ترس تنهایی

 

یک قدم فاصله ی من تا انتهاست

دارم تمام می شوم

و دیگر

هیچ

نمی دانم

سرنوشت من چه خواهد بود

تنهایی بهترین سرنوشت را نمی خواهم

اگر تنهایی بهترین سرنوشت من نباشد

نمی دانم

چه می خواهم

به دردم هم نمی خورد اصلا

کافیست زنده بمانم

و زندگی کنم

حتما

زندگی خودش خواهد گفت

که چه می خواستم

چگونه عاشق گشتم

و به چه کسانی عشق ورزیدم

یا سیلی محکمی به من خواهد زد

یا بی دریغ نوازشم خواهد نمود

چه فرقی می کند

من زنده بودم و زندگی کردم

عاشق بودم و عشق ورزیدم

کلمه ای که حتی معنی آن را نفهمیدم

مهم نیست اصلا

آن را هم زندگی به من خواهد گفت

چیزی که برایم مهم است

این است

که آرش باشم

 و زندگی کنم

ولی این بار

 بدون شما

این را خود ِ زندگی از من خواسته

حتی خود ِ عشق

من نیز

سراسیمه و گریان

تسلیم می شوم

تسلیم ِ سرنوشت

آنها می دانند که دچار شده ام

دچار ِ آن رگ پنهان رنگ ها

دچار ِ آبی بیکران دریا

چقدر هم تنها!

دارند مرا می برند

حالم زیاد خوش نیست

زیاد دوستتان داشتم

(این را به هیچ کس نگفتم

شما هم نگویید)

پنداری که دیگر اینجا نشاط نیست

آواز من همه جا پیچیده:

I will come again my sweet and bonny I will come again.

 

"بار دیگر ، ای دل دار شیرین من ، خواهم آمد ، بار دیگر خواهم آمد."

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

سخن گفتن از مرگ مادر هیچ گاه آسان نیست.مخصوصا اگر بخواهی به عزیزترین دوستت که مادرش را به تازگی از دست داده تسلیت بگویی .به قول استاد شهریار که می گوید " بسیار تسلیت که به ما عرضه ذاشتند ....لطف شما زیاد!..اما ندای قلبم به گوشم همیشه گفت:..این حرفها برای تو مادر نمی شود!!.." درست است که مرگ عادی ترین چیزی است که در زندگی به آن برمی خوریم.اما مرگ مادر یک دفعه است و اندوه بر جا مانده در قلب همیشگی.اولی به راستی چه کسی باور می کند که مادر از ما جدا شده باشد؟..نه این خیال باطلیست..ما همگی مادرانمان را خواهیم یافت در این دنیا در نور چشم دیگری و در دنیای دیگر با تمام عظمت سابقش..این راست است...این حقیقی تر از مرگ است!..بازگشت وفای عزیزم که همگی برایش دلتنگ شده بودیم ، بهانه ای شد تا شعر " ای وای مادرم" اثر استاد شهریار را در اینجا بیاورم ..البته خیلی دوست دارم که این شعر را که هر وقت می خوانمش نمی توانم بی گریه به انتها برسانم(چون هر قدر هم که مقاومت کنم بند آخر مرا به گریه وا می دارد ) با صدای خودم برای وفا می خواندم ...شاید هم این کار را کردم وفاجان...البته خود استاد این شعر را شعر نمی داند و می گوید که این یک هذیان است نه شعر..و این را درست بعد از فوت مادرش سروده و حتی یادش نمی آید آن لحظاتی را که این شعر را می نوشته..من این شعر را به عنوان عرض تسلیت دوباره به وفای عزیزم که مادر عزیز و بزرگواری را از دست داده ، در اینجا می آورم...آری دوست من ..به هر حال او هم خاموش شد ولی نه در قلب من!


ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم


٢


هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ما

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها


٣


او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد به جستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال

هر شب در آید از در یک خانه ی فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان


٤


او را گذشته ای است، سزاوار احترام:

تبریز ما! به دورنمای قدیم شهر

در«باغِ بیشه» خانه ی مردی است با خدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا به داد ناله ی مظلوم می رسند

اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل

مُزد و درآمدش همه ص÷رف رفاه خلق

درباز و سفره پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند

یک زن مدیر گردش این دستگاه

او مادر من است


٥


انصاف می دهم که پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزی که مُرد روزی یک سال خود نداشت

اما قطارها پُر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ


٦


نه، او نمرده، می شنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله می زند

ناهید، لال شو

بیژن، برو کنار

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش می پزد


٧


او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

:اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت

.این حرف ها برای تو مادر نمی شود


٨


پس این که بود؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من زد کنار،

در نصفه های شب.

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او باز زیر پای من نشسته بود

آهسته با خدا،

راز و نیاز داشت

نه، او نمرده است.


٩


نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر می شود خموش

آن شیرزن بمیرد؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق


١٠


او با ترانه های محلی که می سرود

با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت

وانگه به اشکهای خود آن کِشته آب داد

لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی


١١


او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ

تنها مریضخانه، به امّید دیگران

یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.


١٢


در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.


١٣


آن شب پدر به خواب من آمد، صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد که مادرِه از دست رفتنی است

اما پدر به غرفه ی باغی نشسته بود

شاید که جان او به جهان بلند کرد

آنجا که زندگی، ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش

منزل مبارکت.


١٤


آینده بود و قصه ی بی مادریّ من

نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو.


١٥


می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.


١٦


باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:

بردی مرا به خاک سپردی و امدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

پسر  ِ هیچ و قولداده به هیچ

چند صباحی است که می خواهم حرف بزنم.بنویسم ، بخندم ، گریه کنم و ناامیدانه به دامن کلمه های وحشی خنجر بزنم.ولی نمی یابمش می دانید چه را؟.. آقای رنه شار در سرودهایش می گوید با گفتن یک راز سر چند نفر را ببر.ولی به خیال من بهتر است پسر هیچ و قولداده به هیچ باشی تا اینکه مجبور شوی  راز بگویی و سر ببری.هر چند به موقع اگر یقین کنم که با بریدن سرها ، دلها روی کار خواهند آمد ، با کمال میل و متانت ، هر چه سر در دنیاست خواهم برید.آه ، ای دیوانه ...

مرا ببخشید که اینطور دیوانه وار می نویسم. شما ولی سعی کنید کلمه های وحشی مرا دیوانه وار نخوانید.در ذهن خود رامشان کنید.ذهن من رام نیست .شما با ذهن آرام خود بستری مناسب از عشق و صفا برایشان پهن کنید .و بیندیشید به روزی که من حقیقتا حرفم را بی پوست به زبان خواهم آورد.و آن روز چند سر بریده خواهد شد.

اصلا حالا که اینطور است بفهمید که سرها مزاحم منند.یا یکسره دل باشید یا از پنجره ی خانه ی ما به داخل  سرک نکشید سرکش ها.آخر چرا نمی فهمید؟ دانته را سینه اش به بهشت رساند نه سرش.من هم با سر نمی نویسم با دل می نویسم.شما اگر می خواهید به بهشت من راه پیدا کنید با دل نوشته های مرا بخوانید.به طریقی که باید فهمیده شود نه به طریقی که باید خوانده شود.نوشته های مرا قربانی عقلتان نکنید.اگر عقل جایش در سر است ، آن سر بریده اش به باشد! 

اصلا من خودمم آدمتان می کنم. آهای فرشته ها با شما هستم. قدری آدم شوید .من فرشته ی بی قلب نمی خواهم.فرشته ی با قلب هم که می شود انسان . آهای اهالی این خانه چه بی سر و چه با سر و چه چند سر من انسان می خواهمتان.فرشته ای که قلب دارد ..اژدهای چند سر هم که باشد  غنیمت است...من می خواهمتان! 

و اما به من خبر رسیده که عده ای از دست من سر به بیابان زده اند.و من هم آرزو کردم که ایکاش دل به بیابان می زدند.وقتی دل به بیابان زدی یک خیابان چهار سو به رویت گشوده خواهد شد.برای دل های بزرگتر حتی تا هزارسو نیز حکایت کرده اند. وانگهی اگر به جایی سر زدی ، حتی اگر آنجا بیابان بی در باشد ، سرت به در بسته خواهد خورد.چه برسد به اینکه به واژه های مهر و موم شده و  در گنجه ی من بخواهی  سر بزنی .پس ای صحرا زده ، دلت را به کلمات من بکوب .چرا که من تو را در قفس سینه ی خود می خواهم.

و به من خبر رسیده که مرا ترسو خطاب می کنند! اتفاقا دلیلش را هم از آنها پرسیدم.به من گفتند که تو از بیگانگانی که به خانه ات می آیند  می ترسی.نزدیک بود قهقهه بزنم ولی با لبخندی معصومانه جواب دادم من از خودم نمی ترسم ، بیگانه تر از من هم که دیگرآدمی  نیست.پس در این صورت من از هیچ چیز نمی ترسم ، حتی از سرهای بریده تان که روی زمین خواهم انداخت.آهای ! بیگانگان اگر با دل به سراغ من بیایید مرا شکست خواهید داد! شکستی آبرومندانه و هم ردیف با پیروزی. 

گفتن یا نگفتن برای من مسئله این است.!و البته گمان نمی برم  کسی با خواندن پست قبلی من تصمیم گرفته باشد که مسئله ای برای جهان شود.گوته می گوید شعر برای کسانی خوب است که حرفی برای گفتن ندارند.باز هم این تنها دل است که می تواند شعر را به نثری خوانا تر از آفتابی که در دل ِ افق می درخشد تبدیل کند.برای فهمیدن هیچ گاه دیر نیست!بفهمید ..تک تک واژه های مرا از دل آفتابی که در پشت ابر پنهان شده  بدزدید.خود را بفهمید قبل از اینکه مانند یک تفاله ی بی ارزش برای جهان شناخته شوید.برای جهان مسئله باشید..هر چند چگونه مسئله شدن برای جهان خود مسئله ای است ولی یک راهنمایی از طرف من کارساز خواهد بود.صادقانه هر آنچه که در دل دارید بیرون بریزید .حتی اگر کفر باشد.بالاتر از کفر که دیگر چیزی نیست؟؟؟ ها؟..!بگویید ،  بگذارید تا دیر نشده به کمک هم بشتابیم.تا مچاله نشدیم .تا دنیا خرابمان نکرده است .بشتابیم.که من خود راهنمایی را از کس دیگری گرفته ام و خود در ردیف شتابنده ها می باشم.دستهای یخ کرده ی هم را بگیرید .ما بیش از حقمان تنها بوده ایم. 

و ما معنای بزرگیست.که هنوز به آن نرسیده ایم.من دارم ذره ذره تمام می شوم.اندوهم رفته رفته بزرگتر می شود.اندوه من همان شوق و شور مرده ی   من است که هیچ تکیه گاهی برای آن نمی یابم.این را قبلا هم گفته بودم.اگر روزی مردم به افسر دایره ی جنایی اسم قاتلم را اینگونه بگویید ." تنهایی". و در صورتی که آنقدر تمام شده که قابل شناسایی  نبوده باشم ، مقتول را به وی  اینگونه معرفی کنید.." آرش ، پسر ِ هیچ و قول داده به هیچ"   . مولانا هم می گوید: 

این جهان و آن جهان مرا مطلب

وین دو گم شد در جهانی که منم

                                    امید که  همه ی انسانها شاد باشند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

مسئله ای برای جهان 

 

گاهی انسان مسئله را گم می کند!

راستی مسئله چه بود؟

....

مسئله شاید ما هستیم

و یا تکان دادن یک سنگ بود

که ما نتوانستیم

چرا که به همین سادگی خود مسئله هستیم

که چگونه  در آن شب سرد با هم پیمان بستیم

و بعد خواستیم یک سنگ کوچک را تکان دهیم که نتوانستیم!

چون که از سر تا پا برای خود  مسئله هستیم

و مسئله های دیگر  به دست ما حل نخواهند شد

تا زمانی که برای خود مسئله باشیم!

یک سنگ کجا سنگ دیگر را تکان خواهد داد؟

و یا یک  علامت سوال جواب کدام علامت سوالی خواهد بود؟

اگر  به سوی یافتن آن یکی نشانه نرفته باشد؟

حال وجودت  را به سمت خود نشانه بگیر

و بگذار در نفس های  برون آمده ات حل شوی

هیچ کس جز تو ، تو را حل نخواهد کرد

برای خود مسئله نباش!

خود را بیرون بکش

چونان که مجسمه ساز بیرون می کشد مجسمه را از سنگ

تو نیز مسئله را از درونت  بیرون بکش

زواید را بیرون بینداز و به یادم بیاور که مسئله چه بود؟

چیزی را که بیرون کشیده ای از هیچ کس قایم نکن

خودت باش

شاید مسئله تو باشی

مسئله ای که جرات پاک کردنش را کسی ندارد

و نه جرات مچاله کردنش را

و اگر کسی جرات کرد بدان که مسئله نبوده ای

نه برای آنها ...نه برای زندگی...و نه حتی برای خود!

آری تو در این صورت هیچ گاه نبوده ای

چرا که مسئله یک چیز است

و آن " بودن " است

او که هست برای جهان مسئله ایست

مسئله ای که کسی جرات پاک کردنش را ندارد

و نه جرات مچاله کردنش را

حال بیندیش چه افتخاری است که برای جهان مسئله باشی

خودت را که مسئله ای از داخل آن همه اضافات بیرون بکش

و با افتخارخودت را نشان همه بده

و بگو که مسئله من هستم

چرا که من " هستم"

چرا که مسئله یک چیز است

و آن " بودن " است

و بودن  جز مسئله ای برای جهان بودن نیست....

و نبودن جز مسئله ای برای خود بودن نیست...

حال به مسئله بیندیش

به خود...

به بودن یا نبودن

و بعد به یادم بیاور که مسئله چه بود؟

آری ...

چه خوب دانستی...

بودن یا نبودن ...

راستی هم  که  مسئله این هست!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

آهای آدم ها غرور را کنار بگذارید!

(قطعاتی از موسیقی زندگی سازِ ژان کریستف)

 بعد ِ از دست دادن دوست

درد کریستف خدائی را که عقلش بدان باور نداشت بدین زبان می خواند.:

خدایا ، چه گناه کرده ام؟ برای چه مرا از پای در می آوری؟ از همان کودکی مرا فقر و مبارزه نصیب دادی . و من مبارزه کردم و گله ای بر زبان نیاوردم. فقر خود را دوست گرفتم.کوشیدم تا این روح را که به من داده ای پاک نگه دارم و این آتش را که در من نهاده ای از خاموشی برهانم....کردگارا ، توئی ، توئی که در ویرانی آنچه آفریده ای می کوشی ، تو این آتش را خاموش کرده ای ، تو این روح را آلوده ساخته ای ، تو مرا از هر آنچه زنده ام می داشت تهی دست کرده ای.در جهان تنها دو گنج داشتم : دوست من و روح من .اینک دیگر هیچ ندارم ، همه را تو از من گرفتی .در بیابان جهان تنها یک تن از آن من بود ، او را از من ربودی. قلب های ما یکی بود ، تو آن را از هم دریدی ، شیرینی وصال را از آن رو به ما چشاندی که وحشت از دست دادن یکدیگر را بهتر به ما بشناسانی.گرداگرد من ، در درون من خلاء کاویدی .در هم شکسته و بیمار بودم ، بی اراده ، بی سلاح ، همچون کودکی که در دل شب می گرید.و تو همین ساعت را برگزیدی تا ضربت خود را بر من فرود آری...از خود بیزارم .کاش می توانستم درد خود را ، شرمساری خود را ، فریاد بکشم! یا در سیلاب نیرویی که می آفریند آن همه را فراموش کنم ! ولی نیروی من در هم شکسته ، چشمه ی آفرینشم خشکیده است.درخت مرده ای هستم..کاش من هم مرده بودم! خدایا ، نجاتم ده ، این تن و این جان را در هم شکن ، از روی زمینم برگیر ، ریشه ام را از زندگی بر کن ، نگذار مدام درون گودال دست و پا بزنم! بخشش کن ! مرا بکش !  

 بعد ِ یافتن دوباره ی زندگی

کریستف به خردمندی کسانی که خدا را باور دارند پی می برد: 

آرام گشته بود.اینک می فهمید.زیر پنجه ی سهمناک نیرویی که جهان را به جنبش می آورد، به بی هودگی غرور خود ، به پوچی غرور انسانی پی می برد.هیچ کس به یقین فرمان روای خود نیست.زیرا ، همین که به خواب رویم ، نیرو بر ما می تازد و ما را با خود می برد.و پیدا نیست در چه غرقاب ها ئی ! یا آن که سیلاب فرو می نشیند و ما را بر بستر خشک خود به جا می گذارد.برای مبارزه کردن ، حتی خواستن کافی نیست.باید در برابر خدای ناشناخته که Fiat ubi vult * ، که هر وقت بخواهد و هر جا بخواهد باد عشق ، زندگی یا مرگ می وزاند ، چهره به خاک مالید.تا اراده ی او نباشد اراده ی آدمی هیچ کاری نمی تواند.یک لحظه برایش کافی است تا سال ها کوشش و کار را نابود کند.و اگر خواسته باشد ، می تواند از لجن زندگی جاوید برآورد.هیچ کس بیش از هنرمندی که می آفریند خود را محکوم حکم او نمی بیند : چه اگر به راستی بزرگ باشد ، جز آنچه ذات خدا به او تلقین می کند چیزی نمی گوید.

و کریستف به خردمندی هایدون پیر پی می برد که هر صبح پیش از آن که قلم به دست بگیرد به درگاه خدا زانو می زد ..Vigila etora بیدار باشید و نیایش کنید.خدا را نیایش کنید تا با شما باشد.با روح زندگی در ارتباط عاشقانه و پارسیانه باقی بمانید!

* : کند آنچه خواهد-

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

راستش حرف زدن خیلی ساده است.می توانی آسوده بنشینی و از مرگ بگویی و یا با خیال راحت از رنج حرف بزنی.اینطور نیست؟! ولی در هر صورت ، اتفاقی که دیشب برایم افتاد به راستی گوشه ی بسیار ناچیز از رنج را برایم آشکار گردانید.رنج  که یک موهبت خداییست..کسی که در زندگیش هیچ گونه رنجی نبرده ، زندگی او همانند مردابی است که معلوم می شود هیچ گونه حرکتی نداشته است.زندگی ساکن بسی عذاب آورتر از زندگی با رنج است. با این تفاوت که رنج  حالتی عرفانی به انسان می بخشد.تنها کسانی می توانند وجود خدا را منکر باشند که به معنای واقعی با واژه ی  رنج بیگانه باشند. وقتی رنج به سراغت آمد خواهی فهمید که چه گنجی را پیش از این در اختیار داشتی و قدرش را نمی دانستی.گنج سلامتی ، گنج داشتن یک دوست، گنج زنده بودن ، گنج در وطن بودن .و خیلی گنج های دیگر..و این فهمیدن مساوی با به دست گرفتن نبض زندگیست.فهمیدن و متوجه بودن هم که دیگر خود زندگی است.وقتی رنج به سراغت آمد خواهی فهمید که همه ی وجودت ناشی از یک اراده ی آتشین است. خواهی فهمید که به راستی هیچ چیز از آن تو نیست و همه ی چیزهایی که به تو داده شده از همان عزم و اراده ی آتشین بوده است. ماجرا از این قرار است که من تا به حال پایم به بیمارستان نرسیده بود.و راستش از آن فضا وحشت دارم .کلا خیلی کم مریض می شوم و یا تا به حال حادثه ای ناگوار برایم پیش نیامده است.از کودکی همه جور امکاناتی برایم فراهم بوده و از هیچ لحاظی  در زحمت و مضیقه  نبوده ام.هیچ کدام از آشنایان نزدیکم را از دست نداده ا م و هیچ یک از زخمهای اینچنینی سینه ام را ندریده است.بله ، شاید من مفهموم رنج را در زندگی نچشیده ام.ولی روحم همواره در جدال با یک چیز ناشناخته است.با این حال دسترسی به آن ناشناخته قبل از دسترسی به رنج امکان پذیر نیست.من رنج را هدیه ای می دانم از سوی خدا به انسانهایی که لیاقت دسترسی به آن ناشناخته را دارند.و من چقدر خوشبخت بودم که دیشب برای لحظاتی رنج را مزمزه کردم.آن هنگامی که روی تخت بیمارستان بودم و نفسهایم به سختی در می آمد به چیزی جز خدا فکر نمی کردم.اصلا این بار با عمق جانم درک می کردم که چاره ای به جز فکر کردن به او ندارم.ممکن بود کارم به اتاق جراحی و چند روزی بستری شدن در بیمارستان بکشد ولی با یک درمان سرپایی و تحمل دردی وصف ناشدنی  استخوان در رفته ام سرجایش انداخته شد و حالا من را تصور کنید  که قطرات اشک بی اختیار از چشمانم سرازیر می شوند.آن هم بین آن همه آدم.. کاش همانگونه بود که دیگران تصور می کردند و کاش  از شدت درد گریه می کردم تا می توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.. ، ولی من در واقع هیچ گونه دردی به جز احساس شیرینی  آن نوری که در دلم انداخته شد نداشتم.احساس می کردم برای لحظاتی وارد حوزه ی قدرت او شده ام و یا خدا طی یک بازی یا شوخی عجیب با من به طور شیطنت آمیز یا آگاهانه و از روی حساب می خواهد پیامی را به گوش من برساند.اشکهایم به خاطر این بود که حس می کردم خدا چقدر دوستم دارد.هر چند اولش فریاد زدم که من مگر چه گناهی کرده بودم ؟..ولی چند لحظه بعد پیغام خدا را به روشنی و با وضوح کامل دریافت کردم..قادر نیستم از کلمه ها کمک بگیرم.نه اصلا قادر نخواهم بود....بعضی اتقاق ها پیام  مخصوصی  با خود دارند ...فقط همین را دانستم و بس..حتی چرایش را هم نفهمیدم....خدا رنج را به کسانی می بخشد که  به نوعی دیگر دوستشان می دارد.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

           بازیگران زندگی می آیند و می روند ، اما نمایش زندگی به پایان نمی رسد

                                           

                                              وفای عزیزم

تسلیت من و همه ی دوستان را به خاطر از دست دادن فرشته ی مهربان زندگیت  بپذیر و باور داشته باش  که مرگ در امتداد زندگیست و پایان زندگی نبوده و نخواهد بود.         

شرح حال:

دیشب از لحن عجیب بغض هایم فهمیدم که باز هم اتفاق غم انگیز دیگری قلب های ما را خواهد فشرد.و اندکی بعد از آن به من خبر رسید که وفای عزیزمان عذادار شده است.اعتراف می کنم که خودم را به یک باره باختم.نه به خاطر دیدن مرگ موجودی  نازنین   و نه به خاطر ترس از غربتی که به ما تحمیل می شود.و نه به خاطر دل بریدن از خدایی که دعاهای ما را یک جا جمع کرد و آن را جور دیگرو به میل خود تعبیر نمود.برای کسی که خودش و عزیزانش را پیش از مرگ کشته است و با مرگ خو گرفته است  ، دیدن مرگ عزیزان چندان دشوار نیست.و برای ما که همدیگر را داریم هیچ غربتی فرصت معنا شدن  نخواهد یافت.و در مورد همه ی ما که چون کودکانی می مانیم که هر چقدر هم به والدین خود با گریه اصرار کنند و چیزی را برخلاف مصلحت از او طلب کنند ، بی فایده خواهد بود، دل بریدن از خدا امکان ناپذیر است...من تنها بی شرمانه و ابلهانه نگرانش بودم که نتواند این جدایی را که چون خنجری می ماند که قلب و ریشه ی زندگی را یکسره در انسان می درد ،  تاب بیاورد. ولی اینک دانسته ام که او ، دلی بی کران و قامتی از جنس فولاد سخت  دارد  که تا زمانی که عشق در سینه اش جاریست  اجازه ی ورود هیچ خنجری را به آن نخواهد داد . یعنی جدایی را باور نخواهد کرد. آری ..او به من درس بزرگی داد. هیچ وقت آرام تر از این لحظه نبوده ام.بی نهایت دوستش دارم. آن قلب آرام و آن دل مطمئن را که دوست داشتن در او  هرگز نمی میرد. چرا که  نازنین من ، تا زمانی که امید و خدا را دارد ، لحظه ای جدایی را باور نخواهد کرد..و نه تنها او هیچ کدام از ما این جدایی را باور نخواهیم کرد.

و اینک دوستان من ، در شروعی تازه و سربلند از امتحانی که رد کرده ایم و خشنود از رنجی که ما را چون فلز گداخته کرده است ، برای همگی شما خبر خوشی دارم:

وفا هست .! و این هستی بزرگترین خبر زندگی اوست.او بار دیگر زندگی را  و زندگی بار دیگر او را خواهد یافت تا خبر خوش او در گوش همه ی ما بپیچد.

 

-اي زندگي ، زندگي ! دانستم..من تو را در خود مي جستم.جانم در هم مي شکند.از روزن زخم هايم هوا به درون مي دود ، نفس مي کشم ، تو را اي زندگي باز مي يابم!..
 - من هم تو را باز مي يابم..چيزي نگو گوش کن.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

 

خدا

و   شیطان

دو عشوه گر صحنه ی زندگی

 

احتیاج به نوشتن در من ، شبیه احتیاج به فکر کردنی شده است که حتی در سکوت نمی توان از آن گریخت.مهم نیست که از چه می نویسی یا به چه فکر می کنی ، مهم این است همانگونه که موسیقی دوست رازداری نیست و شخص نوازنده بی آنکه خود متوجه شود پرده از اسرار خود بر می دارد ، کسی که در اثر موسیقی اجزای وجودیش به رقص در آمده و پلی به آن سوها زده است اگر بنویسد خواه خود متوجه آن باشد خواه نه ، روحش را نزد همه عریان خواهد نمود.من در این لحظه به هیچ چیز فکر نمی کنم اما اوست که به من فکر می کند.اوست که از من می خواهد تا بنویسم.اوست که مرا به رقص در می آورد.شاید او خداست.شاید او آرش است.شاید او من هستم.شاید او موسیقیست.شاید او گلی هست یا موجهای دریا.یا قطرات باران.چه فرقی می کند ! اسامی زیاد مهم نیستند .شاید او تو باشی ..او همان نیرو است. او همان شادابیست.او همان زیباییست.او..هر آن چه که او را دارد است ، او همان احساسی است که تو را خشنود می سازد.و به جز داشتن آن احساس خشنود نخواهی بود.من او را در یک کلمه " خدا " می نامم.و بیشتر از آنچه که من عاشق او باشم او عاشق من است. چگونه می فهم ؟ او گاهی خود را گل می کند و عطرش را به رویم می فشاند..گاهی خود را قطرات باران می کند و بر گونه ام بوسه می زند. گاهی آن انرژی عظیم در درونم می شود که مرا به حرکت وا می دارد.گاهی یک لبخند بر لبان دوستم می شود که مرا مست می کند.گاهی هم اشکهای من می شود که برون می ریزد ناخا لصیحای دلم را.خدا از طریق چیزها و کس ها عشقش را به ما ابراز می دارد .و من با جواب دادن به عشق اوست که او را خشنود می کنم و عکس العمل او هم این است که نوری در دلم می اندازد که یعنی اینکه دیگر همه ی وجودم را در درون تو جاری می کنم و آنگاه لبخندی می شود که بر لبم می نشیند.او همان " خداست ".اگر به عشق او جواب ندهی ، البته هیچ گاه از تو قهر نخواهد کرد. هنوز هم خواهی توانست خنده ها و عشوه هایش را در تمام ذرات هستی ببینی که تنها برای توست که می خندد و تنها برای توست که عشوه گری می کند.ولی اگر نروی و لبخند او را با لبخندی پاسخ ندهی و عشوه گری هایش را با بوسه های پی در پی جواب ندهی .احمق ، همتایش را زود خواهد یافت.آن احمق پست فطرت ، البته با وجود آن همه حماقت زود در خواهد یافت که تو به چه موجود بی همتا و چه عشوه گر نازنینی جواب نمی دهی ، پس خیلی زود به احمق بودن تو پی خواهد برد و خیلی زود خودش را در درون تو خواهد ریخت.اوست که از تو می خواهد تا بنشینی .اوست که از تو می خواهد تا بخوابی.اوست که از تو می خواهد کارت را به فردا موکول کنی.شاید او شیطان است.شاید او یک زنگ تلفن بی موقع است.شاید او صدای لالایی باشد که تو را به خواب می برد. شاید او خشم و ناامیدی است که در چهره ی دیگران می بینی.چه فرقی می کند! اسامی زیاد مهم نیستند.شاید او اصلا تو باشی..که سراسر وجودت را از او پر کرده ای و او شده ای..او همان ناامیدی است..او همان خشم است..او همان کینه است..او همان سستی است..او همان زشتی است..او همان احساسی است که وجودت را ذره ذره فرا می گیرد و تو را از همه چیز و از همه کس نا امید می کند. و مهمتر از همه از زندگی سیر می کند.من او را در یک کلمه " شیطان" می نامم.البته فرق او با خدا این است که اگر به او جواب ندهی از تو قهر خواهد کرد. او احمق تر از آن است که پایبند و متعهد به چیزی باشد.او عاشق تو نیست .فقط عقده ی ویران کردن درون را دارد.وانمود می کند که عاشق توست اما لاابالی و بی هدف است. به نیرو و امکاناتش اطمینان نمی شود کرد.چون با نیروی خدا فرو می ریزد.اگر به عشوه گری های شیطانی او جواب دهی ، برای تو رفیقی خواهد شد که در مواقع دشوار زندگی تو را تنها خواهد گذاشت .او فقط رفیق لحظات شادی های خیالی خواهد بود.چه کسی گفته که شیطان ما را دوست ندارد؟ ! اتفاقا بسیار به ما علاقه مند است و ما را دوست دارد.مگر می شود کسی طرفدارانش را دوست نداشته باشد؟شیطان به طرفدارانش علاقه دارد علاقه ای در حد جنون.به همین دلیل است که اگر جواب علاقه ی او را بدهی چون نور تاریکی اجزای وجودت را در بر می گیرد .مانند این که تمام مدت یک موجود کریه و زشت را در آغوشت فشرده باشی.ولی اگر او را ول کنی خواهد رفت.البته تا زمانی که یقین کند تو دیگر او را نمی خواهی.او چند بار دیگر به تو نزدیک خواهد شد.به تو وعده خواهد داد.به تو چشمک های شیطانی خواهد زد.به تو التماس خواهد کرد.به تو دشنام خواهد داد.به تو خواهد گفت که به نیرویش اعتماد کنی.او در حالی به تو التماس می کند که تو هنوز عشوه گری های خدا را می بینی.خدا از تو دست نکشیده است.شیطان دارد به تو التماس می کند.خدا هم دارد به تو التماس می کند.خدا دوست ندارد برای خود طرفدار بیاید.خدا عاشق توست.خدا برای به دست آوردنت بی قراری می کند ولی می خواهد خودت انتخاب کنی.تو قلبت را سیاهی فرا گرفته.شیطان تنگ در آغوشت فشرده است.خدا می خواهد خودت تصمیم بگیری.احساس می کنی علاقه ای به بلند شدن و حرکت نداری.احساس می کنی که می خواهی تا ابد به همین وضع بمانی.احساس می کنی که همه چیز پوچ و بی معناست.تا اینکه مصیبتی تو را فرا می گیرد.هیچ نیرویی در درونت نداری تا از آن کمک بگیری.شیطان هم رفته است.او فقط رفیق لحظات شادی های خیالیت بوده است.او هیچ نیرویی برای کمک به تو ندارد.آن وقت است که بلند می شوی و همراه با اشک فریاد می زنی "خداا اااااااااااا".حال اگر خود شیطان شده باشی از فرط مصیبت پیش آمده بی درنگ خودت را می کشی.و این همان عمل خودکشی است.تنها کسانی که شیطان شده باشند خودشان را می کشند .زیرا تنها شیطان است که چشمک های خدا را نمی تواند ببیند.

خدا همان حرکت است.

شیطان همان ناامیدیست.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

...In The Begining ، It Was The Word

در آغاز فقط کلمه بود.و آن کلمه  خدا بود

                      

                     برای آرش

 

امروز هوس سکوت را کرده ام آرش و هوس موسیقی را. که بی شک موسیقی نیز تنها در سکوت است که پدید می آید.سکوت دشوار است و پیدا کردن جای ساکت دشوارتر.باید اول جای ساکت را پیدا کنی و بعد بنشینی و در آن سکوت کنی.و من از هیاهوی بیرون فرار کرده ام و آمده ام در اتاقم و در را بسته ام و پرده ی پنجره ام را هم کشیده ام تا هیچ نور اضافی بیشتر از آن مقدار که لازم دارم به درون اتاقم نفوذ نکند.چه سخت است اگر از همه ی اجزای اتاقم بخواهم تا سکوت کنند.هر چقدر ساکت تر شوی خدا بیشتر در وجود تو جاری خواهد شد.خدا یعنی آن نیروی عظیم و باور نکردنی.هیچ کس هم نداند من خوب می دانم که تو خدا را در درون خود داری.تو خدا را در قلب خود داری و او را با خود همه جا می بری.همه جا ، در سفر ، در کوهستان، در خواب ، در بوسه هایت ، در معاشقه های زمینیت ، در تمام لذت هایی که از دنیا می بری خدا نیز با تو لذت می برد.تو می گویی مگر می شود در یک جا دلت بخواهد که خدا را همراه داشته باشی و در جای دیگر بخواهی که برای مدتی کوتاه از او دوری کنی ؟! به من می گویی برای من خدا را همیشه همراه داشتن شبیه گوشی تلفن همراه است.احساس می کنی که این همراهی به تو نیرو می دهد.همه جا آن را همراه خود می بری گرنه احساس می کنی جزئی از وجودت را در جایی جا گذاشته ای.آرشم ، تو را از که ها که پنهان نکرده ام ..جاهلان و متعصبان قلب تو را خواهند درید.اتاق را هم قفل کرده ام تا کسی داخل نیاید.چیزی نگو..حتی نفس هم نکش..ساکت ِ ساکت باش..آ ه ه ه ه ..خودش است..دارد گریه ام می گیرد..دارد آن اشکهای خدایی بر روی گونه هایم جاری می شود..از خدا بخواه آرش ..بخواه تا به من کلمه اعطا کند..به من نیرو بدهد تا بتوانم دردم را بیرون بریزم با کلمه ها..لعنتی ..می خواهم فریاد بزنم..درد ِ من تویی آرش.. درد ِ من تویی ..درد ِ من تویی...درد درمان ناپذیر من تویی..وقتی موهای نازت را روی شانه هایت می ریزی من از جذبه ی تو..از زیبایی و جوانی تو..از آن روح خداگونه ی تو پیش که اعتراف کنم آرش؟چه کرده ای با من خود ِ من؟ چه کرده ای با من عمر من؟ چه کرده ای با من نفس ِ من؟..چه کرده ای آرش به خدا ..آری درست به همان خدا..داری تسلیمم می کنی..ولی جان من به خدا تسلیمم کن.نه به کس دیگر..آ ه ...نازنینم، گفتم خود من ...آره گفتم خود ِ من..بس کن چرا هی می پرسی..خود ِ من ..خود ِ من..باورت نمی شود که تسلیمم کرده ای؟از جان ِ من چه می خواهی آرش ؟فقط یک جسم ناقابل دارم که برای روح بزرگ تو خیلی کوچک است.بیا..بیا حرف بزن..بیا ..با دستان من بنویس..بیا مرگم را نزدیک تر  کن..

از این موسیقی که در سکوت طنین می افکند

روح من هم همراه با سمفونی ها به پرواز در می آید

هیجان تب آلوده ای دارم که به وصف نمی گنجد

می خواهم همه را با خودم به پرواز در بیاورم

.درد ِ من تویی آرش.. درد ِ من تویی ..درد ِ من تویی...درد درمان ناپذیر من تویی..وقتی موهای نازت را روی شانه هایت می ریزی من از جذبه ی تو..از زیبایی و جوانی تو..از آن روح خداگونه ی تو پیش که اعتراف کنم آرش؟چه کرده ای با من خود ِ من؟ چه کرده ای با من عمر من؟ چه کرده ای با من نفس ِ من؟..چه کرده ای آرش به خدا ..آری درست به همان خدا..داری تسلیمم می کنی..ولی جان من به خدا تسلیمم کن.نه به کس دیگر..آ ه ...نازنینم، گفتم خود من ...آره گفتم خود ِ من..بس کن چرا هی می پرسی..خود ِ من ..خود ِ من..باورت نمی شود که تسلیمم کرده ای؟از جان ِ من چه می خواهی آرش ؟فقط یک جسم ناقابل دارم که برای روح بزرگ تو خیلی کوچک است.بیا..بیا حرف بزن..بیا ..با دستان من بنویس..بیا مرگم را نزدیک تر  کن..

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

دوستان خوب مثل ستاره ها هستند بیشتر اوقات ناتوان از دیدنشان بوده اما از حضور پایدارشان آگاهیم.

سلام من باز هم آمدم ، اما نه برای نوشتن از خودم ، به زودی طی یک پست استثنایی خواهم نوشت آنچه را که باید باز گو کرد اما فعلا آمده ا م برای خواستگاری..

خواستگاری یک سری قلب شکسته..مخصو صا قلب برادرم که هما ن احساسی را بهش دارم که به برادر تنی خودم دارم..و خواستگاری قلب های کسانی که از انعکاس نور چشمهام در آینه به خودم نزدیکتر بودند..بودند ولی حالا چی؟

ارابه رانان من ( که خودم نمی دانم چرا این اسم را رویشان گذاشته ام )دیگر دوستم ندارند و معلوم نیست که از اول دوستم داشته اند یا نه و این برای من مصیبت و رنج بزرگی هست..اگر قابل بدانید برای خواستگاری آمده ام. برای به دست آوردن دوبا ره ی قلب هایتان.به خدا می میرم اگر مرا فراموش کنید.صادقانه تر و بی ریاتر از این حرفی در زندگیم نزده بودم.آرش تا وقتی زنده بود که هر احساسی که در قالب کلام بر زبانش جاری می شد و هر احساسی که در هوا پراکنده می کرد از طرف آنها جوابی دریافت کند.آرش مگر که بود؟ آرش مگر چه می خواست؟ جز این که کسانی را یافته بود که از صمیم قلب دوستشان بدارد.خوب می دانم که در این زمانه اعتماد کردن به آدم ها و دوست داشتن آنها کار دشواری هست.همانطور که من تا بیست و چند سالگیم نتوانسته بودم این کار را انجام دهم یعنی کسی را دوست بدارم .و بعد .. دوست داشتن که دست ِ خودم آدم نیست . یکدفعه اتفاق می افتد .یک اتفاق مبارک است .که اگر در درون کسی افتاد می بایست جشن بگیرد.من دوستتان داشته ام و این را از هیچ کدامتان کتمان نکرده ام. یادتان نیست چه جشنی در روزهای نخستین عاشقیم گرفته بودم؟ یادتان نیست چطور از خودم وا رفته بودم؟یادتان نیست ..آه به خدا قسم که ماسه ها جواب بهتر و آبرومندانه تری برایم دارند.و مهمتر از همه دوست داشتن من به صورت جمعی نبوده است .دوست داشتنی که مربوط به اعضای یک گروه باشد.من تک تک تان را شناخته ام و به صورت جداگانه و با ارزشی خاص و جداگانه دوستتان داشته ام.حال شما این دوست داشتن را باور نکنید .نه اصلا باور نکنید .نیازی به باور هیچ کدامتان ندارم.شاید من کسانی را دوست دارم که از جنس همانهایی هستند که در زندگی نمی توانند کسی را دوست داشته باشند و به همین خاطر دوست داشتن من را باور نمی کنند.بیچاره ها! دوستان بی نوای من..!در عقب بمانید و در عقب بنشینید در دل شب که من از همه ی شما جلوترم..در عشق..در دوست داشتن..من از دوست داشتن و از شناختن خسته نشده ام و این یعنی همه ی زندگی .و من همه ی زندگی را به دست آورده ام.زندگی را تنهایی دزدیده ام ولی روزی آن را بین خودمان قسمت خواهم کرد!همه ی شما خوب می دانید که هیچ کس هیچ وقت نمی خواهد دیگران رازش را بدانند.راز را باید در دل حبس کرد و به کسی نگفت .من هم اگر دلم می خواست که بگویم و از گفتن آن خشنود می شدم بسیار پیش تر از این می گفتم. و اگر احتیاجی به گفتن نبود هیچ گاه نمی گفتم.و روشن است که تا به حال دلیل قاطعی برای نگفتن و پنهان کردن آن داشته ام.ولی در مقطع فعلی هیچ دلیلی برای من بالاتر از این نیست که شما بفهمید من دوستتان دارم.که شما بفهمید نباید زیاد به این آهنگ اعتنا کنید: " عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ، تمام گفته ها پر از دروغه، هیچ کسی هیچ کسی رو دوست نداره، دوستت دارم عاشقتم دروغه" زیرا کسی به اسم آرش آمده است. این را در مغز همه ی شما فرو خواهم کرد.مرا ببخشید ولی برای بعضی ها که قلبشان تبدیل به تکه یخی شده است فهماندن آن کار بیشتری خواهد برد.شما چه فکر کردید؟ مگر زندگی چه است ؟ اشتباه نکنید زندگی همین است..مگر آدم ها چگونه اند؟ ..آدم ها همینند..اصلا هم پیچیده نیستند و اگر باهوش باشید حتی در عرض چند روز می توانید بشناسیدشان...حتی با شنیدن یک صدا ..حتی با خواندن چند جمله..بله ، امکان پذیر است ولی به شرطیکه بتوانید به عمق روح آن فرد وارد شوید و ظاهر را نبینید.حال ، وای به حال من اگر که در عرض این چند سال دوستانم را نشناخته باشم.زندگی خیلی ساده است.حتی به سادگی گفتن یک راز ...باور کنید.

پی نوشت:کسانی که برایشان سوال شده آرش چه کسانی را به این اندازه دوست دارد، شرمنده ام که دیگر حتی اجازه ندارم نامشان را به زبان بیاورم!                                                                            

                                                                            تمام

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

I Wish I Knew How To Quit You

 

"دوست تا هنگامی که روحش بدان رضا ندهد ، یار خود را ترک نمی کند."

 

صحنه هایی از فیلم کوهستان بروکبک

دانلود

:    http://www.youtube.com/watch?v=ynxkMjeo1jA   

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

گاهی انسان حس می کند تنها با نوشتن است که می تواند به حیاتش ادامه دهد.

پس می نویسم آن چیزهایی را که هیچ بشری تاکنون ننوشته است زیرا تجربه کرده ام آن چیزی را که هیچ بشری تاکنون به چشم ندیده است .و دردی دارم که هیچ بشری را در برنگرفته است.و من آرشم ، همان آرشی که با فرزندان خاک پدرکشتگی دارد..

و من آرشم ، همان پسری که با دو قلب زندگی می کند..دیگر مجسمه نیستم فلز گداخته شده ام..در درون من طوفانی جاریست که به زودی طغیان خواهد کرد..در اندیشه ی هیچ چیز نیستم..گریستن یا خندیدن..سخن گفتن یا اندیشیدن..در انتظار نوشتنم..دارم از شوق در تب می سوزم..ولی آخر چگونه می توان آن چه را که به وصف نمی گنجد نوشت؟..ولی خواه امکان پذیر باشد و خواه نه ، می بایست بنویسم...............................در آستین پیراهنم ، روی دیوارها ، بر روی قلب دومم که از من گریزان است..بر روی نفسهایم که در هوا پریشان و بی هدف پخش می شوند..و بر روی ترسی که از تنهایی عمیقم دارم..می بایست دردم را بنویسم..احتیاج به کمک دارم..زخم سینه ام خوب خواهد شد؟.خدایا .تنهایی من تا چه اندازه بزرگ است!..حتی کسی زخم سینه ام را نمی بوسد ..هیچ کس ..هیچ کسی معمای ناگفتنی مرا نمی خواند...رذل ها..!خودخواه ها! ولی من خواهم نوشت.. خواهم نوشت..خواهم نوشت..هم اکنون خوابم می آید.هم اکنون..آه ه ه ..خوب می دانم که سرانجام برای چشمان خاموش من کسی جز خودم نخواهد مرد!..با این وجود..معصومانه و بی پناه ...خواهم ...نوشت...خواهم...خوا..

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی