خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
من سینه ام زخم دارد من دردی در سینه ، احساس می کنم.من درد دارم.ولی به دنیا می آیم.آرش یک ساله است.آرش دردی ندارد.همه ی تصاویر و صداها همراه با اسامی و خاطره ها به خوبی در حافظه اش ثبت می شوند.آرش 5 ساله است به پیش دبستانی می رود ولی چهره ی نگین دختر همسایه را به یاد می آورد زمانی که در یک سالگیش او را در خواب دید و فردای آن روزدر آغوش مادرش بود که این بار او را در کوچه شان دید که یک آدم بزرگ بود و فورا فهمید که این آشنا در خواب او چه کسی بوده.نگین مثل خواب ِ دیشب انگشت بر لب آرش گذاشته و چشمانش را گرد کرده و برای لحظاتی مشغول لوس کردن او شده بود.آرش ابتدا تبسمی کرده و لثه های بی دندانش بیرون آمده بود ولی بعد خیلی شیرین و خواستنی شروع به خندیدن کرده بود. آرش 5 ساله بود ولی نخستین و قدیمی ترین تصویری که از زندگی به یاد داشت ، همین تصاویر بود.ولی چه فرقی می کرد؟!حتی اگر چیزی را از زندگی به خاطر نمی آورد.آرش 5 ساله بود و انگار که همین لحظه متولد شده است.آرش بسیار شلوغ و نا آرام بود ، همه را در خانه عاصی کرده بود و همه خوشحال بودند که آرش یک نیم روز را در کودکستان بوده و در خانه نخواهد بود.ولی باور نکردنی نبود آرش بیرون از خانه بسیار مودب بود و بسیار باهوش این را مسئولان کودکستان می گفتند . و پدر برای آنها تعریف می کرد که چطور دیگر بچه ها در روز اول گریه می کردند و آرش با وجود این که شیفت بعد از ظهر بود نمی خواست به خانه برگردد.آرش ، عاشق ِ کتاب بود. قدیمی ترین کتابهایش را هنوز دارد. سه یار وفادار ، بز بز قندی ، هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد..و این هم کتاب خواستن توانستن است ...خوب ، آرش تو که اینجا هستی بقیه اش را از زبان خودت بگو نه از زبان یک سوم شخص نویسنده ..اووم..خب بله این یک حقیقت است که من اینجا هستم.ولی چه فرقی به حال ِ دیگران می کند؟ -اوه..این یک بی انصافیست.تو برای بعضی ها مهم شده ای.! -هووه هه..آن بعضی ها همان نیستند که من از یک سالگیم به خاطر می آورمشان؟ بگذار همه شان بروند پی کارشان.دیگر وقت ِ آن شده که به خودم برسم. - نکند دیوانه شده ای ؟ به خودت برسی؟ جوان بیچاره! -من می خواهم که از این پس به خودم برسم ، کجای این خنده دار است آقای سوم شخص؟در ثانی من می خواستم که کاری در حق آنها انجام دهم ولی بیشتر مدیون ِ آنها شدم. -آخر چطور می توانی به خودت برسی وقتی هیچ خودی در میان نیست؟تو زمانی که به دنیا آمدی در خودت بودی ولی حال خود تو بسیار فراتر از تو حرکت کرده است. -پس در این صورت بهتر است به تو مژ ده بدهم که من خودم را شناخته ام از وقتی که پیدایش کرده ام ، من هم قدرت حرکت دارم.این طور نیست؟ - از این حرفهایت زیاد شنیده ایم. - ولی این بار فرق می کند. من می خواهم مطلب مهمی را به اطلاع همه برسانم. -راجع به دیگران؟یا راجع به اندیشه؟ راجع به فلسفه یا راجع به زندگی؟ - راجع به هیچ کدام. می توانی اندیشه و فلسفه و دیگران را داخل چمدانی بگذاری و بیندازیش داخل گرداب زندگی.بگذار به گورشان بروند من می خواهم راجع به خودم حرف بزنم .راجع به خودم ، خود ِ خودم . -آرش راجع به خودش حرف خواهد زد؟باورش سخت است.کی حرف می زنی آرش؟ -هر چه زودتر باشد ، بهتر است. - برای دیگران؟ - برای خودم . . . -. اووم ..راستی آرش ، به مهمانی دعوت شده ای ..آنها از تو می خواهند که پنج مورد از راز های زندگی خودت را برملا کنی. - نه من هفت مورد را می گویم. - نه نمی شود! هر بازی قواعدی دارد.نمی خواهی اصلا بازی نکن. - شیطان شده ای آقای سوم شخص. نه این بازی را دوست دارم آخر ندیده بودم داخل ِ بازی حقیقت را بگویند. - من و خوانندگان سراپا گوشیم آرش خان. تتتتتت 1- در برخورد با کسانی که دوستشان ندارم مودب هستم. دوست دارم کسانی را که دوستشان دارم آزار بدهم.و این آزار به معنی رنج نیست.تنها یک شیطنت غیر معقول نام دارد. 2-وقتی برای قدم زدن یا انجام ِ کاری بیرون می روم ، معمولا همه نگاه متفا وتی به من می کنند . بعضی ها بلند تر می گویند تا بشنوم .خوشتیپ! اهمیت زیادی به لباس می دهم و به نحوه ی راه رفتن . ولی اگر از کسی خوشم بیاید به هیچ وجه به خاطر لباسهایش نیست .در واقع اصلا برایم مهم نیست که چگونه لباس می پوشد و چگونه راه می رود. 3-آنقدر سوپ دوست دارم که یک روز در میان برای خودم سوپ درست می کنم.ولی به کسی نمی دهم تا مزه اش را امتحان کند.در واقع داوطلب کم پیدا می شود. 4- ورزش را در سطح حرفه ای دنبال می کنم. استعداد بالقوه و عجیبی در تمام رشته های ورزشی دارم.ولی بیشتر عاشق تکواندو و فوتبال هستم.هر چه هست در پاهای من است!دوست دارم ضربه بزنم.دوست دارم شوت کنم و مرا شوت کنند.درست مثل یک توپ ِ فوتبال.همه به دنبالم باشند و شوتم کنند و از کرخی درم بیاورند.ولی همه از من خجالت می کشند چون مودب هستم پس من هم آنها به خود وا می گذارم.چنین آدمهایی را دوست ندارم.به همین خاطر شخصیت شیطانی من ظهور نمی کند و من در کرخی می مانم. 5- کتاب ها همه ی زندگی منند. هر چند عاشق ِ سینما ، تاتر ، موسیقی ، ادبیات ، تاریخ ، جغرافیا هستم منتها هر کتاب ، هر فیلم، هر نمایش، هر قطعه ی موسیقی ، هر داستان یا شعر ، هر گذشته وهر مکانی را طالب نیستم و دوست ندارم.از نظر ِ من این ها همه یک چیز هستند و آن روح ِ موسیقی است."دلم می خواست گوری باشم که در آن می بایست تو را دفن کنند، تا تو را تا ابدیت میان بازوان خود می داشتم." بی شک تا زمانی که به موسیقی گوش نمی دهید این جمله برای شما خنده دار جلوه خواهد کرد.ولی موسیقی است گه اشک های هنرپیشه را ...بگذریم مثلا می خواستم از خودم بگویم.داشت فراموشم می شد. 6- در صحنه ی روزگار خیلی کم پیش می آید که از کسی خوشم بیاید و بخواهم که در صدد دوستی با او برآیم.ولی اگر پیدایش کردم خود پیشقدم می شوم و وفاداری من در دوستی ها بی مانند است.واینکه در تمام طول عمرم ، صدای تپش های قلبم را در مورد یک آدم شنیده ام.6ب: ( من که گفتم اسیر قواعد بازی نمی شوم) تمام وقایع و خاطرات در قسمت جلویی مغزم (یعنی آنجا که می توان وقایع را به خاطر آورد ، نه اینکه فقط در حافظه داشت ) ثبت می شوند.من ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه چیزی از گذشته را فراموش کنم هر چند تلخ یا کم ارزش! 7- این قسمت یک راز بزرگ در مورد آرش آسمانی است که به زودی به اطلاع همه مخصوصا عزیزانم خواهم رساند..... من نه منم..! با تشکر از کسانی که من را به گفتن حقیقت دعوت کردند.. با عرض ارادت خدمت جناب ِ بهزاد
"...ای روشنائی نیم گرم ، ای خورشید عدالت که فردا بر ما خواهی تافت ، مگر هم اینک نمی درخشی ؟ همه چیز بس نیکو ، بس زیباست ! خود را ثروتمند ، توانا ، تندرست می یابم ، دوست دارم .. دوست دارم. همه را دوست دارم و همه دوستم دارند...آخ ! چه خوشم ! و فردا چه قدر خوش خواهیم بود !..." من به زودی راهی سفر خواهم شد و پنجشنبه ی این هفته نبرد مهمی خواهم داشت.یک آغاز ِ بزرگ برای یک آغاز بزرگتر بدون هیچ انتهایی ..همه ی کسانی که دوستم دارید ، برای پیروزیم دعا خواهید کرد و همچنان دوستم خواهید داشت ...ها!؟ آیا توقع زیادی است که از شما بخواهم که با دوست داشتنتان به من نیرو بدهید؟!...آخ که چقدر محتاجم...آخ که چقدر ابتدای سفر سخت است...چقدر من دوستتان دارم..و چقدر از گذشته دوستتان داشته ام..اینها را به خدا خواهید گفت ..ها؟ برای پیروزیم دعا خواهید کرد ، می دانم. دوستان من ، آن که می آفریند چه اهمیت دارد ؟ جز آنچه آفریده می شود هیچ چیز واقعی نیست...این جا عشق آفریده می شود. هیچ خبر دارید؟...هیچ کس به ما دسترسی نخواهد داشت.شما ، ای دشمنان که می خواهید بر ما زیان وارد کنید ، ما از دایره ی ضربات شما بیرونیم...این ردای خالی من است که به دندان می گزید. مدت هاست که من در جای دیگرم. or vedi , figlio,.. tra beatrice te e questo muro.. " اینک ای فرزند ، ببین : میان بئاتریس و تو این دیوار فاصله است." ( دانته) دوستم خواهید داشت...دوستتان خواهم داشت..و دیوار از شرم فرو خواهد ریخت..هیچ کس پشت دیوار نخواهد ماند ...ما همه با هم و دست در دست هم ، در سایه ی غروبی که بر کوهسار آپنن فرو می آید ، در شیب پر پیچ و خم کوه ها ، در مسیری که منحنی های مارپیچ آن گویی به آهنگ رقص فاروندل تکرار می شود و در هم می رود ، در یک صف خواهیم رقصید و در هم فرو خواهیم رفت. دوستم خواهید داشت چونان که من از دوست داشتنتان نیرو خواهم گرفت ..ولی چقدر محتاجم که بشنوم..چقدر محتاجم که فریاد بزنم..مسیح را برای تماشای این نیروی شگرف به زمین می طلبم...و در مقابل او از این فریاد شانه خالی نخواهم کرد..از فریاد من شانه های او خواهد لرزید..شما چطور ، بیش از من که خجالتی نخواهید بود..! و من پیروز خواهم شد (علیرضا )..فردا روز تولد توست..مبارک است نازنینم.. .می بینی که فراموش نکرده ام...من دیوانه تر از آنم که بتوانم فراموش کنم..شاید هم به خاطر این است که ماسه آفریده نشده ام..پس در روز جشن تولدت مرا هم به خاطر خواهی داشت و برای پیروزیم دعا خواهی کرد... ها؟! دوستم خواهید داشت....دوستم خواهید داشت..دوستم خواهید داشت...خیلی دوستم خواهید داشت ...خدایا چقدر در این لحظات محتاجم .. به آنها بگو تا بفهمند..به آنها بگو تا مرا ببخشند..به آنها بگو تا به من بگویند دوستم دارند..به آنها بگو تا به من بگویند ، به خاطر ما هم که شده تو پیروز بازخواهی گشت.هیچ خواهشی در کار نیست .این یک امر اجباریست..از نوعی که باید پذیرفته شود..می فهمید!..می دانید! دوست همیشگی شما آرش 1385/10/4 مطابق با 25 دسامبر 2006 میلادی


