ترس تنهایی

 

....

دليلی ندارم...دليلی ندارم...اين جمله در گوشش مانند آهنگ آشنای ديرينی طنين می انداخت.

حال بدی يافته بود.در ميان اين جملات يک گمشده را احساس می کرد.آيا او خودش را گم نکرده بود؟او هميشه عادت داشت پرسشهای فراوانی از خود کند.اما برای هيچيک جوابی نمی يافت.آيا دليلی برای طرح اين پرسشها داشت؟!دوباره اين پرسش همانند جرقه ای از ذهنش عبور کرد.آيا می توان حتی بدون دليل زندگی کرد؟

تمام شور و شوقی که در آن روز با احساس سر زندگی تمام به دست آورده بود با طرح همين پرسش يکباره فرو نشست.اندوهی عميق در چهره اش هويدا شد.اندوه او همان شور و شوق مرده ی او بود که هيچ تکيه گاهی برای آن نمی يافت.

بر روی صندلی نشست و پشتش را به آن تکيه داد.چشمانش را بست.بغض راه گلويش را بسته بود.با صدايی که به زاری شبيه بود با لحنی آرام و شمرده گفت:«من دليل می خواهم.»

پسر زانو هايش را خم کرد و صورتش را نزديک صورت آرش نگه داشت و با قيافه ای مطمئن گفت:«اما من دليلی ندارم.»

آرش دستانش را روی شانه ی پسر گذاشت و به آرامی تکان داد و به گريه افتاد و با حالت التماس به چشمانش نگاه کرد.

پسر با حالت مطمئن تر از قبل سخن قبلی را تکرار کرد.

آرش تمام نيرويش را جمع کرد و با قدرت تمام او را به عقب هل داد طوری که پسر نقش بر زمين شد .

با صدايی آميخته با ناله و عصبانيت و درماندگی فرياد می زد:من دليل می خواهم...من دليل می خواهم...

و مشتش را به ميز می کوبيد.

لحظه ای بعد چيز خنکی را روی صورتش حس کرد.قطرات آب چون چشمه ای هدف دار مسير چشم ها تا گونه و گردن را طی کردند و وقتی از سينه ی تب دار و لرزانش می گذشتند او را به خود آوردند.به آرامی چشمهايش را گشود.

عده ای با چشمان از حدقه در آمده او را می نگريستند.

مرد مسنی که ظاهرش سن هفتاد را تداعی می کرد نزديکتر آمد و گفت:-چته جوون؟چرا مشتهاتو می کوبی به ميز و با خودت حرف می زنی؟

آرش سرش را به اطرافش چرخاند.سر همان ميزی نشسته بود که کنارش پنجره ی مشرف به دريا واقع بود.در حالتی بين خواب و بيداری جوری که هنوز حواسش را به طور کامل به دست نياورده باشد زير لب گفت:-کجا رفت..؟!

زن مسنی که کنار پيرمرد قبلی ايستاده بود در حالی که عينکش را بالا می برد و به جوان می نگريست گفت:-مادر جان انگار داشتی خواب می ديدی .حالت خوبه پسرم؟

آرش مستقيم به چشمان زن که از پشت عينک نمايان بود نگاه کرد و بعد چشمانش را به دريا دوخت.سپس با حالتی که حس ترحم هر انسانی را بر می انگيخت دوباره به چشمان زن دقيق شد و پرسيد:

-من رهام رو پرتش کردم تو دريا!!؟

زن و مرد کهنسال با چشمان از حدقه در آمده به هم نگاه کردند.

قدری دورتر زن و شوهر جوانی در گوش هم می گفتند:-حتما ديوانه است.

                                             -ولی قيافش که به ديوونه ها نمی خوره.

با شنيدن کلمه ی ديوانه به خود آمد.دستی به مو های انبوهش کشيد..تازه يادش آمد چه اتفاقی افتاده است.دوباره خيال او را کشيده و با خود برده بود.

با صدای بلند طوری که کسانی هم که دورتر ایستاده و شاهد ماجرا بودند بشنوند گفت:-من حالم خوب است.لطفا تنهايم بگذاريد.

دو دختر جوان زير لب می خنديدند...-حتما عاشق شده.ولی خوش به حال طرف.

               -شنيده بودم عشق آدمو ديوونه می کنه. ولی از نزديک  نديده بودم.

        

آرش از جا برخواست و با قدمهای سريع طول سالن را طی کرد و بيرون شد.آبی به صورتش زد و در آيينه به خود خيره ماند.

باز هم اين تصويرش بود که ابتدا به سخن درآمد.

-برای چه کاری می کنی که مردم خيال کنند ديوانه ای عزيزم؟!

در جواب لبخندی تلخ زد.و بی آنکه سرش را بالا بگيرد از مقابل آيينه گذشت و به سالن غذاخوری برگشت.

سالن شلوغ تر شده و همهمه ای بر پا شده بود.صدای فرياد کودکان،خنده ی جوانان،نصيحت و شکايت پيران فضای سالن را در بر گرفته بود.

احساس آرش بسيار عجيب بود.نه اثری از شور و شوق پيشين در او مانده بود و نه اثری از اندوه.فقط می خواست زندگی را احساس کند.و پيوسته به خود تلقين می کرد که زندگی من به حضور دوستانم بستگی دارد.

در ظاهر آهسته و مطمئن به جلو قدم بر می داشت.تمام ميزها و جمعيت دورو بر آن را از نظر می گذرانيد.اما در حقيقت چشمانش ديوانه وار به دنبال کسانی می گشت.

دو دختر جوان را ديد که بر خلاف ديدار قبلی روسری ها را از سر کنده و موهای بلندشان را روی شانه هايشان ريخته بودند.در حالی که يک پا را روی پای ديگر انداخته و مشغول نوشيدن بودند هر کلمه ای که يکی از آنها می گفت ديگری را به خنده و غش وا می داشت.

نگاه کردن به خنده ی آدمها آن هم  با حالی که پيدا کرده بود برايش بيش از هر چيز ديگری تهوع آور بود.با اين حال از ظاهر آن دو جوان حدس می زد که از آبهای ايران خارج شده اند.

يکی از دختر ها که روبروی آرش بود او را ديد که به سمت آنها می آيد و با اشاره به ديگری فهماند اين همان پسری است که دقايقی قبل او را ديده بودند.هر دو زير چشمی او را می پاييدند.

آرش بی تفاوت از کنارشان رد شد.

به ترتيب تمام ميزها را طی کرد و به جمعيت حاظر نظری انداخت.اما در آخر با نا اميدی هيچ چهره ای را به جز مرد و زن کهنسالی که دقايقی قبل با آنها برخورد داشت آشنا نيافت.و فهميد که آن دو زن و شوهر هستند.

زن با ديدن او فورا گفت:-حالت بهتر شد پسرم؟انگار خيلی پريشان بودی.

آرش با زدن لبخند و تکان دادن سر حرف زن را تاييد کرد.

شوهر آن زن که در نگاه اول هيبت و وقار و ظاهر رسميش جلب توجه می کرد با صدايی زمخت اما مهربان با لبخندی که چين و چروک صورت و پيشانيش را بيشتر نمايان می ساخت .گفت:-بيا بنشين و با ما غذا بخور جوان.

-ممنون جناب،من در اين حالت نمی توانم غذا بخورم.شما بفرماييد.نوش جانتان.

زن و مرد کهنسال دوباره با تعجب به هم نگاه کردند.

زن پرسيد؟-کدام حالت پسرم؟!

-در حالی که به نقطه ای نامعلوم چشم دوخته بود جواب داد:-در حالتی که حتی برای زندگی دليلی نداشته باشم چطور می توانم برای خوردن دليلی پيدا کنم؟

پيرمرد به خنده افتاد.-نگاه کن زن،رفتار و حرف زدن و کله شق بودنش درست شبيه بابک خودمونه.ولی در پشت اون چشمهای احساساتی يک نوع جسارت پيداست.

در حالی که سينه اش را صاف می کرد و دستمالی به گوشه ی لبش می برد ادامه داد:

-چی رو می خوای پيدا کنی جوون؟نکنه می خوای دليل زندگی رو بفهمی؟اوه..بذار يه چيزی بهت بگم پسرم.اين را از من به عنوان کسی که حداقل پنجاه سال بيشتر از تو با زندگی همراه بوده بپذير.به خودت زحمت نده .بهتره بعضی چيز ها را اصلا نفهمی.چون فهميدن آنها کمکی به موضوع نمی کنه.جز اينکه می تونه آدم رو به جنون بکشه..فقط کافيه که به راهت ادامه بدی..با پشتکار و ايمان قوی.

آرش با شنيدن اين سخنان که از انگار از زبان يک غريبه ی آشنا بود بی اختيار با شور و علاقه ی فراوان صندلی را جلو کشيد و روی آن نشست و گفت:

-ولی پدر اين جور که ما زندگی می کنيم چه معنايی داره!؟..خدای من هيچ معنايی نداره..من هيچ دليلی برای زندگی کردن پيدا نمی کنم.هيچ حسی در من پايدار نمی مونه.مثلا همين امروز صبح آنقدر عاشق زندگی بودم که حاضر بودم به لطافت آن قسم بخورم.اما ناخودآگاه نمی دونم چطور اتفاق افتاد که اين خلاء وجودم رو گرفت...نمی دونم از کجا اومدم نمی دونم به کجا دارم می روم !حتی يادم نمياد چرا اين سفر را شروع کردم.برای ديدن چه کسانی؟کسانی که حتی عشق من را باور نکردند و نيامدند!

همانطور که سخن می گفت اشک در چشمانش حلقه می بست.

مرد و زن با ترحم و کنجکاوی و با حس پدرانه و مادرانه ای به او گوش می دادند.

پيرمرد صدايش را صاف کرد و گفت:-من نمی دانم چه چيز باعث شده که در اين سن به اين پريشانی بيفتی .ولی پسرم از من به تو نصيحت برای زندگی کردن فقط دنبال يک بهانه باش.و وقتی آن را يافتی ديگر ولش نکن.به خاطر همان بهانه زندگی کن و ديگر دنبال هيچ دليلی نگرد.

-من فکر می کردم که اون بهانه را پيدا کردم پدر..

با حالتی که متوجه مطلبی شده باشد گفت:-ببخشيد .من هر شخص مسنی راکه با او احساس نزديکی کنم پدر خطاب می کنم.

پيرمرد جواب داد:-راحت باش پسرم.اتفاقا ما هم پسری هم سن و سال تو داريم که اسمش بابک است.البته در کانادا زندگی می کند و ايران نيست.چند سالی می شود که او را نديده ايم.خواست خدا بود که در اين سفر تنها نمانيم.ادامه بده پسرم..ما سرا پا گوشيم..

زن هم با لبخندی حرف شوهرش را تصديق کرد.

آرش لبخندی زد و بعد تشکر و دلجويی ادامه داد:

-آره پدر من خودم فکر می کردم آن بهانه را پيدا کردم.ولی برعکس چيزی که فکر می کردم همون بهانه من رو از زندگی دور می کنه.روز به روز جونم رو آتيش می زنه.می ترسم که ديگه چيزی ازم نمونه که حتی به زنده بودن فکر کنم چه برسه به زندگی.

زن با ترحم گفت:-پسرم من رو ببخش اگه فضولی می کنم.ولی مثل پسر خودم نگرانتم.ببينم پسرم عاشق شدی؟بهت جواب رد داده؟اون کدوم دختری بوده که اين طوری شعله ی زندگی رو در تو خاموش کرده....

آرش کوشيد تا بخندد اما حتی نتوانست لبخندی زورکی يا تمسخرآميز به لب آورد.

-کاش آن چيزی بود که شما می گوييد مادر!کاش زندگی به همين راحتی بود.کاش زندگی من هم مثل همه بود.کاش دختری دست رد به سينه ام می کوبيد و من از شدت عشق او خودم را می کشتم.کاش همه چيز اينقدر ساده بود.با گفتن اين جمله به گريه می افتد.و در حالی که تلاشی برای پنهان کردن اشکهايش نمی کند،ادامه می دهد:-من فقط بيست و چهار سال دارم.شرمنده ام.واقعا شرمنده ام.خيلی شرمنده ام از اينکه اينطوری احساس می کنم.اينقدر ضعيف،اينقدر خوار.وجودم خالی و خشک و سوخته است و بسيار پر درد.هيچکس آن طور که می خواهم با من صحبت نمی کند.جوری که دلم می خواهد حرف بزنند.بی پرده،بی پوست،بی تکلف و از روی دل.اميدوار بودم که او بتواند.مدتها انتظار کشيدم بی آنکه چيزی بگويم.ولی بعد اين همه دعوا ،حقارت،ابتذال و خفقان من را از پا درآورد.کم کم و کم کم و الان قدرت ادامه دادن ندارم.حتی توان نا اميدی را هم ندارم.می ترسم...نه احساس وحشت می کنم..

پيرمرد آهی از سينه کشيد و در حالی که نوشيدنيش را به زير لب می برد رو به زنش کرد و گفت:-جوان سوخته دليست.از سخنانش می توان حدس زد که راز و غمی بزرگ در سينه اش نهفته است که نه تنها ما شايد حتی نزديکانش نيز از ان بی خبرند.

و بعد رو به جوان کرد و پرسيد:-اين طور نيست پسرم؟

-هيچکس پدر.البته به جز بهترين دوستم.به جز او هيچکس نمی داند.نيازی هم ندارم که به کسی بگويم.ولی شديدا نياز دارم که مرا دريابند و درکم کنند.من بهانه ام را برای زندگی خيلی آسان از دست دادم..خودم خواستم که تمام شود.بدون اين که دليلش را بفهمم.اما دليل زندگی من آنها هستند.يعنی بودند..ولی من گمشان کردم پدر..اميدوار بودم تا امروز و در اين کشتی آنها را بيابم ولی نيامدند..هيچ کدام نيامدند..همه شان تنهايم گذاشتند..دوستانم را می گويم..دوستانی مثل برادر .حتما می فهميد چه می گويم...نه؟بگوييد که می فهميد دوستانی مثل برادر!من هيچ کدام را نديده بودم.ولی هيچ کدامشان را کمتر از برادر تنی خودم دوست نداشتم..باور می کنيد؟انسان کسانی را که نديده تا به اين حد پرستش کند؟

به اينجا که رسيد گريه اش شدت گرفت و سرش را ميان دستانش پنهان کرد.

زن با احساس ترحم او را می نگريست ولی مرد با جديت به او چشم دوخته بود و تلاش می کرد تا از سخنان او چيزی را بيرون بکشد.

آرش در حالی که با پشت دست اشک هايش را از چشم می سترد رو به آنها کرد و گفت:-منو ببخشيد.می دونم که از حرف هايم چيز زيادی نفهميديد .ولی به جز شما نمی تونستم به کس ديگری اينقدر راحت بگويم که من بهانه و دليلم را برای زندگی از دست دادم تا خود زندگی را بفهمم و بعد تازه فهميدم بدون عشق و کسانی که دوستشان بداری و دوستت بدارند زندگی چقدر بيهوده است...

پيرمرد در حالی که با تکان دادن سر حرف او را تصديق می کرد گفت:

-گوش کن پسرم..به نظر می ياد تو به دنبال زندگی و يا عشقی .احساس می کنی که چيزی را در اين ميان گم کردی..من نمی دونم به دنبال کدام يک از اين هايی ولی می تونم بهت بگم که سعی نکن هيچ کدام را پيدا کنی.زندگی و عشق دور از تو نيستند.هميشه و همه جا در تو جريان دارند..فقط کافيه خودت را در اين جريان عظيم پيدا کنی..لازم نيست هميشه داخل چرخهای زندگی بيفتی و بچرخی..تو می تونی با پيدا کردن خودت چرخ زندگی رو به دست بگيری و به هر طرف که خواستی بچرخونی...فراموش کن پسرم..همون بهانه ای را که از دست دادی فراموش کن..اما اگه دليلی پيدا کرده بودی بهش فکر کن..فکر کن چه لزومی داشت که چيز به اين باارزشی را که سخت بتوان پيدا کرد از دست داده باشی..موقعی که دليل زندگی رو پيدا کردی چه احتياجی به بهانه داری؟...به هر احساسی که فکر می کنی در درونت پايدار نمی ماند دل نبند.تا موقعی که خودت رو پيدا نکردی و حس های پايدار رو در درونت نيافتی همه چيز رو فراموش کن و از نو شروع کن..ولی هيچ گاه دنبال زندگی نرو ..در زندگی غوطه ور شو .به دنبال عشق حتما برو اما قبل آن به دنبال خودت برو.مکانی که می تونی عشق را در آن پيدا کنی..قلبت پسرم..وقتی پيداش کردی آنقدر برايت با اهميت و با ارزش ميشه که تا آخر عمر مواظبش هستی که با چيزهای ديگه آلودش نکنی..مواظب هستی که هيچ وقت بيجا خرجش نکنی..مواظب هستی که نگذاری اينطوری احساست رو به جنگ با خودت بکشه..آره پسرم..وقتی عشق رو پيدا کردی ديگه لازم نيست که زندگی رو بشناسی..چون به شناختی بالاتر از اون دست پيدا کردی..چيزی که اصل زندگی بر پايه ی اونه و اون چيز عشقه پسرم..عشق.

آرش آرنجش را به ميز تکيه داده و با چشمان اشک آلود به سخنان پيرمرد فهميده گوش می داد.بی شک آن مرد تمام اين سخنان را بيش از جوان هايی مانند او درک می کرد ولی آرش به خوبی می دانست تمام اين سخنان حقيقت هايی هستند که انسان خيلی دير به آن می رسد.

آرش خوب می فهميد که بی عشق نمی توان سراغی از زندگی گرفت.اما دوست داشت بار ديگر زمانی دم از عاشقی بزند که مفهوم آن را خوب فهميده باشد.

خوب می دانست که به دوستانی که به تازگی يافته بود تعلق خاطری بيش از دوستی و به اندازه ی عشق دارد.زيستن بدون آنها برايش امکان پذير نبود.اما او تصميم خودش را گرفته بود.آری..او بايد فراموش می کرد.بايد معشوقش را تا زمانی که خود را نيافته رها می ساخت.می دانست که اين آخرين و مهمترين سفری است که بی حضور يارانش به انجام می رسد.يارانی که به اتفاق آنها روزی جهان را در اختيار خود خواهند گرفت..

آرش بعد از فرو رفتن در اين انديشه از صندلی به حالت جهش برخاست تا به بيرون برود.و بقيه ی سخنانش را به دريا بگويد.قدری که دورتر از ميز شد از بی ملاحظه کاری خودش پشيمان شد.آن قدر هيجان داشت که فراموش کرد از پدر و مادر مهربانی که که تازه پيدا کرده بود به خاطر همدرديشان تشکر کند.از انتهای سالن برگشت و فرياد زد..ممنونم پدر..ممنون مادر..

 

مرد و زن با بهت او را می نگریستند.که از سالن بيرون می رفت و برای آنها دست تکان داد.

زن رو به شوهرش کرد با تعجب گفت:

اين همان جوانی نبود که چند لحظه قبل گريه و اشک امانش نمی داد؟يهو چش شد؟

مرد در حالی که کمتر از او متعجب نيست می خندد و می گويد:من را ياد بابک می اندازد.به نظرم از بعضی جهات شبيه اوست.اينطور نيست؟

زن با لبخندی می گويد:-آره..بابک هم مثل اون خيلی زود حالت های درونيش تغيير می کرد..

 

دو دوختر جوان با چشمانی فراخ و دهانی نيمه باز به او می نگريستند.که از سالن خارج می شد.

-وا اون که پدر مادر نداشت !؟تنها بود!

-من که گفتم ديوونست.

-نه بابا .ديوونه چيه.به نظرم خيلی بامزه مياد.

-من هنوزم ميگم ديوونست..

آرش خود را به عرشه ی کشتی رسانيد و به دريا چشم دوخت.

پيش از تو خالی بودم از خويش

چون آمدی پر گشتم از تو

اکنون دگر گنجايش خود را ندارم

دريا مرا درياب درياب

در موج خود جانم فراگير

در جان تو سر می گذارم

برگير و از خود وارهانم

 

آرش احساس آرامشی در تنهايی می کرد.اين اولين باری بود که در زندگی در تنهايی به جای ترسيدن آرام بود.تجربه ای خوشايند.در فراق ٬شوق وصال هست.او در تنهايی به عشق می انديشيد.

و کشتی با آرامشی هميشگی به جلو می رفت.

 آرش فرياد زد:من نمی دانم از کجا آمدم.من نمی دانم به کجا می روم.ولی می دانم که عاشق هستم.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی