خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
...
احساس دلتنگی لحظه ای او را رها نمی کرد.با گذشت يک روز از آن واقعه که بی اختيار چشمانش به روی دنيا بسته شده بود آرزو می کرد بار ديگر آن چهره با آن چشمهای نافذ و نورانی مقابلش ظاهر شود.حس می کرد ديگر نمی ترسد.به يک باره جرات يافته بود.به بدنه ی کشتی تکيه داد و در حالی که دستانش را باز گذاشته بود به تصوير خود در آب نگاه کرد.فاصله دور بود.نوری که از چشمان درخشانش به تصوير چشمانش در آب دريا می خورد و آبی آن دوباره در چشمانش منعکس می شد شهامتی افزون تر به او می بخشيد.بار ديگر شور زندگی را در خود حس می کرد.سستی و کرخی که تا چند ساعت پيش در وجودش ريشه دوانيده بود به کلی رخت بر بسته و آنچان شور و نشاطی درونش را فرا گرفته بود که حس می کرد بيش از اين نمی تواند بايستد.به تصويرش که او را به سوی خود می خواند خيره شد .به دنبال يک نيروی شادی بخش بود که شادی به وجود آمده در درونش را با قدرت آن نيرو مهار کند.حتی تصويرش در آب نيز نمی توانست اهدا کننده ی آن نيرو باشد.چنان نيرويی که حس می کرد تنها از آن چشمها می توانست بگيرد.نيرويی که بار اول چنان قوی بود که در اوج التهاب و سراسيمگی توانسته بود او را از پا درافکند.ولی حال آن نيرو را چون خطی موازی می ديد که احساس درونی او را که بيش از حد لذت آور بود ديگر قطع نخواهد کرد.در حقيقت او به آن نيرو احتياج داشت تا نيرويش را هم جهت و موازی با او پيش ببرد.نيرويی که هيچ گاه نمی توانست به آن دست يابد يا او را قطع کند.بار ديگر سعی کرد شهامت را در چشمانش که در آب به طرز شيطنت آميزی به او لبخند ميزد ببيند.او آن نور را ديد.و آرزو کرد به جای تصوير خود در دريا آن را در چشمان کسی که می خواست بار ديگر او را ببيند بتاباند.اين اولين بار بود که در طول زندگی بيست و سه ساله اش چنين آرزويی می کرد.آن چنان شدت و هيجانی او را فرا گرفته بود که از ذوق چشمانش را بست و برای تخليه ی اين هيجان دستانش را بر لبه ی کشتی گذاشت و خود را تا جايی که می توانست بالا کشيد و سرش را به طرف تصويرش خم کرد.
چشمان آبي با موهای مشکيش که در اثر رطوبت و شرجی بودن هوا حالت دلنشينی به خود گرفته بود.و صورت شفافش که مانند آيينه در دريا برق می زد و لبهای او که در اثر حرکت موجی آب چنين به نظر می آمد که گاهی باز و گاهی بسته می شود و گاهی به حالت غنچه ای که بوسه ای را می طلبد در می آيد مدهوشش می کرد.آن لبها از او بوسه می طلبيدند.تا جايی که می توانست با زور دستانش و با شيطنت تمام به طرفشان خم شد.نگاهی به چشمانش انداخت.با ديدن آن چشمان نيرويی کنترل نشدنی در درونش به وجود آمده بود که بی شک اگر قبل از اتفاق ديروز بود بدون توجه به موقعيتش در اوج ديوانگی و از خود بيخود شدن خود را در آب می انداخت.اما اينک تمام سلولهايی که قدرت حرکت در اندامش يافته بودند او را با تمام وجود به عرشه ی کشتی و يافتن سر چشمه ی آن نيرو بر می انگيخت.
پاهايش را به زمين گذاشت.دستی به موهايش کشيد .سينه اش را صاف کرد و در حالی که گردنش را به عادت هميشگی کمی کج و به طرف بالا هماهنگ با نگاه چشمانش نگه داشته بود با شيطنتی وصف ناپذير که در چشمانش موج می زد سوت زنان به جلو می رفت.دوست داشت کسی پيدا می شد تا اندکی سر به سرش بگذارد .و شاديش را با او تقسيم کند.حتی آرزو می کرد که هر چه زودتر وقت شام شود و استيون را بار ديگر ببيند.هيجانی که در درونش بيدار شده بود خارج از حد کنترل خود او بود.
احساس گرسنگی هم در او بيدار شده بود و تازه يادش افتاد که ديشب بدون شام خوابيده و صبحانه هم نخورده بود.تا جايی که به ياد می آورد تا بدين حال اين همه مدت گرسنگی نکشيده بود.تصميم گرفت سری به آشپزخانه ی کشتی بزند تا لذت خوردن برای زنده بودن را بچشد.ياد حرف عرفان افتاد که هميشه موقع نگاه کردن به غذا خوردن او که با ولع و لذت خاصی اين کار را انجام می داد می گفت:((من تعجب می کنم تو با ابن همه خوردن چرا حتی يک ذره هم چاق نمی شوی))
آشپز مردی ميانسال با چهره ای در هم و گرفته و چشمانی درشت و ابروهايی پرپشت بود که به نظر می آمد به سختی می توان در دلش نفوذ کرد.
آرش با سلامی بلند وارد آشپزخانه شد.
آشپز تا او را ديد فورا سر بلند کرد و با بی تفاوتی گفت:
-اگر سراغ غذا آمده ايد حاضر نيست.يک ساعت ديگر در سالن غذاخوری سرو خواهد شد.
آرش که بدش نمی آمد کمی هم اينجا به خيال خود خوشمزگی کند گفت:
-اوه.بله...خيلی خوشمزه است.
-چی؟
-نهار امروز.
آشپز چشمانش را گرد کرد و گفت :-بايد خيلی گرسنه باشی..
آرش در حالی که دستی به شکم تو رفته اش می کشيد جواب داد:
-اونقدر گرسنه که آمادگی خوردن تمام غذای امروز را دارم.
آشپز می خندد.
-نمی دانستم چنين جوان خوش خوراکی در کشتی وجود دارد و گرنه حتما غذای بيشتری تدارک می ديدم.
در حالی که نگاه شيطنت آميزی به آشپز می کند می گويد:
-خوب حالا که فهميديد لطفا از اين به بعد هوای مرا داشته باشيد چون آن موقع برای بقيه ی مسافران غذا کم خواهيد آورد قربان.
آشپز در حالی که انگار چيزی يادش آمده باشد می پرسد:
-نکند شما آرشی؟
با لبخند جواب می دهد:-خودم هستم.حتما ناخدا سفارش مرا به شما کرده.نيست؟
آشپز در حالی که با صدای بلند می خندد می گويد:
-نا خدا به من گفته بود که دوست جوانی به اين نام دارد که روی طعم و مزه ی غذا خيلی حساس است .به علاوه بسيار هم شکمو است..ها ها..اما اصلا خيال نمی کردم به اين لاغری باشی..
آرش در حالی که می خندد می گويد:
-خوب دليلش اين است که خودم نمی خواهم چاق شوم.در اين صورت حتی با خوردن زياد هم چاق نمی شوم..
-بله ..ناخدا هم حرف های عجيبی راجع به شما می زد...
در حالی که در کلامش شيطنت موج می زند می گويد:
-اوه..عجب ناخدا گفته..خوب خواهش می کنم به ناخدا نگوييد..ولی من چون با شما احساس نزديکی می کنم به شما می گويم..ناخدا خود بسيار مرد عجيبيست..
و می خندد.
آشپز هم می خندد و می گويد:
-خوب بسيار خوشحالم از اين احساس نزديکی که به من داريد .و با خنده ادامه می دهد:اميدوارم اين احساس در روزهای سيری نيز همچنان پايدار بماند.
آرش می خندد.-اختيار داريد.من شيفته ی سجايای خود شما شده ام قربان.
آشپز کمی تعجب می کند اما با لبخندی سعی می کند آن را پنهان می کند.
آرش با لحن و آب و تاب خاصی ادامه می دهد:
-به نظر من آشپزی بايد جزو هنر های هفت گانه قرار می گرفت..می دانيد نوع غذايی که آدم می خوره خيلی روی روح و روان و نحوه ی زندگيش اثر می ذاره..من که هر وقت غذا می خورم تمام فکرم مشغول تحليل طعم و چشيدن مزه ی غذا ميشه...شما قبول نداريد؟
-البته درست است.در حالی که ابرويش را بالا می اندازد و صدايش را کمی ضمخت تر می کند ادامه می دهد:ولی آدم هميشه از اينکه در معرض امتحان بشد ناراضی می شود.من سعی می کنم هميشه بهترين غذا را آماده کنم و هميشه برخورد با آدمهای شادی مثل شما روحيه ام را بالا می برد..شما هميشه اينقدر شاديد؟
-اغلب اوقات..به جز مواقعی که گرسنه باشم.
-خوب پس معلوم می شود زياد هم گرسنه نيستيد و من کمی وقت دارم..چون فعلا شاد هستيد. و می خندد.
آرش در حالی که با خنده ی ساختگی سعی می کند حرفی را که با ناشيگری زده است جبران نما يد می گويد:
-اوه نه..باور کنيد شادی اين لحظه ی من فقط تجسم بيهودگيست ..
و دوباره با قيافه ی مظلوم دستش را به طرف شکمش می برد.
آشپز می خندد.و در حالی که حرکاتش را برای تهيه ی غذا سريع تر می کند می گويد:
-گفتم که غذا آماده نيست.چطور است شادی واقعی هنگام گرسنگی را هم تمرين کنی..
با صدای مظلوم می گويد:
-مثل اينکه مجبورم.منتظر چشيدن شاهکار شما می مانم جناب آشپز.
و با لبخند و چشمکی سريع از آنجا خارج می شود.
به طرف سالن غذاخوری کشتی قدم می گذارد.تمام وجودش را هيجان گرفته است و خود نمی داند دليلش چيست.آنقدر احساس شادی و زندگی می کند که در پی کسی است تا شاديش را در وجود او بريزد.در راه به مرد جوانی که قبلا او را می شناخت و جزو خدمه ی کشتی بود بر می خورد.می پرسد:
-شما نمی دونی چرا من اينقدر شادم؟
-جوابی ندارم آرش خان.چون من خودم هم هميشه شادم.
-راس می گی..بهتره از يکی که غمگين تره بپرسم... هر دو می خندند.
وارد سالن غذا خوری کشتی می شود.يک مکان شيک و مرتب و بسیار بزرگ که آرش فکر کرد غذا خوردن در اين مکان بايد بسيار لذت بخش باشد.
کمی جلوتر رفت و کنار ميزی که جلوی پنجره و رو به آبی دريا واقع بود نشست.به نظرش اين ميز در بهترين جای سالن واقع بود.لحظه ای چشمانش را بست و دوستانش را دور آن ميز ديد:پويا با لبخند شيرينی که به لب داشت..آراد با قيافه ی مظلومش..باربد با قيافه ی خوش آيند و کمی فلسفيش..کيوان با چشمان مهربان و نافذش..
يک باره چشمانش را گشود و از جا برخاست:
-خدای من چرا تا اين لحظه به فکرم نرسيده بود..آنها حتما موقع صرف نهار به اينجا خواهند آمد و من آنها را خواهم ديد...آه..ولی بعد با اندکی نا اميدی نشست و گفت:
-آرزو می کنم که آنها سوار کشتی شده باشند .
همچنان که چشمانش را به اطراف می چرخاند مسافران اندکی که در سالن بودند و اغلب مشغول مطالعه يا صحبت با هم را از نظر می گذرانيد.چشمش به پسری افتاد که تنها کنار يک ميز اندکی دورتر از او نشسته و مشغول نوشتن چيزی بود.قدری در چهره اش دقيق شد:پسری با اندام باريک که بيست ساله می نمود.موهای کوتاه اما نه خيلی کم وخوش حالت با چشمانی که بسيار خجول به نظر می آمد و در عين حال غمگين.و تی شرت قرمز رنگی پوشيده بود که چشمان آبی آرش را می زد.
شانه هايش را بالا انداخت و با بی تفاوتی سرش را به سوی پنجره چرخاند.پس از مدتی نا خوداگاه از روی احساس کنجکاوی بار ديگر سرش را به سوی او چرخاند .او را سر جايش نديد اما نوشته اش هنوز روی ميز بود.قدری گذشت و خبری از او نشد.آرش بلند شد و در حالی که واقعا حوصله اش سر رفته و دنبال جريانی می گشت به طرف ميز آن پسر نزديک شد.
دور و برش را نگاه کرد خبری از او نبود.آهسته سرش را خم کرد و نوشته را که با خط بسيار زيبايی نوشته شده بود خواند:
دلم تنگ است
راستی چرا دل من هيچ وقت شاد نيست؟
همه جا تاريک است
دلم در قفس سرد زمانه به حال مرگ افتاده
ای کاش همسفری می رسيد
من آرام.روان ساکت.روح تنها
ای کاش همسفری می رسيد
چشم به راه چه کسی؟
راستی چرا هيچ کس نمی آيد؟
می نگارم از ياس تا که خوشبو شود اين تنهايی
چيزی در دلش تکان خورد.سرش را بر گرداند و پسر را ديد که با کنجکاوی به او می نگريست.لبخندی زد و در حالی که سعی می کرد چيزی برای گفتن بيابد پرسيد:
-شما تنهايی سفر می کنيد؟
-پسر در حالی که لبخند ی زد که در نظر آرش بسيار شيرين و پاک و خجولانه آمد جواب داد:
-بله.
-می تونم دليلش رو بپرسم؟
-دليلی ندارم.
...آرش رفته رفته حس می کرد اين پسر برايش بسيار آشناست...
ادامه دارد....
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
اعترافات يک گناهکار
اولين گناه-صبح ماشينم کار نکرد.بيچاره تا صبح بيرون مونده بود و يخ زده بود.مجبور شدم پياده برم دانشگاه.مثل ماشينم يخ زدم.بی خيال بودن.
دومين گناه -گوشی رو گرفتم تو دستم.دستم يخ زد.نمی تونستم تصميم بگيرم که زنگ بزنم يا از زنگ زدن صرفنظر کنم.ناتوانی در تصميم گيری.
سومين گناه-افکارم آميخته با احساسات ترس و اشتياق بود.هوس داشتن.
چهارمين گناه-داشتم شماره می گرفتم.با عجله و اشتیاق .در حالی که می دانستم با حوصله و صبر و سرعت پايين است که می توان به سريع ترين و پيچيده ترين امور زندگی مسلط شد.عالم بی عمل بودن.
پنجمين گناه- بی اختيار گوشی رو گذاشتم.در انتظارگذاشتن يک قلب.
ششمين گناه-عصر که برگشتم خونه براش نامه نوشتم:تو نيمه ی گمشده ی من هستی.هرگز نمی خواهم لحظه های به تو رسيدن کوتاه شوند.چرا که حرکت برای يافتن تو راه دراز به تو رسيدن را با شکوه تر می کند.ما هميشه در جستجوی هم خواهيم بود.و اين حرکت مثل جست و جوی ريشه برای آب و جست و جوی آب برای رسيدن به ريشه هاست.در اين جويندگی شاخه های دانايی پر برگ تر خواهد شد و قامت بينش بلندتر.من به دنبال تو پيش می روم تا آن روزها..روزهايی که دور نيستند.
سعی در توجيه گناه
هفتمين گناه-من با فکر کردن به اون بدون اين که خودش متوجه بشه دارم روحش رو آزار می دم.خدايا اين گناه اسمی نداره.منو ببخش!
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
برای پسر خسته
که خود خسته تر از اويم
خشايار جان
همه ی چند صفحه متنی رو که برات آماده کرده بودم بذارم تو يک جمله خلاصه می کنم چون عصاره ی تموم حرفايی رو که می خواستم بهت بزنم همونه هم برای خودم هم برای تو.اينکه((متاسفم)).
تا اون زمانی که نمی دونم کی فرا می رسه تو برای من متاسف باش و من برای تو و خودم.
ولی می شه حالا که اين افتخار به اين زودی ها نصيب من نخواهد شد ازت بخوام تا اون چيزی رو که می خواستی بگی برام اينجا بگی؟من جرات کردم و اينو ازت خواستم.تو چطور؟می تونی جرات کنی و برام اون چيزی رو که خودم می دونم چيه کامنت بذاری؟
ببين ربطی به اين داره؟
-صدای تازه ی لبريز در دل متن نيست تبريز
-بوی پارانويا می دهد اين دست خط کژ
-اين چند سطر را ناديده بگير
-چه خوش خيال بود چارشانه ی تو سهند من شد
-نيم شانه هم نشدی برای تمر کيدنم پسر!
هه...هيچی..الکی..
سعيد می دونستی در طول اين مدت تو به من يه جمله گفتی که ارزشش رفته رفته داره برام آشکار تر می شه؟عين يک جواهر که روش خاک نشسته بود و من نمی ديدمش.اندک اندک باد داره اون خاکها رو جابه جا می کنه و من تازه می فهمم چی بهم گفتی.از اين به بعد سعی می کنم بيشتر ازش استفاده کنم.
بايد ببخشيد.همتون بايد منو ببخشيد. بيشتر از همه برای چيزايی که داره اتفاق ميفته و من توضيحی براشون ندارم.
کاش يکی منو می فهميد ..فقط يکی..فقط يکی..خرگوشم گوشاشو تکون داد.
يورگون اوغلوم..آرتيخ هچ..تمام.
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
...
کشتي هنوز در لنگر گاه بود.ظاهرا همه چيز آرام به نظر مي آمد.ناخدا در کابين مخصوصش مشغول مطالعه ي نقشه ي سفري بود که در پيش داشت.تا لحظاتي ديگر با وجود شروع جزر و مد کشتي آريان لنگر مي کشيد و راهي در درياها مي شد.اما در دل آرش طوفاني به پا بود.دلش مي خواست هر چه زودتر دوستانش را ببيند.اشتياقش وصف ناپذير بود.سراسيمه وارد کشتي شد و با دل پرآشوبش به چهره ها خيره ماند.کدام يک از اين چهره ها مي توانست تصوير واقعي روياهايش باشد.روياي دوستي دوستاني که هرگز نديده بودشان اما چند سالي مي شد که احساسي خاص نسبت به آنها پيدا کرده بود.و اين احساس او را وابسته کرده بود.به جز چنين احساسي هيچ عاملي قادر به ايجاد چنين وابستگي در درون او نبود.
او مي خواست راه دلخواه خود را در پيش بگيرد و از پي نوري که مي ديد مي رفت.ارواح به هم نزديکي دارند و تصادم ارواح اين نتيجه را دارد که شراره اي از آن برميخيزد و هيچکس نمي تواند اين شراره را که نتيجه ي تصادم ارواح است از خود دور کند.از آن حادثه ي عجيب حادثه اي که به او فرصت داده بود دوستاني را که اکنون به آنها عشق مي ورزيد بيابد يک نتيجه و يک شراره به دست آمده بود و آن نزديک شدن آرش به جمع آنها بود.هر چه بيشتر به سرنوشت تنهايي خود فکر مي کرد اندوهي در دلش ريشه مي دوانيد و اين تاثر و اندوه چون برق مغناطيس بود که او را به جمع آنها و روزهاي طلايي در کنار آنها نزديک مي ساخت.
هفت سال از آن حادثه مي گذشت .حادثه اي که او را به شناخت خود نزديکتر کرده بود.او پشيمان بود از اينکه آن همه مدت نخواسته بود آنها را ببيند .و بي شک اگر مردي صادقانه پشيمان باشد هيچ دردي بي درمان نيست.
او فکر مي کرد شکوه و تقوا و شگفتي و زيبايي شور انگيز طلوع خورشيد را بايد از دور ديد.لطافت و زيبايي گل در زير انگشت هاي تشريح مي پژمرد !کل عقل اينها را نمي فهميد!و حال آرش مي فهميد که اشتباه کرده است.او به نور خورشيد احتياج داشت.نوري که سراسر وجود او را چون ذره اي دربرگيرد و بيش از اين دوري از آن نور در توان او نبود.
با اين حال هر قدمي که به جلو بر مي داشت احساس ترسي در وجودش بيدار مي شد.حس مي کرد جرات رويارويي با حقايق را ندارد.هر چه پيش از اين تصوير در ذهنش مجسم کرده بود رنگ مي باخت.پاهايش سست شده بود و از آن همه شور و اشتياق وصف ناپذيري که براي ديدار اول درونش شعله کشيده بود تنها خاکستر ترس و التهاب بر جا مانده بود.
همچنان که به جلو قدم بر مي داشت و در چهره ها خيره مي شد چشمانش سياهي مي رفت.حس مي کرد ديگر نمي تواند سر پا بايستد.اين پسر هم مانند ديگران قلب داشت.عاشق بود .احساساتي داشت که در دلش آتش محبت را زنده نگه مي داشت اما حس مي کرد تاب ديدار ندارد.در سياهي ملموسي که جلوي ديدگانش را گرفته بود لحظه اي چهره اي هويدا شد.به اندازه ي چند ثانيه که حس کرد آن را خيال کرده است.چشمانش بي اختيار بسته شد.دوست داشت بيشتر از آن ببيند .تقلا کرد که بايستد اما بي اختيار از هوش رفت و به زمين افتاد.
{۲}
رگبار تندي چون بارانهاي بدو پيدايش زمين شلاق وار بر عرشه ي کشتي فرود مي آمد و باد ذرات کوچک آب را جمعا به صورت غبار روي بادبانهاي کشتي جابه جا مي نمود و حال آنکه دريا ناآرام با عشق کهن و عميق خود در مه سربي رنگي مستور بود.همه چيز مرطوب و چسبنده و لزج شده بود.و رطوبت در همه چيز نفوذ داشت حتي در بدن رخنه کرده روح را کسل کرده بود.کشتي روي امواج دريا شناور بود و آرام به جلو پيش مي رفت .مدتي بعد دريا آرام مي شد و هواي گرم مرطوبي که بعد از طوفان سنگين پيش مي آيد جاي هواي طوفاني را مي گرفت.
نور خورشيد از پشت دريچه ي کابين ناخدا به چشمان آبي آرش تابيد.آهسته و با زحمت فراوان چشمانش را گشود.خودش را در حالت عجيبي مي ديدسعي مي کرد به خاطر بياورد چه اتفاقي برايش افتاده است.هوا آنچنان چسبنده و لزج بود که پيراهنش خيس از عرق شده و به بدنش چسبيده بود.
صداهاي بلند غريبه اي از عرشه به گوش مي رسيد.ملافه را کنار زد.در همان حال که تقلا مي کرد از بسترش برخيزد ناخدا با يک مرد خوش لباس که آرش تا حالا نديده بود پا به درون کابين گذاشتند.ناخدا با ديدن آرش که با حالت سرگيجه و پريشاني روي تخت نشسته و سرش را در ميان دستانش گرفته بود به جلو آمد و دست روي شانه اش گذاشت و فشرد و با نگاه مهرباني که سعي مي کرد آرامش کند پرسيد:
-حالت چطور است جوان؟
آرش با صداي تب آلود گرفته که به زحمت از گلو خارج مي شد گفت:
-چه اتفاقي افتاده ناخدا؟من چرا اينجا هستم؟دوستام کجان؟کشتي حرکت کرده؟...آه خداي من بايد برم دنبالشون..
و سعي کرد که از جايش بلند شود.ناخدا فورا دست بر شانه ي او گذاشت و گفت:
-بنشين پسر جان.تو حالت خوب نيست بايد استراحت کني.
و با دست اشااره به مرد جواني که دستهايش را روي شکم در هم انداخته و با نگاه مستقيم به آرش مي نگريست کرد و گفت:
-ايشان آقاي استيون از مهمانان خارجي ما هستند.ديشب که حالت بد شده بود و روي عرشه بي هوش افتاده بودي اين آقا کمک کرده و تو را به داخل کابين آورد.آنطور که خودش مي گفت تخصصي در زمينه هاي اوليه ي درمان دارد.ديشب تا مدتي بالاي سرت بود و در درمانت خيلي کمک کرد.با جوشانده اي که درست کرد و به تو داد مدتي بعد به هوش آمدي و چشمانت را باز کردي.ما خيالمان آسوده شد.و تو آنقدر خسته بودي که خوابيدي.الان هم صبح شده و ما هنوز روي آبهاي ايران هستيم.اين آقا نگران حالت بود.آمده است تا حالت را بپرسد.خوب من خيلي کار دارم.بايد سري به خدمه بزنم.شما را با هم تنها مي گذارم تا بيشتر با هم آشنا شويد.
ناخدا در حالي که با اشاره ي سر به استيون اداي احترام مي کرد کلاهش را به سر گذاشت و از کابين خارج شد.
آرش مات و مبهوت در حالي که سعي مي کرد جزئيات وقايع ديروز را به خاطر آورد به او خيره مانده بود.تا جايي که به ياد مي آورد چشماني که با ديدنشان از هوش رفته بود چشمهاي او نبود.چطور بين آن همه مسافر که روي عرشه بودند اين آقا او را ديده و به کابين آورده بود.آن چشمها! چطور صاحب آن چشمهايي که از همه به او نزديکتر بود او را نديده بود.اگر قرار بود کسي او را در حال افتادن ببيند مي بايست صاحب آن چشمها باشد.اين آقاي خارجي چه کسي مي توانست باشد که زودتر از بقيه او را ديده و به کمکش شتافته بود.بار ديگر به جزئيات چهره اش دقيق شد.
از ظاهر و چهره اش بر مي آمد انگليسي باشد.چشمهاي درشت و آبي و مژه هاي کمرنگ بلندي داشت.و يک رگ آبي رنگ در پيشاني بلند و برجسته اش نمايان بود.قدش کشيده و بلند و ظاهرش صاف و ساده مي نمود.اما نحوه ي پيپ کشيدنش آن خشونت روحي و تکبر هميشگي انسان را به ياد آرش مي آورد.
حس خوبي نسبت به او در دلش به وجود نيامده بود.از نحوه ي نگاهش حدس مي زد که به ديد خوبي نسبت به او نمي نگرد و اين حس آرش را مي آزرد.اصلا چرا بايد او و آن مرد غريبه در اين لحظه داخل کابين ناخدا باشند و او مجبور باشد ضربه ي آن نگاهها را تحمل کند.
استيون در حالي که نيشخندي به گوشه ي لبش انداخته بود و چپقکي که در دست داشت و هرزگاهي آن را به گوشه ي لب مي برد.چارپايه اي را کنار کشيد و زير خود نهاد.و سيخ روي آن نشست .چنانکه گفتني مي خواستند عکسش را بگيرند.آرش بي اختيار به خنده افتاد و با سرفه اي ساختگي که سعي مي کرد خنده اش را پنهان کند .پشت دستش را ميان لبانش گذاشت و تکاني به سرش داد.
استيون در حالي که با چشمهاي گشاد به او مي نگريست پرسيد:
-آقاي آرش شما حالتان خوب است؟
آرش در حالي که سعي مي کرد حداقل رسم ادب را به جا آورد و از او به خاطر کمکش قدرداني کند خودش را قدري جمع و جور کرد و با لبخندي که سعي داشت جواب لبخند او را بدهد گفت:
-بله.خيلي تشکر مي کنم که ديروز به من کمک کرديد آقاي استيون.
استيون در حالي که چپقک را آرام بر گونه ي صافش مي ماليد و با نگاهي که به نظر آرش بي رحم مي آمد به او خيره شده و نيشخندي که همچنان گوشه ي لبش وجود داشت در حالي که فارسي را دست و پا شکسته و با لحن خاصي که بيشتر موجب خنده ي آرش مي شد صحبت مي کرد جواب داد:
-خواهش دارم آقاي آرش کس ديگري به جاي من هم بود اگر کمک مي کرد به شما.شما انگليسي بلد هستيد؟من زياد مچ نيستم با فارسي.فقط براي کارها و صحبت هاي رسمي و کاري فارسي را ياد گرفته ام.
و چارپايه را جلوتر کشيد.
آرش اصلا نمي فهميد چرا بايد در اين زمان اينجا باشد و به سولات اين مرد غريبه پاسخ دهد.آرزو داشت هر چه زودتر از دست اين ناجي غريبه نجات يابد و به جستجوي دوستانش در کشتي بپردازد.با آنکه انگليسي را بهتر از زبان مادريش حرف مي زد.براي خلاصي از دست او جواب داد:
-نو سير.من زياد انگليسي بلد نيستم.با اين حال از آشنايي با شما خوشوقتم.اميدوارم در اين سفر همسفران خوبي براي هم باشيم.
استيون در حالي که لبخند را به عمق چشمانش مي کشاند سينه را به جلو داد و دستش را به جلو برد و دست آرش را که سست و بي حرکت به جلو مي آورد آن چنان فشرد که گويي خيال دارد انگشتان ظريف پسر را در ميان دستانش له کند.
آرش تمام نيرويش را جمع کرد و با وجود احساس کرختي که در تمام بدنش افتاده بود با حسي انباشته از تنفري آني با قدرتي هر چه تمام دستان او را فشرد.و لبخندي زورکي تحويل مرد انگليسي داد.
-شما چند وقت است که به ايران آمده ايد؟
-مدت زيادي است که رفت و آمد مي کنم به ايران.کار اصلي من تجارت است ..با کشتي..در يک جا نمي مانم زياد..شغل اصلي من در انگليس کشيدن تابلو بود و فروش آن به فروشگاهاي معتبر پاريس و بروکسل و آمستردام و لندن..مي خواهيد نگاهي به طرحهاي من بيندازيد نظر شما برايم خيلي مهم است آرش..
-نمي فهمم.نظر من چرا بايد تا اين اندازه براي شما مهم باشد.من از نقاشي هيچ چيز نمي دانم.
-من از همه سوال مي کنم درباره ي نقاشي هايم...اما نظر يک پسر ايراني ..که مردمش ادعاي هنرمندي مي کنند برايم مهم است..مخصوصا شما که ريزه کاري هاي کلاسيک و هنري خوش چهره هاي قديم ايتاليايي تو چهرتون پيداست ..
در حالي که دوباره چپقکش را به گوشه لب نزديک مي کرد چشمانش را به طرز عجيبي موذي کرد و ادامه داد:
-بعيد است صاحب اين قيافه از هنر چيزي سرش نشود.
آرش در حالي که مي خنديد گفت:
-آقاي استيون من به طور جدي چيزي از هنر سرم نمي شود جز اينکه گاهي پيانو مي نوازم يا شعر مي گويم ولي اعتقاد دارم هر کاري را بايد با مغر انجام داد.نقاشي را هم بايد با مغز کشيد.در آن صورت مي شود اسم هنر را روي آن گذاشت.
باز تبسمي در چشمان آبي تهيش گذشت.استاد و در حالي که قدم زنان چپقش را به گوشه ي لبش مي رساند گفت:
-هنرمند براي ابراز وجود نياز به ابزار دارد..ابزار يک نقاش مدل او است..هر چقدر تفکر نقاش تزديکتر باشد به تفکر مدل خوب در مي آيد نقاشي..هنرمند بايد بتواند فکر مدلش را بخواند..در واقع احساس نزديکي کند با او..
به يک باره ايستاد و در حالي که به کشف چيزي نايل گرديده باشد با چشمان پرسشگر که سعي مي کرد مظلوم نشانشان دهد گفت:
-شما حاضريد مدل من بشويد آرش؟
آرش با صداي بلند مي خندد و در حالي که از جايش بلند مي شود مي گويد:
-شکي نيست که اين دنيا و بعضي آدم هاش در يکي از اون روزهاي بي هنريش درست شده.بدون شک هنرمند هنگام خلق آن وسائل کافي در اختيار نداشته.
آقاي استيون من بايد بروم دنبال دوستانم بگردم.از آشنايي با شما خوشوقت شدم.در ضمن هيچ تمايلي به اين ندارم که کسي بخواهد تصويرم را بکشد.اميدوارم ناراحتتان نکرده باشم.
آرش در حالي که در کابين را باز مي کند تا از آن خارج شود ...استيون با صداي بلند مي گويد:
-صبر کنيد.شما به خدا اعتقاد داريد؟
آرش از اين سوال آنچنان جا مي خورد که سر جايش ميخکوب مي شود .به آرامي سرش را بر مي گرداند و مي پرسد:
-چه گفتيد؟
-گفتم شما آيا اعتقاد داريد به وجود خدا؟
-نمي توانم بفهمم منظورتان از پرسيدن اين سوال چه مي تواند باشد.
-خدا را نبايد قضاوت کرد در اين دنيا ولي اگر خدا وجود داشته باشد به نظرم چشمهاي شما را دارد.
آرش از شنيدن اين سخن چنان بهت زده مي شود که با خشم مي گويد:
-مرا مسخره مي کنيد آقا؟
-بر عکس..باور کنيد من خيلي جدي حرف مي زنم..ميل داريد امشب براي صرف شام سري بزنيد به کابين من ؟..
آرش در حالي که سعي مي کند از سخنان او چيزي دستگيرش شود.ترجيح مي دهد خود را ترسو نشان ندهد.براي همين علي رغم ميل باطنيش به اينکه باز هم مجبور است آن نگاههاي معني دار را با آن نيشخند احمقانه و قيافه ي حق به جانب تحمل کندتصميم خود را مي گيرد و مي گويد:
-اکي .حتما مي آيم.به علاوه خيلي دلم مي خواهد طرحهايتان را ببينم.
استيون در حالي که لبخندي از سر شادماني مي زند بدون شرم يا خودداري دستان آرش را مي گيرد و مي گويد:
-من منتظرتان هستم ..پس مي آييد؟..عالي شد..آرش
آرش در حالي که خود را عقب مي کشد مي گويد :
-بله.گفتم که حتما مي آيم.و از کابين خارج مي شود.
وارد عرشه مي شود.وآفتاب سوزان به تنش مي خورد .کمي سر حال مي آيد و با خود مي گويد:
فکر مي کردم در طول سفر به آدمهاي عجيبي برخورد کنم اما فکر نمي کردم از همان لحظه ي شروع سفر يکي از آن آدمها گريبانم را بگيرد.
دستانش را به پشت کمر برده و کشي به بدنش مي دهد و تازه يادش مي افتد که هنوز دوستانش را نيافته .کشتي آريان کشتي تجاري و سياحتي بزرگي بود که مسافران زيادي را هم در خود جاي داده بود.آرش فکر مي کرد چطور بين آن همه مسافر دوستانش را خواهد يافت.صاحب آن چشمها چه کسي بود؟آيا صاحب چشمهايي که نفس کشيدن را براي او سخت کرده بود مي توانست يکي از آنها باشد؟اصلا دوستان او سوار کشتي شده بودند؟
آرش سرگردان در کشتي چرخ مي زد...
ادامه دارد..
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
آخش
پيوند رشته ها با من نيست
من هوای خودم را می نوشم
و در دور دست خودم تنها نشسته ام
سکوت
سيس
آخششششششش
سهراب دوستت دارم.
چه تنهايی ترسناکی آرش
چه ترسی سهراب؟
هستی هراس انگيز است برادر
می دانم سهراب
سيس
تنهاييمو شکستی
حتی من؟
سيس
باشه.
آخش
بخوابيم.
چه سکوت قشنگی داره شب
می گم..
بذار تو هياهوی روز بگو سهراب
پس من با کی حرف بزنم
با کسی که وجود داره.نه من
من هم که وجود ندارم آرش چطور ميشه؟
کسانی که وجود دارند همديگر را نمی بينند.ستاره ها رو نگاه کن..يکی مال ..يکی مال ..يکی مال ..يکی مال ...خودشونم مال منن.
چرا يواش می گی؟
ستاره های من مغرورن.اون ستاره ها مال منن.همشون.
سيسسسسسس
چرا؟
ستاره ها می شنون.
می خوام فرياد بزنم تا بشنون.
اصلا حال که اينطور شد ش....
چرا جلوی دهنمو گرفتی؟ولم کن ديگه طاقت ندارم.
آرش سيس باشه؟
آه.
بخوابيم؟
باشه
آخش.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
اطلاعيه:
از تمامی دوستانی که لطف کرده و لينک مربوط به وبلاگ اينجانب را در وبلاگشان قرار داده اند عاجزانه تمنا می کنم سريعا لينک من را از وبلاگشان حذف کنند.
من قبلا به همه ی کسانی که دوست دارم بيايند و مطالبم را بخوانند دعوتنامه ی رسمی فرستاده ام.
در ثانی من يادم نمی آيد در جايی از گرايشم توضيح داده باشم.هر موقع برای خودم اين مسئله آشکار شد حتما طی پستی اعلان می کنم.
ممنون از همه ی دوستانی که دعوت نامه به دستشان رسيد و آمدند.و آنهايی که نيامدند و همچنين آنهايی که سرزده آمدند.
من آرش هستم.کسی مثل خودم که به چيزی کسی شباهت ندارد.
پسري که عاشق مرگ و زندگيست
امروز داشتم به اين نکته فکر مي کردم که:
مرگ حقيقتي که انسان را در بر مي گيرد زماني که نمود پيدا مي کند و انسان آن را رها مي کند زماني که از ترس و بيم سعي مي کند ديگر به آن نينديشد.و بار ديگر ترس او را فرا مي گيرد زماني که مرگ نمود پيدا مي کند.
هراس-غصه-شيون
ترس به خاطر عادت به زندگيست.
غصه به خاطر ترس از نديدن چيزهايست که هر روز عادت داشت ببيند.
و شيون به خاطر عادت به سرازير کردن اشک است زماني که غصه دار مي شود.
اه.لعنت به اين عادت.تازگي ها شنيدن اسمش هم حالم را به هم مي زند.
نکند دوست داشتن هم عادت باشد؟عادت به لبخندي که آراممان مي کند.صدايي که گوشمان را نوازش مي دهد.و نگاهي که با نگاهمان بازي مي کند.
آيا کسي مي تواند ادعا کند من کسي را فقط به خاطر خودش دوست دارم..هه..ممکن نيست.آيا اين طور نيست که من او را دوست دارم چون به وجودش عادت کرده ام؟آيا اينها همه از خودخواهي بشر نيست؟آيا دوست داشتن هم اسير عادت شده است؟
خوب...اگر کسي را دوست داريم براي هميشه دوست داريم.دوست داشتن که نقطه ي پايان ندارد.بدون دوست داشتن هم نمي توان زندگي کرد.زندگي هم که نقطه ي پايان ندارد.پس زندگي و دوست داشتن تا ابد با هم دوام دارند.کاش مي شد از روي عادت زندگي نکرد.از روي عادت دوست نداشت...
آيا اشک از دوست داشتن سرازير مي شود؟....ممکن نيست گريه از خودخواهيست.گريه اي که براي خود باشد .براي از دست رفتن آرزوهاي خود باشد.از خودخواهي ناشي مي شود.و ضعف بشر در همين است.عادت..عادت..عادت...اه لعنت به اين عادت که هر چه مي کشيم از دست عادت است.
گريه اي که از دوست داشتن پديد آيد نتيجه ايست که از تصادم دو روح محزون به وجود مي آيد.همانطور که قه قهه از شادي دو روح پديد مي آيد.
نبايد به هيچ چيز تکيه کرد.نبايد به هيچ چيز اميد بست.نبايد از کسي انتظار داشت.نبايد حتي به وجود خود تکيه کرد.بايد هيچ شد.هيچ شدن عين هستي يافتن و به آرامش رسيدن است.
موريس مترلينگ در کتاب مرگ و زندگي مي نويسد:
موجودي که بهيچ جا و هيچ چيز حتي به شخص خود و موجوديت خويش تکيه ندارد شادي و نشاط يا بدبختي و اندوه براي او معنايي ندارد نه احساس شادي مي کند و نه بدبختي و اندوه در او کارگر است.زيرا اين موجودات در نيستي محض فرو رفته اند .ديگر بيش از نيستي هيچ چيز قرار نمي گيرد.
پاسکال مي گويد:
انسان در زندگي خود را بزرگتر از هر موجود مي داند.خيال مي کند که خوب فکر مي کند و خوب تمييز مي دهد.دانايي ها را روي هم ميريزد.زندگي را با چهار دست و پاي خود مي قاپد.از مرگ مي گريزد.اما با وصف اين حال هميشه نگران و مظطرب است.در هر قدم از زندگي با خطري مواجه مي شود.از عقل و تدبير از عادت و تجربه و از همه چيز استمداد مي جويد.براي اينکه زندگي را از دست ندهد.آيا اين عين ديوانگي و جنون محض نيست؟موجودي که بدون هيچ ترديد مي داند محکوم به فنا است چرا بايد از مرگ که دير يا زود به سراغ او مي آيد بترسد اما وقتي ترس و بيم از بين رفت چون سرباز بي باکي مي ماند که با شهامت تمام مقابل مرگ مي رود و هميشه پيروز از جنگ بر مي گردد.مرگ براي انسان چيزي نيست که از خارج بيايد.چيزي در داخل وجود ماست.مرگ امکان زندگي من است.او در انتهاي زندگي من نيست.بلکه هر لحظه در زندگي من وجود دارد.بايد قبول کنيم که مرگ نتيجه ي زندگي ما نيست.بلکه دنبال زندگي ماست که به آن پيوسته است.اگر مرگ را بر خود آسان کنيم زندگي هم به مراتب سهل مي شود.
اگر کسي ادعا مي کند عاشق زندگيست بايد عاشق مرگ نيز باشد که بتواند چنين سخني به زبان آورد.چون مرگ خود در زير مجموعه ي زندگي قرار مي گيرد.زندگي با مرگ توام است.و عاشق عاشق است..عاشق عاشق زندگي است.عاشق گياه و سبزه است.عاشق معشوق زميني است.عاشق مادر است.عاشق برادر است.عاشق عشق ورزيدن است.عاشق دوستت دارم گفتن است.عاشق مردن است.عاشق هيچ شدن است.عاشق به خدا رسيدن است...عاشق همان عاشق است..عاشق مرگ است..عاشق .همان خداست. خدايي که به خود عشق مي ورزد.
نمي دونم چه ربطي داره .ولي مي خوام بگم دوستتون دارم.
شما هم فکر مي کنيد من به دوست داشتن شما عادت کرده ام؟به هر حال فرقي نمي کند.به قول فروغ فرخزاد:من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست.
بازم مي دونم ربطي نداره ولي امروز دلم خيلي شور مي زد.
بازم مي دونم خيلي مسخرست ولي خواهش مي کنم به خاطر من مواظب خودتون باشيد.
بازم مي دونم آدم نميشم من هيچوقت ولي ......
هيچي..
کسي نمي دونه اين اشکا براي چيه؟
اين جند تا سطر پاييني رو اصلا قرار نبود بنويسم.آخرين جمله رو که نوشتم اشکم سرازير شد.محزون نيستم.نا اميد نيستم.غصه دار هم نيستم.خود خواه...؟نمي دونم..کسي گريه کرد که من گريم گرفت..؟دوستتون دارم...نمي تونم يکي يکي اسم ببرم..هر کي آدم بوده خودش فهميده..
خيلي بي ادبي بود جمله ي بالاييم..؟به درک.من دوستتون دارم.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
فصل اول:التهاب ديدار
پسر روی صخره ايستاد و خورشيد را نگاه کرد که به نرمی در دريا فرو رفت و دريای ديگری از جنس رنگ بر جای گذاشت.کمی بعد نگاه از خورشيد گرفت و روی ساحل ماسه ای به راه افتاد.توی چهره ها به دنبال آشنا می گشت.نه يک آشنا .او منتظر چندين آشنا بود .از چند روز پيش که به اين سرزمين تبعيد شده بود کاری نداشت به جز شنا کردن در دريا و فرو رفتن در شن های داغ و لجنی آن.از اين کار لذت می برد.او که ذاتا اهل کوهستان بود.شيفته ی خورشيد شده بود و حرارت هولناک و روشنايی شديد آن دنيای تازه ای را به وجود آورده بود که به چشم او عجيب می نمود.
دلش می خواست آنجا ونيز باشد و آفتاب ونيز بر سر او بتابد در ميان اين شهر آب گرفته.و پسر ونيزی دست بر شانه ی او گذارد و او را(کارينو)خطاب کند.
گاهی شک می کرد چه نسبتی ميان او و اين شهر آب گرفته و پسر ونيزی وجود دارد.نگاهش را از ماسه ها کند و صورتش را نزديک آب درياچه آورد.مواظب بود که صورتش در آب شور درياچه فرو نرود.سينه اش جسيم و بازوهايش عضلانی و قوی بود..قامتی کوتاه و اندامی باريک داشت.شباهتش به يک ايتاليايی به سبک پرتره های قرن شانزده بيش از يک جوان ترک از طبقه ی متوسط در دهه ی اول قرن بيست و يکم بود.در او همه چيز از ابروهای کشيده و دهان ظريف گرفته تا دستها و پا های کوچکش بی نهايت خوش تراش بود.اگر بی حرکت می نشست امکان داشت با دختر بسيار زيبايی که به هيئت مردان در آمده است به اشتباه گرفته شود.اما آنگاه که به حرکت در می آمد چابکی انعطاف پذيرش پلنگ دست آموز و بی چنگالی را به خاطر می آورد.
به عادت هميشگی با تصويرش که در آب درياچه موج وار تکان می خورد حرف می زد:تو آرشی؟
تصوير جواب می داد:
-آری.
-می دونستی من عاشقتم؟
-اوه.چه مغرور.مگه ميشه کسی عاشق خودش باشه؟
-نه.ولی من بيشتر از هر کس ديگر به نفسهای تو احتياج دارم.من برای پيدا کردن خدا پله های کافی ندارم.من را می بوسی؟
-فاصله زياد است نمی توانم.لباسهايت را بکن و در آغوش من بيفت.شايد توانستم ببوسمت.
پيش از آنکه فرصت يابد تا به عشق بازی با خود ادامه دهد صدای ناخدا او را از اوهاماتش بيرون کشيد:
-آرش خان دوستانتان کی می رسند بيش از اين ديگر تا خير داشته باشيم از برنامه عقب خواهيم ماند.
جوان در حالی که خودش هم هنوز اطمينان ندارد از آنچه می گويد سينه اش را صاف می کند.دستانش را در جيب شلوارکش می گذارد و يک قدم به جلو می آيد.
-می رسند ناخدا.پيغام فرستاده ام به زودی خواهند رسيد.تنهايی که سفر نمی چسبد.اين همه عجله برای چيست؟
-مسافران ديگری بين راه منتظرمان هستند.تاخير زياد داشته ايم.متاسفم پسرم ولی ناچاريم امروز حرکت کنيم.اميدوارم دوستانت هر چه زودتر برسند.
-می فهمم ناخدا.به هر حال من هم اميدوارم برسند.
-ناراحت نباش پسر جان.تا غروب صبر می کنيم.حتما می آيند.
-ممنون ناخدا.لطف داريد.
نا خدا لبخندی می زند و انگار که چيزی يادش آمده باشد دست در جيب يونی فرمش می کند و پاکت نامه ای را بيرون می آورد.
-راستی نامه داری پسرم.و پاکت را به دست جوان می دهد.
-نامه؟از طرف چه کسی؟
-مگر هميشه چه کسی برايت نامه می دهد پسر جان؟فکر کنم اين آخرين نامه ای باشد که در اين مکان می خوانی.پس بگيرش.
-آه ناخدا ابتدای سفر خيلی سخت است. بغض دلتنگی از حالا گلويم را گرفته.دلم برای عرفان تنگ می شود.
-شما دو تا برای صحبت با هم که به وسيله احتياج نداريد.
-عجيب است.شما از کجا می دانيد ناخدا؟اين حرفتان برای من خيلی عجيب بود.
نا خدا می خندد .دستی بر پشت جوان می زند و می گويد:-پسر جان اگر تو اسمت آرش است اسم من هم ناخداست.و دوباره می خندد.
جوان در حالی که سعی می کند کلمه ای بر زبان آورد.پس از تلاش زياد تنها می تواند بگويد:-ممنون ناخدا.
ناخدا در حالی که لبخند زنان دور می شود.و صدايش رفته رفته آهسته تر به گوش می رسد.می گويد:
-پسر جان يادت باشد که تا چند ساعت ديگر حرکت خواهيم کرد.کارهايت را انجام بده.غروب حرکت می کنيم.....
جوان در حالی که با نگاهش ناخدا را تعقيب می کند.در دلش محبتی نسبت به او پديد می آيد.حس می کند در اين سفر او جای پدر را برايش خواهد گرفت.پدری که هميشه حسرت حضور مداومش را کشيده است.پدری که فرزندش را درک می کند.و از دريچه های قلب او با او سخن می گويد.لبخندی به لب می اندازد و پاکت نامه را که از طرف دوست دوران کودکيش تا به حال است را باز می کند.يادش می آيد موقع خداحافظی از او در حالی که چشمانش اشک آلود بود گفته بود من آنقدر از تبريز بد گفتم که به جرمش به سرزمين آفتاب تبعيد شدم.چه مجازاتی برای من به اندازه ی دوری تو دردناک تر است دوست من!
اينک نامه ی عرفان در دستش بود و آن را می خواند:
سلام دوست من.روح من.عشق من.جان من.از پای کوههای سر به فلک کشيده ی تبريز می بوسمت .خيلی دلتنگتم.فکر می کنم اين آخرين نامه ی من به تو تا مدتی باشد.تا آن موقع پيامم را به دلت خواهم فرستاد.نوشته بودی از تبريز چه خبر؟بايد بگويم..
شوری در اين دادگاه نيست
مشاورانش شاکيانند
و عاشقانش گيرم ترک
همه با گور درگيرند
حتی در کلماتی که هی تلو می خورند می ميرند
تبريز تبدار زيبايی توست
و انکار می کند که جنايت کرده است
اين سرزمين نمی تواندنه!نمی تواند ماه را تبعيد کرده باشد
و در آسمان دوری آويخته باشد
که ويزا به اين مرگ کرده مرد نمی دهد
مردی که در شهرهای اطراف زيبا زمين خورده باشد.
تو که مثل آب راحتی با جوانب احتياط غريبه ای
چه احتياجی داری که با چشم های دو برکه آب خورده مدام
دور و بر آتشی که من باشم در آمده باشی؟
تو مثل منی که مثل توام به چيزی کسی شباهت نداری
چگونه با نيم رخی در تبريز اين همه تب می ريزی؟
در عاشق کشی قد قد قدری اقرار می می کند به لکنت افتادنم
تو چرا حرف نمی زنی هی چيز چيز می کنی؟
نکند!واقف به زيبايی خودی که از آينه هم پرهيز می کنی؟
در اين نگاه وامانده ی بر در ريخته خيلی ظلم می کنی
اگر که زل نزنی
در چشمهای هر دو چاق و در چاله رفته ام
چنان مشغول جر زدنی
که انگار از دامی که من باشم در حال بيرون پريدنی
پريده پايی رسيده رفته شده جايی تير و ترک خورده دلی دارم
که تو آن را مريض می کنی
بردار و بگذار
(پرنده ويزا نمی خواهد)
هر چه می خواهی دام
بگذار و بگذر
ولی آرام
کمی آرام
من اهلی توام وحشی!تو چرا تبريز تبريز می کنی؟
زيباتر از تو مگر شهری است؟
که جای خود آن را عزيز می کنی؟
با اين همه دردی که در حساب دراز مدت دلم واريز می کنی؟
فارسی نمی تواند اظهارم کند به اين ترک تبريزی که شعله در خرمن برد
برای چه اظهارم در جيز می کنی؟
بسوز و بسوزان و بگذار و بگذر
دل و بوسه هر چه می خواهی کام
بردار و بگذر
ولی آرام
کمی آرام
من اهلی توام وحشی!تو چرا تبريز تبريز می کنی؟
در اين دو دستی که با سينی سفر به دور ميز می کنی؟
دلی افتاد که از من استعفا داد
روبرويم راست ايستاد و به هر مردی
که سوی من از تبريز نمی آمد ايست داد
تبريز را در هر دو چشم تو هر شب می ديدم
حالا که نيستی در چشمان تبريز دنبال تو می گردم
که تب دار زيبايی توست
و انکار می کند که جنايت کرده است
اين سرزمين نمی تواند نه!نمی تواند ماه را تبعيد کرده باشد
و در شبی چنين تاريک دمر افتاده باشد
هميشه قسمتی از بوسه ی نيم خورده ای که از چهره ی تو می چينم
يک طرف خوابيست که هر شبه می بينم
دلی آرش..باغيشلا چوق يازاميرام آرتيق ..بو يازينی بو قانادلی آتين دری سينه يازيب ، سنه دوقرو گوندريره م . گل منی گولدور ای گولدوره ن ...
بعد از تمام شدن نامه آرش در حالی که اشک را از گوشه ی چشمش می سترد به ياد روزهايی افتاد که در کنار عرفان سپری کرده بود.هيچ چيز نمی توانست بهای دوستيشان را بپردازد.دوستی آنها فراتر از دوستی معمولی بود با اين حال هرگز روابطشان به روابط زشت کسانی که همديگر را خوب می شناسند يا همديگر را بيش از اندازه می شناسند تنزل پيدا نکرده بود.عرفان برايش همچون برادری شوخ و مهربان بود که هيچ گاه او را در درام عشق و هوس رها نکرده بود.چو احساس او به اين پسر فراتر از هوس و حتی عشق بود. حالتی که خود آرش هم نتوانسته بود به درک آن نائل گردد.
ذهنش حول خاطرات شيرينش با عرفان در آن شهر محصور شده قدم بر می داشت..يادش آمد زمانی که هر دو با لب خندان از نمايش تاتر شهر برمی گشتند و بازو به بازوی هم داده بودند پس از مدتی که سکوت بينشان حکمفرما شده بود عرفان سکوت را شکسته و گفته بود:
-آنها درد و رنج عشق را به صورت داستان در می آورند.ولی هيچ کس به سرگذشت انسانی که در ميان خواستن و عطش عشق وظيفه دارد خورد شود توجهی نمی کند.
-من ديوانه ی تاترم.می دانستی آن اصيل زاده ی ايتاليايی قهرمان مورد علاقه ی من است؟
-من مثل او هستم؟
-خدا نکند.کوچک ترين شباهتی به او نداری.
-(زير لب می خندد)حيف!
-ولی عرفان نمی دانم چرا عشق بازی بازيگر ها روی صحنه حالم را به هم می زند.به نظرم اينطور عشق بازيها اصلا شباهتی با زندگی واقعی ندارد.
-پس عشق بازی های تو به زندگی واقعی شباهت دارد؟
-من فکر می کنم دوست داشتن بهتر است.بيشتر به درد زندگی می خورد.عاشق شدن شهامت می خواهد.مثلا کسی نترسد بعد اينکه عاشق شد گروهی ازش متنفر بشند.و حالشون از عشق بازيشون به هم بخوره.
-يعنی چی آرش؟يعنی من اگر عاشق بشم تو از من متنفر می شی؟
-اگر راه و رسم عاشق شدن را بلد باشی و مدام جلوی من از عشقت دم نزنی نه.
-خودت الان فکر نمی کنی که داری با من عشق بازی می کنی؟
-من کی جلوی بقيه با تو عشق بازی کردم؟در ثانی من با عشق تو بازی نمی کنم.با عشق تو زندگی می کنم.پس احساسی که من به تو دارم اصلا عشق نيست.يه احساس واقعيه.حالا می يای بريم يه چيزی بخوريم؟
-حالا که گفتی من به اون بزرگ زاده شباهتی ندارم پس منم نميام.
-حداقل لباسهاش که اصلا به مال تو شباهتی نداشت.
-مال کدوممون بهتره؟
-من اين چيز ها رو نمی دونم عرفان!فقط می دونم تو خرگوش کوچولوی عزيز منی
-اه.اگر کس ديگری اينجا بود بالا آورده بود.
-من هم دارم از گشنگی بالا می آورم.
......
آرش خان کشتی داره آماده ی حرکت ميشه .
صدای يکی از خدمه است که او را از خيال بيرون می کشد.
-اوه.مگر چند ساعت گذشته که من اينجا نشسته ام؟
-نمی دانم.ولی ناخدا گفت که خبرتان کنم.
-خدای من.دوستانم نيامدند؟
-چند نفر تازه از راه رسيده اند.نمی دانم شايد در بينشان دوستان شما هم باشند.
-اوه.جدی؟....
آنچنان با شتاب از روی صندلی بلند می شود.که يادش می رود روی صندلی بر عکس نشسته بود.حالتی که هر وقت کسی او را ميديد می گفت:احمق جان مواظب باش می افتی....اينبار با سر روی ما سه ها می افتد.
سکاندار جوان در حالی که می خندد می گويد:ديدی بالاخره افتادی.اين همه مدت آبرو داری کرده بودی ...
آرش در حالی که لباسش را از ماسه ها می تکاند می گويد:
-آدم از همين افتادن ها بلند می شود.در ثانی اين همه افتادن ها فدای يک تار موی دوستانم.
و در حالی که به طرف کشتی می دود صدای مرد جوان را می شنود که فرياد می زند:
-حالا از کجا معلوم که آنهايی که تازه آمده اند و سوار کشتی شده اند دوستان تو باشند؟
-من مطمئنم که اونا هستند......
ادامه دارد:
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
به نام نامی عشق
نام رمان:پسران دريا
نويسنده:تمام رنجکشان جهان
مقدمه:
گويندگان داستان های تخيلی را به خاطر
خطايشان در مراعات نکردن قوانين زبان!
و حقيقت می توان عفو کرد.
الياس لوی
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
مالیخوليايي آمد
هوم م م م م م
من آرشم.من آرشم.من آرشم
!هي نگو من آرشم.
!چرا؟
!براي آنکه فرقي نمي کند تو آرش باشي يا ۷بوده باشي در اين لحظه.
!نه فرق مي کند اينجا که ساعت ۷ شب تهران نيست.اينجا تبريز است هومن...
باور نمي کني از آقاي ۴بپرس.
!هومن مي خندد و به طرف ۴ نگاه مي کند.۴ مي گويد:او آرش است.
آرش به عرشه مي رود و در تاريکي مي گويد:من الف هستم.را هستم.شين هستم.
هومن مي گويد:خوابيده ها را بيدار نکن برادر!
مي گويد من مي روم.
کجا مي روي هومن کجا؟؟؟
مي روم برايتان گل سرخ بياورم.۴ تا..مي خواي تو هم؟
آرش مي گويد:براي آرش شمع بياور.
-باز خورده اي از آن سرخ که آن همه صدا و لحن شده اي؟
آرش مي گويد خورده ام و آمده ام تا آن محبوب شبانه را در اينجا بيابم.
-ياشار سرش را از يکي از کابين ها بيرون مي آورد:مي ترسم که او را نيابي.
-آرش آرام مي گويد:آرش براي پيدا کردن آمده است.
ياشار مي گويد:اگر سکوت نکني روحت را ارواح تاريک زيان زمان اينجا خواهند خورد آرش.سکوت کن.
آرش با صداي بلند مي گويد:شمع بياور هومن ن ن شمع.
ياشار به طرفش مي رود و دستش را مي گيرد و مي گويد :اينجا شعر نمي گويند.غزل نمي گويند آرش باور کن اينجا شعر نمي گويند.
آرش مي نشيند و پاهايش را دراز مي کند و مي گويد چرا؟
يا شار بر مي گردد و چرخي مي زند و هومن مي شود و مي گويد:اين مکان محل خواب است.زبان بايد اينجا بخوابد.
آرش مي خندد و مي گويد:نياور هومن نياور.مرا شوق غزل گفتن آمده است.گل سرخ مي خواهم.من مي خواهمش هومن.برايم مي آوري؟
ياشار مي گويد:نگفتمت بروي آنجا که بسته پايت کنند.در يک دست شمع و در دست ديگر گل سرخ.
در اين لحظه ديوي مي آيد و آرش را مي بلعد.
هومن گفت :آرش کجا شد؟
ياشار گفت:صدايش ديو زمان را از خواب بيدار کرد و برد.
- کجا برد؟
-آن ديو عاشق زمان است.آنقدر عاشق که معشوقش را شعر مي کند و مي بلعد و مي خوابد و مي ميرد.
ناله اي کرد و گفت:برويم و بياوريمش.
-نمي شود.
-چرا؟
.ياشار گفت : در خانه اش در زبان آرش است حالا . آرش هم كه نيست . تاريكي هم كه رفته رفته غليظ تر مي شود . بايد برويم . بايد برويم . بايد از آن شراب سرخ چندي بر زمين بريزيم و بدرود بگوييم و برويم
بايست...
- از آرش بگو.
- آرش از عياران بي زمان زبان است . چيزي وام داده به آينده است چيزي بازگذاشته در گذشته .
آرش از دهان ديو مي گويد:هومن را کجا رها کرده ايد ابله ها؟
-او رفته است تا براي ستاره هاي تاريک گل سرخ بفروشد.
آرش اين پا و آن پا کرد.آرش چشمهايش را بست.گل سرخي هم کمي آن طرف تر گريه مي کرد.آرش صدايش گرم شده بود.لبهايش کبود تر.
-چرا گريه مي کني از خوبان مانده؟که هستي که اين چنين دل دنيا را مي شکني؟
گل سرخ می گويد:من روح تو ام روح تو آرش.چراغها دارند فراموش مي شوند.
آه هومن؟
آرش مي گويد:خودت را خالي کن و از هومن پر شو آرش.وقت نداريم.از خودت خالي شو تا هومن تو را پر کندوقت نداريم.
هومن مي آيد دست آرش را مي گيرد و لبانش را مي بوسد.ديو نا پديد مي شود.مي گويد برايت شمع و گل سرخ آورده ام آرش.
ديو ناپديد شده اما مي خندد.
آرش گفت کاش هومن را هم به بزم خويش مي بردم.
هومن رفته است.
آرش رفته است.
چند درخت
چند کلاغ
و عطر کاغذ..
ياشار مي گريد.ديو مي آيدو مي گويد:براي چه گريه مي کني؟
-هومن و آرش رفته اند و تنها مانده ام.
-هومن با چهار رفته است و آه شده است.آرش با هفت رفته است و دوبيتي شده است.پس ما هم برويم سالاد بشويم ديگر.و مي خندد.
سر خها را آوردند و همه نوشيدند.
آرش نوشيد و گفت:
-براي گل سرخ و چراغهاي تهران!
-براي هومن و زبان هاي فراموش شده!
-براي زندگي و يار!
طرف راست را هومن گرفته است و طرف چپ را آرش.
قلبم به درد مي آيد.
بايد تاريک تر شوم...تاس را انداختم.هفت آمد.حقيقت پيدا خواهد شد.
آرش می گويد:آرش تنها است.
ادامه دارد...تنهايی ؟داستان؟اوف....
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
مادر مرد
از بس که دنيا بی رحم بود
و اينک غروب می شود:
با اشتياقی تمام نشدنی به آن پايين نگاه می کرد
به ياد نداشت چند ميليون سال است که هر روز
عاشقانه اين کار را انجام ميدهد......
گرم می شود و ...می سوزد.دلش می خواست
بيشتر بماند.
از ديدن جريان زيبای زندگی سير نمی شد. ولی
زمان چشم پوشی بود ........تا فردا.
ناگزير با دلتنگی غروب کرد و .......
دم غروب شد:
تو گريه می کنی من هم ناگزير گريه ام خواهد گرفت.آيا پيوند روح ها به جز اين است؟وقتی روح يکی شد کالبدش نيز يکی خواهد شد و وقتی تو گريه کنی چشمان من نيز بی اختيار خواهند گريست.انگار که با چشمان من می گريی!
گريه کن عزيزترينم.گريه کن اما به خاطر داشته باش که غبار اندوه را در چشمان خوشگل و زيبايت نمی توانم ببينم.لب های تو بی لبخند هيچ رازی در خود ندارند.درست همچون سراب ها که همواره خالی از آب اند!
گريه کن اما بدان که راز گريه های تو را خوب می دانم اما هيچ گاه فاش نخواهم کرد تا زمانی که تو راز گريه های مرا در نيابی.
ديروز يک روح مقدس به آسمان پر کشيد
يک روح بزرگ...سرچشمه ی پاکی..يک عشق بزرگ به نام مادر.
مادر همه ی ما.
مادر همه ی زمينيان.
اشکهای به غم أوده ی تو را که به پاکی آبدانه های چشم سحر است می فهمم عزيزترينم.
می ديدم تو را در حالی که به عظمت دريای نا آرام عشقی که از هر سو بر او پيوسته بود با آب تمام درياها می گريستی.
بگذار کودکانه بگويم:
(ای کاش خدای بزرگ به هيچ مادری اجازه نميداد تا بميرد)
آيا اين را همدردی حساب می کنی؟خوب مگر همدردی به جز اين است که روح و روان من به تو انتقال يابد؟و اينک تو مرا به جای خود نمی بينی؟
می دانم..حماقت است به کسی که اندوهی جانکاه را به تازگی تجربه کرده بگويی (می دانم چه احساسی داری)چگونه می توانم بگويم در حالی که هيچ گاه به احساس آن لحظه ی تو نخواهم رسيد.
مادر ....مادر...
ما به ندرت درباره ی آنچه که داريم فکر می کنيم در حالی که هميشه در انديشه ی چيز هايی هستيم که نداريم.به راستی چه هديه ای با ارزش تر از مادر در اين دنيای وانفسا به ما هديه داده شده؟مادری که در برابر روح بزرگ او سنگ هم به سخن در می آيد.
يادت هست؟چه احمقانه به تو گفتم که (می خنديدم)در آن حال يک لحظه به فکرم رسيد چه آسوده اين کلام را به زبان آوردم.آری می شد همه را به خدا سپردو به کار جهان خنديد..اما ..مادر..او که جزئی از وجود من است.چگونه ؟آه خدای من
تازه در آن لحظه بود که فهميدم به چيز مهمی تا به حال نينديشيده بودم و اگر هم اين اتفاق برای پاره ی روح روحم اتفاق نمی افتاد هرگز نمی توانستم حتی به آن بينديشم.
ترسی عجيب دلم را فرا گرفته بود...انديشيدم و تصميم مهمی گرفتم .تنها کاری که می توانستم با انجام دادن آن آرامش از دست رفته ام را باز گردانم.
برای شما شايد عجيب و غير قابل درک باشد.ولی من يک بار برای هميشه اين کار را به خاطر از دست ندادن روح زندگی انجام دادم:
به نزد مادرم رفتم.و خدا را از درون او بيرون کشيدم.خدايی که هر وقت اراده کنيم می توانيم او را در وجود کسانی که دوستشان داريم به دست آوريم و برای هميشه مال خود کنيم.
هيچ به اين نکته انديشيده ايد که خدا از طريق ما عشقش را به ديگران ارزانی می دارد؟آری آنها که می روند و می جويند .می يابند.
من در يک آن از مادرم خداحا فظی کردم.صورتش را بوسيدم.و جمله ای را که خدا می داند شايد فردا ديگر برای گفتن آن دير باشد.جمله ای که در روز مرگی های آلوده به تکرار گرد گرفته است به زبان آوردم.(دوستت دارم مادر)
در مقابل چشمان پرسشگرش که حاکی از تعجب خرق عادت بود جوابی واقعی دادم .اما جواب دلم اين بود:
اين خدا حافظی من با تو است مادر.
و روحی که تا ابد مال خود کرده ام.می خواهم حتی آن روز ..آری ...حتی آن روز که تو به آسمان پر کشيدی من شادمان باشم.
اين خدا حافظی من با تو است مادر.
تويی که از گوشه ی چشمانت نور خدا می دمد.من هميشه با تو خواهم ماند.چرا که روح تو را از آن خود کرده ام و تو تا ابديت با من نفس خواهی کشيد.
و يقين دارم و می دانم که بعد از تو خدا آن نور را در چشم ديگری به من هديه خواهد داد تا زمانی که بار ديگر به تو وصل شوم.تويی که شبيه ترين مخلوق به خدا هستی.نگران نيستم.نه اصلا نگران نيستم مادرم.خدا در اعماق همه ی بندگان و مخلوقان نفس
می کشد.
پس حتی بعد از پرواز تو به آسمان روح تو را درون خودم و درون مخلوق ديگری خواهم يافت.مگر من پيش از تولد در درون تو نفس نمی کشيدم؟
و همچون اميد و آرزو در قلب تو پنهان نبودم.و در اعماق دل و جان تو زندگی نمی کردم؟
و مگر بعد ها اين تو نبودی که در درون من نفس می کشيدی و جسم و جانت بسته به نفسهای من بود؟يادت می آيد؟تو هم مرا مادر صدا می کردی .به همان اسمی که من تو را صدا می زدم.و در واقع تو خودت را صدا نمی زدی؟
تو درون من و من درون تو تا ابديت جريان خواهيم داشت مادرم.
مادر مهربانم..مهربانم...تنها مهربانم.مگر می شود به اين آسانی من و تو از هم جدا شويم؟چه خيال باطلی.هرگز.آری اين کار محال حتی از دست عفريته ی دنيا نيز ساخته نيست.
آری با اين سخنان از او خداحافظی کردم.از جسم او.نه از روح او که برای هميشه مال من بود.و به چنان آرامشی رسيدم که انگار اينجا زمين نيست.به جزئيات چشمانش دقيق شده بودم تا هيچ وقت يادم نرود نور خدا را در چه نوع چشمی می توان يافت.
و
برای هميشه ترسم فرو ريخت....
عزيزترينم:
اينک می توانم بگويم که در آن روز شوم نيز همچنان به کار جهان خواهم خنديد.تا همچنان خدا و زندگی به من بخندند.و اگر اشکی هم ريختم نه از اندوه و غصه است بلکه به خاطر اين است که از عظمت آن چه بود آب شده ام.ولی يقين دارم که همچنان شادمان
خواهم بود.و همچنان زندگی خواهم کرد.چرا که ذات عشق مادر نمرده است.و روح او را به همه ی مادران خواهم بخشيد تا در نگاهشان باز هم آن نور سحر انگيز را ببينم.و همچنان شاد خواهم بود تا زمانی که قصه ی شمع من هم به آخر رسد و بار ديگر آن
روح را در کالبد واقعيش جا دهم.
و بوسه ی اول را به او دهم و بگويم:
من می دانستم که خاطرات از نو زاده خواهند شد
همچون روز اول آفرينش جهان.
آری ..از دست جهان بايد هيچ شد.هيچ شدن عين هستی يافتن و به آرامش رسيدن است.
بايد شادمانه متولد شد.با آرامش زندگی کرد.و در عين سرور و بی حسرت مرد.
باز هم می گويم که نمی توانم بفهمم احساست را.
چرا که خود در چنين موقعيتی قرار نگرفته ام.و می دانم که از سخن تا عمل تفاوت بسيار است.اما من با چنين ديدگاهی به مصاف آن حادثه اجتناب ناپذير خواهم رفت.اگر پيش از آن حادثه زنده باشم.و باز تا آن روز خدا می داند و خدا می داند و فقط خدا
.....
مادر تا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم 
و همين لحظه اين قدر اشک برای ريختن دارم که موهايت تر شود
خودم را از تو دور کرده ام با اين وجود
توجه و عشق تو هنوز در دلم بر پاست
تو سر پناه و مامن من هستی
که مرا ار گزند ها و آسيب ها حفظ می کنی
من از ديوار ها می گذرم و پرواز می کنم
و تمام کار هايی را که بايد انجام می دهم
تا در پناه تو باشم
شايد من ياغی و سرکش باشم
اما می دانم حتی زمينی که بر روی آن ايستاده ام
از عشق تو سر شار است
من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم مادر
لبخندی که هر گرهی را باز می کند
برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشيده ای
متاسفم
اما
بعد از طوفانهای کوچک اين آرامش است که پا بر جا خواهد شد
پرنيان عزيزم:
تو فرشته ای را تنها برای مدت بسيار کوتاه از دست داده ای .
آن گاه که دواز دهمين زنگ نيمه شب
نواخته می شود
در انتظار پايان شاديهايت
نباش
و بدان که هيچ دری به روی تو بسته نخواهد شد
زيرا در اين قصه...
خداوند فرشته ی مهربان توست
آری بايد ايمان داشت
همانگونه که ايمان داشتی به ارزش قلبی که امروز در آغوش تو گريست.
همانگونه ايمان بياور که گاهی معجزاتی رخ می دهند.گاهی رويايی به واقعيت می پيونددو گاهی واقعيتی در چشم ما رويا به نظر می رسد.
و ايمان بياور به قدرت و شهامتی که هنوز در توست تا هنگامی که زمان آن فرا رسد تا دوباره شروع کنيم.
عشق من :
از اين لحظه چشمان من شروع به گرستن کرده اند.نمی دانم گريه های من تو را به گريه خواهد انداخت يا اين گريه های تو است که مرا به گريه انداخته.
من با آب تمام درياها
و با چشمان همه ی مردم دنيا
به عظمت عشقی که امشب
دو دوست در آغوش هم می يابند
گريه خواهم کرد.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی
روزی متفاوت با يک آشنا
آه ...عشق:دلم می خواهد باز از تو بنويسم.اما من نيستم اين تويی که باز من رو صدا می زنی.
آه...عشق:چه خوبه که من هنوز تب دارم.چه خوبه که من در تب و تب در من هر دو با هم می سوزيم.
صبح که از خواب بر خاستم می دانستم که امروز روزی متفاوت برايم خواهد بود.چون تصميم داشتم عشق را با تمام وجود فرياد زنم تا به دنيا ثابت کنم که تمام مسيرها به طرف مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
عاشقانه بر خاستم و به زندگی سلامی دوباره دادم.از او پرسيدم به من بگو تو کيستی هر چند می شناسمت اما از زبان تو چيز ديگريست.لبخندی بر لب انداخت و گفت:من همانم طلوع و غروب بی زوال آفتابی که گرمی و روشنايی خويش را با غنی طبعی به
ديگران می بخشد .و در مقابلش هر روز از تو دشنام می شنود.من همانم زلال جويباری که زمزمه کنان به گلشن آرزوها می دود و تو هر دم از آن باز می مانی.من همانم که می رويم و می رويانم.می خروشم و می غرم و کلمه کلمه می آموزم و ياد می دهم!
-آيا واقعيت داری يا افسانه ای؟
-حيف نيست که نسبت به من چنين احساسی داری؟زندگی رويا نيست.زندگی خيالبافی و خيال پروری نيست.زندگی خواب و سراب نيست.توهم هم نيست.زندگی قصه ايست شيرين و دوست داشتنی و حکايتيست بی شکايت.
-پس چرا هر دم تغيير می کنی و گاهی شيرين و گاهی تلخ می شوی؟
-من هر دم با نگرش تو تغيير می کنم.من پيوسته به سمت جلو رو به حرکتم.تغييراتم همه مثبت است.اين تويی که باز می مانی.و مدام درجا می زنی.اگر به من دمی متفاوت بنگری می فهمی که من از تو روبر نمی گردانم.اين تويی که هر دم مرا از خود
می رانی.من همان کيفيت نگرش تو هستم.
عاشقانه بوسه ای به زندگی دادم و به او گفتم من می خواهم امروز متفاوت باشم.مرا بپذير که می خواهم امروز در سراسر لحظه هايم تو جريان داشته باشی.و او با لبخندی شيرين مرا به سوی خود می خواند:
راه می رفتم و با خود زمزمه می کردم:
-عاشقم...عاشق ستاره ی صبح..عاشق ابر های سر گردان..عاشق روز های بارانی..عاشق هر چه نام (زندگيست) بر آن..
همچنان که می خواندم و به جلو می رفتم لحظه هايم بيداری يک رويای شيرين ديرين را نويد می دادند.ديگر فاصله ها برايم بی معنی بود.من بين فاصله ها راه می رفتم و پيام واژه های مهر را در دلم تکرار می کردم.
به دنبال عشقم در حال حر کت بودم.چو بی او زندگی گم می شد نه پيدا.مردد بودم که زندگی بدون عشق گم می شود يا اين عشق است که در زندگی گم شده است.
با اين حال به قدرت جادويی عشق ايمان داشتم.در بطن من کسی بود که معجزه ی حضورش را تا به حال در واقعيت احساس نکرده بودم.چرا؟غرور از طرف چه کسی بود؟اگر غرور بيايد عشق می رود.عشق در نيستی خانه دارد.هنگامی که خالی باشی
عشق نيز در تو جای خواهد گرفت.
در انديشه بودم که تماشای رقص باد مستم کرد.دوباره از خود بی خود شدم.و همه ی کائنات با من سخن می گفتند:
-برگ ها ی زير پايم می گفتند:چگونه در خاک دياری که حتی دستان همديگر را گم کرده اند و چشم ها همديگر را می سايند تو به دنبال چشمانی هستی که حتی چشمان تو را نديده اند و دستانی که با دستان تو بيگا نه اند.
-آسمان می گفت:اگر می خواهی به من برسی اول خاک بودن را تمرين کن.نفهميدم چه می گويد.او مثل هميشه بی ربط ولی با معنا سخن می گفت.
-درخت می گفت:مانند من بايست و با جرات باش.امروز تو در نهايت عشق غوطه ور خواهی شد.اندکی صبر..
-باد می گفت:راستش رو بگو.ميون اين همه رنگ ميون اين همه نقش چه چيزی دل تو رو برد؟
گل پژمرده می خواند:ای شهر زاد قصه ها..
آمده ام تا عاشقانه ترين شعر ها را برايت بخوانم
از تمام ديوار های زمين به سلامت گذشته ام
دستانم را بگير
بگذار صادقانه در کنارت بمانم..
و به و ضوح می ديدم که فرشتگان در ميان ابر ها می رقصند.
و لحضه ای بعد اين تنها عشق بود که به من فرمان می داد:
و در آن لحظه من بی قرار بودم.هيجانی عجيب دلم رو فرا گرفته بود.هر چی صدای مزاحم بود خاموش شد.می تونستم صدای عبور فصل عاشقی رو از سر مزار دل تنگيهام بشنوم.
اينک زمانی بود که رويا همان واقعيت می شد و واقعيت همان رويا
و من بی قرار.درون نمی داند که بی درنگ شايد لحظه ای ديگر در عمارت شگفت انگيز آسمان منزل خواهد کرد.آن جا که تا بی کرا نه ها قرار است و قرار.
و آن لحظه اتقاق افتاد.لحظه ای که ثابت شد همه ی مسير ها به طرف مشترک مورد نظر اشغال نيست.لحظه ای که واقعيت جای خيال را گرفت و من پر شدم از صدای او..صدا صدای عشق..صدا صدای مرد عاشق..
خدايا نه ديگر اين رويا نبود..ديگر هيچ نفهميدم
بعد از شنيدن صدايت انگار همه ی هستی نغمه های عاشقانه دل من را می نواخت.صدای برگ..صدای باد..آواز گل..نگاه آسمان..رقص فرشتگان..و فرياد من که در باد پيچيد..
فرشته ای بر شانه ی من نشست و خواند:
ساده می گويمت ای سر غزل
که دلم در پی همراهی با تو خفته ست
دل من سادگی روح تو را می فهمد
و خلوص نفست را که شبی
هديه داديش به من
لب من با نفست همراه است
تو درون تنمی
و وجودت هر دم
در دلم بار قه ای می سازد
و به مانند سمندی سر کش
به غزل خانه ی قلب و دلکم می تازد
ای اساس همه ديوانگيم
ای که لايق همه مستانگيم
در و جودم همه ی ثانيه ها
هر دم حضورآبی تو به پاست
تو دمی حضورت را از من باز مگير!
سلام زندگی
من يافتمت.با عشق يافتمت.با عشق شناختمت.با عشق معنی بخشيدمت.
با عشق زمان متفاوت می گذرد.و من لحظه ای تفاوت را احساس کردم.
به سوی زندگی می دويدم و تمام فکرم حول محور آن آشنا می گشت:
برايم آشنا هستی
تو را من پيش از اين هرگز نديده
و شايد بعد از اين هرگز نخواهم ديد
ولی وقتی صدايت را شنيدم آشنا بودی
نمی دانم ولی شايد
هزاران سال پيش از اين
من و تو هر دو در يک غار با هم زندگی کرديم
و شايد همان روزی که از شکار آهوان دشت بر گشتم
دم چادر به دستم استکان چای را دادی
نمی دانم .گمانی دور می گويد
به هنگامی که از ميدان جنگی نابرابر باز می گشتم
زره را از تن زخمی درآوردی
و با دستان خود زخم مرا شستی
و مرهم را تو بر بازوی خون آلود من ماليدی
ببينم.وقتی از چشمان ابر تيره
آن باران بغض و دشمنی می ريخت
تو چتر مهربانی بر سرم آهسته وا کردی؟
آه يادم هست و قتی عاشق عاشق شدن گشتم
تو می گقتی عاشقانه بايد عاشق گشت
تو گفتی عاشق نور و اميد و روشنی باشم
تو را هرگز نديدم من
ولی هر لحظه با من از خودم نزديکتر بودی
خدای من چه می گويم
چه می گويم تو را من پيش از اين هرگز نديده
و شايد بعد از اين هرگز نخواهم ديد
تو را در آبی دريا.تو را در خنده ی خورشيد
تو را در گريه های ابر.تو را در جاری هر رود
تو را در لابلای عطر شب بوها
تو را در لحظه های شاد و غمناکم
تو را از اولين بغض تولد
تو را با اولين لالايی مادر
تو را هر لحظه من ديدم
و تا جايی که در من يک نفس باقيست
و حتی بعد از آن
هر لحظه خواهم ديد
برايم بسيار آشنا بودی
تو را می گويم .دومين .همسفر عاشق من.شايد خودت ندانستی که زندگی را دمی تو به من هديه دادی. و بدون تو حتی من لحظه ای به زندگی نمی رسيدم.
لحضاتی بعد:
من همچنان راه می رفتم و به مقصد نمی رسيدم...
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی


