ترس تنهایی

ما هم روزگاری يک ماهی داشتيم...

پارسال ، همين تاريخ اتفاق افتاد. .يك اتفاق شوم.آيا به ياد داريد؟

اتفاقي كه به خودي خود چندان شوم نبود ولي در نگاه اول احساس خوبي به ما نداد.يادم مياد در آن زمانها خيلي از خودم بيخود شده بودم.التهاب و نگراني عجيبي داشتم تا آنكه درست در اين تاريخ باربد آمد و گفت و من دليل نگرانيم را فهميدم.(دلم مي خواهد همينجا ياد باربد عزيزم را به خير كنم.باربد جان تا وقتي از همه به من نزديكتر بودي و من صداي نفسهايت را از گوشه كنار اين شهر دورافتاده مي شنيدم ، فرصت را براي جمع كردن نفسهايت از دست دادم ، و حالا كه از همه دورتر به مني فقط مانده يك آرزو كنم ، كه سلامت باشي و دوباره برگردي و اينبار برايمان از شيرين ترين حرفها بنويسي.بنويسي و به افكار آزادي ببخشي.)

 

 

من اين تاريخ را مبداء جدايي مي نامم...تاريخي كه يادآور بسياري از چيزهاست..

 

شب زنده داري هاي عشق...دلهره..عشق..يكدلي ..تنهايي..من نيز اگرچه در بين شما تنهاترين بودم ، اما همگام با شما قلبم در اين مسير ترك برمي داشت.قلبهاي خيلي ها ترك برداشت و ديگر با هزار زحمت هم به هم نچسبيد.جدايي شوم گريبان قلبهاي شكسته را رها نكرد.واگر براي لحظاتي سعادت هم به بالين آنها آمد اين تنها طوفان بود كه جاويد ماند .درياي طوفاني براي لحظاتي آرام شد..اما حيف كه ديگر آن حرمت سكوت شكسته بود!

هيچ چيز به اندازه ي از سرگرفتن عشق ، انسان را از زندگي خسته نمي كند.در اين صورت همه چيز را از سرگرفتن چقدر خسته كننده تر است!

 

و همين موقع است كه بايد در سكوت فرياد زد:

                                                            باز نمي گردي

                                                            ديگر بازنمي گردي

                                                            ميان تو و دريا

                                                           ارتفاع  عميقي ست

 

زماني كه مي خواستم در اين وبلاگ شروع به نوشتن كنم به باربد گفتم ، مي خوام تمام احساسم رو اينجا بنويسم.باربد گفت : عا ليه پسر، تموم احساستو..لااقل تو بنويس ما كه نتونستيم...

من كه در اون زمان معني حرفشو نمي فهميدم مي گفتم يعني چه ؟مگه كسي مي تونه جلوي منو بگيره كه نتونم همه ي احساسمو بنويسم..

ولي الان اعتراف مي كنم كه نشد ، چيزايي كه نوشتم اونايي نيودن كه دلم مي خواست بنويسم.شايد توانستم فقط ده درصد احساسم رو بيان كنم ولي بقيه رو از ترس اين كه ديگران منو مي بينن نتونستم بگم.كاش مي شد مي رفتيم به اون خونه اي كه كسي ما رو نبينه.شايدم رفتيم.من شايد توانستم در پست بعديم اندكي احساسم را واضح تر بيان كنم.اندكي كه نه..شايد خيلي بيشتر ..برايم دعا كنيد كه بتوانم..

 

شعر زير همون شعري است كه من در آرامش پس از توفان براي ماهي كوچكم ، كامنت گذاشته بودم..و حالا مي توانم آن را از نو به او و همه ي دوستان خود ، كه با آنها چون تخته پاره هاي كشتي بوده ايم كه در روي اقيانوس ها سير مي كرديم،  تقديم كنم.اما افسوس كه توفان فراق و جدايي وزيدن گرفت و هر كس را به گوشه ي نامعلومي افكند.

 

  

ماهي سرخ و كوچكم، آرام

                                 بي صدا، توي آب مي رقصيد

توي پس كوچه هاي آبي آب

                                نم نمك، بي خيال، مي گرديد

 

گاه بيرون از آب مي آمد

                               با نگاهش مرا صدا مي كرد

گاه خود را به زير پرده ي آب

                                    باز پنهان ز چشمها مي كرد

 

 

من و ماهي در آن غروبِ قشنگ

                                    هر دو گرم از نگاه هم بوديم

دوستي بود و هر دو دلشاد از

                                   خنده ي گاهگاه ِ هم بوديم

 

 

ناگهان گربه اي پريد و دويد

                                 چنگ زد تويِ حوض خانه ي ما

من نديدم چه شد، ولي گربه

                                 پس از آن زود رفت از آنجا

 

 

دست و پايم نداشت ديگر جان

                                      خنده روي لبان من خشكيد

روي ديوار روبرو انگار

                                   گربه ي بي خيال ، مي خنديد

 

 

ناتوان ايستاده بودم من

                            در گلويم شكسته شد فرياد

حوض پر موج بود و ناآرام

                             قلبم از كار داشت مي افتاد

 

 

هر چه گشتم، نبود ماهي ِ من

                                  گويي افتاده بود او در دام

خيره بودم به آبِ در همِ حوض

                                     تا كه كم كم شد آب آن آرام

 

باز ماهي دوباره پيدا شد

                              بر تن من دوباره آمد جان

باز بر باغ چهره ام روييد

                              گل لبخند، مثلِ پيش از آن

 

 

 

يادم هست اين رو هم در زيرش نوشته بودم:

 

هوراااااااااااا!ماهي كوچولوي من اينجاست.گربه سياهه نتونست ماهي منو از دستم بگيره..شنا كن ماهي ِ من شنا كن.تو رو هيشكي نمي تونه از دست من بگيره..شنا كن...شنا كن...

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

چه کسی تحمل اين همه شکوه را دارد؟ من که ندارم..

 

خوب ،رسيديم به آنجا كه كريستف نشانه ي خانه ي اوليويه را يافته و به سراغ او رفته است:

آيا تحمل لمس عاشقي ديوانه وار دو انسان (كه اصلا در ظاهر معلوم نيست و هيچ گاه هم هيچ كدام به زبان

نمي آورند)ولي قابل لمس است را داريد؟اميدوارم مانند من غير استاندارد نبوده و توان ديدن عاشقي دو نفر كه

ديوانه وار به هم عشق مي ورزند را داشته باشيد. آيا داريد؟بسيار خوب پس ببينيد.نه! لمس كنيد.

 

براي كمك به كساني كه كتاب را نخوانده اند براي اينكه بيشتر در فضاي داستان قرار بگيرند بهتر است بگويم

كه اوليويه جواني فرانسوييست و اندكي بيشتر از  بيست و كريستف آلمانيست و حدودا نزديك به سي سال دارد.

( قسمت های رنگی از زبان من و بقیه از کتاب است.)

يك دوست دارم!...چه خوش آن كه انسان روحي جسته باشد تا در ميان آشوب توفان بتواند در دامن آن

بخزد،پناهگاهي نرم و اطمينان بخش كه در آن به انتظار آرامش ضربان قلب تپنده ي خويش نفسي

برآورد!ديگر تنها نباشد، ناگزير نباشد كه با چشمان پيوسته باز و سوخته از بيدار خوابي همواره مسلح باشد، تا

سرانجام خستگيش تسليم دشمن كند! رفيق عزيزي داشته سراسر هستي خود را به دست وي سپرده باشد،-

همچنان كه او نيز همه ي هستي خود را به دست او سپرده است.سرانجام طعم آسايش بچشد،خود به خواب رود

و او بيدار بماند، خود بيدار باشد و او بخوابد.از لذت حمايت از آن كس كه مانند كودكي خردسال خود را به او

تفويض كرده است، برخوردار شود.بزرگ ترين شادي را در آن بيابد كه خود را به اختيار وي گذارد ،

احساس كند كه رازدارش اوست، اختياردارش  اوست.پير و فرسوده و خسته از كشيدن بار آن همه سال هاي

زندگي ، بار ديگر جوان و شاداب در پيكر دوست زاده شود، از جهان نوگشته با چشمان او بهره مند گردد،

چيزهاي زيباي گذران را با حواس او در آغوش كشد ، با قلب او از رخشندگي پرشكوه زيستن كام

برگيرد...حتي با او رنج ببرد...آه!حتي رنج، اگر دوستان با هم باشند ، شادي است!

يك دوست دارم! نزديك من، هميشه در قلب من! او از من است، من از اويم. دوست من دوستم دارد.دوست من مرا دارد.عشق جان هاي ما را در يك روح درآميخته است.

بي نظير است..بي نظير است...من اطمينان دارم كه در زندگي بيشتر از يك دوست نمي توان داشت.تازه معلوم نيست كه بتواني او را بيابي..هيچ معلوم نيست..ولي وقتي يافتي به آن چنان سعادتي مي رسي كه تنها كساني مانند اسكندر مقدوني كه هفستيون را يافته بود، آشيل، قهرمان اديسه ي هومر كه پاتركلوس را يافته بود، لئوناردو داوينچي كه  كه بل ترافيو را يافته بود ،ميكل آنژ كه كاوالي يره را يافته بود.، و كريستف كه اوليويه را يافته بود...مي توانند بچشند.به گفته ي رولان اينچنين دوستاني همسران شايسته ي مردان نابغه اند.

 

 

نخستين انديشه ي كريستف، هنگامي كه فرداي شب نشيني خانه ي روسن از خواب بيدار گشت، بر ياد اوليويه ژانن بود.

 

مي دانيد چرا؟اين را نويسنده نگفته ولي من خوب مي دانم كه كريستف آن شب خواب اوليويه را ديده بود.زيرا بعد از بيدار شدن از خواب نخستين انديشه اي كه به ذهن انسان مي آيد قطعا خوابي است كه ديده است ..يا آن را به ياد مي آورد..يا هرچه تلاش مي كند نمي داند چه خوابي ديده است..ولي كريستف خوب به خاطر داشت كه چه خوابي ديده است...كريستفِ  من به سراغم خواهد آمد..كريستفِ من..كريستفِ  من...

 

اوليويه با هيجان مي گفت:

-كه آمديد ، آمديد به ديدن من !

كريستف گفت:

-خوب !لازم بود.شما خودتان كه نمي آمديد.

اوليويه گفت:

-گمان مي كنيد؟

و تقريبا بي درنگ افزود:

-بله حق با شماست .ولي نه از آن جهت كه در چنين فكري نبوده ام.

-چه چيزي مانع شما مي شد؟

 

 

صبر كن كريستف، من كيستم؟ من آرشم...ولي زياد مهم نيست..فقط گوش كن..آه ..كريستف ..تو چه مي داني كريستف كه نزديك شدن به عشقي كه در سر داري تا چه حد سوزاننده است..اوليويه را سرزنش نكن..من يك بار نزديك شده ام و سوخته ام و از شدت هيجان عشق..از شدت آتش عشق..از جادوي عجيب عشق سوخته ام و مرده ام كريستف..ولي باور نكردنيست كريستف، انسان هنگام مردن عشقي را كه درونش است با خودش مي برد...و من كه دوباره زنده شده ام ديگر هيچ چيز ندارم..نه دوستي ، نه همدمي ، نه سرپناهي ، نه اميدي...ولي آن عشق..هنوز هم آن عشق مرا سرپا نگه داشته است...كاش نمي سوختم كريستف..كاش، ولي نزديك شدم  و آن خورشيد مرا سوزاند.

 

اوليويه مي گويد:

-اشتياقم بيش از اندازه بود.

-چه دليل خوبي !
-بله ديگر مسخره ا م نكنيد .مي ترسيدم شما به همان اندازه مشتاق نباشيد.

-مگر من چنين تشويشي به خود راه داده ام ! دلم خواست شما را ببينم ، و آمدم.اگر اين كار موجب ملالتان باشد،خوب ، خواهيم ديد.

-پس بايد چشم هاي تيزبيني داشته باشيد.

يكديگر را لبخند زنان نگريستند.

 

 

شما لبخند زنان به همديگر نگاه مي كنيد...ولي كريستف؟ كه چنين تشويشي به خود راه نداده اي؟. هان؟ ..پس درست حدس زدم اوليويه از تو عاقل تر است..كه چنين تشويشي به خود راه نداده اي..آيا هم اكنون كه لبخند زنان عشقت را مي نگري مي داني كه همين عشق چه بر سرت خواهد آورد؟..تو نمي داني ولي من كه آرشم تا پايان داستان را خوانده ام..مي دانم كه هنگامي كه اوليويه دور از تو جان داد و مرد..تو هم با او مردي...با اينكه راه مي رفتي و مثلا براي خودت زندگي مي كردي و لي هر كه در چشمهاي تو درنگي مي كرد مي ديد كه مرده اي بيش نيستي... به خدا گفتي ..آخر براي چه  من او را شناخته بودم؟براي چه دوستش داشته بودم؟پوچ مرگ..پوچ...كسي كه دوستش داشتي زير خاك بود كريستف..مي فهمي...ديگر براي چه زندگي مي كردي؟...

 

اوليويه سخن از سر گرفت:

-ديشب رفتارم احمقانه بود.مي ترسيدم از من بدتان آمده باشد.اين كم روئي من هم راستي مرضي است: ديگر نمي توانم چيزي بگويم.

-         گله مند نباشيد ، در كشورتا ن كساني كه حرف مي زنند به قدر كفايت هستند .اين است كه انسان از ديدن كساني كه گاه گاه ،- اگر هم از كم روئي ، يعني به ناخواه خود خاموش باشد ، بيش از اندازه خوش حال مي شود.

 

كريستف ، كه از متلك خود سرخوش گشته بود، مي خنديد.

 

بخند كريستف ..تنها تو نيستي همه ي كريستف ها اينطورند ..اگر ديدن  كم روئي معشوق خنده دارد بخند..ولي كاش معشوقي را مي ديدي كه بسيار پرروست..  آن وقت قدر اوليويه را بيشتر مي دانستي..قدر او را بدان كريستف ..او براي تو آفريده شده است.

 

-پس براي سكوت من است كه به ديدار من آمده ايد؟

-بله ، سكوت شما است ، براي كيفيت سكوت شما.همه گونه سكوت هست ، من سكوت شما را دوست دارم، همين و بس.

-         چه طور توانسته ايد لطفي به من داشته باشيد؟ شما كه يك نظر بيش مرا نديده ايد.

-         اين ديگر مربوط به خود من است.من در انتخاب كردن زياد درنگ نمي كنم.گاه كه در رهگذر زندگي چهره اي مي بينم كه از آن خوشم مي آيد ، زود تصميم مي گيرم ، پي آن مي روم، بايد به آن برسم.

 

 

مي بيني اوليويه .مي بيني آرش بيچاره  ؟.مي گويد بايد..معشوق مگر در مقابل چنين عاشقي توان نه گفتن دارد؟ تنها يك نوشته ي سه سطري  كافيست كه او را در در عشق خود مطمئن سازد..به ويژه كه اين معشوق بسيار عاشق تر از خود عاشق باشد..پس ديگر معشوق كيست يا عاشق؟..نه عاشقي هست و نه معشوق ..تنها يك تن وجود دارد و آن من هستم..نه تو هستي..نه من هستم. نه....نمي دانم كريستف اين من هستم يا تو هستي؟

مرا به خودت برسان آرش ..نه كريستف ..نه..اين من هستم كه بايد به تو برسم..اين فقط من هستم.

 

 

 

-در اين پي كردن هرگز اتفاق نمي افتد كه دچار اشتباه شويد؟

-غالبا.

-اين بار هم شايد اشتباه مي كنيد.

-خوب ، خواهيم ديد.

 

اوليويه او قدرمتند است كريستف را مي گويم..ولي تو نه ..بله هر دو خواهيد ديد..ولي اگر اشتباه كرده باشد تو تاب نخواهي آورد..خوشحالم كه كريستف تو اشتباه نكرد..ولي كريستف من گويا اشتباه كرده  بود..ولي شانس آوردم كه من نيز قدرتمند شده بودم..مي داني چرا. به زودي .به تو خواهم گفت..

 

 

-اوه ، پس كارم زار است! شما مرا سخت مي ترسانيد.كافي است فكر كنم كه مراقب من هستيد ، تا همان اندك جربزه اي كه دارم از من سلب شود.

 

كريستف اين چهره ي تاثر پذير را كه هر دم گلگون مي شد و باز رنگش مي پريد، و احساسات مانند ابر روي آب بر آن درگذر بود ، با كنجكاوي مهر آميزي مي نگريست.در دل مي گفت:

-         چه موجود ظريف عصبي! درست مثل يك زن.

 دست خود را به نرمي روي زانوي او كشيد.

 

و دستش را بر قلب پراحساس آرش ..

 

و گفت:

به! گمان مي كنيد كه سلاح پوشيده به جنگ شما آمده ام؟ من از كساني كه به روي دوستان خود به تحليل روان شناسي مي پردازند نفرت دارم.آنچه من مي خواهم اين است كه هر دو حق داشته باشيم آزاد و يكرو باشيم ، رك و راست، بي هيچ شرم دروغين ، خود را به دست آنچه احساس مي كنيم بسپاريم ،- بي آنكه ملزم باشيم خود را براي هميشه پاي بند آن سازيم و يا از آن بترسيم كه گفته ي خود را تكذيب كنيم، - حق داشته باشيم كه اين دم دوست بوده دمي بعد همديگر را دوست نداشته باشيم.آيا اين طور مردانه تر و پاك بازتر نيست؟

 

 

كريستف به خدايي که می شناسمش قسم اين مردانه ترين دوست داشتن است...او باشد و من نباشم..او باشد و من بميرم. من باشم و او مرده باشد...او باشد و مرا هيچ دوست نداشته باشد..چه اهميت دارد؟..او براي مدتي مرا دوست داشته بود..پس اينك او در وجود من است..جايي ديگر نيست..من خودم را دوست دارم چرا كه او مرا دوست داشته بود ..و از اين پس هر كاري كنيم حقمان است چون  براي خود كرده ايم  نه كس ديگر..او حق دارد ديگر مرا دوست نداشته باشد..و من هم حق دارم..فقط يك چيز است ..و آن هم اينكه احساس مي كني در جايي  گم شده اي...(قابل توجه دوست عزيزم ، نويسنده ي وبلاگ باغ عدن كه در آن كوچه اي كه گفته گم شده بود) مگر من چيزي به جز او بوده ام؟او را كه گم كردم خودم را نيز گم خواهم كرد...رولان در جايي ديگر از كتاب مي نويسد:آن كس كه دوست دارد، بي آنكه خود آگاه باشد ، به قالب آن كس كه دوستش مي دارد در مي آيد.و چنان تمايل شديدي در او هست كه دوست را از خود نيازارد و هر آنچه او هست خود نيز همان باشد، كه با دركي اسرارآميز و ناگهاني حركات نامرئي روح وي را در ژرفناي وجود او مي خواند.دوست پيش نگاه دوست شفاف مي گردد.هستيشان با هم مبادله مي شود.خوي و سيماي يكي به شكل ديگري در مي آيد.روح يكي به ديگري تشبه مي جويد.تا روزي كه آن نيروي ژرف، آن ديوي كه در سرشت آدمي است ، بندهاي عشق را كه بر دست و پاي اوست ناگهان از هم مي گسلد و خود را رها مي سازد.

 

 

اوليويه با سر و روي جدي نگاهش كرد و جواب داد:

-شكي نيست .مردانه تر است.و شما نيرومنديد.ولي من چندان قوي نيستم.

 

كريستف در پاسخ گفت:

 

-اوه! اطمينان دارم كه هستيد. اما به نوعي ديگر.از آن گذشته ، من درست براي آن مي آيم كه اگر بخواهيد به شما كمك كنم تا قوي باشيد.زيرا، بي آنكه تعهدي براي فردا بسپارم ، آنچه گفته ام به من اجازه مي دهد كه با يكروئي بيشتري ،- كه اگر اين همه را نمي گفتم نمي توانستم داشته باشم ، - اضافه كنم كه دوستتان دارم.

 

اوليويه تا بناگوش سرخ شد.از ناراحتي بي حركت ماند و جوابي نيافت كه بگويد.

 

و گفت ... و گفت....شنيديد كه چه گفت؟.. همگي شنيديد؟...به او گفت دوستت دارم..و پس از اين دوست داشتن ديگر هيچ چيز اهميت ندارد ..هيچ چيز..باور كنيد ..هيچ چيز...باور كنيد..

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست ،امتحان ريشه هاست

 

اين جمله به نظر من خيلي جمله ي پرمعناييست.بحث برگ و ريشه و زندگي و امتحان ،همه

مباحثي هستند كه به نحوي همواره با هم در ارتباط نزديك قرار دارند.

نظر من اين است كه اگر بخواهيد در زندگي واقعا ريشه باشيد بايد محكم محكم به چيزي چنگ

بزنيد.چيزي شبيه يك ايمان قوي.همان را بچسبيد و نگذاريد هيچ بادي شما را جدا سازد.خيلي

ها در توجيه اين مسئله اشتباه ميكنند.

آندره ژيد در كتاب مائده هاي زميني مي نوسيد:به هيچ چيز ايمان مياور!به هيچ چيز وابسته

نشو.نگذار اينچنين مغزت را انباشته كنند !ايمان را رها كن و بياموز!

 

در اينجا سخن ژيد دقيقا موضوع مورد بحث مرا تاييد مي كند.

 

كساني كه در زندگي بادي به هر جهتند ،در مورد هيچ موضوعي تفكر نمي كنند و خود را به

دست اولين بادي كه مي آيد مي سپارند، همان هايي هستند كه شخصيت  خود را در مورد همه

ي موضوعات و تصميم گيري ها رها كرده و به اصطلاح خود را به بي خيالي مي زنند و خود

را آسوده و سبكبال به دست اولين بادي مي سپارند كه ممكن است آنها را به هر سويي

بكشاند و اين چنين است كه آنها حتي زحمت آموختن نيز به خود نمي دهند.خود را به دست

بادي مي سپارند كه ايمان به يك موضوع را در آنها تزريق مي كند نه اين كه خود به دنبال

يافتن رفته باشند.بلكه ساده ترين راه را برمي گزينند.هيچ رنجي را متحمل نمي شوند و به آن

چيز ايمان مي آورند كه باد آنها را به سوي آن كشانده است.و چنانكه مي گويند باد آورده را

باد مي برد ،چنين ايماني حتي به اندازه ي استواري يك حباب در كف آب يا يك برگ در كف

باد نمي تواند باشد.

 

ممكن نيست بدون رنج كشيدن بتوان آموخت و بدون آموختن بتوان به چيزي ايمان آورد.

كساني كه در زندگي به يك موضوع خاص ايمان قوي دارند حقيقتا كساني هستند كه رنج

كشيده اند و عقيده اي كه در اين راه به دست آورده اند ، يك عقيده ي محكم و استوار و البته

قابل احترام است.

 

نويسنده ي معروف ،ژاك روسو مي گويد: من با تو و عقايد تو مخالف هستم.ولي حاضرم

جانم را براي تحقق عقايدت بدهم.

 

آري،تنها عقايدي قابل احترام هستند كه پشت آن يك ايمان قوي موجود باشد.ايماني كه در اثر

تفكر و آموختن و رنج بي امان به دست آمده است نه در اثر تزريق ايمان به مغز هايي كه

حتي ساليان دراز مي توانند بي مصرف و بدون استفاده در جاي خود باقي بمانند.

 

به نظر من ايمان لازمه ي يك زندگي است.بايد يا رومي روم بود يا زنگي زنگ.

 

بايد هميشه خود را در سختي ها انداخت.بادي كه مي آيد برخلاف آن را  بايد دويد.بايد خسته

شد. و بايد از اين خسته شدن لذت برد.

همانطور كه مولانا مي گويد:ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم.

 

همواره كساني ارزش انسان را دارند كه رنج را بر آسودگي و بي خيالي ترجيح مي دهند.و

تنها اين كسانند كه مي دانند چه لذتي در رنج نهفته است.آن چنان لذتي كه حتي ذره اي از آن

در بي تحركي و سپردن خود به انواع بادهاي زودگذر نيست.

 

به راستي كه معني انسان اين است.انسان در سختي ها آفريده شده و انسان همان كسي است

كه رنج مي برد.

 

 

دانته در كتاب دوزخ خود افرادي را كه در زندگي مسير مشخصي نداشته و همواره بادي به

هر جهت بوده اند در طبقه ي اول ذوزخ قرار مي دهد.كه به نظر من حتي از طبقات بالاتر نيز

زجرآورتر است.اينها همانطور كه در زندگي تكليف مشخصي نداشته اند در اين دوزخ هيچ

عذاب و شكنجه اي نمي بينند مگر اين كه پيوسته و براي ابد سرگردانند و چنين سرگرداني و

بلاتكليفي آنچنان عذابشان مي دهد كه صدها بار از خدا مي خواهند كه آنها به بدترين عذابها

بيافكند ولي از اين آوارگي نجاتشان بخشد.

 

ولي حيف كه بر سردر دوزخ نوشته اند:اي آنكه وارد مي شوي دست از هر اميدي بشوي..

 

ومن باز هم مي گويم كه بر فزض اگر حتي دوزخي هم نباشد اگر بخواهيم زندگي را براي خود

دوزخ نكنيم بايد محكم محكم به چيزي چنگ بزنيم.نگذاريم   ديگران ، شهوت ، حس راحت

طلبي ، تنبلي ، ناداني و بي عرضگي و ...ما را به هر سو كه مي خواهند بكشانند.ريشه

باشيم   چون زندگي كه خود ريشه است و هيچ گاه بر كف باد نيست و اين تراژدي ادامه

خواهد داشت تا به ابد...

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

از طرف من تقديم به پسر باران به نشانه ی دوستی

پسرک ، بارانی می کنی مرا                                                                   

اینجا ستاره ام تنهاست

موش صدايم را خورده

چشمهايم هم مرده

واي تو هم که ديوانه مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا عقل در پس دلهاست

هويچ را مي دهي به خرگوش

عشق هم مي بردت از هوش

نصيب بلند آشيانه مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

                                         

اينجا بازار عاشقي غوغاست

نمي بيني هيچ دري  را بسته

هان چه كسي تنها نشسته؟!

از بغض خالي مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا زمان ايستاست

به دست مي گيري و مي خواني يك رمان

نمي گنجي نه در مكان و نه در زمان

شايد تو لامكاني مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

  

اينجا مجمع ديوانگان عالم است

ديوانه اي پيوسته است به جمع ما

اگر به سپر نيايد به جنگ ما

به گمانم كه بيمارمي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا خانه ي يك ديوانه است

در دل را به روي همه قفل كرده او

جز عشق هاي ديرين  به كسي دل نداده او

از اين گذر آواره مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا مركز فراموشي دنياست

حتي به هنگام  باران

فراموش مي شوند ياران

در اين كوير خشك ياري مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا مكان مرگ سرودهاست

شعر نگفته مي شوي غمگين

مي افتي ياد روياهاي رنگين

تو هم كه باز هوايي مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا مرده ها را ياد مي كنند

پاداش مي دهد به مرده

روزگاري كه مرا از ياد تو برده

نه تو خود مرده زنده مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا چشمهاي نرگس را مست مي كنند

از چشمهايش فرشته هم مست مي شود

هنوز هيچ نشده دل ازدست مي شود

تو از خويش بيگانه مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا نقاش ها خداييند

نقشي ميكشند به روي قاب

گاهي هم هلش مي دهند به روي تاب

ندانستم تو هم بي تاب مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا دلها در كوير تنهاييند

مي گيرم دستت را به دست

بنازم مهري كه اين سیاهی را شکست

تو از اين كوير وحشت آزاد مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا شيرين ترين يارها فراريند

اي داد از جدايي فرياد

به دادم برس اي شيرين ترين فرهاد

غمي را زجانم كنده و آزاده مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا يك قدم به رويا مانده است

انگار نسيمي از باغ طوس مي دهي مرا

هنگامي كه يك بوس مي دهي مرا

گاهي حالي به حالي مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا رد پاي قدم دوست مانده است

از طراوت باران او را گرفته اند!

در گوش او از محبت و نشاط خوانده اند

باران گرفته از ستاره ام جدا مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا رد پاي قدم دوست مانده است

اينجا يك قدم به رويا مانده است

اينجا شيرين ترين يارها فراريند

 

اينجا دلها در كوير تنهاييند

اينجا نقاش ها هم خداييند

 

 

اينجا چشمهاي نرگس را مست مي كنند

 

 

اينجا مرده ها را نيز ياد مي كنند

 

اينجا مكان مرگ سرودهاست

 

مركز فراموشي دنياست

 

اينجا خانه ي يك ديوانه است

 

يا نه يك غريب آشيانه است

 

 

اينجا مجمع ديوانگان عالم است

 

اينجا زمان ايستاست

 اينجا بازار عاشقي غوغاست

 

اينجا عقل در پس دلهاست

اينجا ستاره ام تنهاست

واي تو هم ديوانه مي كني مرا

نصيب بلند آشيانه مي كني مرا

از بغض ديرينه ام  خالي مي كني مرا

شايد تو لامكاني مي كني مرا

 به گمانم كه بيمارمي كني مرا

از اين گذر آواره مي كني مرا

در اين كوير خشك ياري مي كني مرا

تو هم كه باز هوايي مي كني مرا

نه تو خود مرده زنده مي كني مرا

تو از خويش بيگانه مي كني مرا

ندانستم تو هم بي تاب مي كني مرا

تو از اين كوير وحشت آزاد مي كني مرا

غمي را زجانم كنده و آزاده  مي كني مرا

 

گاهي حالي به حالي مي كني مرا

باران گرفته از ستاره ام جدا مي كني مرا

پسر باران

 تو نيز باراني مي كني مرا!                              

پسرک آسمانی می کنی مرا

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

                                             

                                                       

سلام  بهزاد!                                            

رفيق دوران كودكي من…رفيق پست من…رفيق بي شرم من

رفيق معصوم من..رفيق زجركشيده ي من

هنوز بعد از گذشت اين همه سال نتوانسته ام بفهمم كه چگونه آدمي هستي و من دوستت دارم يا از تو متنفرم بهزاد!؟

نتوانستم بفهمم..

امروز بعد از گذشت سه سال ، شايد هم بيشتر، ديدمت..آن هم در خيابان كه دست دختري در دستت بود..

فهميدم كه او يك دوست دختر نبود..زيرا از دور شنيده بودم كه نامزد كرده اي..

تو مرا نديدي..نه!؟

شايد هم ديدي .ولي اينبار رنگ از چهره ات نپريد…

بار آخري كه از حياط خانه تان مي گذشتم و با تو خداحافظي نكرده از مقابلت رد مي شدم..مظلومانه به ديوار تكيه داده بودي و مرا مي نگريستي!

هيچ وقت آن نگاهت يادم نمي رود هيچ وقت..طوري نگاهم مي كردي كه انگار خوب مي دانستي اين بار آخريست كه مرا خواهي ديد..

من درست نمي دانم اين خط نامرئي چه بوده بين ما.تو چه بهزاد!؟

چرا همش فكر مي كنم كه تنها من مي دانم چه زجري كشيده اي!و بعد به خود مي گويم با آن همه زجر ، پس آن همه شيطنت و يكجا بند نشدن از كجا مي آمد؟

خوب يادم هست كه پدرت مادر بدكاره ات را طلاق داده بود ..و خواهر كوچكت را هم از ترس دزديده شدن به شهر ديگري برده بودند..و تو تا ده سالگيش او را نديدي..

در آن سالها تو تنها مرا داشتي بهزاد..

طوري نبودي كه بتوان دوستت نداشت!…همه دوستت داشتند ،همه..

حتي آنهايي كه با تو بدرفتاري مي كردند نمي توانستند به خود بقبولانند كه دوستت ندارند..

در آن سالها نمي توانستم بفهمم با آن مرد چهل ساله چطور آنقدر صميمي شده اي!

دورو برت شلوغ بود..اما تو تنها به من فكر مي كردي..

به روي تو نمي آوردم..حتي به روي خودم…اما به خاطر اين دوست داشتنت از تو متنفر بودم..

تنفر كه نه..

اصلا نمي دانم كه دوستت داشتم يا از تو متنفر بودم..دوستت دارم يا از تو متنفرم..و حتي دوستت خواهم داشت يا از تو متنفر خواهم شد!

واقعا خوشحالم كه ازدواج كرده اي بهزاد..

آنقدر خوشحال كه حتي كم مانده بود اشكم سرازير شود..

ولي آن اشك را نگهداشتم براي وقتي كه در جشن عروسيت روبه روي هم ايستاده و تو چشم در چشم من انداخته باشي!

ولي آيا مرا براي جشن ازدواجت دعوت خواهي كرد؟

چه جشن شلوغي خواهد شد..چه جشني هم خواهد شد بهزاد..

برو بهزاد..برو كه در هر صورتي من به سعادت رسيده ام…

(نبايد اينها را مي نوشتم..عذاب وجدان رهايم نمي كند..ولي انگار بايد مي نوشتم..)

 

چه زندگي ها كه نخواهيم ديد!.. بهزاد…چه زندگي ها كه نخواهيم گذراند!

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

                                                   

"به تن من بنگريد!بيماري اي در آن نيست،از همه ي عيب ها پاك است،اما مي دانم كه چون

تير را از كمان رها كنم،همه ي نيرويم با اين تير از تنم بيرون خواهد رفت و جانم فداي ايران

خواهد شد"

اين صداي آرش است،آرش كمانگير به قلم بهرام بيضايي.

آنك بر طبل ها مي كوبند و در كرناها غريو مي دمند؛بر خاك ريز بلند آتشي مي افروزند

بزرگ و شهبازي را پرواز مي دهند،بر دم او زوبيني افروخته؛و ديده بانان از زبر برج مي

نگرند،كز برابر انبوه سراپرده هاي دور آتشي برخاست تا آسمان با دود،و در گاودم نفير مي

دمند.

اينك مردان،مردان ايران،به فرياد،با بلندترين فرياد مي گويند:

"اي آرش،پيش برو،به سوي تورانيان،كه گروهشان به گروه ديوان مي مانند،و به ايشان

بگوي كه تو تير خواهي انداخت تا هر كجا تير تو برود،همان جا از آن ايران است؛تا هر كجا

تير تو برود،اي آرش."

و آرش پيش رفت و به سوي تورانيان رفت-كه گروهشان به گروه ديوان مي مانست-

گفتند:"اي آرش ،اي آرش ،تو تير بينداز،تا هر كجا تير تو برود،تا همان جا از آن ايران

است؛تا هر كجا تير تو برود ،اي آرش."هر توراني چنين مي گفت و بر هر لب سخني ديگر

بود:"تير او تا كجا مي تواند برود؟تير او تا كجا مي تواند برود؟"و تا آن سوي گيهان

تورانيان لبخند زشت زدند.

 

و او آرش ،مردي كه تا آن سوي گيهان به او لبخند زشت زده بودند،با دل اندوه بار خود مي

گويد"تير من تا كجا مي تواند برود؟تير من تا كجا مي تواند برود؟"

...شاه توران در آتش دور مي نگرد،كه برخاسته تا آسمان با زنگ ناي و رود،و سهم مي

خندد؛سرخ،تيره چونان دود.با او خيل خيل مردانش،انبوه انبوه.و هزار بيرقشان در باد.شاه

آفتاب را مي نگرد،پياله اش بر لب،اين شرابي تلخ،او نگاهش تار.ناگهان گماني با او،كه خيره

مي ماند؛تند مي گردد؛در سراپرده ها مي نگرد؛همه سرخ و نفيرش چون مرگ:"هومان

كجاست؟"

و از كنار او پهلوان پيش مي رود:"اين جا."

شاه در وي مي نگرد:"اي هومان،دو ستانت پذيرفتند كه آرش تير بيندازد؟"

اين گويد:"آري،بخت تو شاد."

شاه مي غرد:"ايشان پذيرفتند ،اي هومان؟اين شگفت نيست؟"

هومان پس مي رود:"چرا شگفت؟"

شاه در وي مي خروشد:"تو سوگند خوردي كه او تير انداختن نمي داند."

-"آري ،سوگند!"

-"اي هومان،پس چگونه او مي رود تا پيمان را به جاي آورد؟"

و هومان مانده بي پاسخ.

شاه بر مي آشوبد:"آيا تو با من دروغ نگفتي؟"

و هومان مي خروشد:"هرگز!"

شاه شراب جامش را آرام بر زمين مي ريزد و نيزه داران تا هومان نزديك مي شوند.

-"اي هومان؛من بسيار نيست كه تو را ديده ام.آيا تو به راستي با مايي؟"

هومان گويد:"آيا نيستم؟"

شاه سرمست باده مي خندد:"ناگهان بر من گذشت كه تو از سوي ايشاني،با ما آمده و ما را

فريب داده اي."

هومان شاد مي گويد:"كدام فريب،اي شاه؟ تو خود مي بيني كه تير او از او دورتر نخواهد

رفت."

شاه تنگ چشم ناگهان مي ماند:"تو بر اين تا چند استواري؟"

و هومان راست مي گويد:"تا جان."

پس شاه در آتش ها مي نگرد، سهم مي گويد:"اگر مرا فريفته باشي ،مي فرمايم تا بر اندامت

ستورها برانند،چندان كه از تو هيچ نماند."

و هومان نگاهش در آفتاب:"چنين باد!"

...البرز،آن بلند پنهان شده در ابرها،ابرها را به كناري زد.در پاي خود،او آرش را ديد ؛ اين

كيست كه به سوي من مي آيد و كماني بلند و تيري با پر سيمرغ دارد؟نگاه او به پريشاني و

گام هاش بي واهمه از هر چيز.البرز چنين مي گفت و آرش چنين مي رفت.لب از گفتار

خاموش و سر پر انديشه:اي مرد تو نابود گشته اي، آيا مي تواني بازگردي؟-پس به بالا مي

نگرد-تو به اين پيكار چرا آمدي؟ اين جا دشت آهوان چمان بود و اينك بنگر كه پشت هر

پشته ي خاري خارپشتي خانه كرده است..

او از البرز بالا رفت و ناله هاي خاك در زير پاي او..

اينك از ميان مه كوهستان،آرش،سايه اي را مي نگرد در راه ايستاده،چون لكه اي در برابر خورشيد به شكوه، به چنگ او زوبينش،زوبينش راست و اهنين.اين فرياد مي كند:

"اي پدر چرا به من گريستن نياموختي؟"

و سايه مي لغزد"اين منم كه بايد بگريم، اي آرش، اين منم."

آرش به درد مي نالد:"اي خداوند من، آيا تو هم شنيده اي؟"

و خداوند بي جواب.

پس آرش زانو به زانو بر خاك  مي رود:

"آيا تو ديگر فرزندت را نمي شناسي؟"-و سپس گنگ-"اين شگفت نيست، زيرا اينك من نيز خود را نمي دانم."

آنك مه از ايشان دور مي شود و سايه مي گويد:

"همه كس به تو پشت كرده اند آرش،تو تنهايي."

آرش مي خروشد:"من بيزارم."

"از دشمن؟"

و اين فرياد مي كند:" و بيشتر از دوست..."

آرش كمان را مي نگرد آرام:" آيا بيهوده نيست؟"

سايه مي رمد:" بيهوده؟"

آرش در باد مي گويد: " سراپرده ها دور است."

سايه مي غرد:" دورتر بينداز."

آرش:" تا دشتي كه خانه ي ما بود؟ "

او مي غرد:" دورتر. "

آرش فرياد مي كند : " تا مرز؟ "

او مي خروشد:" دورتر. "

آرش مي ماند: " تا مرز؟"

اينك او فريادي است: " دورتر. "

و آرش به خاك مي افتد:" اي پدر، به من مهر بياموز."

او: "نه."

آرش: " به من نيرو ببخش."

او: " نه، اگر تو بيزاري ، اگر از اين كه هست،بيزاري ، پس من چيزي ندارم تا ببخشمت؛ كه تو از من تواناتري.هان، اين دل توست كه تير مي اندازد و نه بازوي تو ، نه! "

پس آرش به راه خود بالا رفت.دور رفت و دورتر شد...

كوه، كوه بلند البرز ، به او ، به آرش گفت:

-"اي آرش ، اي آرش ، اگر تو بخواهي ،بادي برمي انگيزم تند ،بارش مرگ ، تا بر دشمنت فرو ريزد.اگر تو بخواهي ، آذرخشي پديدار مي كنم كه بسوزد راست خاكستر.اما تو به اين شتاب كجا مي روي؟تو به سوي بالاترين بلندي ها مي روي؛ كه بالاترين بلندي ها پهنه ي گردونه رانان آسمان است..."

آرش كمانش را به ابرها تكيه داد:

-"مادرم ،زمين ، اين تير آرش است؛ كه آرش مردي رمه دار بود و مهر به او دلي آتشين داده بود،و تا بود هرگز كمان نداشت و تيري رها نكرد.نه موري آزرد، نه دامي آراست ، او از آنان بود كه نامشان در گرو باد است.آرش كيست كه اين سحرگاه بي نام بود و اينك چشم گيهان به سوي اوست؟

... مرد پارسايي و پرهيز ، او را هرگز جز مهر نفرمودند و او كينه را نمي دانست ولي اكنون بنگر كه در سرم انديشه هاست..

                                                      

و آنك او ،آرش- كه مهر به او دلي آتشين داده بود –كمان خود را بالا گرفت كه از پشت

آسمان خميده تر بود...و آرش پاي بر زمين ،سر بر آسمان ، تير بر كمان نهاد...آرش پا بر

زمين استوار كرد...آرش كمان را راست تر گرفت با چهل اندام ، او زه كشيد...زه را با

نيروي تمام كشيد و خروش بادها برخاست.آرش زه را با نيروي دل كشيد و آذرخش تند پديد

آمد.كمان آرش خم شد و باز خم تر شد..و خروش از گيهانيان برخاست؛چه بر بلندي ترين

بلندي ها آرش دگر نبود و تير او بر دورترين دوري ها مي رفت..و مردان نعره هاشان سهم:

"آرش باز خواهد گشت، آرش باز خواهد گشت." و آن تير كه به بلندي نيزه اي بود و از آنِ

آرش بود هم چنان مي رفت... از سه كوه بلند گذشت-كه سر به دامان دريا داشتند-از هفت

دشت پهناور-كه رمه در آنها فراوان بود-از چند رود و پنج دريا-كه كرانه هاشان پيدا نبود-

...سه بار خورشيد فرو رفت و باز بالا آمد و سه بار طوفان درگرفت و باز آرام شد و سه

روز مردان در پاي البرز بودند تا آرش، فرزند زمين ، بازگردد و او بازنگشت و باز هفت

روز بازنگشت و رفتگان آمدند با هومان:

-"ما اندام پهلوان را يافتيم كه دشمن بر او ستورها رانده  و از سراپرده ها هيچ نيافتيم و تير

مي رفت از آن بيابان هاي خشك كه آدمي در آن ها پيدا نيست ، و آن دشت هاي سبز كه كومه

ها در آن روييده...و يابندگان كه به يافتن آرش رفتند، بازگشتند؛پيشاني پرچين و موي سپيد.

او چگونه مي تواند بازگردد؟زيرا او تيرش را- كه به بلندي نيزه اي بود – با دل خود انداخته

بود و نه بازوي خود."

و تير مي رفت و باد از پي او.چندان سوار دشمن و دوست كه در پس آن مي رفتند، در مرز

از آن بازماندند.كنار درختي تك، سترگ و ستبر و سال دار و سايه دار...و تير مي رفت روز

از پي روز و شب از پس شب، بنديان كه آمدند، آن را در شتاب ديده بودند و گروگان

ها.آوارگان درست به ديده ي خود باور نداشتند و هنگامه در آنان افتاد كه از پشته هاي

ويرانه سر برآورند؟! و هر كس از آن مي گفت؛ پدر با پسر ، برادر با برادر، زن شويمند با

شوي.و شور برخاست و افسانه ي تير در دهان ها افتاد از تيره به تيره ، از سينه به سينه

،از پشت به پشت و تا گيهان بوده است اين تير رفته است.

خورشيد به آسمان و زمين روشني مي بخشد و در سپيده دمان زيباست ، ابرها باران به

نرمي مي بارند ،دشت ها سبز است .گزندي نيست ، شادي هست ، ديگران راست.آنك البرز

بلند است و سر به آسمان مي سايد و ما در پاي البرز به پاي ايستاده ايم و در برابرمان

دشمناني از خون ما، به لب خند زشت؛ و من مردمي را مي شناسم كه هنوز مي گويند:

" آرش باز خواهد گشت."

                                                         ***

 

 

و اينك من، آرش آسماني ، من هم مي گويم كه (آرش )  بازخواهد گشت..و اما اينبار دست در دست من از آن  سوی آسمان ..و نه تنها..و نه تنها !

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

                                                                                           

این هم یک شعر زیبای دیگر از استاد شهریار.

که در جواب  دوستی که بعد سالها برایش نامه فرستاده است سروده اند.(امیدوارم از این نامه های لذت بخش به دست همه برسد منتها در زودترین زمان ممکن نه بعد از سالهای دراز)

البته کسانی که اندکی با احساسات شهریار

و  هیجانات روحییش آشنایی دارند بیشتر می توانند از شعرهای او لذت ببرند.

                                               

                                          جواب نامه              

تو اي دكتر رياحي،پير گردي                          كه ياد از شهريار پير كردي

بيا تا دركشم تنگت در آغوش                          تو هستي و مرا كردي فراموش؟

تو بودي و نمي كردي صفايي                         عزيز من چه بي مهر و وفايي

تو جان من،مرا ياري و ديرين                        عزيز دل مرا جاني و شيرين

چو نامت را به روي نامه خواندم                           زماني خيره و مبهوت ماندم

شبابي نام مي بينم خدايا؟                               مگر من خواب مي بينم خدايا؟

خدايا اين همان يار و نديم است                             كه حق صحبتش با من قديم است

جنونم تاخت بر سر كاين چه حال است                    چو ديدم صحبت پنجاه سال است

چه عمري رفته و مدت زماني                            خدايا چند ديگر هم،اماني

كه برگ آخرت را بار بنديم                            دل از جان كنده و در كار بنديم

به سختي مي شدم زآن خواب بيدار                        كه با عهد شبابم بود،ديدار

چه برگردانده بود آن يار جاني                        مرا در عهد تحصيل و جواني

به چشم جزوه ها مي شد منظم                         سر درس اساتيدي معظم

اساتيدي كه ديگر نامشان نيست                          نظيري هم در اين ايامشان نيست

حكيم اعظم و لقمان ادهم                              كه مي لرزد تنم از نامشان هم

اگر قرني به هر قرنش فزايد                          دگر ايران نظايرشان نزايد

بنازم گنج بادآورده ام را                               چه پيدا كرده ام گم كرده ام را

بلي اين يار ديرينم رياحي است                           كه اصل از اصفهان و آن نواحي است

همان آشيخ ناجور جوازي است                         كه جور من نجيب و جانمازي است

بلي شاگرد طب بوديم با هم                           چه دمساز و م‍‍حب بوديم با هم

عبا بر دوش بوديم و معمم                             ولي من لاابالي او مصمم

من آن ايام خوشگل نيز بودم                         تو را سرگرمي دل نيز بودم

تو كاندر عاشقي هم بي وفايي                         به معشوقي ندانم تا كجايي

بيا اكنون تو خوشگل باش و نازي                  كه من هم با تو خواهم عشقبازي

صفا كردي كه كردي يادي از من                    چه خوش داد دلي هم دادي از من

كجا بودي برادر اينهمه سال                           چرا از من نمي پرسيدي احوال

من از بس ديده ام در روزگاران                        فراق دوستان و داغ ياران

كه گر ياري هنوزم زنده باشد                         مرا خود مژده اي ارزنده باشد

نه من در عصر حاضر بوسعيدم؟                   به شهرت گاو پيشاني سفيدم؟

نه من با اين پك و پوز و لك و پيس                   به هر جا شهره ام چون كفر ابليس؟

تو نام من مكرر مي شنودي                        چرا وقتي به فكر من نبودي

مگر يك كارت دادن زحمتي داشت                  كه ما هم اين همه بي نور بگذاشت

خدا را شكر بايد بي نهايت                           كه پيوستيم مبداء را به غايت

براي مهر و مه بودم چه خوبيم                    كه با هم،هم طلوع و هم غروبيم

از اين نعمت چه بالاتر كه هستيم                 خدا را هم به آيين مي پرستيم

كنون رومي و زنگي،ترك و تاجيك             همه با من خودي سازند نزديك

تو با آن شفقت و آن آشنايي                    دريغ از من چه داري روشنايي

عجب دارم كه با آن مهرباني                   تو دوري كردن از من مي تواني

تو طاقت داري اي جان،من ندارم              به هجران اين همه طاقت نيارم

اگر راهي به تهران باز كردم                     تو را ناديده هرگز برنگردم

تو هم وقتي گذاري كن به تبريز              دو چشم از اشك شوقم دار لبريز

زيانت هر چه بود از من به گردن            تو پايي پيش نه باقيش با من

نمي خواهم سخن كوتاه كردن                 كه خوش دارم سخن با ماه كردن

دلم باز از تو جوياي جواب است             كه دلجويي مهجوران ثواب است

سلام من رسان آزادگان را                    مهين خاتون و آقازادگان را

الهي كه سعادتشان قرين باد                  حوالتشان به فردوس برين باد

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

                                                                                                                         

                                                                                                  

                                                                                                                                  

از جرج جرداق نويسنده ي مسيحي

اي روزگار تو را چه مي شد اگر تمام نيروهاي خود را بسيج مي كردي و در هر عصر و زماني،بزرگمردي به نام علي را،بدان عقل و بدان قلب،بدان زبان و بدان شمشير،به انسانيت عطا مي كردي!

                                                               

                                                     ******** 

 

من علي را اصلا نمي شناسم.نمي دانم كه بود و چرا مي گويند دنيا ديگر بزرگمردي چون او را به خود نخواهد ديد.اما دلم مي خواهد امشب اين شعر را تقديم او كنم .همين!

 

 نه من به سراغ شعر مي روم

نه شعر از من ساده سراغي مي گيرد

هرگز تا بدين پايه بيدار نبوده ام...!

امشب مرا بشكن..

بشکن مرا بشکن

با تمام حرفهاي نگفته ات

با من بگو

آيا اين كلام تو نبود

 كه بر زبان اسكندر جاري شد؟!

(چنان زندگي كن  گويي تا ابد زنده خواهي بود

و چنان بينديش به مرگ

گويي كه فردا خواهي مرد!)

آه..

من چقدر دير رسيدم به زمان

چه كسي بود كه گفت

ديدني ها كم نيست

من و تو كم ديديم

گفتني ها كم نيست

من و تو كم گفتيم

هيچ كس اما..

هيچ کس با من از آن عهد نگفت

و من باز تنها بودم

هيچ كس با من از آن  يار گرانمايه  نگفت

و من اينجا تنها

باز هم اينجا تنها

باز از پنجره خواهم پرسيد

چه کسي باور کرد

که چه احساس غريبيست ميان

من و تو                            

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

کتاب زندگی

                                                                                               

                                                                                        

ديروز صبح،براي گرفتن يك كتاب تخصصي مربوط به رشته ي تحصيليم،سري به كتابخانه ي دانشگاه زدم.مشخصات كتاب را نوشته و به دست تحويلدار دادم و جلوي پيشخوان منتظر ماندم تا كتاب را برايم بياورد.پسري قد كوتاه با موهاي اندكي ژوليده و به پيشاني ريخته با عينكي ته استكاني و قيافه ي خيلي خشك و جدي در حاليكه يك كتاب حجيم درسي را به  زير بغل گرفته بود ،وارد شد و كتاب ديگري را از داخل كيفي كه بر شانه انداخته بود خارج كرده و روي پيشخوان ،جايي كه من مقابل آن ايستاده بودم ،نهاد.

اين كتاب ،ژان كريستف بود.اسم كتاب با آن زركوبي طلائي رنگ كه ژان كريستف را همچون يك چيز گرانبها و دست نيافتني جلوه مي داد،به من چشمك مي زد.و دل از من مي ربود.به ياد خاطراتي كه از اين كتاب داشتم لبخند خاموشي چهره ام را در برگرفت.حساب نكردم چند سال پيش بود كه اين كتاب را براي اولين بار در دست گرفته و خواندمش،مهم نبود تعداد اين سال ها دوباره هفت مي شود يا نه.مهم آن دگرگوني عظيم بود كه با خواندن اول بار كتاب در من ايجاد شده و پس از آن نيز با هر بار دوباره خواندنش در وجودم بيدار مي شد و مرا به حريم افكار تازه تر مي كشانيد.عجيب اين است كه شنيده ام اين كتاب توانسته است تحول چشمگيري در زندگي كساني كه در سراسر جهان ، آن را خوانده اند(كه حال مانده اين خواندن را چگونه معني كنيم) به وجود آورد...آري و من نيز بي آنكه بدانم جزو آن دسته از مردم هستم يا نه ،بي آنكه خود متوجه باشم در تمام اين سالها تنها از دريچه ي ژان كريستف بود كه به زندگي مي نگريستم..و برايم زندگي آن چيزي بود كه در ژان كريستف يافته بودمش...

نگاهي به چهره ي پسر انداختم..كنار من ايستاده بود و بي تفاوت دو انگشتش را به ميز مي زد و منتظر تحويلدار بود..

اهسته از او پرسيدم:-چگونه كتابي است؟..انگار كه در عالم ديگري باشد ،سرش را به تندي برگرداند و گفت:..هان؟..با چشمانم اشاره به كتاب روي ميز كردم.

گويي كه درباره ي چيز بي اهميتي بخواهد سخن بگويد،و شبيه افرادي كه زياد مايل نيستند راجع به موضوعي گفتگو كنند،با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و لبانش را پيچ و تاب داد وبراي اين كه سخني گفته باشد جواب داد:رمان جالبي است.

و دوباره بي تفاوت سرش را به سمت روبه رو چرخاند.

خون در رگم جهيد..رمان؟..او با چه حقي اين كتاب را به دست گرفته و خوانده بود!؟..چگونه توانسته بود روح زندگي را در آن نبيند..چگونه نديده بود كه اين يك كتاب نيست..يك رمان نيست..بلكه يك زندگيست..نه،همه ي زندگيست!؟..

نسبت به آن پسر احساس تنفر آني به من دست داد.حس مي كردم دستان لطيف معشوق مرا در ميان دستهاي زبر و خشن خود با آن روح نپخته و بي شرم و خشك خود مجروح كرده است.آخر چطور اين دستها جرات كرده بودند برگهاي نرم و لطيف كتاب مرا ورق بزنند و آن را فرسوده تر از پيش سازند؟

تحويلدار آمد و كتاب در خواستي مرا همراه خود آورد و     اندكي بعد پسر را نيز روانه ساخت.آن پسر همچون كسي رفت كه خوشبختي موجود در ميان دستانش را گم كرده و برخلاف آن رو به سمت ديگري مي رفت.

كتاب درخواستيم روي پيشخوان بود اما ژان كريستف همچون دلبري شيرين كه با عشوه گري ها و افسونگريهايش عاشق را از خود بيخود مي كند ،مرا نيز بي اختيار مي كرد.

هيچ گاه جرات نكرده بودم كه نسخه اي از اين كتاب چهار جلدي را خريداري و در خانه نگهداري كنم.نوشته ها و كتابهايي كه همواره عاشقشان بوده ام همانهايي بوده اند كه همواره از آنها ترس داشته ام.يك احساس عجيب و غير قابل كشف!

يادم نمي آيد تعداد دفعاتي كه اين كتاب را در سالهاي گذشته به كررات و به طور متناوب از كتابخانه هاي گوناگون به امانت گرفته ام از چه مرزي گذشته است...هر بار كه آن را به امانت گرفته و مي خواندم ،آن چنان وحشتي آميخته با لذت شديد روحي و اضطرابي نامعلوم  بر جانم مستولي مي گشت كه قسم مي خوردم اين بار آخري باشد كه از نو مي خوانمش..و يك بار هم موقع خواندن جلد چهارم كتاب ،كه در آن اوليويه مي ميرد ،آن چنان سردردي گرفتم كه با بيزاري آن را به گوشه اي پرت كرده و تا مدت مديدي از آن زمان سراغش را نگرفتم..

ولي در هر بار عهدم را مي شكستم و با وجود چندمين بار خواندن ،حس مي كردم به تازگي آن را گشوده و ورق مي زنم و چيزهاي بسيار جديدتري در آن مي يافتم..

آري حال اين كتاب دوباره مرا به سوي خود مي خواند و من بيچاره تر از آن بودم كه در برابر اين افسونگر پاسخي غير از در آغوش گرفتن عاشقانه دهم.

كتاب درخواستيم را كنار نهاده و از تحويلدار خواهش كردم ژان كريستف را برايم تاريخ بزند.و چون ديوانه ي عاشقي كه بعد از چند ماه فراق به معشوقش رسيده و باز حس مي كند كه او را در چنگ خود دارد،به خانه آوردمش و روي ميز تحريرم گذاشتم.

عجله اي براي از نو خواندنش نداشتم.اين دلدار گرانبها در اختيار من بود و روي ميز تحريرم چون موجود زيباي بي آزاري به نظر مي رسيد كه هر زمان كه اراده مي كردم مي توانستم به آن دست يازم.

ديشب بعد از خوردن شام و انجام بعضي كارها به خواب سنگيني فرو رفتم.و نخستين ساعات نيمه شب از خواب برخاستم.احساس بسيار خوشايندي داشتم حس مي كردم خواب بسيار خوبي ديده ام ولي باز هر چقدر تلاش كردم چيزي از آن خواب را به ياد نياوردم.

ديگر خواب از سرم پريده بود برخاستم و به سراغ كتاب رفتم.دستي بر روي جلدش كشيده و آهسته بازش كردم.خدايا اين براي چندمين بار بود!؟كتابي كه آن را مي گشودم جلد سوم و چهارم كتاب ژان كريستف نوشته ي رومن رولان بود.جلد سوم ،فصل آنتوانت،فصلي بود كه اوليويه يعني من يعني خود خود من در آن متولد مي شدم..و تا صبح مشغول خواندن شدم...

پسري احساساتي و عاشق موسيقي، با روح عرفان پذير و طبع و روح و رواني خجالتي كه اگر اين مورد آخر نبود من حاضر به قسم خوردن بودم كه او منم.يا بهتر بگويم روزي او من خواهد شد يا روزي من او بوده ام.

فصل آنتوانت را كه مي خوانم اين بار سطر به سطرش را مي نوشم.فرق خواندن با نوشيدن اين است كه وقتي كتابي را نوشيدي حس مي كني نويسنده ي اين كتاب خود تو هستي و اگر قرار نبود كه چنين كتابي از قبل نوشته شود تو عين آن را روزي مي نوشتي!

جمله اي نبود كه بي آنكه در عمق مغز و روانم نفوذ كند و معنيش را دريابم از اين فصل رد كنم.و به طرز ديوانه واري اينبار عاشق آنتوانت گشتم..عاشق روح بزرگ و فداكاري آنتوانت..

آنتوانت رنج كشيده است.رنجي كه خود انتخاب كرده است.او زنده مي ماند و زندگي مي كند تا رنج بكشد و اوليويه يعني برادر كوچكش را در زندگي به جايي برساند.آنتوانت زيباست.در كودكي با آن طبع بازيگوشيش چه اميدها و آرزوهايي براي عشق هاي سوزان كه در آينده خواهد ديد در ذهن ساخته است.اما در يك حادثه ي ناگوار ابتدا پدر و سپس مادرش را از دست مي دهد .ولي به جاي از پا درآمدن  اراده ي خويش را مانند زه كمان تا سر حد از هم گسستن محكم مي كشد تا زنده بماند و زندگيش را وقف موفقيت برادرش كند.چه دلداده ها كه در پي اش روانند و عشق خود را كه گاهي هم از سر صداقت محض است به سوي او روانه مي كنند .اما آنتوانت تنها يك انديشه دارد و تنها يك عشق در قلبش ريشه دوانيده و آن عشق برادر است.و تصور جدايي از برادرش روح او را چون خوره اي ويران مي كند.به خاطر او خود را از بين مي برد..برخلاف روح اشرافانه اش كه در كودكي و قبل از مرگ پدر آن را تجربه كرده است به سختترين و ذلت بارترين شغلها دست مي زند تا بتواند ما يحتاج تحصيل برادرش را فراهم كند .تا اينكه كارش را از دست مي دهد و مجبور مي شود براي كار جديد به آلمان برود.و در آنجا كريستف موسيقيدان جوان آلماني را مي بيند .همه چيز،خاطره ي گفتگوها ،بوسه ها،هم آغوشي پيكرهاي دلداده،همه چيز مي گذرد..ولي تماس ارواحي كه يكديگر را لمس كرده و در ميان انبوه اشكال زودگذر يكديگر را شناخته اند،هرگز زدوده نمي شود..آنتوانت دل به كريستف مي بازد اما اين راز را تا پايان عمر خويش و خاموش شدن شعله ي شمع زندگي كوتاهش با كسي در ميان نمي گذارد.تنها آن را در كاغذي مي نويسد ..نه دل آن دارد كه آن را پاره كند و نه آنكه درست به جاي خود بگذارد..آن را در لاي كتابي گذاشته و در قفسه ي كتابخانه اش مي گذارد.(چقدر موقع خواندن اين قسمت دلم مي گيرد.ياد كامنتي مي افتم كه براي سعيد گذاشته بودم.و در آن عشق كودكانه ام را كه جز يك حقيقت پاك چيز ديگري نبود به صورت يك داستان نوشته بودم.نوشته بودم آنتوانت روزي عشقش را در كاغذي براي كريستف نوشت و آن را پنهان كرد.من هم بايد بنويسم.كاش كسي نيايد و نخواند امابايد در جايي باشد يادگار عشقي كه آتش درونم را خاكستر كرده است.)احساس آنتوانت را از دل و جان مي فهمم/.اوليويه در دانشسراي عالي پذيرفته مي شود.اما آنتوانت مثل آخرين كوشش پرنده اي كه خفه مي شود و سرگشته بال و پر مي زند تسليم زندگي شده و با روح خسته و ناتوانش با مرگ خود برادر را تنها مي گذارد.آنتوانت مي ميرد اما من در فكرم كه عشق چيست و دوست داشتن چه است؟اوليويه موقع خواندن نامه هاي آنتوانت دستش مي لرزيد.هرگز نامه ي يك معشوقه با چنان محبت پر اضطرابي دست دل داده اش را به لرزه در نياورد.اوليويه در سوگ مرگ خواهرش است.و سرانجام كاغذي را كه آنتوانت در آن راز عشقش را فاش كرده مي يابد.و به كريستف كه تا اين لحظه به سبب زيبائي هنرش او را بي نهايت دوست داشت به شكل وصف ناپذيري دل مي بازد.آري آنتوانت دوستش داشته بود و به نظر اوليويه چنين مي نمود كه باز هم خواهرش را در كريستف دوست مي دارد.هر چه از دستش برمي آيد مي كند تا به او نزديك شود.مي خواهد براي او نامه بنويسد ولي نمي تواند.آخر چه بنويسد؟چه چيزي مي تواند بنويسد؟اوليويه تنها نيست.خواهرش با اوست.عشق خواهر،آزرم خواهر به او منتقل شده است.انديشه ي آن كه خواهرش كريستف را دوست داشته بود او را در مقابل كريستف شرمگين مي سازد.اوليويه در پي آن است كه با كريستف ملاقات كند.در آرزوي اينكه دستش را بفشارد مي سوخت.همين كه او را مي ديد روي نهان مي كرد تا كريستف او را نبيند.اما يك شب در يك مهماني كريستف او را مي بيند و احساس ناشناخته اي نسبت به او در دل مي يابد.همان لحظه آرزو مي كند كه اين موجود ظريف را در آغوش بگيرد اما اوليويه با آن خوي مردم گريز و روان خجالتي از فرصت پيش آمده استفاده كرده و مي گريزد.كريستف نشاني خانه ي اوليويه را يافته و خود به سراغ او مي آيد.در فصل دوم اين كتاب يعني خانه ،اوليويه ديگر در آغوش كريستف مي افتد.سراسر هستي خود را به هم مي دهند.كريستف ديگر نمي داند كه اوليويه را به خاطر آنتوانت دوست دارد يا آنتوانت را به خاطر اوليويه...من ديگر قادر به خواندن ادامه اش نيستم....باید دوباره جرات این را در خود بیابم..و موقعی که یافتم دوباره هیچ حسم را در هیچ روزی از شما مخفی نخواهم کرد...

 

بايد، بمیریم ُکریستفُ تا از نو زاده شویم!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

تنها برای آن مدت که دوستم داشته ای...

                                                                                                                

نشسته ام و دارم دردم را از داخل اين نت ها بيرون مي كشم..                   

كم كم دارد باورم مي شود كه تنها مانده ام...زندگي آن جور نيست كه دلم مي خواهد باشد...هيچ پرنده ي آوازخواني را عاشق نمي بينم...هيچ رهگذري را شاداب نمي بينم..ضرب آهنگ زندگي متوقف شده است..نبض زمان ناقص مي زند...ديگر ماهي ها از فراز آبشارها نمي پرند...هيچ گرگي زوزه اش را به باد نمي سپرد..ديگر خرگوش ها دلربا نيستند...هيچ تنابنده اي آب نمي خورد...برگهاي پاييز هم ديگر زير پايم خش خش نمي كنند...

باد نمي لرزاندم...موسيقي نمي گرياندم...خوشبختي نمي يابدم...زيرا كه تو از پيشم رفته اي..

صدايي در گوشم پيچيد:..من آمدم...من آمدم...

دستي بر شانه ام لغزيد..

برگشتم و تو را ديدم كه لبخند مي زني .تعجبي نكردم.گفتم:آه!آخرش آمدي؟..

دستانت را از دو سوي گردنم آوردي و قطعه اي را نواختي و گفتي بقيه اش را تو بنواز...

من سرخ شدم.چشمانم را بستم..و يك آهنگ از برامس را برايت نواختم..

....Fur die zeit ،wo du g liebt mi hast

I dir schön، Da dank

Und I wünsch dass dirs anderswo

Besser mig gehn

…براي آن مدت كه مرا دوست داشته اي سپاس گذار توام!و آرزومندم كه در جاي ديگر به تو خوش تر بگذرد..

 

با چشمان پر از اشك از مقابل پيانو برخاستم..پنداشتم كه براي بار آخر مرا در سينه خواهي فشرد..

ولي افسوس كه باز در خيال بودم... كريستف من!

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

جان گرفته                                                                    

از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:

مرده ای را جان به رگ ها ریخت،

پا شد از جا در میان سایه و روشن،

بانگ زد بر من:مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرده؟

لیک پندار تو بیهوده است:

پیکر من مرگ را از خویش می راند.

سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.

من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.

شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.

با خیالت می دهد پیوند تصویری

که قرارت را کند در رنگ خود نابود.

درد را با لذت آمیزد،

در تپش هایت فرو ریزد.

نقش های رفته را بازآورد با خود غبارآلود.

مرده لب بر بسته بود.

چشم می لغزید بر یک طرح شوم.

می تراوید از تن من درد.

نغمه می آورد بر مغزم هجوم.

...

می بینی سهراب؟از پس هفتاد و هشت بار آمدن چلچله ها،هنوز هم آبی بلند خلوت ما را می آراید...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

مسافر خيال يا رويا؟

 

دوست عزيزي به من گفته است كه مي پندارم تو نيز همانند من مسافر خيالي.

خواستم در اين يادداشت اندكي مرزهاي خيال و رويا را آشكارتر گردانم.و آخر سر از او بپرسم آيا خود را با من در يك جاده ي سفر مي بيند؟

من مسافر رويا هستم.كه مي تواند به ضم را و به معني روييدن نيز خوانده شود.

من مسافر روياهايي هستم كه شايد دست يابي به آنها در زندگي محال به نظر برسد و يا يك رويا اما اگر اين روياها اينقدر شيرينند ، من دوست دارم مسافر اين رويا ها باشم.تا آن زمان كه رويا همان واقعيت شود و واقعيت همان رويا.بايد ايمان داشت به اينكه روزي روياها به واقعيت مي پيوندند.

من مسافر رويا هستم نه مسافر خيال!كه از اين تا آن تفاوت بسيار است.رويا لاف و خيال نيست.بلكه اصل است.اصلي كه همان زندگي و زيستن است.و رويا بين بودن نه خيالباف و سرگردان بودن است.

من مسافر رويايي هستم كه گاه اين رويا زندگيست.و گاهي عشق.و گاهي دوست.

هنگامي كه مسافر روياي زندگيم ممكن است به گلي نگاه كنم و آن را خد ا ببينم.و بينديشم كه خدا من را مسافري خلق كرده تا به روياي او زندگي كنم.

و هنگامي كه مسافر روياي عشقم همزمان مسافر روياي دوست نيز هستم.

من بي دوست نمي توانم مسافر روياي عشق باشم و بي آنكه مسافر روياي عشق باشم مسافر روياي زندگي نيز نتوانم شد.

قانون مسافرت روياي زندگي عاشق بودن است.و قانون مسافرت روياي عشق با دوست بودن.و قانون مسافرت روياي دوست ،حق نداشتن گرفتن وجودت از دوست.

و هر چقدر كه اين روياها را در ذهنت بچرخاني انديشه ات را به سمت بي نهايت چرخانده اي.

رويا همان تقدس است و مقدم است بر هر آنچه خيال است و وهم است .و بازماندن از اصل.

و من مسافر اين روياها هستم.

و پيام سفرم اين است كه انسانها به چه حقي وجودشان را از هم مي گيرند!؟

وجودي كه تنها براي آنها نيست ...

وجودي كه تنها براي آنها نيست........

وجودي كه براي من و تو نيز هست.

دوست عزیزم، آيا تو نيز مسافر چنين رويايي هستي.؟.اگر هستي دستت را به من بسپار و مطمئن باش كه تا مقصد رهايش نخواهم ساخت.

از طرف مسافر رويا...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

uno storia italiana

   
يك داستان ايتاليايي

فكرشو بكن امشب رو ديگه تصميم مي گيري درس بخوني ..وسط درس خوندن هوس مي كني تلوزيون رو روشن كني و بزني كانال دو.فيلم سينمايي يك داستان ايتاليايي.با شنيدن ايتاليا دوباره هوايي مي شي!يه نگا به تلوزيون ..يه نگا به كتاب درست..يه كم مي گذره و متوجه شباهت عجيب چشماي آنجلو به چشمات و شباهت زياد رفتار جوليانو به حالات روحي خودت مي شي..انگار يك جوليانو در وجود آنجلو باشي!چشمات خجالتيند و خودت مغرور..آه ايتاليا..چه نسبتي بين من و تو وجود داره؟!كتاب رو مي بندم..يه حس عجيب درونم جريان داره..يه چيزي شبيه عشق..اصلا نمي فهمم چه جوري مي شه كه فكرم مي ره سراغ فيلمي كه هفت سال پيش ديدم(هفت لعنتي!)آخه بازم ولم نمي كنه..موقعي كه اين فيلمو ديدم دقيق يادمه كه پيش دانشگاهي بودم..و حساب كه كردم فهميدم هفت سال پيش اين فيلمو ديدم.الان فقط آخراش يادمه..نمي دونم شما هم ديدين يا نه؟!

يه تيم قايقراني حرفه اي كه براي شركت توي مسابقات تو يه جايي تو اردواند..و دو پسر حدودا 25 -24 ساله كه با هم تو يه اتاق تو هتلند و تو اردو با هم به اصطلاح هم اتاقين..يه روز يكي از پسرا مياد داخل اتاق و مي بينه كه دوستش خيلي ناراحته و داره وسايلش رو جم مي كنه كه از اون اتاق بره..مي پرسه چي شده..دوستش هيچي نمي گه و از اتاق ميره بيرون..پسره ميره دنبالش و هي بازوش رو مي گيره و مي گه كجا داري ميري..اونم بازوش رو از دستش مي كشه و ميگه ولم كن..ميگه تو پست ترين آدمي هستي كه تو عمرم ديدم..پسره عصباني ميشه و دوستش رو هل ميده طرف ديوار و دستش رو هم ميذاره رو ديوار و وايميسته جلوي دوستش.خيلي شيرين و بامزه با هم دعوا ميكنن و صداشون همه جا رو گرفته.بقيه ي پسراي تيم كه سر و صداشون رو شنيدن از اتاقاشون ميان بيرون .پسره داد ميزنه:چيه ؟به چي دارين نگا مي كنين.اين يه دعواي دوستانست.بين خودمون حلش مي كنيم..حالا گورتونو گم كنين عوضيا..از اون ورم يه پسر ديكه كه داره از اونجا رد مي شه و بطرف اتاقش ميره.دستشو به علامت تسليم بالا ميبره و همه آروم ميرن داخل اتاقاشون و درو مي بندن.پسره يا صداي آروم به دوستش ميگه چته چي شده؟..دوستش با گريه مي گه..لعنتي ما با هم قرار بود بريم مسابقات المپيك ..يادته؟اما تو..تو يه عوضي نامردي ..پسره ميگه ..خفه شو اگه تو رو انتخاب ميكردن تو هم مجبور بودي بدون من بري پس خفه شو..يه سري حرفاي ديگه هم به هم مي گن كه يادم نيست..بعد دوست پسره دست دوستش رو كه رو ديوار نگه داشته محكم از ديوار مي ندازه پايين و دوستش رو ميزنه كنار و به سرعت داره ازش دور ميشه..پسره كه ديگه نمي دونه چيكار بايد بكنه كه جلوي رفتنش رو بگيره..كلاه پشمي رو كه دستشه(كه همين دوستش بهش هديه داده بود.اين كلاه رو مادر دوستش بافته بوده و چون  اين ازش خوشش اومده بوده يعني از كلاهه دوستش بهش هديه داده بود)....ميندازه طرف دوستش و ميگه اينو يادت رفت..دوستش كلاه رو ميگيره و دوباره طرف پسره پرت مي كنه و مي گه نمي خوام مال خودت!و بعد ميره....خلاصه چند روز با هم قهرن و وقتي همديگرو مي بينن سرشونو به طرف ديگه برمي گردونن...حالا مي رسيم به اين سكانس حساس كه من خيلي حيفم مي ياد كه با اين كه اين قسمت از فيلمو دوبار ديدم ولي در هر دو بار متوجه نشدم پسره چي به دوستش مي گه..سكانس اينجوريه كه يهويي پسره و دوستش رو نشون مي ده كه روبه روي هم ايستادن و پسره كلاه پشمي رو ميذاره سر دوستش جوري كه كلاه تا روي چشماش مياد..بعد با دستش كلاه رو مي كشه بالا و چشماي دوستش ديده ميشه كه بهش لبخند ميزنه.بعد تو همين لحظه پسره يه جمله ي خيلي كوتاه به دوستش ميگه كه صداي زنگ خونه نمي ذاره بشنوم..بار دوم هم موقع ديدن تكرار فيلم كه خيلي دارم دقت ميكنم اين بار بشنوم برادرم كه مي بينه من ميخ شدم رو فيلم مثلا مي خواد شوخي كنه و با دستش محكم مي زنه پشتم..و من كه لحظه شماري مي كردم ببينم پسره چي گفته بازم اون تيكه رو نمي شنوم.منو ميگي مثل ديوونه ها ميفتم به جون برادرم و حالا دعوا نكن كي دعوا بكن

اصلا نمي دونم چه ربطي داره كه موقع تماشاي فيلم (يك داستان ايتاليايي)فكرم مي ره سراغ اين فيلمي كه اسمش رو يادم نيست..ولي هنوزم خيلي دلم مي خواد بدونم پسره چي به دوستش گفت(كسي اين فيلمو نديده؟!البته فيلم تعريف كردنم زياد خوب نيست)از عالم اين فيلم ميام بيرون و مي بينم كه جوليانو و آنجلو كه دو تا برادرن و همديگرو خيلي دوست دارن افتادن به جون همو دارن همديگرو ميزنن...
دلم يه جوري ميشه..منم برادرمو خيلي دوس دارم.يه جور خيلي خاص و شديد...
راستي ..رفتن به دنياي اون يكي فيلم باعث نمي شه كه نبينم جوليانو كارنامه ي ديپلموشو مياره و به آنجلو نشون مي ده..يه كارنامه با نمره هاي عالي!
.
يكي از اثر گذارترين صحنه هايي كه ميشه در يك فيم ديد صحنه هاي آخره!فقط به اندازه ي چند ثانيست..پدر جوليانو از تلوزيون داره مسابقات قهرماني جهان رو كه دو پسرش با هم در اون شركت دارن به طور مستقيم ميبينه و ..در يه لحظه سرش كه پايينه بالا مي گيره و همين لحظه رو مي گم..من قادر به توصيف عظمت اين لحظه نيستم..اشكهاي يك پدر!
يا اون موقعي كه پدر جوليانو پسرش رو در آغوش مي گيره!من گريم مي گيره.....

فيلم تمموم ميشه..اين هم از يه داستان ايتاليايي ديگه..
حس ميكنم عاشقتر شدم..حتما واسه شما هم پيش اومده با ديدن يه فيلم برين فضا!
كتاب درسيم رو مي بندم و پيش خودم فكر مي كنم ميشه  عاشق بود و  همزمان با اين همه فرمول سرو كله زد!؟
 

مهم نيست.Non importa

خدا آخر و عاقبتمو به خير كنه
آميييييييين. ..

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

 

هشتم مهر ماه امسال هشتصدمين سالروز تولد مولانا، شاعر و عارف بزرگ سده ي هفتم هجري بود.همچنين چند روز  قبل از آن صدمين سالروز تولد استاد شهريار ،سخنسراي بزرگ معاصر ايراني سپري شد.شهرياري كه كودكيش با قران و حافظ شروع شد.و شهرياري كه كودكي من با او و با منظومه ي زيباي حيدر بابا و نوشيدن آن و غرق شدن در يك زندگي ساده كه او به من نشان داد شكل گرفت..بي مناسبت نديدم مثنوي زير را كه شهريار به مناسبت جشن قرن هفتم مولانا سروده بود در زير بياورم.مولانايي كه حالا در يك مملكت غربت آرام گرفته و شهريار در شعرش او را به شعر معشوقش ،شهر شمس تبريزي مي آورد و لحظاتي او و ما را از غم غربت رهايي مي بخشد.شهريار اشعار بسيار شور انگيز و نابي دارد كه سعي خواهم كرد به تدريج در اين وبلاگ منتشر كنم.

مولا نا در خانقاه شمس تبریزی

 ميرسد هر دم صداي بالشان

                             ميرويم اي جان به استقبالشان         

 كاروان كوي دلبر مي رسد         

                              هر زمانم ذوق ديگر مي رسد

 هاي و هيهاي شتربانان شنو    

                             شور و شهناز حدي خوانان شنو

عارفان بسته قطار قافله

                           سوي ما بازاد راه و راحله

نامنظم مي رسد بانگ جرس

                          در شمار افتادشان گوئي نفس

كاروان ايستاد گوئي،هوشدار

                       صيحه ي ملاست ايدل،گوشدار:

 

 

(ساربانا!بار بگشاز اشتران

                      شهر تبريز است و كوي دلبران)

 

شهر تبريز است و مشكين مرز و بوم

                             مهد شمس و كعبه ملاي روم

كاروانا!خوش فرود آي و درآي

                             اي بتار قلب ما بسته دراي

شهر ما امشب چراغان مي كند

                           آفتاب چرخ مهمان مي كند

شب كجا و ميهمان آفتاب

                 (اين به بيداريست يارب يا بخواب)

شهر ما از شور لبريز آمده ست

                 وه،كه مولانا به تبريز آمده است

امشب آن دلبر ميان شهر ماست

                         آنچه بخت و دولتست از بهر ماست

آنكه آنجا ميزبان شمس ماست

                            يكشب اينجا ميهمان شمس ماست

اينك از در مي رسد سلطان عشق

                           مرحبا!اي حسن بي پايان عشق

پا بچشم من نه،ايجان عزيز

                               جان بقربان تو مهمان عزيز

در دل ويران ما گنجي،بيا!

                          اي كه در عالم نمي گنجي،بيا!

تو بيا اي ماه مهر آئين ما

                            اي تو مولانا جلال الدين ما

ما همه ماهي و تو درياي ما

                                آبروي دين ما،دنياي ما

                              ***

بيدلان!آغوش جهانها وا كنيد

                                 اشك شوق قرنها دريا كنيد

ماهي درياي وحدت مي رسد

                                 شاه اقليم ولايت مي رسد

امشب اي تبريزيان غيرت كنيد

                                 آستين معرفت بالا زنيد

هفت قرن از وي شكرخائي كنيم

                                 يك شبش باري پذيرائي كنيم

كاروان عرشيان مهمان ماست

                              قدسيان بنشسته پاي خوان ماست

چشم بنديم و خود از سر وا كنيم

                                 باروان عرشيان رويا كنيم:

خيمه ها بينم به آئين و شكوه

                             دايره چون رشته اي از تل كوه

خيمه ي سبز و بلند تهمتن

                             زان فردوسي است آن والا سخن

خيمه ي ملا سپيد و تابناك

                              منعكس در وي صفاي جان پاك

خانقاهي رشك فردوس برين

                            خيمه ها چون غرفه هاي حور عين

حوريانش طرفه رفت و رو كنند

                             عطرش از گيسوي عنبر بو زنند

بر در هر خيمه نرمين تخت پوست

                             تا نشاند دوست را پهلوي دوست

با تبرزيني كه عشق چيره دست

                             شاخ غول نفس را با آن شكست

بر سر بشكسته شاخ غول ها

                              خرقه ها آويزه و كشكول ها

بر فراز خرقه ها بسته رده

                              تاج هاي ترمه ئي سوزن زده

بر در و ديوار،با كلك صفا

                              قصه هايي نقش از عشق و وفا

صوفيانرا خرقه ي تقوي بدوش

                            در تكابو بينم و در جنب و جوش

خانقه را عشرت آئين مي كنند

                              شمعها را عنبر آگين مي كنند

پرسه را (شيخ شبستر) ميزند

                            هوزنان هر گوشه اي سر ميكند

                            ***

 

 و آن عقب آتش بسان تل گل

                     ديگجوش شمس حق در قل و قل

(شيخ صنعان)دوده دار خانقاه

                      دود و دم را خيمه چون خرگاه ماه

ديگجوش شمس خود،مجنون عشق

                       مي پزد بر سينه ي كانون عشق

آبش از طبع روان مولوي

                         بنشن از عرفان شمس معنوي

غلغل از چنگ و چغور لوليان

                       جوشش از رقص و سماع صوفيان

سبزه اش از خط سبز شاهدان

                            دم در او داده دعاي زاهدان

ادويه در وي(نظامي )بيخته

                       ملحش از تك بيت(صائب)ريخته

(عمعق)آلو از بخارا داده است

                          ليمويش (ملاي صدرا)داده است

زيره اش از مطبخ(شاه ولي)

                         شعله اش از غيرت مولا علي

هيمه اش از همت آزادگان

                      دودش از آه دل دلدادگان

سوز عشقش پخته و پرداخته

                      كاسه اش از چشم عاشق ساخته

سفره را(شيخ شبستر )ميزبان

                      (گلشن راز)ش دعاي سفره خوان

                           ***

 

مرحبا اي عاشقان بيقرار

                         مرحبا اي چشمه هاي اشكبار

جان و دل را صحنه،رفت و رو كنيد

                          از سرشك آب از مژه جارو كنيد

عود سوزيد و سمن سائي كنيد

                           با صد آئينه خود آرائي كنيد

پرده ي پندارها بالا زنيد

                    غرقه هاي چشم جانها وا كنيد

سينه ها سازيد چون آئينه پاك

                          بو كه بينم آن جمال تابناك

                          ***

دور باش شاه پشت در رسيد

                         پير دربان هو حق از دل بركشيد

چشم جان بيدار اين ديدار دار

                         پرده را برداشت،پير پرده دار:

اينك آمد از در آن درياي نور

                         موسئي گوئي فرود آمد ز طور

زير يك بازو گرفته (بوسعيد)

                            بازوي ديگر(جنيد)و(بايزيد)

خيمه بر سر داشته (خيام )از او

                       غاشيه بر دوش(شيخ جام )از او

طلعتي آئينه ي درياي نور

                             قامتي،هيكل نماي كوه طور

گيسواني،هاله ي صيح ازل

                         حلقه ي خورشيد حسن لم يزل

چشم مي بيند به سيماي مسيح

                             گوش مي پيچد در آيات فصيح

چون توانم نقش آن زيبا كشيد

                          چشم من حيران شد و او را نديد

او همه سر است چون فاشش كنم

                          وصفي از خورشيد و خفاشش كنم

كس نداند فاش كرد اسرار او

                          هر كسي از ظن خود شد يار او

 وصف حال من در او بيحال به

                               هم،زبان راز داران لال به

                             ***

دست شوق از آستين هاي عبا

                              برشد، و شد جامه ها بر تن قبا

خرقه پوشان محو استغناي او

                          خرقه از سر برده پيش پاي او

شمس،كتفش بوسه داد و پيش راند

                            بردش آن بالا و بر مسند نشاند

دست حق گوئي در آغوشش كشيد

                       پرده اي از نور سر پوشش كشيد

عشق ميبارد جمال پير را

                      مي ستايد حسن عالمگير را

ميرسند از در صفا كيشان او

                            پادشاهنند درويشان او

عارفان چون رشته هاي لعل و در

                      شمس را صحن و سراي ديده پر

گوش تا گوش فضاي خانقاه

                       پرشد از پروانگان مهر و ماه

شمس حق خود خرقه بازي مي كند

                     شاه را مهمان نوازي مي كند

صائبا بانگ خوش آمد ميزند

                      ياري شيخ شبستر مي كند

مثنوي خوانان حكايت مي كنند

                       وز جدائيها شكايت مي كنند

شمع و مشعل نور باران مي كنند

                    حوريان گوئي گل افشان مي كنند

بر در و ديوار ميرقصد شعاع

                  صوفيان در شور رقصند و سماع

خواند(خاقاني ) قصيدت ناتمام

                      ساز اهنگ غزل دارد (همام)

 شرح شور انگيز عشق"شهريار"

                           در غزل مي پيچد و سيم سه تار

                           ***

عارفان بيني و انفاس و عقول

                         سر فر و بر سينه ي لطف و قبول

پيش در(شيخ بهائي)يك طرف

                             دست بر سينه(سنائي)يك طرف

(ابن سينا)ميبرد قليان او

                           (فخر رازي)انفيه گردان او

آبداري عهده ي (فيض دكن)

                            (دهلوي)ايستاده پاي كفش كن

شاعر (طوس)آب بسته كشته را

                     هم (غزالي)پنبه كرده رشته را

(رودكي)گهگاه رودي ميزند

                          خوش سمرقندي سرودي ميزند:

(بوي جوي موليان آيد همي

                         ياد يار مهربان آيد همي)

(سعدي)آن گوشه قيامت ميكند

                           وصف آن رخسار و قامت مي كند

(خواجه ) با ساز خوش و آواز خوش

                           خوش فكنده شوري از شهناز خوش

(شيخ عطار)آن ميان با مشك و عود

                               چشم بد را مي كند اسفند،دود

مجلس آرائي (نظامي )را رسد

                             آن سخن پرداز نامی را رسد

نظم مجلس با نظامي داده اند

                             جام پيمودن به (جامي)داده اند

 

ميكشد(خيام)خم مي به دوش

                        بر شود فرياد(فردوسي)كه:نوش!

مستي ما از شراب معنوي است

                           نقل ما،ناي و نواي مثنوي است

 هديه ي ما اشك ما و عشق ما

                              عشوه ي ابروي او سرمشق ما

                                         ***

چشم از اين روياي خوش وا ميكنم

                            عشق را با عقل سودا ميكنم

شاهنامه طبل ما و كوس ماست

                           مثنوي چنگ و ني و ناقوس ماست

درني خلقت خدا تا دردميد

                     نيز ني نالان تر از ملا كه ديد؟

(آتش است اين بانگ ناي و نيست باد

                       هر كه اين آتش ندارد،نيست باد!)

يارب اين ني زن،چه دلكش ميزند

                            ني زدن گفتند،آتش ميزند

اين قلندوره چه غوغا ميكند

                         گنبد گردون پر آوا ميكند

چون كتاب خلقت است اين مثنوي

                         كهنگي در دم در او يابد نوي

جزء و كل از نو،بهم انداخته

                      محشري چون آفرينش ساخته

هر ورق صد صحنه سازي مي كند

                          هر سخن صد نقش بازي مي كند

هم به آن قران كه او را پاره سي است

                            مثنوي قرآن شعر پارسي است

                                     ***

مولوي خاطر به عشق شمس باخت

                                 وينهمه ديوان بنام شمس ساخت

ني همين بر طبع ملا آفرين

                              آفرين بر شمس ملا آفرين!

شمس ما كز بي زباني شكوه كرد

                             در زبان شعر ملا جلوه كرد

دل بدردش كامد از داغ زبان

                         حق بدو داد اين زبان جاودان

 

جاودان است اين كتاب مثنوي

                                    جاودان باش اي روان مولوي

                                   ***

جشن قرن هفتم ملاي روم

                      گرچه برپا گشته در هر مرزو بوم

ليك ملا شمس را جويا بود

                         هر كجا شمس است آنجا ميرود

شمس چون تبريزي و از آن ماست

                       روح ملا هم يقين مهمان ماست

"شهريارا"طبع دلكش داشتي

                  وقت مهمانان خود خوش دا شتی                                                               

                                                                                                                               

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

خاطره ها

اتاق تاريك است                                          

باز هم تب دارم

باز هم تبدارم

تب تب تب

لب لب لب

يك لب تاريك را مي كشم در پرده

مي آويزم كنار طوطي!

بيچاره منقار دارد

ولي عشق را مي فهمد

همين صبح ديدم كه با جفتش در هم مي لوليدند!

بيچاره پرنده

عشق را مي فهمد اما دربند است

بيچاره  بيچاره  بيچاره

پرنده ي بينواي من!

اين از هم باران كه آمد

من و اين پنجره اينجا تنها

هر دو مشغول تماشا هستيم

چه صفايي باران دارد

چه ترسي تنهايي دارد

دلم باد مي خواهد

يك هواي آزاد با يك گل سرخ

گل را به پروانه بايد داد

پروانه را به دشت

دشت را به تو

كه آنجا بدوي و من تماشايت كنم

موقعي  تو را ديدم  كه پروانه ها دنبالت مي كردند

و تو فرار مي كردي

من خنديدم

خود پروانه شدم و به سويت دويدم

اووووف اه

باز اين پسره ي لوس بيدار شد

بخواب پسر احساساتي بدبخت

بخواب كه باز پروانه شده اي

بخواب كه در اين زمانه ي بي وجدان

مرگت را چراغاني خواهم كرد

تو نگاه كن دشت صحنه ي هنرمندي لاكپشت ها شده است

و پرندگان زير آبي مي روند تا كمتر ديده شوند

بگذار در اين زمانه ي بي وجدان

چراغا ني بكنم مرگت را

بگذار بكشم اين رنگ را 

نا نكشم درد اين ننگ را

بگذار بالا بياورم اين احساس را

بگذار   بگذار   بگذار

بگذار بكشم كه من باز سراغ كشتن آمده ام

سراغ كشتن تو و نظاره ي مرگ خاطره ها

بگذار بار ديگر ببينم اين تصاوير را

تصوير تو

و تو   وتو   وتو

تو را در خواب مي ديدم من هر شب

تو را در باد و باران و ترانه

تو را در گريه هاي عاشقانه

تو را.....

اين همه عكس!

اين همه تصوير!

بگذاريد شمعي برايتان روشن كنم

اتاق تاريك است

صورتتان ديده شود شايد

شايد ديده شود شايد

ملعبه اي كرده ايد مرا ناكس ها

صيادان دغل باز

كمند خود براي من باز كرده ايد.هان؟

من خواهم سوزاند

خاطره هاتان را

دوباره من

دوباره تو

دوباره عشق

دوباره ما

..

دور نبودند آن روزها

نه خيلي دور

پر بوديد از زيستن

پر بودم از خواستن

از انصاف نگذريم روزهاي خوبي بود!

از آن روزهايي كه آدم قلقلكش مي گيرد

لعنت!

همه چيز را به بازي گرفتيم همه چيز حتي رفتن را

راستي

يادم رفت بهت بگويم كه آن وقتها شيرين بودي

بي آغاز شروع شد پايان ما

بي پايان به سر آمد داستان ما

دو بالم را شكستيد

قرارم را ربوديد

نه  نه   نه

دگر بيمار نخواهم شد!

دگر تبدار

دگر عاشق

دگر دلسوز

دگر كودك

دگر رفيق

دگر آرام جانهاتان نخواهم شد!

هر داستاني آغازي داشت اما

بي آغاز به سر آمد داستان ما

در آغاز فقط كلمه بود

و آن كلمه خدا

و آن كلمه عشق ما!

در آغاز فقط دوستي بود

و آن چون ندا

در گوش ما

و آن دوستي ما!

در آغاز رنگ ها همه آبي بود

و آن رنگ سماء

رنگ رنگش رنگ ما!

در آغاز همه چيز به قدر يك اپسيلون بود

اپسيلوني از وسعت يك حقيقت

نديده بودمش اما

مي گفتند مي نوشت خاطراتش را

خاطره شدست و رفته است در زمانها

مي داني!

من آمده ام تا نظاره گر مرگ خاطراتم باشم

خاطراتي كه مرا به نظاره ي مرگ بردند

چه سرنوشت عجيبي!

حال من مرگشان را به تماشا نشسته ام

شمع را به دست بگيرم مي سوزانمت

بي ترديد

اتاق تاريك است

چند قطعه كاغذ!

دل من

دارد مي پوسد

چشم من مي بيند خاطره ها را

رژه مي روند جلوي چشمم

آرام  آرام  آرام

 

در آغاز يك آغاز بود

يك تلنگر

يك دريافت عظيم از بود

و سوا كردن نبود از بود

 

در آغاز يك موج بود كه گرفت

يك نفر را كه احساس داشت

و مي فهميد كه چه ترسي تنهايي دارد

در آغاز يك ديوانه بود

اسمش سهراب

(ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد)

معلوم نبود كه نويسنده است يا آتش افروز

داغش در قلبم ماند

و يك ندا در گوشم

كه ديگر او برنمي گردد اين بار آخر بود!

و حيف خواهد شد مثل مهتابي كه در آخر شهريور شب زنده مي شود و صبح ناپيدا

حيف خواهد شد مثل مهتاب آن روز شهريور

راستی

حيف از تو اي مهتا ب عالمسوز شهريور!

در آغاز يك بار بود

باري كه تصور سنگينيش آدم را مي برد از هوش

جواني مي كشيد آن را بر دوش

در كوچه هاي زندگيش چرخ مي زد و

انبوه خاطرات را بار مي كشيد!

پاييز  پاييز  پاييز

يكي هم براي ستاره هاي تاريك گل سرخ مي فروخت

ني ني خوشگل من!

خوابش برد و دستي بيدارش نكرد

لالا  لالا  لالا 

يكي هم شد پرنيان

كسي برخاست و نشست

در خاطرات او

در خاطرات من

گفتم به پادشاه بغداد او را بكشد!

قصه نمي گفت لعنتي

يك تير از وسط قلبش گذشت

چند قطره خون ماند برجا

جمعشان كردم و ريختم روي اين تصاوير عريان كه عريان تر شوند

دلم گرفت

دلم بدجور گرفت

چند تصوير را آتش زده ام

خوب كرده ام

من هم انسانم ناكس ها

صداي گريه ام به آسمان رسيده

هق  هق  هق

(تو اين شب گريه مي توني پناه هق هقم باشي

تو اي همزاد هم خونه چي ميشه عاشقم باشي)

بمير بي آبرو

باز هم كه بيدار شدي

(از اين نامهربوني ها دارم از غصه مي ميرم

رفيق روز تنهايي يه روز دستاتو مي گيرم)

نوار را خاموش مي كنم

پوه!

شمع ها را هم خاموش

ياغيش اركك
سيكوت اركك
ماوي توستو.دووار.آچيشقا.خيياوان
شه هر
وسن
اركك!
دينجلمه ين جانيم
دوغولمايان سومك!

(آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟نوش دارويي و بعد مرگ سهراب آمدي)

و تو پسركم

چهره ي تو درخشان است

بي نور هم ديده مي شوي

تويي كه عمري برايمان از خاطراتت گفتي

گولمان زدي پسر

رفتي و برنگشتي

رفتي تا غرق در خاطرات نو شوي

و برايمان از خاطرت نو بگويي

هيچ مي داني كه تو مرا دچار اين خاطره ها كردي؟

حال دچار چه شده اي كه برنمي گردي؟

و تو

تويي كه براي خاطر فهميدن انسان رفته بودي

هر چه بودي باشد

هر چه شدي باشد

 قبول

اما

به سراغ خاطره هايت باز خواهي گشت!

تو نيز

باز خواهي گشت    باز خواهي گشت    باز خواهي گشت

و من مي دانم كه خاطرات از نو تكرار خواهند گشت

همانند روز اول آفرينش جهان!

تو به من ثابت كردي كه خاطره را نمي توان كشت

(هر كسي كو دور ماند از اصل خويش       بازجويد روزگار وصل خويش)

شمع از دستم به زمين افتاد

اتاقم روشن نمي شود

شمع هايم تمام شده

هر چه داشتم عكس سوزاندم و خاطره

لعنتي

به شب نشيني خرچنگ هاي مردابي

چگونه رقص كند ماهي زلال پرست!

روشن نمي شود اتاقم بي شما

حال نشسته ام

و در تاريكي

با حقارت تمام

عكسهايتان را از نو نقاشي مي كنم!

(هنوز زنده ام و زنده بودنم خاريست

به چشم تنگي نامردم زوال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ي خود را

براي اين همه ناباور خيال پرست)

من باز سراغ كشتن آمده ام

سراغ كشتن خود و نظاره ي مرگ خاطره ها

اي مرگ عبث

اي مرگ شوم

من به دست تو گرفتار نخواهم شد

من ديريست كه كشته ام خودم را

و به پايان رسانده ام حكايتم را

حكايت آرشي كه مرده است و ديگر نيست

من قبل از رسيدن تو از اين ديار راهي شده ام

و تو اي ابليس

مرا نخواهي يافت!

دامت را براي من پهن نكن

برو و گرفتار يك انديشه ي تهي مشو

چه كسي يك مرده را مي كشد؟

نگاه كن و من را ببين كه در روشنايي ها مرده ام

مي دانستم كه دير يا زود به سراغم خواهي آمد

اما مهم اين بود

كه وقتي به سراغم مي آيي من آنجا نباشم

حال نگاه كن و من را ببين كه روزي هزاران بار مرده ام

هزاران بار كشته ام

هزاران بار كودك شده ام

هزاران بار بالغ شده ام

هزاران بار به خدا رسيده ام

هزاران بار به فنا رسيده ام

هزاران بار خنديده ام و خندانده ام

هزاران بار گريسته و گريانده ام

هزاران بار ميرانده ام

هزاران بار زاييده ام

من ان ققنوس زاينده ام

كه در پي هر مرگ خود حياتي را مژده خواهم داد

و تو اي مرگ مرا نخواهي جست

من از آن اكسير جاودان نوشيده ام

اكسير عشق!

و خاطره ها مرا غرق در آن خواهند کرد

غرق در عشق!

آهاي

احسان

سعید

سهراب

پویا

کیوان

باربد

شهرام

حميد

مهراد

ماني

عليرضا

كيارا

خشايار

مهدي

سپهر

رضا

شهاب

دانيال

مهرداد

پارسا

هومن

آراد

سینا

ابراهیم

ایلیا

حسام

ممی

..و ..و..و..

آهاي با شما هستم پسران

گوش كنيد

من آرشم.

الف هستم

را هستم

شين هستم.

من هزاران بار مرده ام اما

 شما را در قلبم نكشته ام.

نتوانسته ام

نخواسته ام

نكشته ام.

من اينجا هستم و شما را از نو

زنده خواهم كرد

زنده خواهم ديد

در درون خود

در جهان خود

هر تكه از وجود شما احياء كننده ي روح من خواهد بود.

دوستتان خواهم داشت

همانند هميشه

ناكس ها

این بار

اما

براي

هميشه 

 هميشه 

هميشه...

(خوشا ماندن کنار دوست

خوشا مردن کنار دوست)

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

 

گا هي چنين احساس مي كنم كه سوار بر كشتي اي هستم كه در كام

طوفان است .اين هنگامي است كه دغدغه ها و غم ها بيش از حد به من

روي مي آورند،  باري گرچه مي دانم كه دريا خطر هائي پيش مي آورد و

در او بيم غرق شدن مي رود با اينهمه دريا را خيلي دوست دارم و در مقابل

خطر هاي آينده احساس آرامشي مي كنم.

آتشي در وجود من است كه نمي توانم بگذارمش تا خاموش شود.بر

عكس بايد آن را تيز كنم.گرچه نمي دانم به سوي چه فرجامي مرا خواهد

كشانيد.به احتمال قوي اين فرجامي تيره است.ليكن در موارد خاصي بهتر

است كه آدم مغلوب باشد تا غالب..

قسمتي از نامه ي ونسان وانگوگ نقاش معروف هلندي به برادرش

رمان پسران دريا سرگذشت زندگي پر پبچ و خم پسري جوان است كه سفري طولاني را آغاز

كرده است.و سرنوشتش به دست مردمي رقم مي خورد كه رنج را فهميده  و به جان خريده

اند.هر چند اين رمان به لحظه هاي پر تپش  و اوج خود نرسيده ولي با او در اين سفر همراه

باشيد.

http://www.rohepesar.persianblog.ir


پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

هنگامی که آشنا بيگانه می گردد


راستش نمي دانم از كجا شروع كنم.البته مجبور نيستم چيزي را شروع كنم.ولي ظاهرا در اين

چند روزي كه به علت برخي مشكلات به وبلاگم سر نزده بودم يك عزيز در حق من بي مهري روا

داشته است.

نمي خواهم زياد فلسفه بافي كنم و چيز اضافي بگويم.من از روز اول كه اينجا آمدم بدون شرم يا

مراعات يا دغل يا فريب و يا هر چيز ديگر از اين دست چيزي ننوشتم يا چيزي نگفتم مگر آن چيزي

كه دلم مي خواست بگويم.دلم مي خواست يعني آن چيزي را كه احساس كردم گفتم.آن چيزي

كه احساس همان لحظه ام بود نه بيشتر و نه كمتر.نه سعي كردم موقع گفتن عقلم را به كار

گيرم ونه جوانب احتياط را و نه قضاوت ديگران را.درست مثل يك كودك.چرا كه فكر كردم همه اينجا

آشنا هستند و دوست.و بين دوستان نبايد احساس مخفي بماند.من مثل يك كودك صادقانه هر

چه احساس مي كردم مي نوشتم.حداقل اين نكته را بايد بسياري فهميده باشند.شايد خيلي

ها خيال كنند كه من آنزمان نقش بازي مي كردم.ولي يقين بدانيد كه من هر زمان احساس

همان زمان را دارم...

نكته ي دوم اين كه من دوستان خودم را اينجا يافته ام و آنها هم مرا

يافته اند.حرفهاي ديگران برايم هيچ اهميتي ندارد مگر اين كه مرا به فكر وادارد كه چرا همواره به

خود باليده ام كه چه در اينجا و چه در زندگي شخصيم كينه ي كسي را به دل نگرفته  و در قلب

كسي كينه اي باقي نگذاشته ام.من عشق خود را  به كساني كه داده ام هيچ گاه پس نمي

گيرم.اما به اين عزيزي كه با يك قضاوت عجولانه عشقش را از من پس گرفته تنها يك چيز مي

توان گفت:

چنين مرتفع جاي پاي تو نيست       گنه از من آمد خطاي تو نيست

اما در جواب كيوان عزيز كه خيلي سعي مي كند معني كارهاي مرا بفهمد مي گويم كه در لغت نامه ی من نفس

نكشيدن عبارت است از متوجه حقايق نبودن.يعني يك لذت تا گلو تو را بفشارد و متوجه حقايقي

كه در اطرافت وجود دارند نباشي.

كيوان عزيز باور كن كه من يك قديس نيستم.به هيچ حقيقتي هم نرسيده ام.اين چيزيست كه

تنها آرزويش را داشته ام.علاقه اي هم كه به خدا و حقيقت پيدا كرده ام حسي است كه در قلب

تك تك ما وجود دارد. وانگهي من آنقدر مغرورم كه احساسم را به اين نحو مي نگارم گويي كه

اولين نفر از اين دست باشم.

و اما حسي كه من به رابطه ي همجنسگرايانه دارم يك حس مبهم است امازيبا و بي

همتاست.نوشته اي را كه خواندي محصول تخيلات من بود كه با جزئيات ريز در ذهنم مي

سازم.اين حس من قابل مقايسه با حس هيچ كس نيست.چون كه من اين حس را بسيار مقدس

تر از آن مي دانم كه بگذارم مرا به ورطه ي نيستي بكشاند.كه بسياري را كشانده و مي

كشاند.اين حس آنقدر متعاليست كه بايد بگذاري تا تو را به دست نيافتني ترين رويا هايي كه در

ذهنت است هدايت كند.من يك موجود خيالي را فداي اين حس مي كنم و در زندگي خيالي

حقيقت را مي يابم و پيش از انكه اين حس را به زندكي بكشم در خيال آن را زندگي مي كنم.باز

هم مي گويم كه من يك قديس نيستم.من تنها يك موجود بسيار احساساتي هستم كه همه ي

زندگيم را بر پايه ي احساسم گذاشته ام.و همانطور كه به احساس نمي توان خرده گرفت به

موجود احساساتي هم نمي توان! ولي آيا كسي مي تواند انكار كند چيزي كه من نوشتم پايان

داستان همجنسگرا هايي كه حتي سعی نکرده اند معني اين كلمه را بفهمند نيست؟هميشه جدايي آخرين

راه بوده است.من نمي خواهم كه اين چنين باشد واقعا تحمل نمي كنم .يك احساس واقعي

هيچ وقت نمي ميرد!
 

 نوشته ي قبلي پرنو نبود اما ظاهرا نبايد به جامعه ي غير همجنسگرا انتقاد كرد كه سطحي

نگرند و زود قضاوت می کنند و چشم خود را به روی حقایق ما  بسته اند ،بلكه بايد انتقاد را از بين خودمان شروع كنيم.و

اتفاقا از همين دوستان نزديكمان.كيوان عزيز

مي دانم كه هنوز به جوابت نرسيدي اما فرصت فراوان است.من برگشته ام زيرا حرفهايي براي

گفتن دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی