله این هست!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

آهای آدم ها غرور را کنار بگذارید!

(قطعاتی از موسیقی زندگی سازِ ژان کریستف)

 بعد ِ از دست دادن دوست

درد کریستف خدائی را که عقلش بدان باور نداشت بدین زبان می خواند.:

خدایا ، چه گناه کرده ام؟ برای چه مرا از پای در می آوری؟ از همان کودکی مرا فقر و مبارزه نصیب دادی . و من مبارزه کردم و گله ای بر زبان نیاوردم. فقر خود را دوست گرفتم.کوشیدم تا این روح را که به من داده ای پاک نگه دارم و این آتش را که در من نهاده ای از خاموشی برهانم....کردگارا ، توئی ، توئی که در ویرانی آنچه آفریده ای می کوشی ، تو این آتش را خاموش کرده ای ، تو این روح را آلوده ساخته ای ، تو مرا از هر آنچه زنده ام می داشت تهی دست کرده ای.در جهان تنها دو گنج داشتم : دوست من و روح من .اینک دیگر هیچ ندارم ، همه را تو از من گرفتی .در بیابان جهان تنها یک تن از آن من بود ، او را از من ربودی. قلب های ما یکی بود ، تو آن را از هم دریدی ، شیرینی وصال را از آن رو به ما چشاندی که وحشت از دست دادن یکدیگر را بهتر به ما بشناسانی.گرداگرد من ، در درون من خلاء کاویدی .در هم شکسته و بیمار بودم ، بی اراده ، بی سلاح ، همچون کودکی که در دل شب می گرید.و تو همین ساعت را برگزیدی تا ضربت خود را بر من فرود آری...از خود بیزارم .کاش می توانستم درد خود را ، شرمساری خود را ، فریاد بکشم! یا در سیلاب نیرویی که می آفریند آن همه را فراموش کنم ! ولی نیروی من در هم شکسته ، چشمه ی آفرینشم خشکیده است.درخت مرده ای هستم..کاش من هم مرده بودم! خدایا ، نجاتم ده ، این تن و این جان را در هم شکن ، از روی زمینم برگیر ، ریشه ام را از زندگی بر کن ، نگذار مدام درون گودال دست و پا بزنم! بخشش کن ! مرا بکش !  

 بعد ِ یافتن دوباره ی زندگی

کریستف به خردمندی کسانی که خدا را باور دارند پی می برد: 

آرام گشته بود.اینک می فهمید.زیر پنجه ی سهمناک نیرویی که جهان را به جنبش می آورد، به بی هودگی غرور خود ، به پوچی غرور انسانی پی می برد.هیچ کس به یقین فرمان روای خود نیست.زیرا ، همین که به خواب رویم ، نیرو بر ما می تازد و ما را با خود می برد.و پیدا نیست در چه غرقاب ها ئی ! یا آن که سیلاب فرو می نشیند و ما را بر بستر خشک خود به جا می گذارد.برای مبارزه کردن ، حتی خواستن کافی نیست.باید در برابر خدای ناشناخته که Fiat ubi vult * ، که هر وقت بخواهد و هر جا بخواهد باد عشق ، زندگی یا مرگ می وزاند ، چهره به خاک مالید.تا اراده ی او نباشد اراده ی آدمی هیچ کاری نمی تواند.یک لحظه برایش کافی است تا سال ها کوشش و کار را نابود کند.و اگر خواسته باشد ، می تواند از لجن زندگی جاوید برآورد.هیچ کس بیش از هنرمندی که می آفریند خود را محکوم حکم او نمی بیند : چه اگر به راستی بزرگ باشد ، جز آنچه ذات خدا به او تلقین می کند چیزی نمی گوید.

و کریستف به خردمندی هایدون پیر پی می برد که هر صبح پیش از آن که قلم به دست بگیرد به درگاه خدا زانو می زد ..Vigila etora بیدار باشید و نیایش کنید.خدا را نیایش کنید تا با شما باشد.با روح زندگی در ارتباط عاشقانه و پارسیانه باقی بمانید!

* : کند آنچه خواهد-

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

راستش حرف زدن خیلی ساده است.می توانی آسوده بنشینی و از مرگ بگویی و یا با خیال راحت از رنج حرف بزنی.اینطور نیست؟! ولی در هر صورت ، اتفاقی که دیشب برایم افتاد به راستی گوشه ی بسیار ناچیز از رنج را برایم آشکار گردانید.رنج  که یک موهبت خداییست..کسی که در زندگیش هیچ گونه رنجی نبرده ، زندگی او همانند مردابی است که معلوم می شود هیچ گونه حرکتی نداشته است.زندگی ساکن بسی عذاب آورتر از زندگی با رنج است. با این تفاوت که رنج  حالتی عرفانی به انسان می بخشد.تنها کسانی می توانند وجود خدا را منکر باشند که به معنای واقعی با واژه ی  رنج بیگانه باشند. وقتی رنج به سراغت آمد خواهی فهمید که چه گنجی را پیش از این در اختیار داشتی و قدرش را نمی دانستی.گنج سلامتی ، گنج داشتن یک دوست، گنج زنده بودن ، گنج در وطن بودن .و خیلی گنج های دیگر..و این فهمیدن مساوی با به دست گرفتن نبض زندگیست.فهمیدن و متوجه بودن هم که دیگر خود زندگی است.وقتی رنج به سراغت آمد خواهی فهمید که همه ی وجودت ناشی از یک اراده ی آتشین است. خواهی فهمید که به راستی هیچ چیز از آن تو نیست و همه ی چیزهایی که به تو داده شده از همان عزم و اراده ی آتشین بوده است. ماجرا از این قرار است که من تا به حال پایم به بیمارستان نرسیده بود.و راستش از آن فضا وحشت دارم .کلا خیلی کم مریض می شوم و یا تا به حال حادثه ای ناگوار برایم پیش نیامده است.از کودکی همه جور امکاناتی برایم فراهم بوده و از هیچ لحاظی  در زحمت و مضیقه  نبوده ام.هیچ کدام از آشنایان نزدیکم را از دست نداده ا م و هیچ یک از زخمهای اینچنینی سینه ام را ندریده است.بله ، شاید من مفهموم رنج را در زندگی نچشیده ام.ولی روحم همواره در جدال با یک چیز ناشناخته است.با این حال دسترسی به آن ناشناخته قبل از دسترسی به رنج امکان پذیر نیست.من رنج را هدیه ای می دانم از سوی خدا به انسانهایی که لیاقت دسترسی به آن ناشناخته را دارند.و من چقدر خوشبخت بودم که دیشب برای لحظاتی رنج را مزمزه کردم.آن هنگامی که روی تخت بیمارستان بودم و نفسهایم به سختی در می آمد به چیزی جز خدا فکر نمی کردم.اصلا این بار با عمق جانم درک می کردم که چاره ای به جز فکر کردن به او ندارم.ممکن بود کارم به اتاق جراحی و چند روزی بستری شدن در بیمارستان بکشد ولی با یک درمان سرپایی و تحمل دردی وصف ناشدنی  استخوان در رفته ام سرجایش انداخته شد و حالا من را تصور کنید  که قطرات اشک بی اختیار از چشمانم سرازیر می شوند.آن هم بین آن همه آدم.. کاش همانگونه بود که دیگران تصور می کردند و کاش  از شدت درد گریه می کردم تا می توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.. ، ولی من در واقع هیچ گونه دردی به جز احساس شیرینی  آن نوری که در دلم انداخته شد نداشتم.احساس می کردم برای لحظاتی وارد حوزه ی قدرت او شده ام و یا خدا طی یک بازی یا شوخی عجیب با من به طور شیطنت آمیز یا آگاهانه و از روی حساب می خواهد پیامی را به گوش من برساند.اشکهایم به خاطر این بود که حس می کردم خدا چقدر دوستم دارد.هر چند اولش فریاد زدم که من مگر چه گناهی کرده بودم ؟..ولی چند لحظه بعد پیغام خدا را به روشنی و با وضوح کامل دریافت کردم..قادر نیستم از کلمه ها کمک بگیرم.نه اصلا قادر نخواهم بود....بعضی اتقاق ها پیام  مخصوصی  با خود دارند ...فقط همین را دانستم و بس..حتی چرایش را هم نفهمیدم....خدا رنج را به کسانی می بخشد که  به نوعی دیگر دوستشان می دارد.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

           بازیگران زندگی می آیند و می روند ، اما نمایش زندگی به پایان نمی رسد

                                           

                                              وفای عزیزم

تسلیت من و همه ی دوستان را به خاطر از دست دادن فرشته ی مهربان زندگیت  بپذیر و باور داشته باش  که مرگ در امتداد زندگیست و پایان زندگی نبوده و نخواهد بود.         

شرح حال:

دیشب از لحن عجیب بغض هایم فهمیدم که باز هم اتفاق غم انگیز دیگری قلب های ما را خواهد فشرد.و اندکی بعد از آن به من خبر رسید که وفای عزیزمان عذادار شده است.اعتراف می کنم که خودم را به یک باره باختم.نه به خاطر دیدن مرگ موجودی  نازنین   و نه به خاطر ترس از غربتی که به ما تحمیل می شود.و نه به خاطر دل بریدن از خدایی که دعاهای ما را یک جا جمع کرد و آن را جور دیگرو به میل خود تعبیر نمود.برای کسی که خودش و عزیزانش را پیش از مرگ کشته است و با مرگ خو گرفته است  ، دیدن مرگ عزیزان چندان دشوار نیست.و برای ما که همدیگر را داریم هیچ غربتی فرصت معنا شدن  نخواهد یافت.و در مورد همه ی ما که چون کودکانی می مانیم که هر چقدر هم به والدین خود با گریه اصرار کنند و چیزی را برخلاف مصلحت از او طلب کنند ، بی فایده خواهد بود، دل بریدن از خدا امکان ناپذیر است...من تنها بی شرمانه و ابلهانه نگرانش بودم که نتواند این جدایی را که چون خنجری می ماند که قلب و ریشه ی زندگی را یکسره در انسان می درد ،  تاب بیاورد. ولی اینک دانسته ام که او ، دلی بی کران و قامتی از جنس فولاد سخت  دارد  که تا زمانی که عشق در سینه اش جاریست  اجازه ی ورود هیچ خنجری را به آن نخواهد داد . یعنی جدایی را باور نخواهد کرد. آری ..او به من درس بزرگی داد. هیچ وقت آرام تر از این لحظه نبوده ام.بی نهایت دوستش دارم. آن قلب آرام و آن دل مطمئن را که دوست داشتن در او  هرگز نمی میرد. چرا که  نازنین من ، تا زمانی که امید و خدا را دارد ، لحظه ای جدایی را باور نخواهد کرد..و نه تنها او هیچ کدام از ما این جدایی را باور نخواهیم کرد.

و اینک دوستان من ، در شروعی تازه و سربلند از امتحانی که رد کرده ایم و خشنود از رنجی که ما را چون فلز گداخته کرده است ، برای همگی شما خبر خوشی دارم:

وفا هست .! و این هستی بزرگترین خبر زندگی اوست.او بار دیگر زندگی را  و زندگی بار دیگر او را خواهد یافت تا خبر خوش او در گوش همه ی ما بپیچد.

 

-اي زندگي ، زندگي ! دانستم..من تو را در خود مي جستم.جانم در هم مي شکند.از روزن زخم هايم هوا به درون مي دود ، نفس مي کشم ، تو را اي زندگي باز مي يابم!..
 - من هم تو را باز مي يابم..چيزي نگو گوش کن.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

 

خدا

و   شیطان

دو عشوه گر صحنه ی زندگی

 

احتیاج به نوشتن در من ، شبیه احتیاج به فکر کردنی شده است که حتی در سکوت نمی توان از آن گریخت.مهم نیست که از چه می نویسی یا به چه فکر می کنی ، مهم این است همانگونه که موسیقی دوست رازداری نیست و شخص نوازنده بی آنکه خود متوجه شود پرده از اسرار خود بر می دارد ، کسی که در اثر موسیقی اجزای وجودیش به رقص در آمده و پلی به آن سوها زده است اگر بنویسد خواه خود متوجه آن باشد خواه نه ، روحش را نزد همه عریان خواهد نمود.من در این لحظه به هیچ چیز فکر نمی کنم اما اوست که به من فکر می کند.اوست که از من می خواهد تا بنویسم.اوست که مرا به رقص در می آورد.شاید او خداست.شاید او آرش است.شاید او من هستم.شاید او موسیقیست.شاید او گلی هست یا موجهای دریا.یا قطرات باران.چه فرقی می کند ! اسامی زیاد مهم نیستند .شاید او تو باشی ..او همان نیرو است. او همان شادابیست.او همان زیباییست.او..هر آن چه که او را دارد است ، او همان احساسی است که تو را خشنود می سازد.و به جز داشتن آن احساس خشنود نخواهی بود.من او را در یک کلمه " خدا " می نامم.و بیشتر از آنچه که من عاشق او باشم او عاشق من است. چگونه می فهم ؟ او گاهی خود را گل می کند و عطرش را به رویم می فشاند..گاهی خود را قطرات باران می کند و بر گونه ام بوسه می زند. گاهی آن انرژی عظیم در درونم می شود که مرا به حرکت وا می دارد.گاهی یک لبخند بر لبان دوستم می شود که مرا مست می کند.گاهی هم اشکهای من می شود که برون می ریزد ناخا لصیحای دلم را.خدا از طریق چیزها و کس ها عشقش را به ما ابراز می دارد .و من با جواب دادن به عشق اوست که او را خشنود می کنم و عکس العمل او هم این است که نوری در دلم می اندازد که یعنی اینکه دیگر همه ی وجودم را در درون تو جاری می کنم و آنگاه لبخندی می شود که بر لبم می نشیند.او همان " خداست ".اگر به عشق او جواب ندهی ، البته هیچ گاه از تو قهر نخواهد کرد. هنوز هم خواهی توانست خنده ها و عشوه هایش را در تمام ذرات هستی ببینی که تنها برای توست که می خندد و تنها برای توست که عشوه گری می کند.ولی اگر نروی و لبخند او را با لبخندی پاسخ ندهی و عشوه گری هایش را با بوسه های پی در پی جواب ندهی .احمق ، همتایش را زود خواهد یافت.آن احمق پست فطرت ، البته با وجود آن همه حماقت زود در خواهد یافت که تو به چه موجود بی همتا و چه عشوه گر نازنینی جواب نمی دهی ، پس خیلی زود به احمق بودن تو پی خواهد برد و خیلی زود خودش را در درون تو خواهد ریخت.اوست که از تو می خواهد تا بنشینی .اوست که از تو می خواهد تا بخوابی.اوست که از تو می خواهد کارت را به فردا موکول کنی.شاید او شیطان است.شاید او یک زنگ تلفن بی موقع است.شاید او صدای لالایی باشد که تو را به خواب می برد. شاید او خشم و ناامیدی است که در چهره ی دیگران می بینی.چه فرقی می کند! اسامی زیاد مهم نیستند.شاید او اصلا تو باشی..که سراسر وجودت را از او پر کرده ای و او شده ای..او همان ناامیدی است..او همان خشم است..او همان کینه است..او همان سستی است..او همان زشتی است..او همان احساسی است که وجودت را ذره ذره فرا می گیرد و تو را از همه چیز و از همه کس نا امید می کند. و مهمتر از همه از زندگی سیر می کند.من او را در یک کلمه " شیطان" می نامم.البته فرق او با خدا این است که اگر به او جواب ندهی از تو قهر خواهد کرد. او احمق تر از آن است که پایبند و متعهد به چیزی باشد.او عاشق تو نیست .فقط عقده ی ویران کردن درون را دارد.وانمود می کند که عاشق توست اما لاابالی و بی هدف است. به نیرو و امکاناتش اطمینان نمی شود کرد.چون با نیروی خدا فرو می ریزد.اگر به عشوه گری های شیطانی او جواب دهی ، برای تو رفیقی خواهد شد که در مواقع دشوار زندگی تو را تنها خواهد گذاشت .او فقط رفیق لحظات شادی های خیالی خواهد بود.چه کسی گفته که شیطان ما را دوست ندارد؟ ! اتفاقا بسیار به ما علاقه مند است و ما را دوست دارد.مگر می شود کسی طرفدارانش را دوست نداشته باشد؟شیطان به طرفدارانش علاقه دارد علاقه ای در حد جنون.به همین دلیل است که اگر جواب علاقه ی او را بدهی چون نور تاریکی اجزای وجودت را در بر می گیرد .مانند این که تمام مدت یک موجود کریه و زشت را در آغوشت فشرده باشی.ولی اگر او را ول کنی خواهد رفت.البته تا زمانی که یقین کند تو دیگر او را نمی خواهی.او چند بار دیگر به تو نزدیک خواهد شد.به تو وعده خواهد داد.به تو چشمک های شیطانی خواهد زد.به تو التماس خواهد کرد.به تو دشنام خواهد داد.به تو خواهد گفت که به نیرویش اعتماد کنی.او در حالی به تو التماس می کند که تو هنوز عشوه گری های خدا را می بینی.خدا از تو دست نکشیده است.شیطان دارد به تو التماس می کند.خدا هم دارد به تو التماس می کند.خدا دوست ندارد برای خود طرفدار بیاید.خدا عاشق توست.خدا برای به دست آوردنت بی قراری می کند ولی می خواهد خودت انتخاب کنی.تو قلبت را سیاهی فرا گرفته.شیطان تنگ در آغوشت فشرده است.خدا می خواهد خودت تصمیم بگیری.احساس می کنی علاقه ای به بلند شدن و حرکت نداری.احساس می کنی که می خواهی تا ابد به همین وضع بمانی.احساس می کنی که همه چیز پوچ و بی معناست.تا اینکه مصیبتی تو را فرا می گیرد.هیچ نیرویی در درونت نداری تا از آن کمک بگیری.شیطان هم رفته است.او فقط رفیق لحظات شادی های خیالیت بوده است.او هیچ نیرویی برای کمک به تو ندارد.آن وقت است که بلند می شوی و همراه با اشک فریاد می زنی "خداا اااااااااااا".حال اگر خود شیطان شده باشی از فرط مصیبت پیش آمده بی درنگ خودت را می کشی.و این همان عمل خودکشی است.تنها کسانی که شیطان شده باشند خودشان را می کشند .زیرا تنها شیطان است که چشمک های خدا را نمی تواند ببیند.

خدا همان حرکت است.

شیطان همان ناامیدیست.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

...In The Begining ، It Was The Word

در آغاز فقط کلمه بود.و آن کلمه  خدا بود

                      

                     برای آرش

 

امروز هوس سکوت را کرده ام آرش و هوس موسیقی را. که بی شک موسیقی نیز تنها در سکوت است که پدید می آید.سکوت دشوار است و پیدا کردن جای ساکت دشوارتر.باید اول جای ساکت را پیدا کنی و بعد بنشینی و در آن سکوت کنی.و من از هیاهوی بیرون فرار کرده ام و آمده ام در اتاقم و در را بسته ام و پرده ی پنجره ام را هم کشیده ام تا هیچ نور اضافی بیشتر از آن مقدار که لازم دارم به درون اتاقم نفوذ نکند.چه سخت است اگر از همه ی اجزای اتاقم بخواهم تا سکوت کنند.هر چقدر ساکت تر شوی خدا بیشتر در وجود تو جاری خواهد شد.خدا یعنی آن نیروی عظیم و باور نکردنی.هیچ کس هم نداند من خوب می دانم که تو خدا را در درون خود داری.تو خدا را در قلب خود داری و او را با خود همه جا می بری.همه جا ، در سفر ، در کوهستان، در خواب ، در بوسه هایت ، در معاشقه های زمینیت ، در تمام لذت هایی که از دنیا می بری خدا نیز با تو لذت می برد.تو می گویی مگر می شود در یک جا دلت بخواهد که خدا را همراه داشته باشی و در جای دیگر بخواهی که برای مدتی کوتاه از او دوری کنی ؟! به من می گویی برای من خدا را همیشه همراه داشتن شبیه گوشی تلفن همراه است.احساس می کنی که این همراهی به تو نیرو می دهد.همه جا آن را همراه خود می بری گرنه احساس می کنی جزئی از وجودت را در جایی جا گذاشته ای.آرشم ، تو را از که ها که پنهان نکرده ام ..جاهلان و متعصبان قلب تو را خواهند درید.اتاق را هم قفل کرده ام تا کسی داخل نیاید.چیزی نگو..حتی نفس هم نکش..ساکت ِ ساکت باش..آ ه ه ه ه ..خودش است..دارد گریه ام می گیرد..دارد آن اشکهای خدایی بر روی گونه هایم جاری می شود..از خدا بخواه آرش ..بخواه تا به من کلمه اعطا کند..به من نیرو بدهد تا بتوانم دردم را بیرون بریزم با کلمه ها..لعنتی ..می خواهم فریاد بزنم..درد ِ من تویی آرش.. درد ِ من تویی ..درد ِ من تویی...درد درمان ناپذیر من تویی..وقتی موهای نازت را روی شانه هایت می ریزی من از جذبه ی تو..از زیبایی و جوانی تو..از آن روح خداگونه ی تو پیش که اعتراف کنم آرش؟چه کرده ای با من خود ِ من؟ چه کرده ای با من عمر من؟ چه کرده ای با من نفس ِ من؟..چه کرده ای آرش به خدا ..آری درست به همان خدا..داری تسلیمم می کنی..ولی جان من به خدا تسلیمم کن.نه به کس دیگر..آ ه ...نازنینم، گفتم خود من ...آره گفتم خود ِ من..بس کن چرا هی می پرسی..خود ِ من ..خود ِ من..باورت نمی شود که تسلیمم کرده ای؟از جان ِ من چه می خواهی آرش ؟فقط یک جسم ناقابل دارم که برای روح بزرگ تو خیلی کوچک است.بیا..بیا حرف بزن..بیا ..با دستان من بنویس..بیا مرگم را نزدیک تر  کن..

از این موسیقی که در سکوت طنین می افکند

روح من هم همراه با سمفونی ها به پرواز در می آید

هیجان تب آلوده ای دارم که به وصف نمی گنجد

می خواهم همه را با خودم به پرواز در بیاورم

.درد ِ من تویی آرش.. درد ِ من تویی ..درد ِ من تویی...درد درمان ناپذیر من تویی..وقتی موهای نازت را روی شانه هایت می ریزی من از جذبه ی تو..از زیبایی و جوانی تو..از آن روح خداگونه ی تو پیش که اعتراف کنم آرش؟چه کرده ای با من خود ِ من؟ چه کرده ای با من عمر من؟ چه کرده ای با من نفس ِ من؟..چه کرده ای آرش به خدا ..آری درست به همان خدا..داری تسلیمم می کنی..ولی جان من به خدا تسلیمم کن.نه به کس دیگر..آ ه ...نازنینم، گفتم خود من ...آره گفتم خود ِ من..بس کن چرا هی می پرسی..خود ِ من ..خود ِ من..باورت نمی شود که تسلیمم کرده ای؟از جان ِ من چه می خواهی آرش ؟فقط یک جسم ناقابل دارم که برای روح بزرگ تو خیلی کوچک است.بیا..بیا حرف بزن..بیا ..با دستان من بنویس..بیا مرگم را نزدیک تر  کن..

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

دوستان خوب مثل ستاره ها هستند بیشتر اوقات ناتوان از دیدنشان بوده اما از حضور پایدارشان آگاهیم.

سلام من باز هم آمدم ، اما نه برای نوشتن از خودم ، به زودی طی یک پست استثنایی خواهم نوشت آنچه را که باید باز گو کرد اما فعلا آمده ا م برای خواستگاری..

خواستگاری یک سری قلب شکسته..مخصو صا قلب برادرم که هما ن احساسی را بهش دارم که به برادر تنی خودم دارم..و خواستگاری قلب های کسانی که از انعکاس نور چشمهام در آینه به خودم نزدیکتر بودند..بودند ولی حالا چی؟

ارابه رانان من ( که خودم نمی دانم چرا این اسم را رویشان گذاشته ام )دیگر دوستم ندارند و معلوم نیست که از اول دوستم داشته اند یا نه و این برای من مصیبت و رنج بزرگی هست..اگر قابل بدانید برای خواستگاری آمده ام. برای به دست آوردن دوبا ره ی قلب هایتان.به خدا می میرم اگر مرا فراموش کنید.صادقانه تر و بی ریاتر از این حرفی در زندگیم نزده بودم.آرش تا وقتی زنده بود که هر احساسی که در قالب کلام بر زبانش جاری می شد و هر احساسی که در هوا پراکنده می کرد از طرف آنها جوابی دریافت کند.آرش مگر که بود؟ آرش مگر چه می خواست؟ جز این که کسانی را یافته بود که از صمیم قلب دوستشان بدارد.خوب می دانم که در این زمانه اعتماد کردن به آدم ها و دوست داشتن آنها کار دشواری هست.همانطور که من تا بیست و چند سالگیم نتوانسته بودم این کار را انجام دهم یعنی کسی را دوست بدارم .و بعد .. دوست داشتن که دست ِ خودم آدم نیست . یکدفعه اتفاق می افتد .یک اتفاق مبارک است .که اگر در درون کسی افتاد می بایست جشن بگیرد.من دوستتان داشته ام و این را از هیچ کدامتان کتمان نکرده ام. یادتان نیست چه جشنی در روزهای نخستین عاشقیم گرفته بودم؟ یادتان نیست چطور از خودم وا رفته بودم؟یادتان نیست ..آه به خدا قسم که ماسه ها جواب بهتر و آبرومندانه تری برایم دارند.و مهمتر از همه دوست داشتن من به صورت جمعی نبوده است .دوست داشتنی که مربوط به اعضای یک گروه باشد.من تک تک تان را شناخته ام و به صورت جداگانه و با ارزشی خاص و جداگانه دوستتان داشته ام.حال شما این دوست داشتن را باور نکنید .نه اصلا باور نکنید .نیازی به باور هیچ کدامتان ندارم.شاید من کسانی را دوست دارم که از جنس همانهایی هستند که در زندگی نمی توانند کسی را دوست داشته باشند و به همین خاطر دوست داشتن من را باور نمی کنند.بیچاره ها! دوستان بی نوای من..!در عقب بمانید و در عقب بنشینید در دل شب که من از همه ی شما جلوترم..در عشق..در دوست داشتن..من از دوست داشتن و از شناختن خسته نشده ام و این یعنی همه ی زندگی .و من همه ی زندگی را به دست آورده ام.زندگی را تنهایی دزدیده ام ولی روزی آن را بین خودمان قسمت خواهم کرد!همه ی شما خوب می دانید که هیچ کس هیچ وقت نمی خواهد دیگران رازش را بدانند.راز را باید در دل حبس کرد و به کسی نگفت .من هم اگر دلم می خواست که بگویم و از گفتن آن خشنود می شدم بسیار پیش تر از این می گفتم. و اگر احتیاجی به گفتن نبود هیچ گاه نمی گفتم.و روشن است که تا به حال دلیل قاطعی برای نگفتن و پنهان کردن آن داشته ام.ولی در مقطع فعلی هیچ دلیلی برای من بالاتر از این نیست که شما بفهمید من دوستتان دارم.که شما بفهمید نباید زیاد به این آهنگ اعتنا کنید: " عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ، تمام گفته ها پر از دروغه، هیچ کسی هیچ کسی رو دوست نداره، دوستت دارم عاشقتم دروغه" زیرا کسی به اسم آرش آمده است. این را در مغز همه ی شما فرو خواهم کرد.مرا ببخشید ولی برای بعضی ها که قلبشان تبدیل به تکه یخی شده است فهماندن آن کار بیشتری خواهد برد.شما چه فکر کردید؟ مگر زندگی چه است ؟ اشتباه نکنید زندگی همین است..مگر آدم ها چگونه اند؟ ..آدم ها همینند..اصلا هم پیچیده نیستند و اگر باهوش باشید حتی در عرض چند روز می توانید بشناسیدشان...حتی با شنیدن یک صدا ..حتی با خواندن چند جمله..بله ، امکان پذیر است ولی به شرطیکه بتوانید به عمق روح آن فرد وارد شوید و ظاهر را نبینید.حال ، وای به حال من اگر که در عرض این چند سال دوستانم را نشناخته باشم.زندگی خیلی ساده است.حتی به سادگی گفتن یک راز ...باور کنید.

پی نوشت:کسانی که برایشان سوال شده آرش چه کسانی را به این اندازه دوست دارد، شرمنده ام که دیگر حتی اجازه ندارم نامشان را به زبان بیاورم!                                                                            

                                                                            تمام

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

I Wish I Knew How To Quit You

 

"دوست تا هنگامی که روحش بدان رضا ندهد ، یار خود را ترک نمی کند."

 

صحنه هایی از فیلم کوهستان بروکبک

دانلود

:    http://www.youtube.com/watch?v=ynxkMjeo1jA   

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

گاهی انسان حس می کند تنها با نوشتن است که می تواند به حیاتش ادامه دهد.

پس می نویسم آن چیزهایی را که هیچ بشری تاکنون ننوشته است زیرا تجربه کرده ام آن چیزی را که هیچ بشری تاکنون به چشم ندیده است .و دردی دارم که هیچ بشری را در برنگرفته است.و من آرشم ، همان آرشی که با فرزندان خاک پدرکشتگی دارد..

و من آرشم ، همان پسری که با دو قلب زندگی می کند..دیگر مجسمه نیستم فلز گداخته شده ام..در درون من طوفانی جاریست که به زودی طغیان خواهد کرد..در اندیشه ی هیچ چیز نیستم..گریستن یا خندیدن..سخن گفتن یا اندیشیدن..در انتظار نوشتنم..دارم از شوق در تب می سوزم..ولی آخر چگونه می توان آن چه را که به وصف نمی گنجد نوشت؟..ولی خواه امکان پذیر باشد و خواه نه ، می بایست بنویسم...............................در آستین پیراهنم ، روی دیوارها ، بر روی قلب دومم که از من گریزان است..بر روی نفسهایم که در هوا پریشان و بی هدف پخش می شوند..و بر روی ترسی که از تنهایی عمیقم دارم..می بایست دردم را بنویسم..احتیاج به کمک دارم..زخم سینه ام خوب خواهد شد؟.خدایا .تنهایی من تا چه اندازه بزرگ است!..حتی کسی زخم سینه ام را نمی بوسد ..هیچ کس ..هیچ کسی معمای ناگفتنی مرا نمی خواند...رذل ها..!خودخواه ها! ولی من خواهم نوشت.. خواهم نوشت..خواهم نوشت..هم اکنون خوابم می آید.هم اکنون..آه ه ه ..خوب می دانم که سرانجام برای چشمان خاموش من کسی جز خودم نخواهد مرد!..با این وجود..معصومانه و بی پناه ...خواهم ...نوشت...خواهم...خوا..

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

من سینه ام زخم دارد

من دردی در سینه ، احساس می کنم.من درد دارم.ولی به دنیا می آیم.آرش یک ساله است.آرش دردی ندارد.همه ی تصاویر و صداها همراه با اسامی و خاطره ها به خوبی در حافظه اش ثبت می شوند.آرش 5 ساله است به پیش دبستانی می رود ولی چهره ی نگین دختر همسایه را به یاد می آورد زمانی که در یک سالگیش او را در خواب دید و فردای آن روزدر آغوش مادرش بود که این بار او را در کوچه شان دید که یک آدم بزرگ بود و فورا فهمید که این آشنا در خواب او چه کسی بوده.نگین مثل خواب ِ دیشب انگشت بر لب آرش گذاشته و چشمانش را گرد کرده و برای لحظاتی مشغول لوس کردن او شده بود.آرش ابتدا تبسمی کرده و لثه های بی دندانش بیرون آمده بود ولی بعد خیلی شیرین و خواستنی شروع به خندیدن کرده بود. آرش 5 ساله بود ولی نخستین و قدیمی ترین تصویری که از زندگی   به یاد داشت ، همین تصاویر بود.ولی چه فرقی می کرد؟!حتی اگر چیزی را از زندگی به خاطر نمی آورد.آرش 5 ساله بود و انگار که همین لحظه متولد شده است.آرش بسیار شلوغ و نا آرام بود ، همه را در خانه عاصی کرده بود و همه خوشحال بودند که آرش یک نیم روز را در کودکستان بوده و در خانه نخواهد بود.ولی باور نکردنی نبود آرش بیرون از خانه بسیار مودب بود و بسیار باهوش این را مسئولان کودکستان می گفتند . و پدر برای آنها  تعریف می کرد که چطور دیگر بچه ها در روز اول گریه می کردند و آرش با وجود این که شیفت بعد از ظهر بود نمی خواست به خانه برگردد.آرش ، عاشق ِ کتاب بود. قدیمی ترین کتابهایش را هنوز دارد. سه یار وفادار ، بز بز قندی ، هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد..و این هم کتاب خواستن توانستن است ...خوب ، آرش تو که اینجا هستی بقیه اش را از زبان خودت بگو نه از زبان یک سوم شخص نویسنده ..اووم..خب بله این یک حقیقت است که من اینجا هستم.ولی چه فرقی به حال ِ دیگران می کند؟

-اوه..این یک بی انصافیست.تو برای بعضی ها مهم شده ای.!

-هووه هه..آن بعضی ها همان نیستند که من از یک سالگیم به خاطر می آورمشان؟ بگذار همه شان بروند پی کارشان.دیگر وقت ِ آن شده که به خودم برسم.

- نکند دیوانه شده ای ؟ به خودت برسی؟ جوان بیچاره!

-من می خواهم که از این پس به خودم برسم ، کجای این خنده دار است آقای سوم شخص؟در ثانی من می خواستم که کاری در حق آنها انجام دهم ولی بیشتر مدیون ِ آنها شدم.

-آخر چطور می توانی به خودت برسی وقتی هیچ خودی در میان نیست؟تو زمانی که به دنیا آمدی در خودت بودی ولی حال خود تو بسیار فراتر از تو حرکت کرده است.

-پس در این صورت بهتر است به تو مژ ده بدهم که من خودم را شناخته ام از وقتی که پیدایش کرده ام ، من هم قدرت حرکت دارم.این طور نیست؟

- از این حرفهایت زیاد شنیده ایم.

- ولی این بار فرق می کند. من می خواهم مطلب مهمی را به اطلاع همه برسانم.

-راجع به دیگران؟یا راجع به اندیشه؟ راجع به فلسفه یا راجع به زندگی؟

- راجع به هیچ کدام. می توانی اندیشه و فلسفه و دیگران را داخل چمدانی بگذاری و بیندازیش داخل گرداب زندگی.بگذار به گورشان بروند من می خواهم راجع به خودم حرف بزنم .راجع به خودم ، خود ِ خودم .

-آرش راجع به خودش حرف خواهد زد؟باورش سخت است.کی حرف می زنی آرش؟

-هر چه زودتر باشد ، بهتر است.

- برای دیگران؟

- برای خودم .

.

.

-. اووم ..راستی آرش ، به مهمانی دعوت شده ای ..آنها از تو می خواهند که پنج مورد از راز های زندگی خودت را برملا کنی.

- نه من هفت مورد را می گویم.

- نه نمی شود! هر بازی قواعدی دارد.نمی خواهی اصلا بازی نکن.

- شیطان شده ای آقای سوم شخص. نه این بازی را دوست دارم آخر ندیده بودم داخل ِ بازی حقیقت را بگویند.

- من و خوانندگان سراپا گوشیم آرش خان.

تتتتتت

1- در برخورد با کسانی که دوستشان ندارم مودب هستم. دوست دارم کسانی را که دوستشان دارم آزار بدهم.و این آزار به معنی رنج نیست.تنها یک شیطنت غیر معقول نام دارد.

2-وقتی برای قدم زدن یا انجام ِ کاری بیرون می روم ، معمولا همه نگاه متفا وتی به من می کنند . بعضی ها بلند تر می گویند تا بشنوم .خوشتیپ! اهمیت زیادی به لباس می دهم و به نحوه ی راه رفتن . ولی اگر از کسی خوشم بیاید به هیچ وجه به خاطر لباسهایش نیست .در واقع اصلا برایم مهم نیست که چگونه لباس می پوشد و چگونه راه می رود.

3-آنقدر سوپ دوست دارم که یک روز در میان برای خودم سوپ درست می کنم.ولی به کسی نمی دهم تا مزه اش را امتحان کند.در واقع داوطلب کم پیدا می شود.

4- ورزش را در سطح حرفه ای دنبال می کنم. استعداد بالقوه و عجیبی در تمام رشته های ورزشی دارم.ولی بیشتر عاشق تکواندو و فوتبال هستم.هر چه هست در پاهای من است!دوست دارم ضربه بزنم.دوست دارم شوت کنم و مرا شوت کنند.درست مثل یک توپ ِ فوتبال.همه به دنبالم باشند و شوتم کنند و از کرخی درم بیاورند.ولی همه از من خجالت می کشند چون مودب هستم پس من هم آنها به خود وا می گذارم.چنین آدمهایی را دوست ندارم.به همین خاطر شخصیت شیطانی من ظهور نمی کند و من در کرخی می مانم.

5- کتاب ها  همه ی زندگی منند. هر چند عاشق ِ سینما ، تاتر ، موسیقی ، ادبیات ، تاریخ ، جغرافیا هستم منتها هر کتاب ، هر فیلم، هر نمایش، هر قطعه ی موسیقی ، هر داستان یا شعر ، هر گذشته وهر مکانی را طالب نیستم و دوست ندارم.از نظر ِ من این ها همه یک چیز هستند و آن روح ِ موسیقی است."دلم می خواست گوری باشم که در آن می بایست تو را دفن کنند، تا تو را تا ابدیت میان بازوان خود می داشتم." بی شک تا زمانی که به موسیقی گوش نمی دهید این جمله برای شما خنده دار جلوه خواهد کرد.ولی موسیقی است گه اشک های هنرپیشه را ...بگذریم مثلا می خواستم از خودم بگویم.داشت فراموشم می شد.

6- در صحنه ی روزگار خیلی کم پیش می آید که از کسی خوشم بیاید و بخواهم که در صدد دوستی با او برآیم.ولی اگر پیدایش کردم خود پیشقدم می شوم و وفاداری من در دوستی ها بی مانند است.واینکه در تمام طول عمرم ، صدای تپش های قلبم را در مورد یک آدم شنیده ام.6ب: ( من که گفتم اسیر قواعد بازی نمی شوم) تمام وقایع و خاطرات در قسمت جلویی مغزم (یعنی آنجا که می توان وقایع را به خاطر آورد ، نه اینکه فقط در حافظه داشت ) ثبت می شوند.من ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه چیزی از گذشته را فراموش کنم هر چند تلخ یا کم ارزش!

7- این قسمت یک راز بزرگ در مورد آرش آسمانی است که به زودی به اطلاع همه مخصوصا عزیزانم خواهم رساند.....

                                                      من

                                نه

                              منم..!

با تشکر از کسانی که من را به گفتن حقیقت دعوت کردند..

                                                                                با عرض ارادت خدمت جناب  ِ بهزاد 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

"...ای روشنائی نیم گرم ، ای خورشید عدالت که فردا بر ما خواهی تافت ، مگر هم اینک نمی درخشی ؟ همه چیز بس نیکو ، بس زیباست ! خود را ثروتمند ، توانا ، تندرست می یابم ، دوست دارم .. دوست دارم. همه را دوست دارم و همه دوستم دارند...آخ ! چه خوشم ! و فردا چه قدر خوش خواهیم بود !..."

من به زودی راهی سفر خواهم شد و پنجشنبه ی این هفته نبرد مهمی خواهم داشت.یک آغاز ِ بزرگ برای یک آغاز بزرگتر بدون هیچ انتهایی ..همه ی کسانی که دوستم دارید ، برای پیروزیم دعا خواهید کرد و همچنان دوستم خواهید داشت ...ها!؟

آیا توقع زیادی است که از شما بخواهم که با دوست داشتنتان به من نیرو بدهید؟!...آخ که چقدر محتاجم...آخ که چقدر ابتدای سفر سخت است...چقدر من دوستتان دارم..و چقدر از گذشته دوستتان داشته ام..اینها را به خدا خواهید گفت ..ها؟ برای پیروزیم دعا خواهید کرد ، می دانم.

دوستان من ، آن که می آفریند چه اهمیت دارد ؟ جز آنچه آفریده می شود هیچ چیز واقعی نیست...این جا عشق آفریده می شود. هیچ خبر دارید؟...هیچ کس به ما دسترسی نخواهد داشت.شما ، ای دشمنان که می خواهید بر ما زیان وارد کنید ، ما از دایره ی ضربات شما بیرونیم...این ردای خالی من است که به دندان می گزید. مدت هاست که من در جای دیگرم.

or vedi , figlio,..

tra beatrice te e questo muro..

" اینک ای فرزند ، ببین : میان بئاتریس و تو این دیوار فاصله است." ( دانته)

دوستم خواهید داشت...دوستتان خواهم داشت..و دیوار از شرم فرو خواهد ریخت..هیچ کس پشت دیوار نخواهد ماند ...ما همه با هم و دست در دست هم ، در سایه ی غروبی که بر کوهسار آپنن فرو می آید ، در شیب پر پیچ و خم کوه ها ، در مسیری که منحنی های مارپیچ آن گویی به آهنگ رقص فاروندل تکرار می شود و در هم می رود ، در یک صف خواهیم رقصید و در هم فرو خواهیم رفت.

دوستم خواهید داشت چونان که من از دوست داشتنتان نیرو خواهم گرفت ..ولی چقدر محتاجم که بشنوم..چقدر محتاجم که فریاد بزنم..مسیح را برای تماشای این نیروی شگرف به زمین می طلبم...و در مقابل او از این فریاد شانه خالی نخواهم کرد..از فریاد من شانه های او خواهد لرزید..شما چطور ، بیش از من که خجالتی نخواهید بود..!

و من پیروز خواهم شد (علیرضا )..فردا روز تولد توست..مبارک است نازنینم.. .می بینی که فراموش نکرده ام...من دیوانه تر از آنم که بتوانم فراموش کنم..شاید هم به خاطر این است که ماسه آفریده نشده ام..پس در روز جشن تولدت مرا هم به خاطر خواهی داشت و برای پیروزیم دعا خواهی کرد... ها؟!

دوستم خواهید داشت....دوستم خواهید داشت..دوستم خواهید داشت...خیلی دوستم خواهید داشت ...خدایا چقدر در این لحظات محتاجم .. به آنها بگو تا بفهمند..به آنها بگو تا مرا ببخشند..به آنها بگو تا به من بگویند دوستم دارند..به آنها بگو تا به من بگویند ، به خاطر ما هم که شده تو پیروز بازخواهی گشت.هیچ خواهشی در کار نیست .این یک امر اجباریست..از نوعی که باید پذیرفته شود..می فهمید!..می دانید!

دوست همیشگی شما

آرش 1385/10/4 مطابق با 25 دسامبر 2006 میلادی

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

امشب بیدار بمانید ای اهریمنان

خورشید را می گیرند از دستمان

               

یک ..دو..سه ..شروع می شود شبی دیگر

بعد این شب ، من نیستم بین شما دیگر

من می روم تا ستاره شوم در شب

بروید و بگردید دنبال ِ آرشی دیگر

نگاه کن به روح من ، عجب کشمکشی

نه جانم، نمی خواهم که  نازم را بکشی!

فقط اخطار می دهم که آماده شوی

این بار تو باید از دست من بکشی

ترن آنجا ایستاده منتظر است

و دست من که از دستکش منزجر است

و دل من که همیشه در سفر است

و آن فرشته که هنوز در ترن است

این که دارد شعر می شود الکی

تو بی خود می کنی که میان شعر می پلکی

شعر به تو نیامده است حقیقتا

شاعر ندیده بودیم با عشوه ی خرکی

نامه ای را نوشته ام با درد

تا که  ایمان آوری به آغاز فصلی سرد!

تا که ایمان بیاوری به دلم

شده از غصه رویم زرد

عزیز من ، آخر این در نیست

چگونه ممکن است  عشق بین تو و کسی که اصلا  نیست

فرار هم که نمی شود کرد از دستت

حیف آن  پنجره که به جای آن  در نیست

راستی حجم  آسمان کم نیست

اشتباه شد قافیه را به هم زدی!

اصلا تو کیستی که شعر را به هم زدی

پس خاک بر سرت که سر آدم نیست

چطور مگر دیوانه آدم نیست؟!

ای بابا ! جان بکن آرش

می خواهی چه کنی ..چه بگویی تو آخرش؟!

مثلا اینکه من هستم

لعنت به کسی که نمی داند و پدرش

عزیز من ! آخر کمی مودب باش

شرمنده دل من کمی ساده س!

ساده تر دیده می شوی موقع بیدار باش

پس تا ابد با این دل ساده ، با من باش 

اسیر ِ یک جفت چشم ِ خواب آلود

خراب ِ همه  نوشته های درد آلود

ببین یک نفر از پشت پنجره رد شد!

فدای این همه افکار وهم آلود 

ولی یک نفر از پشت پنجره رد شد

ناشیانه چشمکی زد و رد شد

ولی برای چه نیامد تو؟

دلم گرفت  در آزمون عشق من رد شد  

در انتظار کسی که بیاید از بیرون

دوباره برگشتن به "دوبارگی " درون

نه من امشب را نمی خوابم

بدون خواب فرار می کنم از دست این طاعون..

  

<<آپدیت می کنم بقیه را امشب>>

 

 

                            

 

جایتان خالی ، امشب عجب خوردیم

فینال ِ خوردن را هفت به هیچ بردیم

دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست

هندوانه را با سیاوش و پدر خوردیم

مادربزگ من اما هست در روسیه

دیگران هم هستند در قفقاز و ترکیه

عیبی ندارد ، غصه ندارد این بی کسی اصلا

آرش تنهاست چه در ونیز پیش آنجلو چه در صحرا و  بادیه

دو چشم تر آوردم ، که تر قبول کنی

دلی شکسته برایت! اگر قبول کنی

امشب صدای خنده ام که می آمد

برای تو خندیدم ، اگر قبول کنی

دو بطر ویسکی ، یک قوطی پر از ودکا

دست بهشان نزن ، تا مست شود دنیا

احساس ِ رقص من قطعیست!

و کسی نمی کشد سوت داور را..

امشب افتادم یاد ِ پوریا

آن جوانک شاعر و بی ریا

یک دانه انار گذاشتم در دهنش

او هم اعتراض نکرد که چرا

یاد ِ بهزاد که عاشق یلداست

او که گریزان از شب ِ سرماست

و انگشتان یخ زده اش که یخ مانده اند هنوز!

گل ِ من ِ هنوز در  انتظاربارش ِ فرداست

یاد ِ کشتی که هنوز در دریاست

یاد ِ وفا که هنوز در رویاست

و من میفهمم که دوست یعنی چه!

و دوستی را  که گل ِ زیباییهاست..

و اورمزد را که دیگر یک افسانست

و هرمزد را که حسابش در دلم جداگانست

نکند فردا ، خورشید هیچ طلوع نکند!؟

می ترسم ...بگو که این هم افسانست!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

آن وقتها جوان پر شر و شوری بودم.7 سال پیش  بود انگار نه ؟!.فینال جام ملتهای اروپا.ایتالیا و فرانسه..

با تو هستم فابیو.کانای دوست داشتنی من ..آن وقت ها خواستنی تر بودی کانا..نمی دانم چرا..احساسم این است ..فکر نکنم به خاطر موهایت بود که بعد زدیشان  ..به خاطر چشم های آبیت هم نیست ، چون هنوز هم آبیست.. !..

گوش کانا ، آن وقتی که من تو را شناختم ، تمام عیار بچه بودی...به ! به خیالت یادم نیست که بعد از آن باخت لعنتی مقابل فرانسه چطور مثل یک کودک اشک می ریختی ؟!..آن هم در آغوش چه کسی !دینوزوف!..تو نمی دانی چرا من خنده ام گرفت با اینکه داشتم از غصه هلاک می شدم؟!

آن موقع آرزو می کردم که هرزگاهی تو را نشان بدهند تا من خوب تماشایت کنم..ولی کسی به تو کار نداشت ..همه ی نگاهها به نستا بود..ولی من آرزو داشتم برای دومین بار تصویر آن یک جفت چشم را ببینم ..آخر آن چشم ها برایم غریبه بودند و در عین غریبگی بسیار آشنا .. شاید من آنها را قبلا در جایی دیده بودم ..هنوز هم نمی دانم کجا..شاید جایی فراتر از آبی آسمانها...بسیار مظلوم به نظر می آمدی!

ولی چه بزرگ شده ای کانا..هفت سال از من بزرگتری ولی با من بزرگ شده ای..

فینال جام جهانی 2006 ، موقع زدن پنالتی ها ، بگو ببینم ، آن چه قیافه ی مسخره ای بود که به خودت گرفته بودی..پس اگر می باختید ، گریه نمی کردی هان ؟ پسر کوچولوی ما چه بزرگ شده ..! آخر او دیگر یک کا پیتان است..

فابیو کاناوارو ، که همیشه وقتی یاد آلبرتینی می افتادم یاد او نیز می افتادم ..دیگر آن جوان خجالتی و گمنام هفت سال پیش نیست..او اینک مرد سال فوتبال ِ جهان است..

به مناسبت این افتخار ، با کانا امشب در ساحل قدم زدیم و من او را مهمان غذای مورد علاقه اش ، پیتزا کردم..او دیوانه وار پیتزا دوست دارد..

hofame cana

.... cana

 hofame

sono pronto

ecoo

!pizza

solo qualche ora

noi siamo qui per...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

            تقدیم به  همه ی کسانی که دلتنگم بودند و من هم ...

من نرفته ام اگر بگذارند

     من نمانده ام اگر بگذارند

چه کسی گفته که شاعر دل نازک دارد؟

         این شکسته دل پر حوصله دریاست اگر بگذارند

و تو معشوقه مغموم مسیحایی من

                  باز امشب تنها

با غم عشق و هراس شب یلدا سر کن

فصل آغاز وصال من و تو

                ای همه عاطفه فرداست اگر بگذارند

و چه رویای غم انگیز و غریبی عاشق

             سوگلیت موی پریشان در دشت

مادیانیست که یالش یله در پنجه ی دیوانه باد

                                       سوی تو می تازد

در دل انگیز غروبی زیبا

                     در میان صحرا

به خدا دیدن این منظره زیباست اگر بگذارند

همه جا دامن صحراست اگر بگذارند 

                                                 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

                                                        

اینجا برای تو می نویسم.برای توئی که نمی دانم که هستی.ولی می دانم که حرفهای مرا خوب می فهمی و خودم را بیشتر! پس تو را نازنین خطاب می کنم . نازنین ، من عشق می خواهم. اما آن را از کسانی که هستند نمی توانم بازگیرم و در عوض از کسانی که نیستند خوب می توانم.چرا که وقتی که  نزد آنان که هستند ، هستم  می پندارم که من یک نیستم . من اما اینجا وجود دارم .در یک نیستی مطلق. نازنین چه خوب است که حرفهای مرا می فهمی! ولی راستی این مایه ی تعجب من است. پری دریا که تو را به من می داد احساس کردم که وجود داری.پس چه خوب است که من وجود ندارم.چرا که کسانی که وجود دارند همدیگر را نمی بینند! نازنین من بغضی دارم که هیچ گاه فرصت تبدیل شدن به اشک را پیدا نکرده است.احتیاج به فشار دارم. یک فشار که به سینه ام بیاید و آن اشک لعنتی را سرازیر کند. اشکی که مظلومانه خود به پایین برود ولی قدرتمندانه مرا به بالا ببرد.اینجا فقط سقفش باز است نازنین! اطراف اینجا دیوار است.و این میله های لعنتی .حتما خواهی گفت دیوار را بشکن و میله ها را خم کن  و از آن زندان  بیرون بیا! ولی نازنین بر فرض که هیچ دیواری هم در کار نبود نمی بینی پاهایم در زنجیر است. نه نازنین ! محبت تو را می فهمم ولی سعی در باز کردن آن زنجیر هم نکن!چرا که حتی اگر همه ی راهها باز بود و من هیچ زنجیری به پا نداشتم باز هم از اینجا نمی رفتم. دل من در زنجیر است .می فهمی ؟! تنها راه نجاتم آن سقف است که باز است و من از این محدوده نمی توانم به جلو یا عقب برگردم ولی در همین محدوده حق حرکت به بالا را دارم.پس آن سقف ، تنها راه  ِ نجات من خواهد بود. من باید پرواز را یاد بگیرم.ولی تنهایی چگونه می توانم؟ آن طوری به من نگاه نکن.! چشمان مظلومت دیوانه ام می کند. فقط می توانم سرم را به دیوار تکیه دهم و آه بکشم. کاشکی می توانستم به تو تکیه دهم نازنین. ولی باز نفسهایت ، چاره است. دیشب خیلی تنها بودم . از دور بوی خوبی را می شنیدم ، می خواستم از تو بپرسم چه بویی است که اینقدر مستم می کند ولی تو را نیافتم. ناچار به سایه ی شب پناه آوردم. در تاریکی به گوشه ای خزیدم و فاصله ها همه گم شدند. خیال ِ تو مثل ِ تصویری بود که در آینه دیده می شد . تو که می فهممی چقدر تنهایم؟! کاش می دانستی که اشکهایم پشت ِ دیوار غرور مانده است. آن فشار را تو باید به سینه ام بیاوری ! نزدیکتر بیا. در این زندان جا برای همه است.اینجا سرهایی را خواهی دید که بدون هیچ جرمی بریده شده اند چرا که دلهایشان در زلف پر کمند ِ معشوق پیچیده است.اگر تو هم بیایی اینجا گرفتار خواهی شد. من اینجا فهمیدم که عشق دروغ یا شوخی نیست نازنین! خیلی کارها می تواند بکند.فهمیدم که هیچ کس از هیچ کس جدا نمی تواند باشد. نازنین! اسم ِ کسانی که تو را دوست دارند به خاطر بسپار. محلی را که در دلشان اشغال کرده ای خوب بشناس.یا خوب بشناس یا برای همیشه آنها را به خود واگذار.این تنها راه نجات است. به بالا که نگاه می کنم ، ستاره ها را می بینم .انتخاب با خودت است. یا بیا و به من ملحق شو و  سرت را لابه لای موهای پریشانم پنهان کن یا برو و پیغامم را به همه برسان.یا مانند ِ باد صبا آزاد و پیغام بر باش یا مانند من دلسپرده و در زنجیر  باش نازنین. ولی  در هر صورتی ، عاشق ِ زندگی ، شیفته ی آزادی و شیدای زیبایی باش نازنین..

و امید داشته باش که روزی  همه با هم  آزاد خواهیم شد!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

گاهی وقتها آدم مجبور می شود حرفی را آنقدر تکرار کند که زبانش مو در آورد.لیکن من با وجود اینکه بیست و پنج بهار را پشت سر گذاشته ام ، هنوز یاد نگرفته ام که یک حرف را چطور می توان به زبان آورد تا مجبور به پر حرفی نشد.من اصولا آدم کم حرفی هستم و رکورد حرف نزدنم حتی تا 24 ساعت در شبانه روز  می رسد ، ولی وقتی چانه ام گرم شود کسی جلودارم نیست.حتی یادم می آید برای یک نفر حرف می زدم که روبه روی من نشسته و لبخند ملیحی گوشه ی لبش انداخته بود ، دقایقی بعد ابتدا آن لبخند از گوشه ی لبانش نقش بر بست.و دقایقی دیگر مجبور به چانه خارا ندن شد و دقایقی بعد موهایش شبیه برق گرفته ها شد.و آخر سر فریاد زد :" آررررررررررررررررررررررررش".و بعد بی هوش شد و افتاد.به همین سادگی.این ها را نگفتم که خیال کنید که می خواهم  به شما هشدار بی هوش شدن بدهم.و از ترس حرفهایم را نخوانید.چون خوب می دانم که این بار کسی که بی هوش خواهد شد ، خود من هستم.چرا که فریادهایم تا این لحظه اگر می خواست کسی را بی هوش کند ، کرده بود .پس خیالتان راحت باشد که خطری شما را تهدید نمی کند  و اگر هم جوانمردی پیدا شود که زحمت ِ یک فنجان آب قند را بکشد ، من خودم را بیمه شده خواهم دید.

پس افتتاح می شود..

1

2

3

بله ، با شما هستم دوست عزیزم.و با شما..و با..بله شما....شما هم اگر جرات دارید مرا دوست خطاب کنید .آدم وقتی کسی را دوست خطاب می کند خیلی باید جرات داشته باشد.پس اگر جرات دارید مرا در لیست دوستانتان بگذارید نه در لیست آن گروه خفگان آور و نفس تنگ کن.شما مرا دوست ندارید ، شما من را نمی بینید بلکه آن برچسبی را می بینید که به هزار زحمت می خواهید به آدم ها بچسبانید.با این کارهایتان به کجا می خواهید برسید؟ ! نگاهی به آن لیست خوشگلتان بیندازید. خجالت آور است.درست مثل این می ماند که به چند حیوان مارک مشابه زده و آنها را داخل طویله انداخته باشند! این کار برای حیوان تعجب آور نیست و روشن است که آن حیوان ِ بیچاره از چیزی نخواهد رنجید چرا که شعوری در سر ندارد.آن حیوان به عالیترین درجه از کمال خود رسیده و راضی و خوشبخت است. و بیش از آنچه هست چیزی از زندگی نمی خواهد. ولی برای انسان این کار اندکی جای تامل دارد.آیا به این راحتی می شود به انسان هم مارک معرف چسباند؟ انسانی که هر روز جوانه می زند و نیازی جدید در او پدید می آید و به دنبال ِ زندگی سگ دو می زند چطور می توان برای او تقسیم بندی انجام داد؟ شما اگر بتوانید مایع لغزنده و لزج یا آب جاری چشمه را درست از وسط  یا به قسمت های مساوی تقسیم کنید آن وقت قادر خواهید بود که انسان ها را نیز در دسته های مشابه قرار دهید .بار دیگر نگاهی به اعضای لیست سیاهتان بیندازید.یعنی شما برای دوستانتان اینقدر کم ارزش می دهید که آنها را تنها به خاطر اینکه مجوز ورود به گروهتان را دارند دوست دارید؟ حالا فرقی نمی کند که آن شخص جانی باشد یا کتاب فروش یا مدیر کل یا میوه فروش یا حتی یک قاتل!فقط برای اینکه ثابت کنید این گروه عضو دارد.فقط برای اینکه ثابت کنید این حس وجود دارد به چنین ننگی تن می دهید. اما برای اینکه خیالتان را راحت کنم ، مطمئن باشید حتی اگر بتوانید با چشم چیزی را نشان بدهید و بگویید پس آن چیز وجود دارد و میلیونها انسان نیز بتوانند با چشم همان چیز را نشان بدهند و بگویند وجود دارد ، دلیل بر وجود آن چیز نیست .یعنی ممکن است که آن چیز وجود نداشته باشد حتی اگر میلیونها چشم آن را دیده باشند.به عنوان مثال شما هر روز می توانید در کوچه و خیابان عده ای آدم را ببینید که راه می روند و سر کار می روند و نفس می کشند و خرید می کنند.بی گمان خواهید گفت که آنها زنده هستند و در گفته ی خود شک نخواهید کرد.حالا اگر کسی هم با گفته ی شما مخالفت کرد او را دیوانه خطاب خواهید نمود چرا که همه با گفته ی شما موافقند نه آن یکی.ولی از کجا معلوم که حق با آن یک نفر دیوانه نباشد؟ ...پس جمع کردن دیگران و تشکیل دادن گروه برای اثبات درستی حرفمان کاری بی خود است..چرا که آن یک نفر دیوانه منم که می گویم من هر روز از میان صد نفر آدمی که در اطرافم می بینم ، تنها دو سه نفر از آنها را زنده می یابم.بقیه مردگانی هستند که فقط کوک شده اند و راه می روند.حقیقت چیزی نیست که اگر اکثریت به آن گواهی دهند اسم حقیقت به خود بگیرد.حالا شما بنشینید و به جای کمی فکر خود را گول بزنید. به خود بگویید اگر تعدادمان زیادتر شود حرفمان را به کرسی خواهیم نشاند. پس اگر کسی را دیدید که حرف شما را تایید کرد کاری نداشته باشد که آن شخص یک جانی است، دستش را بگیرید و به او کارت عضویت در گروهتان را بدهید و هرزگاهی به او بگویید که چقدر دوستش دارید که با شما بر سر یک موضوعی هم عقیده است.آن وقت اسم او را به لیستتان اضافه کرده و بگویید ما وجود داریم.ما همدیگر را تا پای ِ  جان  دوست داریم. بر فرض که اسامیتان سر به فلک بگذارد آیا این می تواند دلیل بر وجود داشتنتان باشد؟..من کاری به وجود داشتن یا نداشتن ندارم..اصلا مطمئنم که وجود دارید..ولی چه نیازی به تشکیل گروه از هر صنف و طبقه و عقیده است؟..تنها افراد ترسو حاضر به چنین کاری می شوند . افرادی که می خواهند دیگران را با خود هم عقیده کنند..ولی اگر کسی بر سر اندیشه ی خود استوار باشد و شجاعت داشته باشد خود را از هر جمعی بی نیاز خواهد دید. مانند آن دیوانه که نیازی ندارد برای اثبات درستی حرفش دیگران را با خود همراه سازد. حقیقت را که نمی توان تغییر داد حتی اگر فقط یک نفر پشتیبان آن باشد....دوست داشتن ها را اینقدر کم ارزش نکنید! من همیشه گفته ام که آدم اگر کسی را دوست داشته باشد ، هیچ گاه نمی تواند برای دوست داشتنش بهانه و دلیل بیابد. حال آنکه شما آن دلیل را دارید. به خاطر ِ آن دلیل است که همدیگر را دوست دارید.و حتی آن دلیل را با بی شرمی روی سر در ِ محل اجتماع گروهتان چسبانده اید. برای همین است که می گویم شما مرا دوست ندارید.نه تنها من بلکه خود و همدیگر را نیز دوست ندارید.شما ارزش ِ انسان را پایین آورده اید..شما قدرت جهش را از هم گرفته اید.شما همدیگر را سالهاست که گول زده اید.کسی که خود را گول بزند بقیه را نیز به راحتی گول خواهد زد. شما تنها آن کلمه را می بینید.شما ترسوهایی بیش نیستید که می خواهید برای خود طرفدار پیدا کنید...شما از تنها ماندن می ترسید...و من از تنهایی عشق و دوست داشتن در برابر شما ها می ترسم..من از تنهایی انسانیت در برابر شما می ترسم..راست می گویند از روزی که فرزندان آدم همدیگر را کشتند آدمیت هم مرده...اسم مرا از آن لیست سیاهتان خذف کنید..و اگر جرات دارید مرا در لیست دوستانتان بنویسد..اگر جرات دارید مرا دوست خطاب کنید....ولی حیف که رودرروی من می ایستید و دلیل دوست داشتنتان را به زبان می آوردید...بیچاره عشق !..بیچاره دوست !..بیچاره من!...کاش همانگونه که من شما را دوست دارم شما هم مرا دوست داشتید...بی دلیل ..بی بهانه...آن وقت عشق اینقدر بیچاره نبود!.....این اولین باری است که دلم نمی خواهد دیگر حرف بزنم بلکه دلم می خواهد به کوهستانی بروم و فریاد بزنم...که فریادم برای همیشه در مولکول های هوا یادگار بماند...

 

موج سرکشم که دل داده ام به دست ِ باد

دل به دریا می زنم تا شوم از خود آزاد

گرچه سرد و خامشم

شعله شعله آتشم

گر زبانه برکشم

هر چه بادا باد

فریاد

فریاد

فریاد

...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی