ترس تنهایی

 

گریه و ترانه  یک مرد تنها که اینجاست

« تقدیم به یک دوست و همه ی آنهایی که احساس پشت کلمه  را می فهمند.»

 bu aşk  böyle bitemaz

birakma terk etme beni

این عشق اینچنین گم نمی شود

رها نکن ،ترک نکن مرا

atma beni ölümlere

atma beni zülümlere

مرا به نیستی ها نینداز

مرا به  تاریکی ها نینداز


Götur beni gitiyin yere

من را بردار با خودت و ببر به همانجا که رفته ای

sensiz ben nefes alamam

buralarda iş döramam

tek başina yanliz kalamam

بدون تو من نفس نمی توانم بگیرم

اینجا هم نمی توانم بمانم

يك تنه تنها نمی توانم بمانم

senin göküni özledim

hep yölarini gözledim

Götur beni gitiyin yere

هوای تو را خواستم

تمام راههایت را به انتظار نشستم

 من را بردار با خودت و ببر به همانجا که رفته ای

aşkindir beni yaşatan

beni hayata bağlayan

عشق توست که مرا به زندگی وا می دارد

و به حیات پیوند می دهد

 

 sensiz ben nefes alamam

buralarda inan hiç döramam

بدون تو من نفس نمی توانم بگیرم

باور کن به هیچ وجه اینجا نمی توانم بمانم

senin göküni özledim

hep o mehnet yölarini gözledim

هوای تو را خواستم

تمام آن راههاي دردآلود را به انتظار نشستم

neolör  bitanem Götur beni gitiyin yere

Götur beni

Götur beni

Götur beni gitiyin yere

چه ميشود دردانه ام مرا بردار با خودت و ببر به همانجا كه رفته اي

بردار مرا

بردار مرا

بردار با خودت و ببر به همانجا كه رفته اي

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

ملاقات با خدا(۲)

يادم هست که آرام نشسته بودم و توان جنبيدن را هم نداشتم.گويي

درون يک جريان مغناطيسي عظيم افتاده و بي اراده به جلو مي رفتم.آن

چيز که درون من و من درون آن غوطه ور بودم عشق بود.و حال عشق به

چه چيزي؟!...سوالي که خود به طور دقيق جواب آن را نمي دانستم.و به

طرز عجيب و يقين صد در صدي پي مي بردم که چنين سوالي بي

معنيست.زيرا که عشق يک معني و مفهوم واحد است.در عين حال که

گسترده و بي کران است.تنها به يک چيز مي توان عشق ورزيد.سرمنشا

ء اين نيرو تنها از يک مکان است.هر چند گستره اش وسيع باشد .اما

عشق همين بالاهاست.بالاتر که مي روم حتي روحم عجين با عشق مي

شود و من ديگر نه يک ذره ي ناچيز در کاينات که دنياي عشقم.احساس

عجيبي دارم که در وصف نمي آيد.انگار کسي قلقلکم مي دهد...آه ,

عشق دلم مي خواهد سر در آستانت بگذارم و بميرم.مردني شيرين در

مکاني که آنقدر لذتبخش است که عنان اختيار را از کف من ربوده و سيل

اشک را بر گونه هايم جاري ساخته است.صداي موسيقي بلند است..نگاه

کن همه دارند مي رقصند..اين آدم ها..اين صندلي ها..چراغهاي داخل

سفينه.حتي فضاي داخل آن در حال رقص است.اين مکان چه مکاني

است که پا به آن گذاشته ام؟آيا روح من طاقت حمل اين همه شکوه را

خواهد داشت يا در جا از بدن خارج خواهد شد؟يادم هست که پرتوهايي

از اين نور و از اين احساس عظيم و شگرف را در زمين نيز تجربه کرده

بودم.و آن موقع به خوبي دريافته بودم که اين احساس نمي تواند زميني

باشد.نه !چنين احساسي مي بايست هدايت کننده اي قوي از طرف

آسمان داشته باشد.آري ..حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم که دقيقا

همين احساس بود ولي نه اينطور پيوسته ..ولي نه اينچنين ابدي و

هميشگي..من اين احساس را زماني تجربه مي کردم که به يک گل مي

نگريستم.زماني که دنبال يک پروانه ي خالخالي مي کردم.زماني که

خرگوشم را نوازش مي کردم.زماني که کتابي مي خواندم يا فيلمي مي

ديدم.يا حتي با ديدن يک خواب اين احساس در من پر مي شد اما نه

اينچنين پيوسته ,ابدي و هميشگي.در آن حال فکر مي کردم که من يک

عاشق هستم.عاشق يعني کسي که به چيزي عشق مي ورزد!..به

چيزي......به چيزي.....ولي راستي به چه چيزي؟چه سوال بيهوده اي.من

اينک مي فهمم که تنها به يک چيز مي توان عاشق بود.چيزي که ابدي و

هميشگي باشد.اينجا همه چيز شيرين است.حتي اضطراب و دلهره!حتي

شکستن و خرد شدن هم شيرين است....و ترس...خداي مشکلات!ترس

هم اينجا شيرين است.آدم اينجا قلقلکش مي گيرد.آدم اينجا سبک مي

شود و مي داند که اين سبک شدن هميشگيست.نه احساس ترسيست

و نه احساس لذت!اينجا احساس هميشگيست.اينجا احساس مرگ

ندارد , اينجا همان لحظه ايست که من پي مي برم چشمانم بسته مي

شود و دارم از هوش مي روم.

به گذشته ها برمي گردم...!به دوران کودکي که نشسته ايم و داريم با

عرفان جر و بحث مي کنيم.

-نمي دوني آرش ديشب خواب خدا رو ديدم.

- اِ پس جرا من نمي بينم دروغگو.هان؟

-نمي دونم.شايد چونکه مغروري.

-نخير نيستم.

-هستي ...آرش ..هستي.

-.نيستم..عرفان....نيستم.

-گفتم هستي.

-گفتم م م نيستم.باهات قهر مي کنم ها!

آه.عرفان..عرفان..عرفان..کجايي که بيايي و ببيني من چه حالي

دارم؟دوست عزيز من, دردانه ي من, همدم لحظات بي کسي و نادانيم,

عزيزکم..از زمان بچگي تو از من عاقل تر بودي.و حالا به خيال خود بزرگ

که شده ايم باز هم همانطور است.ولي عرفان..آه

عرفان..عرفان..پسرکم..پسر عاقل و باهوش و نابغه!چقدر دلم مي

خواست در اين لحظات کنارم بودي و مرا مي ديدي که ذره اي از غرور در

تنگ ترين و باريکترين جاهاي وجودم باقي نگذاشته ام!..پسرک عاقل

من..کجايي که نمي بينمت.من عاقل گشته ام.من عاشق گشته ام.تو

هم باور نمي کني که اين دو با هم امکان پذير باشند؟..بيچاره روزهايم که

بي عشق سپري شدند!آه عرفان, بيچاره روزهايم که با حسرت

گذشتند..و بيچاره تر روزهايي که بي تو گذشتند.

و من ..و من اطمينان دارم که در اين لحظه ي باشکوه..در اين لحظه ي

استثنايي و بي نظير.در اين لحظه ي فوق العاده باور نکردني که ترديد

دارم که آيا در سراسر عمر من بار ديگر تکرار خواهد شد(و چه حسرت بار

اين سخن را به زبان مي آورم)من خدا را خواهم ديد.

اشک امانم را بريده..تک تک سلولهايم از شدت عشق به حالت انفجار

رسيده اند...

همگی داریم داخل سفینه به شدت هر چه تمام می چرخیم..همه همین

حال را دارند.و همگی از اینکه خلق شده اند و توانسته اند برای لحظاتی

این احساس به یادماندنی را تجربه کنند از شدت رضایت و خوشحالی

اشک می ریزند.و صدها بار به درگاه او سپاس می گویند..و در این

لحظه..لحظه ی فوق العاده و بی نهایت استثنایی کسی که در برابر

دیدگانمان ظاهر می شود خداست.

با وضوح باور نکردنی دارم می بینمش..بی نهایت زیباست..اصلا خود

زیباییست..خود حقیقت است..نه !این ممکن نیست.هیچ زیبایی به این

اندازه حقیقت ندارد...و آیا به راستی این موجودیت عظیم و زیبا مرا دوست

میدارد؟..آنقدر که مرا برای آفریده شدن انتخاب کرده است؟من در جا به

عشق او گرفتار می شوم.او ایستاده و با ما سخن می گوید..درست در

چند قدمی ماست و در یک آن به هر کدام از ما چنان می نگرد که هر

کس حس می کند تمام توجه و حواس خدا فقط به خود اوست.

خدا با ما سخن می گوید و من مرگ هزارمم را در حال تجربه ام.

خدا می گوید و من هیچ نمی شنوم.

خدا می گوید و من ذوب شده ام.

آخر او در نهایت مهربانی می گوید:-به سراغ من بیایید هر زمان که مایل

بودید و بدانید که من چقدر  در آن لحظه خوشنود خواهم شد.و بدانید که

شما را بسیار دوست می دارم....و این منم که شما را آفریده ام تا

دوستتان بدارم.هر چه می خواهید به سراغ خودم بیایید!...هر چه می

خواهید بگویید تا فراهم کنم..هر چه می خواهید اما ..لحظه ای از من

دوری نگزینید و به سراغ کس دیگری نروید که بسیار احتمال خطایتان زیاد

است و بسار احتمال اینکه شما را از من بگیرند..

من دارم مرگ بی نهایتم را تجربه می کنم.


به سویش میدوم تا اینکه ذره ای,مولکولی,اتمی..خلائی حتی بین ما باقی

نماند.به نمایندگی از همه ی حاضران سخت در آغوشش می گیرم..چقدر

نرم و لطیف است..چقدر ابدی و همیشگیست.صدها بار تکرار می کنم

دوستت دارم و خود را به او می فشارم.دیگر هیچ نمی فهمم..هیچ

احساس نمی کنم..در نیستی محض فرورفته ام... و چشمانم بسته می

شود.

گویی هزاران قرن بعد چشمانم را می گشایم ..سنگينِ سنگین..حتم دارم

که هنوز در اغوش دارمش...پیوسته تکرار می کنم..خدای من,معشوق

من,هدف من,غایت من,تمام هستی من..من را لحظه ای از آغوشت جدا

نساز که بی تو جز هیچ, چیزی نیستم.

صدای گریه ی کسی به گوشم می رسد که در آغوش من افتاده و می

گرید.صدای گریه ای که بس جگرسوز است..بی اختیار می گویم:(گریه

نکن.خواهش می کنم).به یک باره از روی من برمیخیزد و با دستانش

چشمان نیمه باز مرا می گشاید.فریاد می زند:..آرش..آرش.. و سرش را

میان موهایم میبرد و گریه می کند..چشمانم باز است.همه جا را خوب

نگاه می کنم..اثری از سفینه نیست..و آن ادمها..و نه آن رقص نور..یک

دستگاه رایانه..یک قفسه ی کتابخانه..یک میز تحریر..خودم که به حال مرگ

روی  تخت دراز کشیده ام.و دست آخر عرفان را می بینم که سر در

موهای من برده و می گرید.


چشمانم باز است ولی حواس خود را کامل به دست نیاورده ام..هنوز هم

در حال و هوای آن خوابم..خواب؟باورش سخت است که آن همه یک

خواب بوده باشد.نه باورش سخت است...من از آن سوی نیستی برگشته

ام.هنوز چیزی جز عشق را نمی شناسم..صدا می زنم:عرفان..عرفان

عرفان سرش را از آغوشم جدا می کند.و با تعجب و خوشحالی و گریه

کنان به خارج از اتاق می دود و سراسیمه در حالی که یک لیوان آب در

دستش دارد میآید و لیوان را به دستم می دهد و کنارم می نشیند.

در آغوشش می کشم.

می گوید:-داشتی از دست می رفتی .چند ساعت تمام است که داریم از

خواب بیدارت می کنیم ولی بیدار نمی شدی..مرتب با خودت حرف می

زدی..گریه می کردی..می خندیدی..نگرانمون کردی بچه.ببینمت چه بوی

عطری می دی..آه خدای من آرش قیافت چقدر تغییر کرده...

بیرون می دود و مادرم را صدا می زند و همراه با مادرم وارد اتاق می

شوند.مادرم تا مرا می بیند مقابل تخت زانو می زند و به گریه می

افتد..خدایا..خدایا..این چه بلایی بود داشت سرم می اومد.

در آغوشش می گیرم و می گویم:-چی شده مامان چرا داری گریه می

کنی؟

-خدا تو رو دوباره به من داد.تو خواب دم به دم رنگ عوض می کردی..ببین

قیافش رو عرفان..توروخدا می بینی قیافش چقدر نورانی شده؟انگار رنگ

به چهرش اومده!..

عرفان را می بینم که در گوشه ای روی صندلی نشسته و سرش را به

طرف پایین گرفته و آرام گریه می کند.

مادرم هم همینطور.می پرسم امروز چه روزی است؟پاسخ می دهد

دوشنبه.باورم نمی شد.دو روز پیش بود که به شدت تب کرده بودم.و دو

روز تمام است که روی این تخت دراز کشیده ام و تکان نخورده ام.به یک

باره از روی تخت می جهم.به مادرم می گویم که گرسنه ام و از او

خواهش می کنم چیزی برای خوردن بیاورد.و او بیرون می رود.

به سراغ عرفان که روی صندلی نشسته می روم.و کنارش زانو می زنم.

ازش می پرسم.-چه مدته که اینجایی؟

-جواب نمی دهد.

دستم را زیر چانه اش می برم و سرش را بلند می کنم.باورم نمی

شود.چشمانش قرمز قرمز است.گویی چند روز تمام گریه کرده است.

-عرفان خواب خدا رو دیدم.باورت نمی شه چی دارم می گم..خواب

نبود..خودش بود..عرفان کمکم کن دارم دیوونه می شم..تا حالا اینطوری

نشده بودم.

همدیگر را در بغل می گیریم و برای چند دقیقه در همان حالت می

مانیم.هنوز آن حس عظیم در من غوطه ور است.ولی می ترسم که نکند

دوباره این حس را از دست بدهم.

-از من می پرسد:-فقط یک سوال ازت دارم آرش.چرا این همه دوری را بر

من تحمیل کردی؟چرا؟

بلند می شوم و با خشم می گویم:-فقط با تو نبود لعنتی...من با همه

اینکارو کردم..از مادر بپرس..از سیاوش(برادر کوچکترم است)تو این مدت

حتی دو کلام با هم حرف نزدیم...من خیلی وضع بدی داشتم عرفان...تو

این مدت تو می فهمیدی که من چی دارم می کشم؟


در این لحظه مادر وارد می شود وسینی غذا را روی میز می گذارد .و

چون ما را در حال صحبت می بیند با لبخندی رو به عرفان بیرون می رود.

عرفان نزدیکم آمد شانه ام را گرفت و گفت:بله.خوب می فهمیدم جناب

اقای نابغه ی بدشانس.خوب می فهمیدم از همون موقعی که تو اون

دانشگاه دیدمت.از همون موقعی که متوجه نمره هات شدم.از همون موقع

که دیدم واقعا خودت رو گم کردی..از همون موقع که با یک احساس

عجیب به طرف این دانشگاه کشیده شدم..جایی که خودت خوب می

دونی که در شان ما نیست.حداقل در شان تو یکی که اصلا

نیست.آرش..چرا فکر می کنی من نمی دونم که تو قلب تو چی می

گذره؟

همراه با گریه می خندم و می گویم:-نه .من هیچ وقت همچین فکری

نمی کنم.از همون بچگی هم یادمه که هر چی تو ذهن من می گذشت

از تو پنهون نمی موند.بهت حسودیم می شه عرفان.آره..دارم از حسادت

می ترکم.چیزی که تو, تو بچگی دیدی..چیزی که اون موقع فهمیدی..من

الان دارم می فهمم..یادت می یاد چقدر به من می گفتی مغرور؟..عرفان

بیا و تو چشمام نگاه کن ..بازم این جمله رو بگو.خواهش می کنم بیا..

عرفان نزدیک می آید و در چشمانم خیره می شود.

دوباره چند قطره اشک از گوشه ی چشمانش می چکد ..و زیر لب می

گوید:نه..این چشم ها یه نور دیگه دارن..و دوباره من را در بغل می گیرد.

با خوشحالی او را از خودم جدا می کنم و فریاد می زنم:-عرفان برو و روی

آن صندلی بنشین و فورا هر سوالی داری از من بپرس چون که من هم

اکنون جواب تمام سوالهای دنیا را می دانم.

-باز نابغگیت گل کرده یا دیوونگیت؟

-زود باش تا پشیمون نشدم.من نیستم که بهت جواب می دم.این

خداست که داره بهت جواب می ده..زود باش پاره ی دل من(این آخری را

با جدیتی بیش از اندازه می گویم ولی عرفان آن را شوخی پنداشته و به

خنده می افتد)

-باشه .بفرمایید نشستم جناب آقای نابغه ی دیوانه..راستی یه پیشنهاد

دارم .من می خوام سوالاتم را از داخل این کاغذ بپرسم و آن را باز می

کند.

با تعجب دست به بدنم می کشم .تازه متوجه می شوم که تنها یک زیر

پیرهنی به تن دارم..و فریاد می زنم..وای پیرهنم کو؟اون کاغذ رو از جیب

پیرهنم برداشتی دیوونه؟

-بله دقیقا صحیحه.البته چون تو تب و لرز داشتی من پیرهنتو درآوردم پتو

رو کشیدم روت.بعد این کاغذ رو دیدم..حالا چی می گی؟..خوب و اما این

سوال ها..

-رنگم می پرد ..وای خدا..عرفان خواهش می کنم.

قیافه ی عرفان جدی می شود.

-خفه شو..بنشین و جواب بده..خودت گفتی.

-اولین سوال ..شماره بندی هم که کردی..سوال اول اینه..۱-خدایا چرا مرا

یک همجنسگرا آفریدی؟

چشمانمان به هم گره می خورد.من با دهان نیمه باز..او با دهان بسته و

ارامشی خاص.و یک لبخند نازک درون چشمانش...تمام آرامشش را در

وجود من می ریزد..بالاخره عرفان فهمید!..البته شک داشتم که از قبل

نمی دانسته..با آن تیزهوشی و موذیگری خاصش.


ولی مهم نیست من نمی ترسم.برعکس در اوج آرامشم.و عرفان با

نگاهش بیشتر به من آرامش می بخشد.تمام آن احساس در خواب در من

جریان دارد.و من از نیروی عشق قدرت فوق العاده ای گرفته ام.بر می

خیزم و مانند هنرپیشگان تاتر دستانم را در هوا حرکت می دهم و طول

اتاق را می پیمایم.گویی که من خدا هستم و مخاطبم عرفان می باشد.

-خوب گوش کن جوان..من همه ی شما را از یک جنس آفریده ام..و آن از

جنس خودم هست..جنس عشق..چیزی که هستید ولی نمی توانید به

آن برسید..چیزی که هستید ولی نمی بینید..چیزی که در دستان

شماست ولی آن را گم کرده اید..آری شما خود را گم کرده اید..و گرنه من

همه ی شما را از یک جنس آفریده ام..هیچ طبیعتی در بشر نهفته

نیست..مگر عشق نهفته در درونش..راستی من این کلماتی که شما

انسانها از خود در می آورید هیچ نمی شناسم!..بنشینید و در میان

خودتان حلش کنید.ولی آنهایی را که به سراغ من آمده اند خوب می

شناسم.انسان یا خوب است یا بد..ولی وای به حال آنهایی که در میانه

ی این دواند.یعنی نه خوبند و نه بد .که من آنها را بیشتر از دسته ی دوم

سزا خواهم داد...و بدانید که این هیچ به میل من نیست..

عرفان یک ابرویش را بالا انداخته و تبسمی بر لبش دارد و اندکی هم

نگرانی در چهره اش پیدا بود.

-خوب سرورم..سوال دوم را می پرسم.۲-خدایا می خواهم بدانم چطور

می توان در مسیری افتاد و اطمینان داشت که آن مسیر ما را به تو می

رساند زیرا اغلب موارد ما راه را اشتباهی می رویم به خیال اینکه به

سوی تو می اییم و بیشتر اوقات اطمینان فوق العاده ای هم داریم؟

من هیچ احساس نمی کردم که در قالب خودم هستم.گویا از زمان و مکان

خارج شده ام و جملاتی که می گویم برای خودم هم نا آشناست.باز هم

با همان حالت قبلی و در حال راه رفتن و خیره شدن به یک نقطه ی

نامعلوم جواب می دهم:

-پاسخ این سوال بسیار ساده است..وقتی به سراغ من می آیی سبک

می شوی..یک احساس سبکی خاص تو را فرا می گیرد..گویی که به

مکان اصلی خود بازمی گردی..یک نیروی جاذبه ی قوی تو را میکشد و

می آورد..به جلو که می آیی سبکتر می شوی..هر گاه که احساس

سنگینی کردی بدان برخلاف این جاذبه حرکت کرده ای..

سوال سوم را هم می خواند:-خدایا می خواهم بدانم کدام یک بیشتر

حقیقت دارد؟ما یا تو؟ما به خود بپردازیم یا به تو؟

-فریاد می زنم:-حقیقت همان است که از سوی پروردگارت به سوی تو

آمد.شک نکن.(جمله ی آخری را با تاکید خاصی گفتم)..و حقیقت شما

هستید که از من به وجود آمده اید..از روح من..از جنس من..از خود من..

عرفان با دقت گوش می کرد.

در یک لحظه دیدم حواسش پرت شد و بیرون را نگاه کرد..و با صدای بلند

خندید.

جلوتر رفتم و سیاوش را دیدم که با قیافه ی فیلسو فانه ای دست را زیر

چانه نهاده و سرش را تکان می دهد.در واقع داشت ادای من را در می

آورد.(یک پدر سوخته ایست که نمی دانید .من پیش او مظلوم ترین انسان

روی زمین به نظر می رسم).ترسیدم که ابتدای صحبتهایمان را شنیده

باشد.لحظه ای به عرفان نگاه کردم و او با نگاهش و یک حرکت خاص به

من اطمینان داد که همین چند لحظه است که آمده.

سیاوش نزدیکتر آمد و در حالی که لحن من را با ادا و اطوار خاصی شبیه

هنرپیشگان قدیمی تاتر تقلید می کرد گفت:

-آه..دیدی چه خاکی بر سرم شد؟..مادر مهربان لحظه ای پیش به من

نوید داد که حال برادر عزیزت خوب شده است..حتی خوبتر از زمانی که

تولد تو را دید ..زمانی که به ما گفت:(من این برادر را نمی خواهم او را در

سطل زباله بیندازید)..ولی بعد از گذشت این همه سال هنوز باور نکرده

ام که تو چنین سخنی را به من یعنی به برادر عزیزت در سن دو سالگی

گفته باشی..راستی در زمانی که این کلام را به زبان آوردی ذره ای از

خودت خجالت نکشیدی آرش ؟..آه هیچ یادم نبود که تو واژه ای مانند

خجالت در دیکشنری واژه هایت نداری و نمی شناسی..ولی به هر حال

مرا ببخش.ولی راستی مادر که می گفت خوب شده ای..تو که از روز اول

هم بدتر شده ای..آه خدای من این چه مصیبتی بود که بر سر من

آوردی؟آخر مگر من به جز یک برادر در این دنیا چه کسی را داشتم؟..حال

چیزی که مسلم است این است که من برادر خودم را می خواهم ..نه یک

برادر دیوانه را..آخر مردم چه می گویند؟

او همینطور داشت به گفتن این اراجیف ادامه می داد.و من هم دو دست

را به کمر زده و با تعجب نگاهش می کردم.چشمم به عرفان افتاد و دیدم

که از شدت خنده از صندلی دارد پایین می افتد.تعجبم به نهایت رسیده

بود.

-عرفان تو هم!؟؟..چشمم روشن..مار تو آستینم پرورش دادم..پس دوتاتون

دستتون تو یک کاسست.جمع شدین اینجا که منو مسخره کنین

هان؟حسابتونو می رسم.زود باشین از اتاق من برین بیرون.

هر دو را با حالتی بین عصبانیت و خنده از اتاق بیرون می انداختم.که

عرفان داد زد:

-به خدا من تقصیری نداشتم..من داشتم گوش می کردم..تقصیر

برادرته .منو چرا می ندازی بیروووون؟

همانطور که سیاوش با مسخره بازی داشت از اتاق بیرون می رفت عرفان

را هم پشت سر او هل می دادم.که در یک لحظه برگشت و طوری که

سیاوش متوجه نشود در گوشم گفت:

-به زندگی سلام کن آرش..رندگی تو از حالا به بعده که شروع میشه..من فقط..

صدای سیاوش نگذاشت که بقیه اش را بشنوم.هر دو بیرون رفتند و من

در اتاق را بستم.

و باز هم در تنهایی به خدا فکر کردم.حسی که من ساعاتی قبل تجربه

کرده بودم عرفان پیش از من تجربه کرده بود.من این را همواره در چشمان

او می دیدم و می خواندم.در واقع بعد از دوباره دیدن عرفان من مدام به

طرف این حس کشیده می شدم.یک حس ابدی و همیشگی.و بالاخره به

عینه آن را دریافتم.از آن روز به بعد که مدت زیادی هم از آن نمی گذرد

زندگی من رنگ و بوی دیگری به خود گرفت.و من تبدیل به آرش چند سال

پیش شدم.یعنی یک انسان شاد و هدفمند و امیدوار به زندگی.

باز در حال و هوای آن دیدار غرق شدم:


دیشب غم تنهایی مهمون دل ما بود

آن غم که به هر تقدیر در آب و گل ما بود

بارون شبانگاهی بر پنجره ام می ریخت

با چلچله ها آواز از حنجره ام می ریخت

تصویر خیال تو در آینه پیدا شد

همصحبت و همخونه با این دل شیدا شد

با آینه همراه و با نور سفر کردم

آنجا که شکیبایی با آه سحر کردم

چون فاصله ها با تو در سایه ی شب گم شد

مرغ سحر از پرده سرگرم ترنم شد

گفتم به دل این دیدار افسانه و حالی بود

در آینه ی پندار خوابی و خیالی بود

                                        ..خوابی و خیالی بود




پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

تنها تا دریا

رود در بستر خود

تک و تنها می رفت

خسته از دوری راه

سوی دریا میرفت

 **********

رود ,در راهِ خودش

پیچ و خمهایی داشت

بر لبش زمزمه از

درد تنهایی داشت

**********

راهِ دریا در پیش

رود ,تنها می رفت

یک نفس , پیوسته

تا به دریا می رفت

**********

سنگ , همراه نشد

گفت:من سنگینم

سبزه پا در گِل گفت:

خسته ام ,غمگینم

**********

نورِ خورشید نماند

شب که شد خوابش برد

ماه هم یار نشد

روز چون آمد ,مُرد

**********

سار همراه نشد

گفت: باید بپرم

بادهم زود گذشت

گفت: من رهگذرم

********

رود را همسفری

همدل و پاک نبود

یا اگر بود بجز

خار و خاشاک نبود

********

رود می رفت ,اما

باز تنها , تنها

کف به لبهایش داشت

آرزویش: دریا

*********

روزها ,شبها رفت

تا که دریا را دید

او خودش دریا شد

موجهایش خندید

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

 غصه نخور فدای سرت

 اول از همه سلام.سلام به همه ی دوستایی که تازه پیدا

کردمشون و خیلی هم از این بابت

 خوشحالم.و سلام به همه ی دوستان قدیمی و با ارزش خودم که

خوب البته خودشون هم می

 دونند که اندکی بیشتر از دوست (اندکی که چه عرض کنم در

واقع هیچی نگم بهتره)در قلب من جا پیدا کردند.

نمی دونم چی بگم یا در واقع اصلا نمی دونم که قصد دارم با

نوشتن این پست چه چیزی رو

 بیان کنم یا آشکار کنم یا بفهمانم .ولی خوب می دونم که در

همین ابتدا می خوام ازتون به

 خاطر این همه بی ادبی و آشفتگی معذرت بخوام.که اینطور بی

خبر می روم و بی صدا می آیم

و موقع اومدن حتی سلام هم یادم میره.البته اگر از اوضاع و

احوال من می دانستید که چگونه

 میان یک اقیانوس عظیم افتاده و دست و پا می زنم حتما به من

حق می دادید که حتی این

 وبلاگ و دوستانم را فراموش کرده و در این پریشان حالی به فکر

نجات از این اقیانوس باشم.

 قصد ندارم اعمال نامتعارف و بچه گانه ام را که خود به آن اعتراف

می کنم توجیه کنم ولی شما

 توجه کنید من در تمام این مدتی که بین شما نبودم سعی کردم

دقیقا همین کار را بکنم.سبکبال و

بدون هیچ احساس وابستگی شنا می کردم به امید اینکه خودم

را به خشکی برسانم.تقریبا هم

 داشتم موفق می شدم و حس می کردم که چیزی به خشکی

نمونده و من نجات پیدا خواهم

 کرد ولی لحظه ای مردد موندم..باز می خواستم جلوتر برم اما

نمی شد..انگار در یک آن همه ی

 راههای پیش روم در زمانی که هیچ فکرش را هم نمی کردم

بسته شد ..و من تنها فکرم این بود

 که به عقب برگردم ..به سراغ دوستانم که برخلاف جریان آب

داشتن به طرف ساحلی که در

 سمت مقابل بود شنا می کردند..اگر به ساحل نمی رسیدند و

غرق می شدند من چه جوابی

 داشتم که به قلبم بدهم؟..مطمئنم کسی این حرفها رو متوجه

نمی شه چون از دل من و از

 منظور من آگاه نیست...هیچ کس نمی تونه شدت رنج و عذاب من

رو درک کنه..

چطوره کمکتون کنم تا یک ذره تنها یک ذره از این حس رو در اعماق

وجودتون لمس کنید.آره خوب

 سعی کنید...مطمئنم یک ذره را می توانید .

برای پی بردن به این احساس کافیه تصور کنید که فردی هزاران

کیلومتر را با وسیله ای طی

کرده است .آری ..هزاران کیلو متر..حتما پیش خود می گویید

مقصد موردنظر  باید خیلی

 برای این فرد مهم بوده باشد که این همه راه را با وجود مشکلات

فراوان از جمله نا امیدی برای

 ماندن در راه و نرسیدن به مقصد مورد نظر طی کرده است.و حالا

فقط یک کیلومتر مانده تا به

 مقصد برسد که در یک آن یادش می افتد چیز بسیار مهمی را که

اصلا مقصد بدون آن به دردش

 نمی خورد در خانه جا گذاشته و حالا مجبور است این همه راه را

به خاطر آن برگردد..در این طور

 مواقع یا باید مقصد برایش آن قدر مهم باشد که دست به این کار

بزند یا آن چیز جا مانده که در

 واقع هر دو یکی است..می فهمید؟..حتما اولین چیزی که به

ذهنتان در مورد این فرد خواهد

 رسید این است که این فرد گیج است ..حالا تصور کنید که نیرویی

هم برایش باقی نمانده..نه

نیرو و نه سوخت مورد نیاز..ولی برمی گردد...درست شنیدید او

سینه خیز راه رفته را برمی

 گردد..و من تنها چیزی که راجع به چنین فردی به نظرم می رسد

این است گه او تا چه اندازه

باید عاشق بوده باشد؟

آری من به شما می گویم که می شود این راه را سینه خیز

برگشت ..این نیرو را عشق به شما

خواهد داد..کاری که من کردم..کاری که عشق کرد...بدون ترس از

اینکه وقتی به خانه برگشتم

 در مورد من چه خواهند گفت ؟آیا نخواهند گفت چه گیج بی

مصرفی هستی..عشق مرا سینه

خیز تا این جا برگرداند و به شما رساند..در حالی که موقعی که

رسیدم لبهایم کبود و دهانم

 خشک بود..جراحات وارده بر جسم و روحم فراوان بود..اما هنوز

عاشق بودم..ولی مرا ببخشید

که نفس سلام کردن را هم نداشتم..من را ببخشید که تمام حرص

این خستگی را بر شما خالی

 کردم.....آخه.....

.آخه چرا منو گم کردین؟..فکر نکردین می ترسم؟...نگفتید داغون

می شم..نگفتید روزگاری یه

 آرشی بود که روز و شبش ماها بودیم؟..نگفتید من آسون پیداتون

نکرده بودم که بخوام آسون

 گمتون کنم؟...همون بار اول که گفتم دوستتون دارم یادتون

میاد؟..چرا از اون موقع تا الان کسی

 این دوست داشتنو باور نکرده؟؟..چرا هر کی یه طرف

رفته؟...کی این صمیمیت رو از ما گرفته و

 خودمون خبر نداریم؟؟؟.....این همه آدم از دست کی دارن

شکایت می کنن؟...چرا همگی عین

 یک پرنده ی معصوم پر زدید و رفتید؟؟؟............کی اذیتتون

کرده؟؟؟........کی قلباتونو از هم جدا

 کرده؟؟..........آخه من حق ندارم بدونم؟مگه غیر این بود که من

عاشق همین صمیمیت و اتحاد

ناب شدم؟؟؟آنچنان صمیمیتی که در باورم نمی گنجید....انگار که

تو یک بیابون برهوت جایی که

 چشمت هیچ چیز رو به جز غبار نمی بینه به هم رسیده

بودیم....خدایا پرنده های آوازخون من

 کجان؟..حالا که بعد مدتها برگشتم همه از این خونه رفتن..خدایا

می ترسم..همه ی بچه ها

رفتن...

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

..............مهدی جان هنوز هم از شنیدن این شعر گریت می

گیره؟؟؟اگه تو گریت می گیره من به

حال خودم زار می زنم..چون اون همه راه رو برگشتم و حالا می

بینم اون چیزی که به خاطر اون

برگشته ام سر جایش نیست...

خودم هم تعجب می کنم چون هنوز اینجا هستم و دارم نفس می

کشم..

آره هنوز زنده ام....هنوز...غصه نخورید من می

بخشمتان.......حتی این خانه را که حال زار مرا می بیند و با این

وجود باز هم با من لج می کند..شما نیز(این کلمات کج و موعج را با این

حالی که دارم از من تا این حد قبول کنید)و همراه با همه ی بدیهام

بر من ببخشایید.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

ملاقات با خدا (۱)

پيش از خلقت خدا همه ي ما را در يک مکان جمع کرد و از ما پرسيد: ((آيا

 مي خواهيد آفريده شويد؟)) و ما همگي جواب داديم :((بلي))و بدين سان

به خواست خود پا به اين جهان گذاشتيم.

ما انسان به وجود آمديم ولي هيچ گاه آمدن يا شدن مطرح نبوده بلکه

 آنچه مهم است بودن و ماندن است.و آيا اين که انسان از اين دنيا

به جاي اول بازخواهيم گشت!!؟

شروعش ساده بود.گيج و منگ بودم مثل هميشه.پرسشهاي فراواني

 ذهنم را مي دريدند و چون جوابي نمي يافتند همانجا منفجر مي

گشتند.مستاصل بودم و درمانده.کتابها از عهده ي پاسخگويي بر نمي

آمدند.علم چه بود؟فلسفه به چه کار مي آمد!..تنها يک چيز توجهم را جلب

مي کرد و آن ((خدا))بود.تنها کسي که قدرت داشت پاسخ دهد.

همانطور که گفتم ساده شروع شد .به خدا گفتم که مي خواهم او را ببينم

(آدرسش را مدتها قبل يافته بودم .آب در کوزه بود و ما گرد جهان مي

گشتيم)..جالب بود.فهميدم که خدا براي همه ي انسانها کليد خانه اش را

داده.ولي آن را در يک جاي مخفي گذاشته..خوشبختانه من پيدايش کردم

بعد از اندکي جستجو..آن کليد در قلبها پنهان است...من کليد را از جاي

اصليش برداشته و به سراغ خدا رفتم!شرط اول به ثمر نشستن اين

جستجو اين بود که بپذيرم که گناهکارم.و هر گونه کبر را از خود دور مي

 کردم.

تا زماني که آن کليد را نيافته بودم خيال نمي کردم که ديدار با خدا به اين

سادگي باشد!آخر شنيده بودم که ما انسانها تنها وقتي که به جهان ديگر پا

گذاشتيم حق ملاقات با خدا را داريم آن هم البته با شرايط خاص.اما خودم

 هم باور نمي کردم که بليط سفر به سوي خدا و ملاقات چند دقيقه اي با

 او در دست من بود .و من تنها چند ساعت وقت داشتم که خودم را به

((ايستگاه اول))برسانم.در اين چند ساعت اين مسير را بايد پياده مي رفتم

چون توانش را داشتم.ولي از ايستگاه اول به بعد قرار بود که خدا سفينه

 اي را به دنبالم بفرستد.سفينه اي که مرا به آغوش او برساند.يعني من

 مي توانستم خدا را  براي لحظه اي هر چند اندک در آغوش بکشم يا اينکه

 اين امر امکان پذير نبود و خدا جور ديگري مرا به حضور مي پذيرفت؟

بايد به سرعت دست به کار مي شدم.زمان زيادي در اختيار من نبود.آنقدر

 هول بودم و عجله مي کردم که نمي دانستم از کجا بايد شروع کنم.من

 بايد اين جسم را با روح درونش به سراغ خدا مي بردم.و بايد در اين چند

 ساعت به نهايت آمادگي مي رسيدم.سريع قيچي را برداشتم و موهايم را

 قيچي کردم.نمي دانستم چه مي کنم!!!...انگار کنترل

 دستهایم  هم  نداشتم..در آن لحظه فکر مي کردم که ممکن است خدا از

موهاي بلند من خوشش نيايد!!..و من بايد موقر و متين در مقابل او حاضر

 شوم...آخر ناسلامتي قرار است چند سوال اساسي را از او بپرسم!

سولاتي که به نحوي در ذهن کل بشر مجهول مانده است.سوالاتي که

 مي توان با دانستن پاسخ آنها بشر را نجات دهد..اين يک فرصت استثنايي

 براي من بود و من به هيچ نحوي حاضر نبودم که آن را از دست بدهم

 بنابراين سريع کاغذي آوردم و سولاتي را که در ذهنم بود دقيق بر روي آن

 نوشتم تا حتي يکي از آن سوالات از يادم نرود.و سپس آن کاغذ را

در جيب پيراهنم نهادم.

چيزي را به جز کاغذ سوالاتم همراه نبردم..ولي موقع خروج يادم افتاد که

 دوربين عکاسي قديميم را هم همراه ببرم..به اميد اين که شايد خدا اجازه

 داد و من چند عکس محشر از او گرفتم!!!اين حتما يک سورپريز جالب براي

 تمام مردم دنيا خواهد بود.آري حال که من مي خواهم به ملاقات خدا بروم

 چه بهتر که آن لحظات را ثبت کنم .از او عکس بگيرم.و خدايم را به همه ي

مردم دنيا نشان دهم .واي که چقدر جالب خواهد بود!..در لحظه ي خروج

 نمي دانستم که من تنها مسافر سفينه خواهم بود يا ا ين که مسافران

 ديگري هم هستند.

با شتاب فراوان تا ايستگاه اول را دويدم..در اين دويدن هر تکه از وجودم را

 در مسير جا مي گذاشتم.طوري که وقتي سرم را به عقب برمي گرداندم

 خودم را مي ديدم که در مسير گذشته جاگذاشته ام.هر اندازه که به جلو

 مي رفتم احساس بي وزني مي کردم.طوري که جسمم را احساس نمي

 کردم.ولي دستم را به طرف جيبم بردم و کاغذ را حس کردم..اين کاغذ

 برايم خيلي مهم بود.نمي خواستم حتي يکي از سوالاتم را جا بيندازم.و

همچنين دوربيني که در دستم بود!

دقيقا نام مسيري را که در آن راه مي پيمودم نمي دانستم.ولي احساس

مي کردم اين مسير برايم بسيار آشناست.و در حين آشنا بودن بسيار جاي

 غريب و متروکه ايست.شايد من در درون خودم مي دويدم اين به حقيقت

 بسيار نزديک بود!زيرا که هيچ کسي به جز من در اين مسير نبود و از

همين مسير بود که من بايد به سوي خدا مي رفتم.

همچنان که به جلو مي رفتم احساس کردم که به سرحد آرامش رسيده

 ام.در سراغ تحليل چيزي نبودم .فقط در صدد بودم ((که احساس

کنم)).و اين به من آرامش فوق العاده اي مي بخشيد.گويي که به مرکز

 قلب خود نزديکتر شده بودم.آيا اين همان ((ايستگاه اول))بود که بايد تا

آنجا طي مسير مي کردم؟براي افتادن در اين مسير من کاملا بي اراده

 بودم زيرا که حتي مسير را نديده و نمي شناختم.فقط مي دانستم که خدا

گفته تا ايستگاه اول را بايد بپيمايم و من تنها کاري که کردم دويدن بود.و

ناخودآگاه خود را در اين مسير يافتم.با وجود اين همه دويدن هيچ احساس

 خستگي نمي کردم.براي خودم تعجب آور بود ولي دليلش را نمي دانستم

.

قدم آخر را که گذاشتم چشمانم را باز کردم و با کمال تعجب ديدم که تعداد

 زيادي انسان هم آنجا هستند!...آخر من خيال مي کردم که اين مسير بايد

 همان درون من باشد.پس اين آدم ها اينجا چه مي کردند؟!..تا اينکه يکي

 از آنها تا مرا ديد فرياد زد:((به ايستگاه اول خوش آمدي...اينجا قلب

است...خانه ي مشترک تمام انسانها...خانه اي که در انحصار همه است و

صاحب مشخصي ندارد..))نشستم و به بالا نگاه کردم..نوراني نوراني

 بود...و به خود گفتم...اينجا قلب است..و مطمئنا از آن من نيست...اينجا

از براي همه ي انسانهاست..همه ي انسانهايي که قلب مرا تسخير کرده

 اند!

چقدر در آن لحظه آسوده بودم.مي دانستم که خدا حتما به وعده ي خود

 عمل خواهد کرد.و سفينه ي او به زودي در کنار من و ديگر افرادي که در

 نزد من ايستاده و با شوق منتظر بودند فرود خواهد آمد.شمار انسانهايي

 که در ايستگاه اول منتظر بودند زياد بود اما بي شک سفينه ي خدا نيز

 بزرگ خواهد بود.آدم هاي متفاوتي آنجا بودند..از کوچک گرفته تا بزرگ...از

 جوان تا پير..با موهاي بلند و کوتاه..لباسهاي متين و جلف..قيافه هاي

 ايراني و خارجي..حتي يک دختر موباز را هم ديدم.ولي قيافه اش ايراني

 بود.خدايا من اين دختر را کجا ديده ام !!!!؟؟؟؟؟؟..در يک لحظه قلبم تکان

 خورد.يعني همگي تکان خورديم و همراه با نور و صداي فراوان سفينه اي

در جلوي ما فرود آمد.از هر سو هزاران در از سفينه گشوده شد و همه ي

 ما به آسودگي داخل شديم.تپش قلبم تندتر شده بود ..و سفينه همراه با

 تپش ها و لرزش هاي فراوان از مقر قلب به سوي بالا اوج مي گرفت

.

فضاي درون سفينه به شکل يک دايره ي بزرگ بود که صندلي هايي بر

روي محيط آن تعبيه شده بود.و يک موسيقي آرام فضاي آن را آکنده کرده

 بود.من رفتم و جاي خود را بر روي يکي از صندلي ها گرفتم.دوربين

عکاسيم را هنوز در دست داشتم و کاغذ درون جيبم را هم کنترل کردم تا

 گم نشده باشد.نظري به دور و برم افکندم.همه ي مسافران سر جاي

خود نشسته و کمربند صندليهايشان را بسته بودند.لحظه اي احساس

تنهايي کردم!و لي نمي دانم با ان همه تنهايي چرا ذره اي هم نترسيدم!

من در آن جمع کسي را نمي شناختم و نمي دانستم به چه دياري سفر

 مي کنم.و در اين سفر چه ماجراهايي دنبال من است.اما با وجود همه ي

 اينها حتي ذره اي نمي ترسيدم  و برخلاف هميشه دوست نداشتم که

 دست کس ديگري را در ميان دستانم بگيرم!ميل داشتم تنها باشم و تنها

 تر از هميشه به نزد ((او))بروم.و اين تنهايي برايم بسيار لذت بخش بود.

لحظاتي نگذشته بود که صدايي دلنشين که به صداي هيچ فرد زميني

شبيه نبود در گوشم طنين انداز شد.سرم را برگرداندم..او را ديدم..منظورم

 همان پسري است که ماهها قبل در خواب ديده بودمش و او براي اولين بار

 مزه ي عشق را به من چشانده بود...او را ديدم که سرتاسر آبي

پوشيده..ولي خودش مي گفت سفيد پوشيده ..ولي من مطمئن بودم که

 آبي پوشيده بود...به من گفت دوربينت را به من بده..گفتم براي

چه؟..گفت چون بردن دوربين پيش خدا قدغن است..اين مقررات

اينجاست..گفتم اينجا؟اينجا کجاست و تو کيستي؟!......گفت اينجا مسير

اتصال بنده به خدايش است...از اين مسير نيروي عشق به سراسر

 جهان زمينيان پراکنده مي شود..اينجا سرمنشاء عشق است ..و

 من کسي هستم که مدت هاست در اين سفينه به عاشقان خدمت مي

 کنم..حال دوربينت را به من بسپار که نمي تواني با خود به همراه

 ببري!...دستم را عقب کشيدم و گفتم:براي چه؟مي خواهم از خدايم از

معشوقم چند عکس بگيرم..مگر نه اينکه قرار است من به زودي او را از

نزديک ببينم؟من مي خواهم او را به همه نشان دهم.چه اشکالي دارد که

 همه بتوانند او را ببينند؟.........دوربين مرا از دستم کشيد و گفت:

پسر خوب خدا را تو براي کسي تعريف نخواهي کرد...خدا را هر کس

خود خواهد ديد..تو خدايت را از دريچه ي چشمان خود خواهي ديد و ديگران

 هم از دريچه ي چشمان خودشان...اين دوربين آنجا به کارت نمي ايد..خدا

هيچ گاه به تو اجازه نمي دهد که از او عکس بگيري و نشان ديگر مردم

بدهي...

و آن گاه رفت...من آن پسر را بار ديگر ديدم...ديدم..ديدم...ديدم...آه

کاغذم.!نفس عميقي کشيدم.کاغذ هنوز در جيبم بود.اين را ديگر چه کسي

 مي توانست از من بگيرد؟هيچ کس.زيرا که قرار نيست حتي يکي از آن

 سوالها را فراموش کنم .

ادامه دارد...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی