خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
تا به حال فكر كرده ايد اگر مي توانستيد خدا را به مدت چند دقيقه مثلا فقط 5 دقيقه ببينيد در اين مدت زمان كوتاه چه پرسشهايي را از ايشان مطرح مي كرديد.از او تشكر مي كرديديا از او شكوه مي كرديد .پيش او خنده يا گريه مي كرديد؟اصلا آيا جرات اين ملاقات را به خود مي داديد؟
گاهي كه انسان از هجوم چراها به خاك افتاد چه آسان جرات مي كند تا به پيشگاه خداوند بزرگ شكوه برد.آنقدر ناله كند تا خدا دلش به رحم امده و ترتيب يك ملاقات حضوري را در اين دنيا براي او فراهم كند.
آه چه كسي باور خواهد كرد كه من به ملاقات او رفتم و سرانجام با همين چشمهاي خود او را ديدم.قلبم تپشي دگرگونه داشت.از نزديك ..درست در چند قدمي من ايستاده بود...و او ...بي نهايت زيبا بود...يك حقيقت محض..يك موجوديت عظيم ..من همه چيز را به اوگفتم.درد مشتركمان را يادآور شدم.نه اينطوري كسي باور نخواهد كرد.بگذاريد از اول تعريف كنم.
چگونه بگويم گاهي اتفاقاتي در زندگي انسان مي افتد كه مي تواند مسير زندگي او را به كلي تغيير دهد.وانگهي چنين اتفاقي هرگز براي من نيفتاد.زيرا كه ديگر زندگي نمانده بود.هر چه بود يك خواب بود.يك مرگ زودرس.
ولي به هر حال در منحرف كردن مسير زندگي هيچ كس نمي تواند منكر اين باشد كه كتابها و نوشته ها چقدر مهمند.ترس شديد من از نويسندگي از زماني شروع شد كه به اين نكته ي عميق پي بردم.مخفي كردن حقيقت در زير رنگ و لعاب واژه هاي به ظاهر زيبا نويسنده را راضي مي كند.خود نيز فريب خود را مي خورد چه برسد به ديگران.بر چنين ادبياتي ننگ باد!
بگذريم !زيرا كتابي كه من خواندم زيبا بود.
من ماندم و سكوت كلاغها..فوران داغها..عطر يادها...
نمي دانم چرا اين همه افسرده و غمگينم؟افسردگي و احساس تنهايي مدتي ست كه بر جانم چنگ انداخته و شبها و روزهايم را در نوعي رنج و عذاب شكنجه ي ناشناخته و مرموزي غوطه ور ساخته است.در تمام ساعات شب و روز در هر زماني و مكاني سكوت و خاموشي را بر همه چيز ترجيح مي دهم.از هر اجتماعي گريزانم.تمايلي به سخن گفتن ندارم.تنهايي را بيش از همه چيز دوست ميدارم.و شبها و اين اتاق را..
*************
آيافاقد آن شهامت اخلاقي هستم كه بر واقعيات وجود خود و احساس حيرت انگيزي كه در درون دارم اعتراف كنم و بپذيرم و قبول كنم كه انساني كاملا متفاوت با تمام مردم جهان شده ام؟مگر نه اين است كه من در حقيقت از آن احساس ناشناخته اي كه سراپايم را در برگرفته مي ترسم و در بيم و هراسم؟ولي اين احساس بايد نامي داشته باشد.هر كاري و هر چيزي و حتي هر احساسي نامي مشخص و معين دارد.ولي چرا من نام و چه گونگي احساس خود را نمي دانم و آن را به درستي نمي شناسم؟مساله خيلي ساده است.اين همه كتاب خوانده ام.ولي در هيچ يك از آنها با وضع مشابه خود مواجه نگشته ام.اين يك پديده ي نوظهور و بسيار عجيب وكاملا ناشايست طبيعت است.ولي چرا جان و قلب من بايد محل اسكان چيزي كاملا نامتعارف و نامتعادل گردد؟دردناكترين احساسي كه يك بشر مي تواند تحمل كند.مگر من مادرزاد گناهكار به دنيا آمده ام و يا قبل از تولد كاري بسيار زشت انجام داده ام كه خود از آن بي خبرم و حالا بدون ارايه ي دليل مشخصي از سوي كسي بايد مجازات گناهان ناكرده و ناشناخته ي خود را پذيرا باشم؟
*************
آيا تا اين حد ضعيف و زبو ن شده ام؟ولي واقعيت اين است كه اشخاص گناهكار در برابر فرشته ي عدالت از شرمساري سر به زير مي اندازند و توانايي نگريستن را از دست مي دهند.ولي اي خدا من كه گناهي مرتكب نشده ام.
شب از نيمه گذشته و همه جا در سكوت و ظلمت فرورفته و من هنوز بيدارم و از پشت شيشه ها آسمان تيره ي شب و ستاره ها را مي نگرم.تمام جسم و جانم را شكنجه ي هولناكي در بر گرفته و نفس كشيدن را برايم دشوار ساخته است.در خاموشي شب صداي گريه و ناله هاي مداوم انسان عزلت گزيده در درونم بيش تر و واضح تر از هر زمان ديگري به گوشم مي رسد و رنج و عذابم را دو چندان مي سازد.باد سردي وزيدن گرفته و در گذر از ميان شاخه هاي عريان درختان آواي حزن آلودي را به وجود مي آورد كه به ناله هاي انسان نهفته در درون من شباهت زيادي دارد.آه چرا از دو سال پيش براي مواجه شدن با چنين حقايقي خود را آماده و مهيا نساختم تا در يك لحظه اين گونه غافلگير نشوم و همه چيز را از دست ندهم؟آيا تا اين حد كوته فكر و نادان بودم كه وقوع چنين رويدادهايي را ناممكن مي دانستم؟
*************
فكر مي كنم كه صدها سال پيش در بهشت زندگي مي كردم و انسان آزاد و خوشبخت و سرفرازي بودم ولي ناگهان خود را با احساسي روبه رو يافتم كه همان آرزوي دست يافتن به ميوه اي بود كه خداوند بزرگ مرا از آن منع كرده است.
مدت زمان نامعلومي ست كه انسان ناشناخته و ناپيدايي آهسته و آرام به درون جان من خزيد.و در آن جا آشيان گزيد .انساني تنها و نوميد.سرگردان و بي نام ونشان.اين همه سرگشتگي و تلاطم فكري سرآغاز چه چيزي مي تواند باشد؟ديوانگي و يا زيستن در گمراهي؟نمي دانم...نمي دانم...
*************
آيا آن انساني كه به تدريج در درونم خزيد و آن جا براي هميشه سكنا گزيد يك اهريمن نيست؟و آن اهريمن من نيستم؟به اهريمن مبدل نشده ام؟نمي دانم و شايد هم مي دانم ولي فضاحت و كراهت آن زشتي و شناعت آن اين پنهان كاري شرم آور را الزامي ساخته است.اين به حقيقت بيش از همه چيز نزديك تر است.
شبها لحظات ديرپايي فرا مي رسد كه صداي غرش امواج دريايي توفاني را مي شنوم.دريايي اسير گردباد.و اندكي ديرتر در ميان اين امواج هولناك غوطه مي خورم بالا و پايين مي روم به هر سويي كشيده مي شوم و راه نجاتي پيدا نمي كنم.و يك لحظه بعد زوزه ي ناهنجار باد با هجوم مرگبار موجي تيره و تاريك در هم مي آميزد تمام قدرت و توانم را سلب مي كند اسير امواج آب مي شوم و با نگاهي مات و بهت زده نابودي تمام زندگي ام را مي نگرم.و در بسياري از شب ها رهايي از اين كابوس وحشتناك را ناممكن مي بينم.
باز هم به درون جان خود مي نگرم.آن چه كه مي بينم تاسف آور وحشتناك است.فروريختگي و از هم پاشيدگي تمام احساس و عواطف بشري نابودي طرحها و برنامه هايي كه در زندگي داشته ام.دنياي درون و به موازات آن زندگي اجتماعي ام تا سالي پيش بر پايه هاي محكمي استوار بود.انديشه و برنامه ريزي هاي دقيق و حساب شده ام مي توانست آينده ي درخشاني را برايم فراهم سازد.ولي حالا اطمينان دارم تمام ساخته ها و پرداخته هاي ذهني ام براي فرداها ناگهان متلاشي خواهد شد و آن وقت لاشه اي بيش نخواهم بود.لاشه اي متعفن و مشمئز كننده كه اگر كسي هم متوجه نشود خود از بوي تعفن ياراي نفس كشيدن را نخواهم داشت.
من در تهاجم يك احساس شرم آور شكست خوردم.گذشته ها و آينده ام را در تندبادي ويرانگر از دست دادم.بادي هولناك كه نمي دانم چرا و چه گونه وزيدن گرفت؟آيا اين من بودم كه چنين طوفان مهلكي را به وجود آوردم؟مگر من چه كرده ام؟در بررسي كليه ي اعمال و گفتارم از آن هنگام كه پنج ساله بودم و تا اين لحظه كه به بيست و چند سالگي رسيده ام چيز غير عادي نمي بينم و همه ي گفته ها و كرده هايم درست همانهايي هستند كه هر فردي در خانواده ي خويشتن به آنها مبادرت مي ورزد.ولي اين احساس و علاقه ي كاملا نامعقول و حيرت انگيز بيماري مدهش و درمان ناپذيريست كه با بي گناهي من هيچ ارتباطي ندارد.
**************
ولي هم اكنون كه در اتاق خود نشسته ام مي خواهم اندكي منطقي تر فكر كنم.با كاوش جان خويشتن به ماهيت احساسات دروني خود پي ببرم.با تجزيه و تحليل رويدادها گفته ها و شنيده ها كششها و بازتابها خور را اندكي بيش تر بشناسم و از واقعيت وجودي خويشتن اطلاعات كامل تري به دست آورم و پاسخي به اين پرسش بيابم كه من كيستم و چه گونه آدمي هستم؟
خوب ..چه كسي به من گفت كه گناهكارم و بايد مجازات جاوداني را پذيرا گردم؟در كدام دادگاهي محاكمه و محكوم شدم؟آن كسي كه مرا گناهكار شمرد فقط خودم بودم و چنين محاكمه اي توسط وجدان من در اعماق وجودم صورت گرفت.و من حكم صادره را پذيرفتم و به آن تن در دادم.ولي..گناهكار واقعي كيست؟من يا زندگي؟من يا طبيعت ؟احساس مي كنم و به خوبي مي فهمم كه زندگي به من دروغ گفته است.طبيعت به من دروغ گفته است.حقيقت چيز ديگريست كه من آن را نمي دانم.
خداوند بزرگ آن مظهر عدالت و درياي رحمت يك چيز بسيار مهم و باارزش را مي داند ولي به من نمي گويد.پرده از اين راز برنمي دارد و حقايق را فاش نمي سازد.اطمينان دارم كه چنين چيزي هست.يك راز عجيب يك حقيقت پيچيده و مبهم و تاريك كه مرا آگاهي از آن ميسر نيست...
*************
ولي با اين دلايل و منطقها چه چيزي را مي خوام ثابت كنم؟آيا اين همه استدلال تلاشي مذبوحانه براي توجيه افكار و آمال نامتعارف و كاملا نامتداول من نيست؟
*************
ناگهان در زير پاهايم چاهي دهان مي گشايد و مرا به كام خود مي كشاند .چاهي ژرف و تاريك و بي انتها مرا مي بلعد. سقوط مي كنم و صداي سقوط خود را نيز مي شنوم و در اين پايين رفتن دهشتناك تا اعماق ظلمات كشانده مي شوم.فرياد مي زنم و پايين تر مي روم.چاه عميقي ست.بي انتهاست.يك لحظه بالاي سر را مي نگرم.دهانه ي عظيم آن مخاك هولناك را مي بينم كه به تدريج كوچك تر مي شود و در گذر از روزها و ماهها آن گذرگاه دوزخ روزنه ي تنگ و باريكي مي گردد.نقطه اي كوچك و روشن در آن دوردستها..پنداري ستاره اي در فراسوي آسمان و من باز هم پايين تر مي روم فرياد مي زنم كمك مي خواهم صداي ناله و استمدادم را مي شنوم و باز هم..پايين تر ميروم.
گويي يك هزار سال بعد چشمانم را مي گشايم و خود را مي نگرم.موجود بدبخت و سيه روز و سيه رويي كه به شدت مي گريد و اين اشكها پاياني ندارد.يك زندگي يك عمر و سرنوشت به نابودي كشانده مي شود.با سرعت زيادي به سوي مرگ مي شتابد مرگ در رسوايي و بدنامي..
اين بار فرياد دگرگونه اي سر مي دهم.چرا اي خدا!من كه براي تو بنده ي ناپاكي نبودم.من كه تاكنون از راه راست منحرف نشده و پاي در گمراهي ننهادم.پس چرا سقوط كردم؟چه گونه ساقط شدم كه خود هيچ نفهميدم؟اين عشق چيست و اين جنون ريشه در كدامين اشتباه دارد؟اين ظلمات چگونه بر زندگي من مسلط شده عقل از من ربوده تمام راههاي اخلاقي و انساني را به رويم بسته و فقط راه بدنامي و رسوايي را برايم باقي گذاشته است؟عشقي در لجنزار عشقي غرق در گناه و ناپاكي و رذالت گناهي بزرگ در دين و آيين من و در تمام اديان تو.گناه غير قابل بخششي در اين كشور و در تمام كشورها.اين ديوانگي ست.درماندگي ست.خطرناك تر از بيماري وبا و طاعون است.فقط مسري نيست.من به بيماري "جذام مغزي" مبتلا شده ام."جذام فكري و ذهني".ولي چرا براي اين منحصر بودن در بدبختي و بيچارگي من انتخاب شدم؟چرا من به اين راه كشانده شدم؟وتو ..مي داني كه...حتما مي داني كه من بي گناهم.مي داني كه كار خلافي نكرده ام و در راه ناصواب پاي نگذاشته ام و اصولا با چنين راهي آشنايي نيافته ام.پس درون اين دل ديوانه و اين مغز بيمار چه مي گذرد؟چرا دل ديوانه شد و مغز به اين بيماري هولناك مبتلا گرديد؟بيماري مدهش رنج و بدبختي اسارت و درماندگي يك عمر ترس و وحشت ترس از خود و وحشت از وجود خويشتن كه عفريتي را در درون نهفته است.يك انسان ديوانه فاقد فهم و شعور و اراده .مغز منجمد و چشماني كه سيل اشك از آنها جاري ست.
در آسمان ابرهاي تيره به هم مي سايند و آذرخشي پديد مي آيدكه اتاق فرورفته در تاريكي ام را كاملا روشن مي سازد.لحظه اي بعد غرش سهمگين ابرها را مي شنوم.آهسته به پنجره ي اتاقم نزديك مي شوم.پيشاني تب دارم را بر شيشه ي پنجره تكيه مي دهم.و باغ سرد و خاموش و تاريك را مي نگرم.باران سيل آسا فرو مي ريزد.گويي دريايي توفاني از آسمان به سوي زمين سرازير گشته است.هوا سرد است و دقايقي بعد قطرات درشت باران يخ مي زند و تگرگ مي شود.باد و توفان در هم آميخته اند و دنياي سرد و تاريك و وحشتناكي ساخته اند.در باغ درختهاي عريان اسير گردباد چون امواج دريايي در تلاطم اند و تمام درها و پنجره ها به صدا در آمده اند.احساس مي كنم كه حتي ديوارها نيز مي لرزند و به طرز وحشتناكي تكان مي خورند.
***************
تمام تلاش و توان خود را به كار مي گيرم تا اندكي آرام باشم و آرامشي بيابم و در اين سكوت و سكون نسبي به تجزيه و تحليل نوع و چه گونگي ديوانگي ام بپردازم.در اين اميد كه دليل بسيار كوچكي پيدا كنم و با پيگيري آن مداواي خود را آسان تر سازم.
بسيار خوب قبول مي كنم كه انسان گناهكاري هستم كه مستوجب شديدترين مجازاتم.ولي يك چيز ديگري هم بايد باشد كه من آن را نمي دانم.اين پرسش كه چرا چنين احساسي در من به وجود آمد؟يعني در اين كشور من تنها گناهكاري از اين نوع بخصوص ام؟اگر فرد بي سوادي بودم و يا در ده هزار سال قبل از چنين تاريخي زندگي مي كردم شايد با بررسي وضع موجود در آن زمان مي توانستم نقطه ي كوچك و روشني براي تبرئه ي خويش بيابم ولي من در نيمه ي اول قرن بيست و يك زندگي مي كنم.در شش سال گذشته در دانشگاه از صبح تا شب صدها دختر زيبا و تحصيل كرده ديده ام.و دختران زيادي كه تلاش كرده اند خود را بيش از حد به من نزديك سازند.مهر و محبت هاي زيادي در حقم مبذول داشته اند در اين اميد كه احساس شرمندگي كنم و از يكي از آنان براي نوشيدن فنجاني چاي و قهوه در يك كافه تريا دعوتي به عمل اورم.پس هيچ گونه محروميت عاطفي نداشته و ندارم.وانگهي من هجده سال تحصيل كرده ام.كتابهاي زيادي خوانده ام.به گفته ي ديگران نابغه ام و مي توانم به نه زبان خارجي صحبت كنم.پس چنين فردي بايد بتواند به يك پرسش بسيار ساده پاسخ دهد كه چرا او و به چه دليل يك احساس منافي اخلاق مغاير با تمام اصول و مقررات حاكم بر جوامع بشري به تدريج و به گونه اي اسرارآميز در وجودم رخنه كرد به نحوي كه حتي تاريخ پيدايش آن را نمي دانم زيرا كاري نكرده ام و سخني نگفته ام كه نمايانگر آغاز اين بحران روحي و عدم تعادل فكري باشد.
آه وقت خود را بيهوده تلف مي كنم.تمام نتايج حاصل از اين كاوشها و بررسيها بر عليه من دلالت دارند.من موجود فاسد و گمراهي هستم و شايد هم ديوانه اي معصوم و بي آزار.
و اين آغاز شكنجه ايست كه با گذشت هر روز و هر ماه بيش تر خواهد شد .رنج ام فزوني خواهد يافت.ناله هاي خاموشم گسترده تر و وسيع تر خواهد شد و هيچ كس ناله هاي دل مجروح و زجركشيده ام را نخواهد شنيد.اشك چشمانم را نخواهد ديد.و اين مصيبت بزرگ را با انسان ديگري در ميان نهادن ميسر نخواهد گرديد.راهي ناهموار و دشوار كه ره سپردن در آن طاقت فرساست و در نهايت دوزخ را در انتظار خود خواهم يافت.
**************
هم اكنون پنجره ي اتاقم را گشوده ام و در پرتو سيمين ماه باغ را مي نگرم كه خاموش و آرام در بستر شب آرميده و گويي به خواب رفته است.يك لحظه نسيم خنك نيمشب از وزيدن باز مي ماند.ديگر صداي وهم آلود سايش برگهاي درختان به گوش نمي رسد.باد شبانگاهي از اين سو گذر نمي كند.همه جا و همه چيز ارام است.تا سكوت شب مفهوم واقعي و عظمت بي انتهاي خود را متجلي سازد.راستي..چرا پرندگان به هنگام شب آواز نمي خوانند؟
**************
وقتي كه انسان تمركز فكري و ذهني نداشته باشد و از سوي ديگر عقل و منطق و خرد دچار آفت شود و به تدريج ضايع گردد تا نابخردي و ديوانگي بر جان آدمي حاكم شود چندان دور از انتظار نيست كه اين فرد اصول بسياري را به فراموشي بسپارد .از يك خواسته ي بسيار عجيب دل پيروي كند و در برابر هوس سر تسليم فرود آورد.و من امروز چنين راهي را در پيش گرفتم و ادامه دادم.
اگر نابغه هم باشم آيا مردم نمي دانند كه فاصله ي بين نبوغ تا جنون فقط يك قدم است؟و من سالها پيش اين گام را برداشته نبوغ را پشت سر نهاده و پاي در جهان ديوانگان نهاده ام؟دل بستن به دانش يك ديوانه چه حاصلي مي تواند در بر داشته باشد؟در اين جهان بزرگ فقط يك نامتناهي وجود دارد كه نام او خداوند است.هر چيزي پاياني دارد و هر راهي سرانجام به انتهاي خود مي رسد و آن چه كه بر جاي مي ماند "هيچ "است.
هيچ بودن و پوچ شدن تمام زندگاني من ناگهان با مساله ي بسيار كوچك و ساده اي شروع شد و ادامه يافت.به همين سادگي همه چيز ويران گرديد.چيزهاي بسياري قبل از اينكه آغاز شود به پايان رسيد و اين راهي بو كه با يك عشق گناه آلود شروع شد و سرانجام در ظلمت و تاريكي فرورفت.گويي از روز ازل زندگي نبوده است.عشق و آرزو نبوده است.جواني و اميد هاي بسياري نبوده اندو فقط همين مرگ در گمنامي بود كه دوزخ را به دنبال آورد.
ولي راستي هم اكنون نيز جزيي از دوزخيان نشده ام؟
***************
جهان گسترده و بي انتهاي جان آدمي سرزمين رازهاي پنهان و اسرارآميزي ست كه مي تواند انسان را به وادي ظلمات بكشاند و در جهل مطلق رهايش سازد.من ديگر نمي توانم خود را بشناسم.با اين جسم و جان بيگانه گشته ام و چيزي از آن نمي دانم.نمي توانم حقايق و واقعيتهاي موجود در دنياي كوچك خود را به خوبي درك كنم و آنها را بپذيرم و شايد هم از قبول يك حقيقت شگفت آور و هولناك گريزانم.
ناگهان با وحشت و اضطراب به عقب پرتاب مي شوم و بر كف اتاق مي غلطم.مي خواهم فرياد بزنم ولي هر صدايي در گلويم خفه مي شود.آه بلي درست در همين لحظه با آنچه كه خود در درون خود مي پروردم آشنا مي شوم.من سقوط كرده ام و سرنگون شده ام.جان و دل به احساسي سپرده ام كه سراپا گناه است.جنون اميز و ديوانه كننده است يك گناه نابخشودني عشقي ناپاك و آلوده پرتگاه رسوايي و بد نامي.
من به يك جنين كوچك امكان رشد و تكامل دادم و بي آنكه خود بخواهم هيولايي را به دنيا آوردم.عفريتي زاده شد.اهريمن فرصت و مجال تولد يافت و آن گاه تمام وجودم را در بر گرفت.
**************
شبها در سكوت و تنهايي از پشت پنجره ي اتاقم آسمان نيلگون را مي نگرم.و هزاران ستاره ي درخشان را بر پهنه ي گسترده ي آن نظاره مي كنم.ساعتي بعد آرامش خاطري مي يابم زيرا مي دانم كه ستارگان نيز از همديگر يسيار دورند.و همواره در تنهايي به سر مي برند.تنها به سان من هميشه مغموم و بي پناه و در رويا....
**************
آخر بايد در اين جهان عدالتي هم باشد و در عالم خلقت عدل و انصاف و مروت رعايت گردد.آيا براي چنين آرزويي نيز بايد از خداوند بزرگ طلب عفو و بخشايش كنم؟آخر چرا؟وقتي انساني كاملا متفاوت با تمام مردم جهان خلق مي شود و پاي در عرصه ي حيات مي نهد گناهكار كيست؟آيا اين تفاوت حيرت انگيز و اين همه دگرگونيها و تنش در افكار و انديشه ها فقط ناشي از يك عدم آگاهي نيست؟چرا اطمينان دارم كه ريشه ي تمام دردها و بدبختيهاي من همين است.در اين طبيعت خاموش و آرام راز پنهاني وجود دارد كه من آن را نمي دانم و قرباني بي گناه نا آگاهي خود شده ام.خداوند عادل است.اين را به خوبي مي دانم.ولي اين عدالت چرا شامل حال من نمي گردد؟
معماي زندگي بشر اين رنجها و درها شكستها و نا كاميها چيست و چرا با ابهام و تاريكي در هم آميخته و همواره شكلي حل ناشدني به خود گرفته است؟هستي و حيات انسانها براي چيست؟چرا متولد مي شوند و چرا پس از تحمل سالها رنج و مشقت مي ميرند.بدون اينكه بدانند از كجا آمده اند و چرا دچار چنين سرنوشتي شده اند و در پايان اين راه چرا بايد رهسپار ديار ناشناخته ي ديگر شوند؟آيا در اين جهان زندگي بدون رنج وجود ندارد و هرگز نمي تواند به وجود آيد؟چرا؟اين ظلم تحميلي براي چيست و تحمل اين زجرها به خاطر كيست؟در عدالت خداوند ترديدي ندارم.پس وجود انسانهايي چون من در عرصه ي حيات چه معنا و مفهومي دارد و چه چيزي را به اثبات مي رساند؟اين داستان چه سان آغاز شده به چه ترتيبي ادامه يافت و چه گونه پاياني خواهد داشت؟چرا در خون خود مي غلطيم و آن دست ناپيداي نيرومند را كه ويرانگر زندگي ماست نمي بينيم؟آيا زندگي و سرنوشت يعني قرباني شدن بي دليل؟همين اسارت و بردگي؟و ما انسانها حق نداريم كه بگوييم نمي خواهيم و نمي پذيريم؟
*************
اين همه "چرا"در زندگي يك انسان آيا عادلانه است؟آن داور با عظمت و نامتناهي پاسخ چنين پرسشهايي را مي داند و به من نمي گويد .زيرا جان كه با گناه آشنا شد پيوند خالق و مخلوق از هم گسيخته مي شود و هر گونه ارتباطي ناممكن مي گردد.
آه ..اي داد بر من..اي ننگ بر من ..كه من هيچگاه اينگونه در مقابل هجوم افكار به ذهنم موضع نگرفته ام..من هم اگر معوذبا.. جاي خدا بدم در حق چنين فردي رحمت و بخشايش نامتناهي را ارزاني مي داشتم و راهي پيش روي اين جوان كه احساسي عجيب نسبت به خواهر ناتنيش پيدا كرده است و شما دردش را خوانديد مي گشودم.چرا كه او خود به گناه خود اعتراف كرده و حال آنكه ما رودرروي خدا ايستاده و بي شرمانه براي او دليل آورده ايم.
بالاخره بايد روزي ريشه ي اين احساسها پيدا شود و من بي طاقت تر از آن هستم كه بنشينم و براي اين احساس ناشناخته معركه گيري كنم.آخر چرا بايد به خاطر يك مساله ساده و كج فهمي ها زندگي ميليونها نفر انسان در سراسر كره ي خاكي تباه شود؟به راستي ما كيستيم؟( واقعي ؟ خيالي ؟ فضايي ؟ طبيعي ؟ رواني ؟ جنس سوم ؟ معماي بزرگ ؟ بازماندگان سدوم و قموره ؟ يكي از تيره هايي كه در مغز هيتلر استعداد كشته شدن داشتند؟ قوم لوط ؟ پسران و دختران شيطان ؟ سايه هاي لوركا ؟ پاراجانف ؟ مارسل پروست و آلن گينز بورگ و موسيقي چايكوفسكي كه وكه ؟)
بس است ديگر .ما هم خدايي داريم....
صبر كن ببينم من چه گفتم؟!!!!!ما ....؟ما؟؟؟؟؟
ولي من هيچ گاه دوست نداشته و نخواسته ام كه جزو دسته ي شما باشم.مرا ببخشيد اما شما هيچ گاه بين خود مزري قائل نشده ايد د ر حالي كه شماها از زمين تا آسمان با همديگر تفاوت داشته ايد.بسياري از شما را اگر همانند خودم نشناخته باشم كمتر از آن نيز نشناخته ام.ولي حالا كه تعدادمان زياد شده بايد بگويم آن بسياري به منزله ي تعدادي حساب مي شود.زيرا كه بعد از بازگشت پنج ماهه ام به اين دنياي مجازي به اين دنياي دردسر ساز و نامهربان اينترنت ديدم كه چقدر به تعدادمان افزوده شده است.ولي نمي دانم چرا زياد خوشحال نشدم.اتفاقا برعكس هميشه اندوهگين شدم.گفتنش سخت است ولي من ديگر اين جا را دوست ندارم..ياد بچگي هايم بخير.
من هميشه بيش از حد راست گو بوده ام.
و ديدار من با خدا راست ترين همه ي آنهاست....
بقيه ي ماجرا را به زودي خواهم نوشت .چقدر دوست داشتم كه همسفرم باشيد.لا اقل در اين يك قسمت باقي مانده مرا تنها نگذاريد
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

