خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
براي كسي كه آهسته و پيوسته راه مي رود ،هيچ راهي دور نيست..
ولي تمام دانش ما فقط به درد آن مي خورد كه به طرز دردناكتر از ساير حيوانات جان بسپاريم..
خوشبخت بودن كافي نيست،بلكه آنچه اهميت دارد اينست كه بدانيم خوشبخت هستيم..
وقتي انسان به بطلان يك عقيده و نظر پي برد و آنرا حفظ كرد دليل بر حماقت اوست ..
اگر انسان با يقين شروع كند، كارش به شك مي انجامد ولي اگر پسنده كند كه با شك آغاز نمايد حتما به يقين خواهد رسيد.
من مي انديشم پس هستم،هستم چون فكر مي كنم.فكر مي كنم چون شك مي كنم..
آيا به راستي كساني كه شك نمي كنند هيچ وجود دارند؟
براي من كه شك مي كنم ، خوشبختي مهياست.
آزادي واقعي از آن من است كه با خيال راحت سوال مي كنم.
من همچو باكوس هستم كه براي بشريت شراب مطبوعي مي سازم،من هستم كه يك سرمستي الهي به روح مردم مي بخشم.در اين عالم" فكر و راي من "و "شان و آبروي من"در كار نيست.همه ي امور به "ما"يعني گروهي كه در منفعت هم شريك و سهيم هستند نسبت و تعلق دارد..
"
رابروير..سانتايانا..دكارت..مترلينگ..ناتل..
پدرم مي گويد كسي كه زياد مي خواند و زياد مي داند براي هميشه تنها خواهد ماند.او از دستم عصباني مي شود.كتابهايم را به گوشه اي پرت مي كند و به من مي گويد اين قدر خودت را با خواندن اين كتابها معطل نكن.روحت را به جنون نكشان.قدري هم بين ما زندگي كن..من، مادرت، برادرت،..قدري با واقعيات زندگي كن.مثل گذشته بخند.ورزشت را دنبال كن.اين قدر خودت را از جمع كنار نكش.تو مجبوري بين همين جمع زندگي كني.با گفتن حرفهاي تيز دلشان را نشكن.
بله ..من اگر ميان آنها بروم و جرعه اي از آن شراب بالا بيندازم و طبق اصول آنها رفتار كنم آدم خوبي خواهم شد.
ولي اينك من نه به خاطر حرفهاي پدرم بلكه به خاطر آن چيزي كه خود به آن رسيده ام تمام كتابهايم را دور مي ريزم.البته بعد از خواندنشان.و به اين مي انديشم كه هيچ كس حق امر كردن به من در مورد هيچ موضوعي را ندارد حتي اين كتابها.من تنها انديشه ي خود را دنبال خواهم كرد.زيرا يقين دارم كه موجود پاكي هستم.من قلبم را همواره پاك نگه داشته ام.پس چگونه مي توانسته ام دچار لغزشي شوم؟من به تمام احساسات درونيم ايمان دارم چرا كه از فكر پاكم نشات گرفته اند.چرا كه من گذشته ام را خوب مي شناسم .(رضاي عزيز)
آنانكه گذشته را به خاطر نمي آورند محكوم به تكرار آنند(سانتايانا).
و اينك مي خواهم از اعماق دلم برايتان حرف بزنم.براي شما يي كه عاشقتان هستم به دليلي نامعلوم و اين را كسي نمي تواند بفهمد كه چرا در اين چند سال اخير گوشه گير و منزوي شده ام.چرا كه آنها نمي دانند كسي كه عشقش را یافت آرام و خاموش مي شود.شايد هم كسي باور نمي كند كه من به راستي عاشق شده ام..
مي خواهم برايتان حرف بزنم..ولی این اصلا دلیل نمی شود که شما هم مثل من فکر بکنید..
همه چيز از يك قصه شروع شد.همه چيز از يك خيال آني..همه چيز از يك خواستن شديد..همه چيز از عشق شروع شد ..و ما پديد آمديم.همه از یک رویای خواستنی(مهدی)
ما پديد آمديم با يك روح خداگونه و صاحب اختيار.كسي به من نخواهد گفت چگونه باشم.كسي غصه ي مرا نخواهد خورد.هيچ كس راه مرا نخواهد رفت.هيچ كس به من امر نخواهد كرد.هيچ كس به من غضب نخواهد نمود .گناه مرا به پاي كسي نخواهند نوشت.كسي به من حسادت نخواهد كرد.كسي مرا ترقي نخواهد داد.از من فرزندي زاده نخواهد شد جز عشق. ومن چون زاده شده ي عشقم بي نياز از همه خواهم بود.زيرا كه من خدا هستم..زيرا كه من خداي خودم هستم(هومن)و خدايان تنها و بي نيازند(ممي).
.
عشق آدم را بزرگ مي كند.نگاهي به طبيعت بيندازيد.تمام اجزاي روح در حال حركتند.زمان بي معناست.يك دانه ي كوچك به درختي تناور تبديل مي شود.يك دانه ي كوچك به همين راحتي براي خود خدايي مي شود و حتي ميوه اي مي دهد.آن ميوه زاييده ي او نيست بلكه زاييده ي عشق است.(راستي اگر عشق نباشد ما خواهيم توانست كه ميوه اي بدهيم؟)ميوه روزي از درخت جدا مي شود و به زمين مي افتد.اين سرنوشت ناشاد اوست.حتي ميوه ي درخت براي خودش نمي ماند.ميوه اي كه زاييده شده از يك خداست ، از او جدا شده و به زمين مي افتد تا او نيز خدايي خود را به اثبات رساند.
تا زماني كه كسي او را از روي زمين بر مي دارد و بار ديگر به آسمان پرتاب مي كند و او مي رود و بين همان شاخه هاي درخت گير مي كند(به آغوش خدا بازمي گردد)درخت كه همان خداست بوسه اي بي روح به او مي دهد و به او مي گويد:"احمق من، گمان نمي كردي كه از اين بالا مي بينمت ؟!تو در تمام اين مدت يك خدا بودي و هيچ كاري نكردي!
"
ما افتاده ايم در اين زمين و داريم مي دويم.گاهي هم تنمان به هم مي خورد و بر مي خيزيم و از مسير ديگري راه مي پيماييم.گاهي هم به هم تلنگر مي زنيم
(صورتي)و گاهي هم به آسمان نگاه مي كينم تا ريشه ي گمشده مان را جستجو كنيم..همان زمان مي افتيم در چاله و خدا را صدا مي زنيم.غافل از اينكه خدا، خودمان هستيم.
.
دو روز ما تمام خواهد شد (هرمزد)و ما ديگر تنها نخواهيم بود..ولي هيچ فكر كرده اي كه چرا تنها دو روز در اختيار داريم؟آيا اين خيلي كم نيست؟!
براي من كه مي خواهم زندگي كنم كم نيست؟براي من كه از ديدن جريان زيباي زندگي و شور و نشاط آن سير نمي شوم كم نيست؟
و آيا اين دو روز خيلي زياد نيست؟!براي اثبات خدا بودنمان و خلاص شدن از اين زندان وحشت آور عجله لازم نيست؟
خيلي ها به من مي گويند كه من بايد خودم را بشناسم و از زمان حال لذت ببرم.دوستان من به من بگوييد چه كسي به شناختي بالاتر از شناخت من از خود ، دست يافته و چه كسي لذت بيشتري مي برد؟
تا جائيكه من خود را شناخته ام ، پي برده ام كه يك خدا هستم..كسي كه هيچ اشتباهي نه در گفتار و ونه در رفتار و نه در سلوك و انديشه از او سر نمي زند.خطايي حتي به اندازه ي نوك سوزن.!درست است كه هنوز به خودم نرسيده ام ولي همه ي اجزاي طبيعت و همه ي كائنات در اختيار منند.ماه و خورشيد از آن من است.شب و ستارگانش از آن من است.دريا و اقيانوسها براي من است.پس ديگر چه مي خواهم؟
با اين وجود تنها هستم و بايد يكي از آن هزاران راهي كه مرا به خود زسيدن(خدا رسيدن)رهنمون مي كند بپيمايم.
من به هيچ جمعي تعلق ندارم.و اعضاي آن جمع كه خود را متعلق به هم مي دانند خود را به خود متعلق نمي دانند.من به هيچ واژه اي تعلق ندارم و هيچ واژه اي مرا تعريف نمي كند.جز واژه ي خدا!..اين منم كه واژه ها را در دام خواهم انداخت..هيچ واژه اي مرا در قفس زنداني نخواهد كرد..حتي واژه اي كه بهانه ي من براي دوست داشتنم است!
.
بي شك همگان سخنان مرا درك نخواهند كرد و لزومي هم براي اين كار نيست.عشق من همان كسي خواهد بود كه لايق انديشه هاي من است.(تو كه به دنبال تكه پازل گم گشته ات مي گردي وفا)كسي به من نخواهد گفت عشق من گل باشد يا گياه يا حيوان يا حشره يا زن يا مرد يا كودك...
حتي من به خدايي كه مرا خلق كرده اين اجازه را نخواهم داد.حتي او خود نيز به خود اين اجازه را نخواهد داد.خدا هيچ گاه به ما امر نمي كند.بلكه پيوسته و در همه حال با نشان دادن جمال خودش به ما يادآوري مي كند كه تو اين هستي.زيرا خدا مهربانتر از آن است كه بي خيال يادآوري شود.
من حس می كنم او تنها نگران است.
من خدا را به خاطر يادآوريهايش دوست مي دارم.و من خودم را كه آن خدا هستم ، دوست مي دارم.و من شما را كه روح جدا شده ي منيد دوست مي دارم.
دوستان من، شما نيز دوست بداريدولي هيچ گاه احساس خود را با احساس ديگران يكي ندانيد.زيرا كه چنين چيزي امكان ندارد.خود را در هيچ جمعي محصور نكنيد چرا كه خدايان تنهايندو اين ترس داشتن به خاطر سختي و درازي راهيست كه هنوز آن را نپيموده ايم.ما همه شبيه دانه هاي اناريم كه در حالي كه به هم پيوسته اند توسط پرده اي نازك از هم جدا شده اند.
عجله كنيد..اين چنين اسير زندان واژه ها نباشيد و خود را از جمع كوچكي كه ساخته ايد رها كنيد..همه ي ما يك كمال گرا هستيم.با اين همه اين عشق است كه قلبهاي ما را به هم پيوند داده و جنس نيست.حتي روح هم نيست.اين كشش به سوي كمال است.
من عاشق آن پسري شده ام كه روحم را به تكاپو مي اندازد و به خاطر اوست كه اينجا هستم.و گرنه روح من با روح مرده تفاوتي نمي كرد.و حالا اگر كسي پرسيد كه چرا پسر؟!احمق تر از آن است كه بخواهم جوابي به او بدهم.دوست داشتن تنها چيزي است كه دليل نمي خواهد..
به لبهاي من نگاه كن شهرام!حركت لبهايم را ببين!من يك همجنسگرا نيستم.من براي دوست داشتنم بهانه اي نمي آورم...و قادرم عاشق هر موجودی هم که بخواهم بشوم..
با اين حال كاري كه ما بايد بكنيم اثبات اين مسئله نيست.اثبات وجودمان هم نيست.
پاسخ به اين پرسش است كه گناه آن دختر چيست كه طبق قانون طبيعت و بي خبر از همه چيز عاشق من شده؟
يا آن پسر كه برخلاف قانون طبيعت عاشق مي شود گناهي ندارد؟
قانون براي چه وضع شده و من چرا ملزم به پيروي از آن قانونم؟ .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
شعر چيزي نيست جز تظاهري از حالات روحي و وقتي آغاز مي گردد كه با حقيقت قطع رابطه كند,ولي گاهي مي شود با خواندن يك شعر بي ربط به حقيقتي شگرف دست يافت.
براي من اين موضوع به طور قطع مشخص شده كه انسان مي تواند به پرسشهايي كه از خود مي كند پاسخ دهد.زيرا كه همه چيز در وجود خود انسان است.هم سوال و هم جواب آنجاست.اگر انسان واقعا به دنبال يافتن پاسخ پرسشي باشد هنگام راه رفتن ، خوردن، خوابيدن ، كتاب خواندن و..نشانه ها براي او ظاهر خواهند گشت.
سوال من اين است آيا ما واقعا همجنسگرا به دنيا آمده ايم؟
اين شعر را بخوانيد:
The Blind Boy
O say what is that thing callُ d light;
Which I must neُ er enjoy;
What are the blessings of the sight;
O tell your poor blind boy!
You talk of wondrous things you see,
You say the sun shines bright;
I feel him warm, but how can he
Or make it day or night?
My day or night myself I make
Wheneُ er I sleep or play;
And could I ever keep awake
With meُ twere always day.
With heavy sighs I often hear
You mourn my hapless woe;
But sure with patience I can bear
A loss I neُ er can know.
Then let not what I cannot have
MY cheer of mind destroy:
Whilst thus I sing, I am a king;
Although a poor blind boy.
اين شعر رو كه بر روي تكه كاغذي نوشته شده بود، هنگامي كه بچه بودم يكي از دوستان پدرم به من داد و گفت نگهش دار و وقتي انگليسي ياد گرفتي بخوانش.امروز اين تكه كاغذ رو كه زرد و پلاسيده شده بود از جعبه اي كه اسمش رو جعبه ي خاطره ها گذاشتم از انباري خانه مان درآوردم.هر چند كه از آن زمان تا به حال صد بار خوانده بودمش ولي اين بار جرقه اي در مغزم روشن شد:
پسر كور
آن چيزي كه به آن روشنايي مي گوييد چيست
كه من از آن لذت نمي برم
نعمات ديدن چيست؟
به اين پسر كور فقيرتان بگوييد
شما از چيزهاي شگفتي كه مي بينيد سخن مي گوييد
و مي گوييد كه خورشيد درخشان است
من گرمايش را حس مي كنم
اما آن چگونه شب و روز را مي آفريند؟
من شب و روزم را خودم مي آفرينم
وقتي كه مي خوابم يا بازي مي كنم
و اگر بتوانم نخوابم
هميشه براي من روز خواهد بود
همراه با آه سنگيني كه مي كشم اغلب مي شنوم
شما به سرنوشت ناشاد من مي ناليد!
اما من قادرم با صبوريم
ضرري را كه خودم نمي دانم چيست تحمل كنم
پس از چيزي كه نمي توانم داشته باشم
چرا فكر مرا ويران مي كنيد؟
در حاليكه من اين چنين ترانه مي خوانم:
پيش خودم شاهم
اگر چه يك پسر كور فقيرم.
.
.
پيش خودم شاهم..پيش خودم شاهم..به نظر شما او چرا پيش خودش شاه است ؟حتما نيرويي بسيار بالاتر و قويتر از ديدن هست كه پيش آن قوه بينايي ناچيز به نظر مي رسد.!
ذهنم به طرف قطعه اي از هلن كلر كشيده مي شود:
"اگر روزي ببينمت ساعت ها به صورت تو نگاه مي كنم.و در ذهن خود آثار زيبايي درون آن ها را حك مي كنم.من كه از ديدن محروم هستم تنها از طريق لمس كردن، صدها نكته قابل توجه مي يابم.من تقارن ظريف برگ ها را حس مي كنم.هنگام بهار شاخه هاي درختان را اميدوارانه در جست و جوي يك شكوفه ، اولين نشانه بيداري طبيعت از خواب زمستاني ، لمس مي كنم.گاه قلب من با دلتنگي براي ديدن تمام اين ها فرياد مي زند.اگر فقط با يك تماس اين قدر لذت نصيب من مي شود پس از طريق ديدن چقدر بيشتر زيبايي بايد آشكار شود".
اين قوه در افراد نابينا چيست كه حتي از ديدن فراتر مي رود!آيا به راستي همه چيز در فكر ما نهفته نيست؟هر چه هست در درون خود ما نيست ؟و هر چه هست از قوه ي فكر ما نيست؟!
ما هر چه مي خواهيم ابتدا در ذهن خود ترسيم مي كنيم .آن چنان واضح ترسيمش مي كنيم كه حتي مي توانيم آن را ببينيم و بعد به واسطه ي ديدن به آن علاقه مند مي شويم.هر چند كه اگر نتوانيم ببينيم دليل بر نبودنش نيست .بلكه دليلش اين است كه به آن فكر نكرده ايم.هيچ چيز از قبل در وجود ما نبوده .بلكه ما به واسطه ي قوه ي فكر آن را خلق كرده ايم.
به ياد جمله ي دكارت كه مي گويد: "من فكر ميكنم پس موجود هستم".
يعني اول فكر ما بوده و بعد وجود ما.پس ما خود وجود خود را معني كرده ايم.و هيچ كس ما را هيچ جوري نيافريده جز خودمان.
البته من قصد اثبات چيزي را ندارم و فقط به دنبال فهميدن هستم..
يادم مياد از بچگي به انواع جانوران كوچك گرفته تا بزرگ علاقه داشتم. با عرفان به دنبال كشف انواع حشره ها مي رفتيم.يك بار يك حشره ي كوچك كه نمي دونستيم اسمش چي بود رو گرفتيم و شكمش رو با يك تكه چوب دريديم.البته ما اون موقع فقط هشت نه سالمون بود.و از شكمش يك دايره تيره رنگ بيرون اومد كه بوي خيلي بدي هم مي داد.عرفان خيلي دل نازك بود و به هر كاري ايراد مي گرفت و مي گفت گناه داره.البته اون رو هم من تحريكش مي كردم و تو بچگيم بچه ي تقريبا شري بودم و كارهاي عجيب غريبي ازم سر مي زد.چون از حشره ها دل خوشي نداشتم و ازشون خوشم نمي اومد هيچ كدومشون از دستم در امان نبودند. مثلا، مگس رو مي گرفتم و بالهاش رو مي كندم و مي انداختمش توي آب .يا اينكه از دم مارمولك مي گرفتم و دمش كنده مي شد و تلو تلو خوران مي رفت و زير سنگ قايم مي شد.از بچگي عاشق خرگوش بودم..عرفان چند سال پيش به ياد اون روزها يه خرگوش اصيل شناسنامه دار ترکیه ای ، بهم هديه داد كه هنوز دارمش.گاهي بهش هويج مي دم و مي شينه رو دوتا پاهاش و دوتا دندون جلوئيشو بيرون مي ياره و يه گوششو مي بره عقب و مشغول خوردن هويچ مي شه.با ديدن اين صحنه انگار تو دلم قند آب مي کنن.خرگوشه به چشام نگاه مي كنه و مي بينه تو دلم چي مي گذره.طنازيشو موقع خوردن هويج بيشتر مي كنه...به نظرم دنياي حيوانات خيلي شيرينه .احساس در بعضي آدم ها مرده ولي در بعضي از حيوانات ميشه شور و احساسات بيشتري رو نسبت به آدم ها پيدا كرد.و اين هم موجودي كه من جديدا به اندازه ي خرگوشم و شايد هم بيشتر از اون بهش علاقه مند شدم.يعني قوي زيبا.اين شعر رو چندي پيش پس از بيدار شدن از خواب بر روي كاغذ نوشتم.نمي دونم چرا ولي شايد واقعا خوابش رو ديده بودم...

ديشب به خوابم آمد يك قوي ناز و زيبا
بال و پرش درخشان چون جامه هاي ديبا
غريبانه در بركه مي گشت و چرخ مي زد
به هركه او را مي ديد لبخند تلخ مي زد
قو يك نماد ديرين از يك حس زيبا بود
او در اوج زيبايي تنها بود و تنها بود
قو يك اصالت ناب از جنس آسمان داشت
او در اوج سكوتش سخنها بر زبان داشت
نزديك او شدم من در اوج بي نوايي
آهسته پرسيدمش براي چه تنهايي؟
افتاد از ستاره اشكي به روي دستم
خود را در آن ديدم و از بغض خود شكستم
با قو خيال خود را تا بي كرانه برديم
رفتيم تا رسيديم رفتيم تا كه مرديم
و بعد زيرش نوشتم" تقديم به شهرام شهرزاد به ياد سرود عشق"
روز زايش ها مبارك !
امروز چه شود..چه رازي در امروز نهفته است كه من به دنيا مي آورم و تو به دنيا مي آوري و او به دنيا مي آيد؟
من در حالي كه آبستن ترس و تنهاييم ، پس از تحمل دو سال درد ، دوقلويي مي زايم كه زاييده ي عشق است. و امروز
ترسِ تنهايي يك ساله مي شود .
كوچولوي من ، برايت پدر خوبي نبوده ام مي دانم.تنهايي بزرگ كردن بچه سخت است دردانه ام.گريه هايت دلم را شكسته .
خسته ام ..خسته ام ..خسته ..خسته..
امروز سالروز تولد مهدي هم هست. (مهدي جان مبارك است)
و تولد دوسالگي ِ" پسر خسته" ، كودك نازنينِ خشايار..
و...
حتما با اين حساب باز هم بگرديم پيدا مي شود..
ولي چيزي كه هست اين است كه گذشته در ورطه ي نيستي ريخته و آينده هنوز نيامده است.به غير حال چيزي نداريم.حال مانده ايم زايش شادي هايمان را با كه قسمت كنيم؟
آسوده نشسته ايم و داريم كودك هايمان را بزرگ مي كنيم.از آب و گل كه درآمدند بايد به فكر عروسيشان هم باشيم.بعضي ها از من اجازه مي خواستند تا كودك مرا از همين الان براي كودك خود نشان كنند ولي من به آنها گفتم، كودك من بزرگ كه شد او را به عقد خورشيد در خواهم آورد. خوب گفته ام نه؟!
آخر من كه كودكم را از سر را ه پيدا نكرده ام.همه ي عشق ها و آرزو ها ي جوانيم را به پايش ريخته ام.براي بزرگ كردنش خون دل ها خورده ام .اميد هاي خود را در چشمان او ديده ام .شما به جاي من بوديد غير از اين چه مي كرديد؟
راستش من نگران آينده ي اين بچه هستم!
من پدر خوبي برايش نبوده ام..نه..نبوده ام!
( الان او را در بغل گرفته ام و همراهش دارم گريه مي كنم!)
خواهش مي كنم براي كوچولوي من دعا كنيد..او خيلي بي كس است..
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
شب شد و ما رسيديم به يك جنگل نسبتا تاريك.مكان خوبي واسه گذروندن شب بود.من هيچ وقت با بچه ها تو تاريكي در جايي ننشسته بودم.به خاطر همين وقتي شهرام پيشنهاد داد شب رو همينجا چادر بزنيم و صبح حركت كنيم ، با اينكه بعضي از بچه ها مخالف بودند و مي گفتن مسيرو ادامه بديم ، من كه از رانندگي در شب قدري هراس داشتم و به علاوه نمي خواستم حتي اين فرصت يك شبه رو براي خوابيدن روي چمنها و استشمام نفسهاي دوستان در تاريكي و گوش سپردن به صداي جير جيرك ها ، از دست بدم ، با شور و حدت فراواني از پيشنهاد شهرام دفاع مي كردم.و آخر سر كه از ديدن مخالفت هاي دوستان ،بي طاقت شده بودم يهو جانم به لبم رسيد و داد زدم:-اصلا همتون بريد .من و شهرام همينجا مي مونيم.
و رفتم و به حالت قهر ، روي يك تخته سنگ نشستم و پشتم رو به اونا كردم.
ديدم كه بچه ها غر زنان ، دارن وسايلشون رو از ماشينهاشون پایین مي يارند و لبخند رضايتي بر گونه هام نقش بست.فهميدم كه دوستم دارن.لذت بخش ترين لحظات عمرم در حال وقوع بود.از جام پريدم رو هوا و داد زدم:..يو هو و…گفتم:پس مي مونيم؟
پسري اداي من رو درآورد و گفت :پس مي مونيم؟..مي بيني كه داريم مي مونيم...
و بعد انگشتشو با دهانش گزيد و گفت:واايي ..اگه اينجا خرس داشته باشه چي..
من كه از خوشي خنده هام به آسمون رسيده بود گفتم:فكرشو بكن..خرسه پسري رو گرفته زير بغلش و داره ميبره ..اون وقت من چيكار مي كنم ..ميام و به آقا خرسه التماس مي كنم..خرسي جون ..ول كن پسري جون منو..بذار بره خرسي جون…منو به جاش ببر .ببين من هم خوشگلترم هم گوشتم لذيذتره..
پسري كه دود داشت از كلش بيرون مي زد ، يه چوب از زمين برداشت و دنبالم كرد .منم رفتم و پشت سر سعيد پناه گرفتم كه چوبش بهم نخوره.آخر سعيد رو اونقدر اين ور و اون ور كشيدمش كه چوب خورد به بازوي سعيد .سعيد گفت:شما دوتا چرا هميشو وقت دعواهاتون منو اين وسط فدا مي كنين؟
پسري كه كمي شر منده شده بود چوب رو از دستش انداخت پايين و هر دو با خنده روي يه پا بلند شديم و پسري از گونه ي راست و من از گونه ي چپ سعيد ، به نرمي بوسيديم.در همون حال پارسا يه عكس از اين صحنه گرفت كه عكس بسيار جالبي هم شده بود. (و من هنوز اون عكسو دارم.)
چادر ها رو زديم و بعضي از بچه ها بلافاصله در چادر هاشون خوابيدن.من قلبم از عشق سو سو مي زد.مهتاب روشنايي كمرنگي به جنگل بخشيده بود.چند تكه چوب خشك جمع كردم و يه آتيش كوچيك درست كردم.نفهميدم خيال بود يا واقعيت.ولي آتيش رو به شكل يك پسر ديدم كه اونقدر سوخته بود كه خود آتش شده بود.شعله مي زد و شعله هاش به سمت بالا زبانه مي كشيد! .دستم رو دراز كردم كه بگيرمش و سوختم.خيال كرده بودم كه آتيش ، آتيش رو نمي سوزونه.ولي بعد فهميدم كه من يه تكه چوب خشك هستم كه هنوز كسي آتشش نزده. براي بار دوم سعي كردم كه لبهامو به طرف لباش ببرم و ببوسمش تا روشن بشم.ولي اين بار هم فايده اي نداشت و آتش نشدم و لبهام سوخت.
تا اينكه سرانجام همه ي جنگل آتش گرفت و هراسان از جا جستم و ديدم داخل چادرم و وفا در بي كران زندگي غرق شده و داره عاشقانه برام قصه مي گه ..بازوم رو زير سرش گرفتم و گفتم:وفا ، قصه ي پسري رو برام بگو كه در آتش سوخت.گفت :اينو بلد نيستم.سرش رو در سينه فشردم و گفتم: ولي من يك روز آن را خواهم نوشت.
وفا خوابش برد.پسري و رضا هم در گوشه ي ديگر چادر به خواب ناز رفته بودن.آهسته خم شدم و بوسه اي بر پيشونيشون زدم.و آروم از چادر بيرون خزيدم.
در اون جنگل تاريك من نمي ترسيدم.احساس نفس كشيدن هاشون كه چادر هارو تكون مي داد، آرومم مي كرد و بهم جرات مي داد. ولي دلم شور مي زد.مي ترسيدم نقشهايي گريبانشون رو بگيره كه توان ايفاشون رو نداشته باشن.من بايد در كنارشون باشم.به سرعت به طرف يكي از چادرها دويدم و پرده اش رو كنار زدم.قلبم مثل يك ستاره ي خاموش آروم گرفت.مثل چند بچه ي شيرين خوابيده بودند.ولي نمي دونستم من چرا نمي تونم در اين لحظات ديوانه كننده ي عاشقيم ، آروم بگيرم و بخوابم.!پرده ي چادر ديگري رو كنار زدم و ديدم سعيد و حميد و شهرام و خشايار هستند كه آنها نيز خوابيده بودند.خشايار به حالت يكطرفه افتاده بود و بازوش رو باز گذاشته بود.آهسته اومدم به طرفش و تمام صورتش رو بوييدم .يك گونش بوي سعيد و گونه ي ديگرش بوي مهدي رو مي داد.و عرق پيشونيش رو چشيدم كه طعم شهرام رو مي داد.سرم رو آروم روي بازوش گذاشتم و همونجا در آغوشش خوابم برد.
صبح ديدم بچه ها بيدار شدن و دارن مي خندن.
سعيد گفت: كِي اومده اينجا كه ما نفهميديم؟
حميد گفت:حتما مي خواسته بياد تو بغل شهرام بخوابه.تو تاريكي خشايار رو با شهرام اشتباهي گرفته!
خشايار كه تازه از خواب بيدار شده بود ، وقتي منو ديد كه كنارش خوابيدم با تعجب گفت: آرش اينجا چيكار مي كني؟
من كه هنوز خواب آلوده بودم بهش گفتم بذار بخوابم و دوباره خوابيدم و چيزي نشنيدم .تا اينكه بعد از مدتي بيدار شدم و ديدم كسي داخل چادر نيست.به جز خشايار و من كه كنار هم خوابيده بوديم و اون با مهربوني بهم خيره شده بود و هرزگاهي موهامو نوازش مي كرد.
لبخندي زدم و گفتم : تا جايي كه يادم مياد من و تو هيچ وقت تا حالا اينطوري تنها پيش هم نبوديم!
گفت :دلم نيومد برم و خوابتو به هم بزنم.
بهش گفتم: وقتي برگرديم تبريز ، جز تو ديگه كسي رو ندارم.هنوز نمي دونم چطوري مي تونم ازشون جدا بشم .
بغض كردم.
من رو در سينش فشرد و گفت :تنهات نمي ذارم.
.
.
همه از چادرهاشون بيرون اومده بودن و مشغول خوردن صبحانه بوديم .سامان گيتاري به دستش گرفته بود و دورتر روي تخته سنگي نشسته بود و در حالي كه يك ليوان چايي نزديك پاش بود داشت گيتار مي زد .و من خودم متوجه بودم كه به طرز بي رحمانه اي چشم به من دوخته.
صبحانه ام را سريع تمام كردم و از جام پا شدم و به بچه ها گفتم من ميرم يه گشت و گذاري تو جنگل بكنم و تا شما وسايلتون رو جمع كنين زود ميام.از تپه پايين اومدم و كنار رودخونه صورتم رو شستم.از زير يه تخته سنگ يه مار آبي بيرون اومد.نقشه اي به ذهنم رسيد و با دست چپم ما ر رو از دمش گرفتم و برگشتم پيش بچه ها. از پشت سر سامان اومدم و يهو جلوش سبز شدم و سامان تا مارو ديد يه جيغ كوچيك زد و به عقب پرت شد.من كه خيلي از اين شوخيم كيفور شده بودم خنديدم و گفتم :نترس تا وقتي كه من نخوام كاريت نداره...
پسري گفت :آرش اين جونور رو ديگه از كجا پيداش كردي ..آخرش تو منو دق مي دي ..
عليرضا گفت: آرش نيشت مي زنه ها ..شايد سمي باشه ولش كن بره..
منم با دنده ي لجبازيم گفتم:..نه اين يه مار آبي يه..تازه با دست چپم گرفتمش و چون مارها فقط به سمت چپشون مي تونن گردش كنن نمي تونه نيشم بزنه.. ..
شهرام اومد نزديكم و يه نگا تو چشمم انداخت و با لحن قاطعي گفت:- خيله خوب جونور شناس..حالا اون جونورو ولش كن بره..
سرمو به طرف شونم بردم و ناخوداگاه يه چشم گفتم و مار رو پرتش كردم دور.اونقدر چشم شيريني گفته بودم كه همه خنديدن.و من خودم هم خندم گرفته بود.شهرام هم خندش گرفت.
وسايل رو جمع كرديم و سوار ماشينهامون شده و به سمت دريا حركت كرديم.
احساس كردم سامان بد جوري داره نگام مي كنه و به فكر تلافيه.به مهدي هم زنگ زده بوديم و بهش آدرس مكانمون رو داده بوديم تا به ما ملحق بشه.
پيش از رسيدن به دريا يه جاي سرسبز ديگه هم توقف كرديم كه پر از گل هاي زيبا و درختان بلند بود.من ياد توپم افتادم و رفتم از صندوق عقب ماشين برداشتمش و بعد از اجراي چند حركت نمايشي با توپ رو به بچه ها گفتم :كي با يه دست بازي فوتبال موافقه؟
سامان و چند نفر از دوستاش ابراز تمايل كردند و عليرضا و شب بين و رضا و ابراهيم و باربد هم راضي شدن كه داخل بازي بيان.دو تا تيم شش نفره درست كرديم و بازي رو شروع كرديم.سامان هم واقعا خوب بازي مي كرد.ولي من كه دوست داشتم خودي پيش بچه ها نشون بدم با تمام تكنيك و سرعتم بازي مي كردم كه باعث شده بود همه از بازي خوبم تعجب كنن .بازي رو هفت به هيچ برديم كه تمام گل ها رو هم خودم زدم.ولي سامان كه خيلي قضيه رو جدي گرفته بود پيشنهاد داد دو نفره بازي كنيم و توپ رو از پاي هم بگيريم.منم قبول كردم و توپ رو بين پاهام به چرخش در آوردم و سامان هم تلاش مي كرد كه توپ رو از پاهام جدا كنه ..كمي بعد با تكلي كه رو پام رفت زمين خوردم و بازوم خورد به يه تكه سنگ و خراش برداشت...ولي فكر نكردم كه عمدي اين كارو كرده باشه و خلاصه دستمو گرفت و بلندم كرد و با هم دست داديم . من كه حسابي به نفس افتاده بودم رفتم و رو زانوي وفا ولو شدم.وفا كه خراش دستمو ديد غيرتي شده بود و مي گفت: من مي دونم كه عمدا تو رو زمين زد..پسره ي احمق..آرش بذار برم حسابشو برسم..
و بعد بلند شده بود بره كه يه چيزي بهش بگه كه من گرفتمش و با خنده گفتم: بشين بابا..كجا داري ميري..عجبا.
و بعد بلند شدم و رفتم از ماشين آب خوردم و موهامو مرتب كردم و اومدم پيش بچه ها.
يكي از دوستاي سامان گفت:واقعا بي نظير بود ..مي تونم قسم بخورم كه تكنيك آرش حتي از رونالدينيو بالاتره..تو چرا تو تيم ملي بازي نمي كني ..اگه بازي مي كردي حتما جزء چند تيم برتر جهان بوديم...
من خنديدم.
گفت:..واقعا مي گم شوخي نمي كنم حيف اين استعداد نيست..؟
كه ديدم هومن اومد جلو و گفت : من مي دونم آرش چرا تو تيم ملي بازي نمي كنه..
همه گفتن چرا؟
هومن با خنده گفت: واسه اينكه اگه بعد زدن گل كسي از خوشحالي بيفته روش ، آرش زندش نمي ذاره..
همه ي بچه ها با صداي بلند خنديدن . .من تا بناگوش سرخ شدم ..با يه انگشت دست به پيشونيم كشيدم . گفتم اوه...و بعد بلند شدم و به طرفش رفتم و در حالي كه سرمو با خجالت تكون مي دادم و مي خنديدم : گفتم ..هومن..ن ن ن
و بعد دستمو دور گردنش حلقه كردم و صورتمو نزديك صورتش گرفتم و گفتم:..خيلي هم اينطوري نيست هومن..
هومن با عشوه و ادا مي خنديد..: چرا اينطوريه..
منم با عشوه ي خاص خودم گفتم:..هومن ن ن ..
هومن مي گفت:..ولي من درستت مي كنم ..حالا ببين..
منم مي گفتم:..نه ..هومن..من درستت مي كنم..
-نه من..
نخير من...
احسان اومد جلو و گفت: آخرش به كجا مي رسه؟
-گفتم :احسان اجازه مي دي؟مي خوام اولين بوسه ي عمرم رو از هومن بگيرم.
پارسا گفت: همه مي دونن كه آرش تا حالا لبش به لب كسي نخورده..
سر و صدا بلند شد..
بله نخورده.....
بله نخورده..
لبم رو به لبش گره دادم.راضي بودم و آرامش داشتم.به طرز ماهرانه اي بوسيدمش.خيلي ماهرانه و دلنشين.و بعد خودم رو ازش جدا كردم.
هومن گفت: اين كه بوسه ي يك آدم حرفه اي بود.!
چشمكي زدم و گفتم:من تو خيال تمرين كرده بودم.
هومن گفت:احساست چيه..
گفتم:احساس لمس ناشناخته ها..خودم نفهميدم چي شد هومن..ولي من با اين كار جزئي از وجودمو به تو دادم..
چشمام درخشانتر شده بود .
شهرام گفت:...آرش..!
گفتم:..لبام بوي خوبي گرفته شهرام..
.
.
.
موقع غروب بود و ما تا وسط دريا شنا كرده بوديم.مهدي هم آمده بودهمه بودند..آراد مي خنديد..كيوان ذره اي از غم دنيا در چشمانش نبود...وفا احساس شادي مي كرد..سهراب گاهي زير آب پنهان مي شد و گاهي از شوق فرياد مي كشيد..پارسا با موهاي خيس بامزه شده بود..عليرضا خنده هايش شيرين بود..سعيد شاد بود..احسان عاشق بود..شهرام از خود بي خود شده بود..رضا بچه شده بود..شب بين آبها را در مشتش بالا مي انداخت..پسري مي لرزيد..خشايار با هيبت بود..حميد هورا مي كشيد..باربد بار اين همه خوشي را مي كشيد..ماني ريز شده بود....ابراهيم هم در صحنه بود..هومن زير نور طلائي رنگ محو شده بود..و آرش به دور دست خيره بود..
به همه گفتم آنجا را نگاه كنيد...
همه به دور به امتداد افق خيره شديم.
پرنده آنجا بود و دست تكان مي داد..ايليا و سينا هم بودند..سپهر هم بود..و ماني شبيه ابري شده بود كه شلوار پوشيده ...و گريه ي باران نيز بود..و سيناي آهني..سعيد و ساشا را هم ديديم..كسري يك قهوه ترك در دستش گرفته و مشغول نوشيدن بود..مهدي برزين هم آشنا بود..هر اپسيلوني را هم مي شد ديد..كيارا دست در دست اردلان داشت..و كيارش مشغول كوتاه كردن موهاي حسام بود..از ممي نور به اطراف مي باريد..شهاب سنگين بود، مهرداد ايستاده در كنار او..دانيال هم آنجا بود..رهام را هم ديديم..لبخند پویا شیرین بود..
من مي ديدم و اشك در چشمانم حلقه مي بست.گفتم مي روم بياورمشان و به طرفشان شنا كردم ولي در وسط راه ناپديد شدند.
مايوس به طرف بچه ها برگشتم تا به آنها بگويم : آنها همينجا بودند مگر شما نديديدشان؟
ولي ديوانه شدم وقتي ديدم بچه ها هم ناپديد شده اند.
من ديوانه تك و تنها اين موقع غروب در وسط دريا چه كار مي كردم؟
آفتاب كه در دل دريا فرو مي رفت گفت:- آرش تو با ياد بچه ها عشق بازي مي كردي.
تا ساحل را شنا كردم.
و ديدم كه به راستي تنها هستم.
به ماسه ها گفتم : ولي مگر شما يادتان نيست كه چند ساعت قبل چه چيزي بر روي شما نوشتيم؟همان موقع كه احسان بالاي تخته سنگي رفته بود و من فرياد زدم :بيا پايين احسان از ارتفاع هفت متري افتادي چيزيت نشد ، حالا ديدي ازيك تخته سنگ كم ارتفاع افتادي و ملاجت شكست.
احسا ن داشت پايين مي آمد. سريع رفتم و كتاب ژان كريستف را آوردم و دادمش دست آرادو به او گفتم اين جمله را بر روي ماسه بنويس.آراد نوشت :تنها براي آن مدت كه دوستم داشته اي سپاسگذار توام و اميدوارم در جاي ديگر به تو خوشتر بگذرد.
احسان آمد.
آراد خنديد.
من مست بودم.
گفتم : دوستت داريم احسان.
.
.
به ماسه ها گفتم ..:يادتان آمد؟
گفتند ..ماسه ها ، همه چيز را زود فراموش مي كنند.
خنديدم و گفتم: خدا را شكر كه من ماسه نيستم.
.
.
صداي سامان در باد پيچيد: ولي من واقعا عاشقش شده بودم يعني ديگه رفت و هيچ وقت نمي بينمش؟!
رو در روي دريا ايستادم و فرياد سر دادم:...عشق من....
شهرام دوباره در نزدم ظاهر شد:...با من بودي؟...
گفتم:..با اين دريا بودم...ولي نه با تو هم بودم..
به من نزديكتر شد .
گفتم :موجهايش را ببين شهرام..
موج را انديشه ي ساحل به رقص آورده است
و رنه روي پا ايستادن مشكل است
شهرام نگاهي به پاهاي عريان من انداخت.و باز همه چيز محو شد.
پايان
" كل اين مجموعه به هومن تهراني تقديم مي گردد."
***
توضيحات:
- تمام شخصيت هاي اين مجموعه واقعي هستند..
- قسمت اول اين مجموعه را كه كوتاهتر از اين است ، در وبلاگ سعيد يادگاري گذاشته بودم.كه همه ي آن نوشته ها از دست رفت.
مويد باشيد.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
دوباره سوار ماشينامون شديم و حركت كرديم.اگه با همين سرعت مي رفتيم تا غروب مي رسيديم.ولي مي خواستيم تا طرف هاي ساري بريم كه براي مهدي كه مي خواست از مشهد به جمع ما ملحق بشه ، نزديك تر باشه.خشا يار و سهراب جاشون رو با باربد و رضا عوض كرده بودن و اومده بودن ماشين من.
نفسي كشيدم و گفتم :چه بوي مهدي اي داره مياد از شما دوتا!
سهراب گفت:بو از ما نمياد ، نزديكتر كه مي شيم باد بوشو مي كشه و با خودش مي ياره.
لبخندي زدم و گفتم:آره..يادم نبود كه مهدي همخوابه ي باده.
خشايار گفت :ما هم همخوابه با ياديم.
سهراب در صندلي فرو رفت و گفت: چه کاری از دستهای سرد و کز کرده ام بر می آيد اگر با ياد تنور دل تو گرم نشوند؟!
سرعت ماشين رو زياد كردم.
وفا و سهراب تو ماشين بيشتر با هم آشنا شدن.و من و خشايار زير باروني كه داشت مي باريد از برف هاي هنوز آب نشده ي سرزمين مادريمان سخن گفتيم.پسري هم طوري خوابيده بود كه مي شد حدس زد به خواب پادشاه هفتم هم رسيده .
موقع نهار بود.براي سعيد اس ام اس زدم : من گشنمه، مامان جون.
سعيد هم جوابشو فرستاد:جلوتر يه رستوران خوب هست نگه مي دارم.ضمنا نترس غذاش مطمئنه.
پيش خودم گفتم هرچي كه باشه سعيد جون..فقط خيلي گرسنمه.و دستمو به طرف شكمم بردم.
خشايار به تركي گفت:"بيزيم ايشيميز آجالماق دان گچيپ، يماق ياديميزا دوشمور"
منم در همون حال گفتم"منيم ايشيم هر ندن گچسه دَ يماقدان گچمز والا"
سهراب گفت :چيه باز دارين توطئه مي كنين.
خنديدم و گفتم :چه توطئه اي بابا عجب گيري افتاديم..خشايار گفت :كار ما ديگه از گشنگي گذشته خوردن يادمون نمي يفته منم گفتم :كار من از هر چي هم بگذره از خوردن نمي گذره.بد مي گم سهراب جون؟اصلا هيچي به اندازه ي خوردن كيف نمي ده.
پسري كه تازه چشماش وا شده بود گفت:بخور تا زنده بماني نه اينكه زندگي كني تا بخوري آرش جون.
گفتم:بيا..يك كلوم هم از مادر دوماد بشنوين..حالا هنوز چشاش وا نشده حرفاي خودمو به خودم تحويل مي ده..پدرسوخته!
خلاصش اينكه كسي نمونده بود كه به راز شكمو بودن من پي نبرده باشه.
نشسته بوديم دور ميز رستوران پيشنهادي سعيد و داشتيم غذا مي خورديم.كه يهو ديدم يه دسته پسر با سر و صدا اومدن تو.خوب كه نگا كردم ديدم بله شانسم رو كرده.همونايي بودن كه در بدو ورودم به تهران باهاشون سربه سر گذاشته بودم.تا بيام سرمو بدزدم ، همون پسره سامان ، منو ديد و با سر و صدا اومد طرفم:..واي ..بچه ها..ببينين كي اينجاست..آرش جون خودمونه..به به خوب شد پيدات كرديم والا از غصه دق مي كرديم آرش جون..
منم وقتي ديدم كه ديگه افتادم تو چاله و راه فراري نيست خودمو جمع و جور كردم و واسه اينكه آبروم پيش بچه ها نره شروع كردم نقش بازي كردن پيش اونا..
از جام پا شدم و گفتم:به !..سامان جان دوست قديمي خودم..
عجيب اين بود كه اونم اصلا به روي خودش نمي آوُرد و انگار كه واقعا چند ساله كه منو مي شناسه اومد و بغلم كرد و منو بوسيد.
وفا گفت:آرش معرفي نمي كني؟
گفتم چرا..بعد يادم افتاد كه اسم بقيشونو نمي دونم..
با يه كم من و من گفتم:.بچه ها دوستاي آقا سامان..، دوستاي آقا سامان اينا هم بچه ها هستن.خوب ديگه بفرماييد نهار.بنشينيد تعارف نكنيد.
باربد گفت :عجب معرفي اي كردي آرش!
..
خلاصه نهارو خورديم و را افتاديم.سامان و دوستاش هم دنبال ما داشتن مي يومدن.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
سرعتمو زياد كردم و ماشين سعيد رو جلوتر ديديم و نگرانيمون رفع شد.
هوا تقريبا گرگ و ميش بود.و آفتاب تازه مي خواست دربياد.من هميشه عاشق رانندگي تو اين موقع ها بودم.رضا خميازه اي كشيد و سرشو رو شونه ي پسري گذاشت و گفت:آرش يه چيزي بذار گوش بديم.
گفتم:چي بذارم ..فارسي..تركي..آمريكايي..عربي ؟
همه گفتن آهنگ فارسي بذار.منم گفتم :اگه خشايار و آراد اينجا بودن حتما آهنگ تركيه راي مي آوُرد.
پسري يه سي دي جديد داد و گفت اينو بذار. منم گرفتمش و گذاشتمش رو دستگاه و روشنش كردم. به شوخي غر مي زدم كه حالا ببين چه آهنگاي جواتي توشه ها..
پسري مي گفت:خيلي بدجنسي آرش..هر چي باشه از آهنگاي تو بهتره ..ايش ش .
باربد گفت:خيله خوب حالا دعوا نكنين..فوقش اينه كه يه آهنگ واسه گوش كردن پيدا نمي كنين ديگه..اونوقت خودم براتون مي خونم.
خنديدم و گفتم: اگه اينجوريه ،كاش پيدا نشه.
نوار داشت مي خوند...اگه عشقتو گرفتن آرش يه خدا هست..
چون قبلا اين آهنگو نشنيده بودم با تعجب و خنده گفتم:.تو ديگه كي هستي.پسري جونم، دادي واسه من آهنگ سفارشي ساختن ناقلا؟...اينو كه واسه من خونده...نكنه معروف شدم و خودم خبر ندارم..
همه خنديديم و بعد از لحظاتي ساكت شديم و در خاموشي غرق شديم .و گوش داديم.
چند ساعت بعد يه جاي سرسبز توقف كرديم تا چند دقيقه اي استراحت كنيم.وفا و رضا خواب بودن.
با شهرام دست دادم و موقع روبوسي در گوشش گفتم:مسافرت همراه تو خاطره ي دل انگيزي مي شه برام.
به ماشينش تكيه دادم و بازوش رو دور كمرم حلقه كرده بود.بچه ها هم اونجا بودند و خميازه كنان و خواب آلود داشتيم حرف مي زديم كه من يهو گفتم:..واي خداي من اونجارو..
يه خرگوش سفيد با چشمايي شبيه به رنگ چشماي من رو دو تا پا وايستاده بود بين چمنا و داشت مستقيم به ما نگا مي كرد..تو عمرم خرگوش به اين زيبايي نديده بودم..آهسته رفتم جلو و فرار نكرد . بدون هيچ مزاحمتي گرفتمش و گفتم ..بيا اينجا ببينم خوشگل من..
شبيه دختر بچه هايي كه عروسكا ي گندشونو از پشت بغل مي كنن .. تو بغل گرفتمش و آومدم پيش بچه ها و گفتم:..خوشگله نه..؟
خنديدن و گفتن ..شكل خودته آرش..
شهرام گفت..چطوره اسمشو بذاري آرش كوچولو..
خنديدم و گفتم ..بدم نيست.خيلي خوشگله.شيطونه مي گه ببرمش واسه خرگوشم.جفت مناسبي براش مي شه.اونم خيلي خوشگله.ولي اسمي نذاشتم براش.اسم اونم مي ذارم شهرام..
همه خنديدن.خشايار گفت :اين آرش از حرف كم نمي ياره.
شهرام به شوخي يه دسته از تار موهامو گرفت تو دستش و كشيد.
با موبايلم چند عكس از خرگوشه گرفتم و بعد ولش كردم بره.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
بالاخره با هزار جور مكافات رفتيم و سوار ماشينامون شديم.و بي معطلي را افتاديم.من تصميم گرفتم ماشين خودمو ببرم.وفا و پسري و رضا و باربد هم با من اومدن .طبق معمول با سرعت خيلي پايين رانندگي مي كردم.اونقدر كه حتي با اينكه زودتر از ماشين احسان حركت كرده بودم ، احسان اومد و از من سبقت گرفت.سهراب و هومن و شب بين و حميد هم تو اون ماشين بودن.كمي بعد هم عليرضا اومد و از من جلو زد كه مي شد آراد و كيوان رو ديد كه تو ماشينش نشسته بودن.
پسري كه معلوم بود خيلي كلافه شده گفت:
-آرش، ..آبرومونو بردي با اين رانندگيت..اينجا كه هنوز گل و بلبل نيست كه بازم بگي حيف نيست تند بري و اينا رو نبيني!..يالا گاز بده و گرنه من پياده مي شم از ماشينت..گفته باشم!
از آينه يه نگا بهش انداختم و چشمكي زدم وگفت:-آخه پسري جونم من اگه بخوام گاز بدم كه هيچ كدوم از اين جوجه كوچولوها حريف من نمي شن ، اونوقت ما چند بارم كه بريم دريا و برگرديم اونا هنوز تازه مي خوان برسن شمال. ولشون كن اصلا جوونن بزار دلشون خوش باشه
تو همين موقع از آينه ي بغل ديدم كه يه ماشين درست شكل ماشين شهرام پشت سرمه.تو دلم گفتم آخ شهرام چي مي شد خودت بودي .كه ديدم اومد نزديكتر و تو دلم گفتم چه جالب رانندشم شبيه شهرامه!
ماشين داشت از من سبقت مي گرفت كه بوق زد و من سرمو برگردونم به طرف چپ و با بي خيالي دوباره جلو رو نگا كردم ، بعد مثل كسي كه تازه دوزاريش افتاده دوباره سرمو سريع به طرفش برگردونم و از تعجب دهنم باز موند ، بعد با دهان نيمه باز سرمو به طرف به باربد كه بغل دستم نشسته بود چرخوندم و داد زدم :شهرااام؟!
باربد خنديد بعدش همه ي بچه ها خنديدن.معلوم بود همشون از قبل مي دونستن.
گفتم:چيه..پس از قبل مي دونستين ..هان؟..چرا به من چيزي نگفتين.. گفتم اون صداي تو خونه مال خودش بودها..
باربد گفت:-خواستيم ببينيم وقتي آرش سورپريز مي شه چه شكلي مي شه..
خنديدم و گفتم:حساب همتونو مي رسم.
و بعد مثل ديوونه ها گازماشين رو گرفتم و از ماشين عليرضا و احسان زدم جلو.
پسري گفت:-آرش ..تو كه نمي خواستي دلشونو بشكني پس يهو چي شد نظرت برگشت و مثل شوماخِر گاز ميدي؟
خنديم و گفتم:-نه ديگه فدات بشم ..دلخوشيم حدي داره..از اين به بعدشو من مي خوام دلخوشي كنم.
احسان و عليرضا هم پشت سر هم بوق مي زدن.ماشين احسان نزديك ما شد.شهرام جلوتر از همه بود.پسري سرشو از پنجره ي ماشين بيرون آورد و گفت :چه خبره اينقدر بوق مي زنين..عروس دارين مي برين؟
سهراب از اون ماشين داد زد:-نه دوماد داريم مي بريم..
پسري گفت :ا ِ به سلامتي حالا كي دوماد شده ما خبر نداريم؟
سهراب كه صداش ضعيفتر شنيده مي شد گفت:اونا ها .. يكيش رانندتونه كه لپاش گل انداخته..يكيشم اونه كه داره تخته گاز جلو مي ره..
داد زدم:- من ؟!..واي بيچاره شهرام..كه پشت سرش اين حرفارو مي زنين..اصلا واسه اينكه ثابت كنم از اين خبرا نيست الان روي شهرامم كم مي كنم و ازش جلو مي زنم..
بعد تو آينه به خودم نگاه كردم و گفتم:حالا جدي لپاي من گل انداخته..
وفا كه دستاشو تو شكمش انداخته بود با يه لحن جدي كه انگار در مورد قضيه ي خيلي مهمي داشت نظر مي داد گفت: نه ..اصلا گل ننداخته..
پسري نتونست جلوي خندشو بگيره و خنديد.وفا هم با گوشه ي چشمش يه نگا ه تند بهش كرد و دوباره دستاشو رو شكمش انداخت و به جلو نگاه كرد.
منم گفتم خوب راست مي گه پسركم كجاي اين لپا گل انداخته ..مي بيني وفا الكي به آدم حرف بند مي كن..
پسري با خنده گفت :آرش ويشِش رو نگفتي..
منم با همون لحن گفتم...ويش ش ش ش ..
همه خنديديم.رضا كه از خنده غش كرده بود.باربد هم يه پك به سيگارش مي زد و مي خنديد.(البته شما فرض كنيد سيگارش روشن نبوده چون در اين صورت آوردنش اينجا غير قانونيه و به حساب تبليغ گذاشته مي شه.مخصوصا اينكه باربد واسه خودش خدا هم شده باشه. پس ترجيحا سيگار باربد در اين داستان خاموش بوده).
خلاصه گاز دادم و از ماشين شهرام هم جلو زدم و موقع جلو زدن يه سلام شيرين هم بهش دادم.
ولي سعيد خيلي جلوتر بود.و ما حتي نمي ديديمش.
گفتم:سعيد چرا اينقدر تند مي ره؟
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
نصف شب بود كه با سر و رو ولباسهاي خيس برگشتم خونه.سعيد هنوز بيدار بود.نگران من شده بود .جلوي در وايساده بودم كه اومد و دستش رو برد داخل موهاي خيسم و گفت:-آرش گريه كردي؟
سرمو گذاشتم رو شونشو گفتم:- سعيد دواي درد من چيه؟
سعيد گفت:-چشم گريان مرا حال بگفتند به طبيب
گفت يك بار ببوس آن دهن خندان را
اونقدر خسته بودم كه با همون لباساي خيس وسط اتاق ولو شدم و خوابيدم.وفا رو تخت من خوابش برده بود.
صبح ديدم يه دست داره موهامو از رو پيشونيم مي زنه كنار و بعد آروم در گوشم می گه :
- آرش پاشو .ديرمون مي شه ها.منم با شما ميام.
چشامو براي لحظه اي باز كردم ولي دوباره از فرط خستگي بسته شدن.يه مدت بعد از سر و صداي بچه ها به حالت كلافگي از جام پاشدم و سرمو بين دستام گرفتم.نمي دونستم سر صبي چرا اينقدر سر و صدا را انداختن...پسري داد مي زد ، كفشاي كتاني منو نديدين؟..حميد مي گفت ، يه ربع ديگه بايد را بيفتيم..سعيد هم مي گفت ، بچه ها عجله كنين ، همه بيدار شدن؟..و بعد يه صداي ديگه بود كه داد زد، آرررش بيدار شدي؟..
اون صدا رو كه شنيدم گفتم حتما خواب مي بينم و دوباره خوابيدم و پتو رو كشيدم رو سرم.يه مدت بعد دوباره ديدم كه يه دست موهامو نوازش كرد.كلافه شدم و با چشاي بسته گفتم:- بابا ولم كن..جون هر كي دوس داري بذار بخوابم..كي هستي فرشته ي خوابي؟..تو خوابم آسايش نداريم ..و بعدش داد زدم:اه ه ..
سرم زير پتو بود كه كه شنيدم مي گه:- آرش ، منم وفا.مگه نمي خواستي بري شمال ..همه پا شدن به غير از تو.. بالاخره پا مي شي يا بدون تو برم؟
يه مدت بعد به خودم اومدم و پتو رو از صورتم كشيدم كنار و گفتم:- آه ..وفا.تويي؟..فكر كردم دارم خواب مي بينم..
و بعد يه خميازه كشيدم و همينجوري واسه اين كه از دل وفا در بيارم ناخوداگاه به زبونم اومد و گفتم:بيا بخواب وفا.
و بعد دوباره سرمو گذاشتم رو بالش و چشامو بستم.وفا بالشو تكون داد و گفت: آررش ..هيچ معلومه چي مي گي..ميگم ديرمون شده همه منتظر توئن ..اونوقت به منم مي گي بيا بگير بخواب!..پاشو ديگه..تو ماشين مي خوابي پاشو..
بالاخره همه چي يادم اومد و سريع از جام پا شدم.تازه دو قرت و نيمم هم باقي بود كه چرا زودتر بيدارم نكردين.
سريع وسايلمو جمع كردم و آماده شدم و از اتاق اومدم بيرون.رضا داشت جلوي آينه موهاشو شونه مي زد .تا منو ديد گفت : سلام .صب بخير.
منم كه خواب از سرم پريده بود و تازه داشتم خودمو پيدا مي كردم گفتم:-سلام به روي ماه نشستت.چه خبره دوباره داري خوش تيپ مي كني؟
و بعد واسه اينكه سر به سرش بذارم گفتم:-رضا ..تو ماشين پهلوي من مي شيني؟
همين موقع پسري هم اومد و به عادت هميشگيش به جاي سلام از صورتم بوسيد.يه نگا بهش كردم و ديدم نخير اينم حسابي به خودش رسيده.از بس ادكلن به خودش زده بود صورتم بوي ادكلنش رو گرفت.گفتم:-نخير اينجوري نميشه ..انگار همه خوشتيپ كردن و فقط ما سرمون بي كلا مونده..و بعد برس رو از دست رضا كشيدم و گفتم:بدش من ببينم ، ... بسِته ديگه زياد خوشگل بشي چشت مي زنن..
و بعد وايسادم كنار آينه و با سشوار موهامو مرتب كردم.پسري هم وايساده بود كنار من وهی از موهام ايراد مي گرفت كه اينجاشو اينطوري درست مي كردي..اونجاشو اونطوري درست مي كردي..
آخر سر واسه اینکه از دستش خلاص بشم دادم هومن برام درستش كرد.
خشايار داد زد:آرش، پسري، هومن ، رضا...او مدين ن ن ؟
سعيد گفت :فعلا كه دارن جلوي آينه به خودشون مي رسن...
همگي اومديم پايين و وسايلمونو كه خيلي هم كم و جمع و جور بود گذاشتيم بيرون ، جلوي در خونه. كلا هجده نفر بوديم. از بين ماشينهامون هم چهار تا ش رو مي برديم كافي بود.حالا دعواهامون شروع شده بود كه كي تو كدوم ماشين و پيش كي بشينه.سعيد كه اول از همه رفت و تو ماشين خوشگلش نشست و گفت هر كي مي خواد بياد بالا.پارسا و ابراهيم و ماني و خشايار رفتند و سوار شدند.من كه خودم خيلي هوس كرده بودم با ماشين سعيد برم ولي وفا از بازوي من محكم گرفته بود.پسري مي گفت آرش پيش من نشيني مي كشمت..تو اين گير و دار مو بايلم زنگ زد.جواب دادم ديدم يه پسره ست كه خيلي هم با ملاحت حرف مي زد.فكر كردم اشتباهي گرفته ولي يه كم بعد گفت آرش جون منو بادت نيومد؟ ..گفتم نه متاسفانه ميشه معرفي كنين لطفا؟..كه ديدم گفت ..وا خودت شماره مي دي بعد يادت نمياد؟....من كه داشتم بلند حرف مي ز دم تا صدام برسه و بيشتر حواسم پيش بچه ها بود كه ببينم چي كار مي كنن گفتم..من شماره دادم؟..شما؟..گفت..سامانم ديگه آرش جون...يادت اومد؟ ...من هنوز حواسم نبود و سرمو چپ و راست مي بردم تا بچه ها رو ببينم...گفتم سامان؟..كدوم سامان؟..و بعد يهو بي حركت شدم و همه چي يادم اومد و آب گلومو قورت دادم و گفتم..آهان سامان..
تو همين لحظه چشم افتاد به وفا و ديدم مستقيم زل زده تو صورت من..تازه فهميدم چه خرابكاري كردم ..پيش خودم گفتم بابا اينا ديگه كين از منم ديوونه ترن!..
خلاصه خواستم يه جور قضيه رو سر هم بيارم كه ديدم نخير آقا هنوز به اين زودي ها دست بردار نيست..گفت:آرش راستش من ازت خيلي خوشم اومده.دوستامم همينطور.داشتيم مي رفتيم شمال كه گفتيم بهت زنگ بزنيم ببينيم افتخار اينو مي دي كه همراه ما بياي ..
اگه برق منو مي گرفت اينطور همه جاي بدنم سيخ نمي شد.به زور گفتم..آخه اتفاقا من خودم با دوستام همين الان داشتيم را مي يفتاديم به طرف شمال..
گفت :جدن .پس عالي شد.ما هم همين الان را مي يفتيم كه تو جاده ببينيم همديگرو.راستي ماشينتون چيه؟
گفتم: فولكس قورباغه اي..
بلند خندبد و گفت ..واي تو چه بامزه اي پسر..
من كه ديگه جرات نمي كردم به صورت وفا نگا كنم ....چشم افتاد به پسري و ديدم دستاشو زده به كمرشو زل زده به من..رضا هم داشت با يه انگشت سرشو مي خاروند..
زبونم بند اومده بود..
گفتم : بله؟..گفت:..مي گم بامزه اي.....گفتم :..آهان بامزه..بامزه ..بله همه مي گن..خوب به بچه ها هم سلام برسون.بگو خيلي دلم براشون تنگ شده(داشتم فيلم بازي مي كردم كه بيشتر از اين ضايع نشه)كاري نداري ديگه؟
گفت ..نه خوشگل من..تو جاده مي بينيم همديگرو..ما همين الان را مي يفتيم..
با چشاي گشاد گوشي رو قطع كردم.
وفا پرسيد كي بود آرش؟
گفتم ..هان؟..پسريم از اون ور مي گفت دلت براي كدوم بچه ها تنگ شده ..مگه دوستاي ديگه ايم به غير از ما داري اينجا؟
من كه حسابي تو منگنه افتاده بودم همينطوري گفتم ..نه بابا زياد نمي بينمشون ..از دوستاي قديم تهرانيم هستند كه باهاشون تو دانشگاه همدوره بوديم..
خودم از جوابي كه داده بودم شاخ درآوردم.. و ترجیح دادم که دیگه چیزی نگم.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
بی تو سخته رفتن من
بی تو سخته موندن من
این چه وقت سفرت بود!
ای دلیل بودن من
زير بارون قدم مي زدم و با خودم مي گفتم كه الان پيداش مي شه!گاهي برمي گشتم و پشت سرم رو نگاه مي كردم كه نكنه قايم شده و مي خواد منو بترسونه.و بعد به خيالي كه كرده بودم مي خنديدم.آخه اون مي دونست كه قلب من ضعيفه و هيچ وقت همچين كاري نمي كرد.پس كجا بود؟چرا نمي يومد؟كجا قايم شده بود..لابه لاي برگاي اين درخت..پشت گلهاي اطلسي..لابه لاي عطر شب بوها..توي خنده ي خورشيد..همه جا رو گشتم.گمش كرده بودم.نبود.
گريه كردم نيومد.فريا د زدم نيومد...و بعد آروم صداش زدم ، بازم نيومد.
داد زدم :لعنت به اين رفتنت..لعنت به اون موندنت..
شب بود.مهتاب در اومده بود.
رو چمنا دراز كشيدم..
آواز مي خوندم..:.اون روزاي عاشقونه مال تو..اين شباي بي قراري مال من..
فكر كردم فراموشت كنم و به جاي تو با اين گل دوست بشم..يا اين درخت بزرگ و سبز.بعد ديدم نميشه.درخت برگ داشت و گلم ساقه .ولي من بدون تو بدون ريشه بودم.
مي خواستم قبل رفتنت بهت بگم عزيز دلم منو هيچ وقت تنها نذار.هيچ وقت از پيشم نرو.چون هر جا كه بري دلت پيش منه.تو بدون دلت نمي توني زندگي كني.پس پيش من بمون تا زندگي كنيم.اما حيف شد كه هيچ وقت قبل رفتنت نديدمت تا اينا رو بهت بگم.حالا بدون دل چطوري سر مي كني؟
حالا كجايي؟كي عاشقت شده؟كي عاشقت مي كنه؟كي بهت بدي مي كنه؟ كي بهت بدي مي كنه خوب من؟
كاش الان پا مي شدم و مي ديدم پشت اون درختي.همون درختي كه پرنده ها روش آشيونه ساختن.اون وقت ازت مي پرسيدم آشيونه اي كه تو دلت ساخته بودم براي چي خرابش كردي؟
مگه به غير اين بود كه تك تك چوپ و علفاي اون آشيونه رو با تموم نفس و اشتياقم جمع كرده بودم؟حالا بهم بگو چرا نفسمو ازم گرفتي؟
نگفتي نفس نكشم مي ميرم؟نگفتي اگه براي تو بميرم ديگه زنده نمي شم؟.
شمارشو گرفتم..هنوز رو چمنا خوابيده بودم و داشتم تو خيال باهاش حرف مي زدم..گوشي رو برداشت..فكر نمي كردم برداره..
گفتم: - بيا..
گفت : - ميام..
گفتم:- زود بيا..
گفت: - ميام..
گفت كجا بيام گفتم كنار گل..گفت چه ساعتي ..گفتم هفت ديقه مونده به دلشوره زدن..
گفت : - ميام..
گفت و اومد.تا منو ديد گريه كرد.
نزديكش شدم .گفتم: - بذار رو سينم سرتو.چشماي خيس و ترتو.بذار كه سير نگات كنم .بو بكشم پيرهنتو.
گفت:- بغل كن و بچسب بهم.بكش دوباره دست بهم.
گفتم:-جز تو كسي رو ندارم.نزديكتر از نفس بهم.
گفت:- سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگيره.شايد كه آروم دل بي تابت بگيره.
گفتم:- از ما گذشته ديگه ديره.
گفت:- حتي من از شنيدنش گريم مي گيره.
بغلش كردم.بغلم كرد.
گفتم :شهرام آروم برو.با اين عجله كجا مي ري؟
گفت : مي خوام آروم بگيرم.
گفتم:- تو راه آروم مي گيريم.آهسته برو.
گفت: من از پيش مي رم و تو از پس من بيا..چونان كشيشان كه در كوچه ها روانند.
گفتم:- مي خوام زندگي كنم.
گفت:- مي خوام برسم.
گفتم: به زندگي؟
گفت : -به انتها..
نشستم رو چمنا و پاهام رو باز كردم.
گفتم:- من مي خوام خسته بشم.
گفت:- من ديگه خسته شدم.
گفتم: - تو منو كمتر از اونقدري كه دوستت دارم مي خواي.
گفت: من تو رو بيشتر از جونم مي خوام.
گفتم:- حتي بيشتر از رسيدن؟
گفت:- بايد رسيد.
گفتم:- بايد چشيد.
گفت:- بايد دويد.
گفتم:- بايد ديد .بايد فهميد.حتي اگه نتونست رسيد.
گفت:- بايد برم.بايد برسم.بايد كاري بكنم.
گفتم:لجباز..
گفت:خداحافظ..
گفتم: خداحافظ به شرطي كه نبندي دل به روياها بدوني با تو يا بي تو همينه حال و روز ما..
گفت:خداحافظ به شرطي كه بدوني تر شده چشمام.
گفتم : وايسا..
ايستاد.
گفتم : براي آخرين بار..
نگام كرد.
گفت:براي اولين بار..
گفتم:- بگو.
گفت دوستت دارم.
و رفت.
رفت پشت درختها و قايم شد.
ولي خبر نداشت كه من هنوز مي ديدمش.
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
بعد از گفتن اين حرف، قبل از اينكه حتي جواب بچه ها رو بشنوم در روياي سفر غرق شدم.آه كه سفر با دوستان چقدر لذت بخشه!از جايي كنده شدن و به جايي ديگه رفتن ولي تنها نه بلكه با دوست.!
متوجه شدم كه وفا زياد خوشحال نيست.فكر كردم شايد تو اين جمع احساس غريبي بهش دست داده.آخه تا جايي كه من مي شناختمش وفا زاده ي غم بود.نه اهل اين طور مجالس گرم و شلوغ.
كناري كشيدمش و بهش گفتم :- زياد خوشحال به نظر نمي رسي ؟
-چيزي نيست فقط خستم.
-اگه خسته اي مي خواي برو بخواب .هان؟
سرش رو انداخت پايين و گفت: - نه ، زيادم خسته نيستم.
لبخندي زدم و دستي به موهاش كشيدم .تقريبا فهميده بودم كه چشه.
گفتم:- وفا من تو زندگيم هيچ وقت تو ظاهر آدم تنهايي نبودم.همه جور آدم دوروبرم بودن.ولي در اصل تنها بودم.اينارو مي بيني ؟تا وقتي اين دوستامو نشناخته بودم عاشق تنهاييم بودم.از خودشون هم بهتر مي شناسمشون.آدم تو تنهايي خودشو نمي شناسه.من از وقتي با اونا آشنا شدم ، هم خودمو شناختم هم اونا رو.وفا منم مثل تو تنهايي رو دوست دارم ولي اين پسرايي كه مي بيني محرم منن!تو تنهاييم هميشه جا داشتن و دارن.من هنوزم عاشق تنهاييمم.ولي اگه اونا نباشن خودمو تو تنهاييم گم مي كنم.مي ترسم بدون اونا تو تنهاييم دوباره تنها بشم. ..حميد رو مي بيني؟سي سالشه.يه تيكه ي قلبم مال اونه.سهراب رو مي بيني؟بيست و پنج سالشه.من يه سهراب تو درون خودم دارم.به خاطر همينه كه دوست دارم هميشه متفاوت باشم.يه تيكه ي قلبمم مال اونه.احسان رو مي بيني بيست ونه سالشه .خشايار سي و يك سال سالشه.آراد بيست و سه سالشه.رضا و پسري و باربد و عليرضا وهومن و مهدي (كه هنوز نديديش) هم ، همه پسرايين كه زماني بيست و سه سالشون بود ولي الان بيست و پنج سالشونه.هموشون تيكه هاي قلب منن.اگه اونا از هم جدا بشن ، قلب منم ترك بر ميداره.
وفا حالا فكر مي كني خود من چند سالم باشه؟بهت مي گم وفا من چند ماهيه كه وارد سه سالگيم شدم.زندگي من از وقتي شروع شده كه اونا رو شناختم. اگه تو چشاي من نگاه كني تصوير همه ي اونا رو مي بيني.من ديگه خودم نيستم وفا.من همه ي اوناييم كه مي بينيشون.من آرش نيستم وفا.من همه ي اونام.حالا بهم بگو مي توني من رو يعني اين همه آدم رو دوست داشته باشي؟
وفا نگام کرد و چیزی نگفت.
منم ديگه چيزي نمي تونستم كه بگم.چيزي نداشتم كه بگم.خوب مي دونستم كه وفا اين دوست داشتنو به اين شكل و به اين هياهو درك نمي كنه.و شايد خيليياي ديگه هم درك نمي كردن.ولي من ..رفته رفته حس مي كردم كه حتي خودم هم نمي تونم خودم رو درك كنم.اصلا آرشي در كار نبود.پس اين موجود عجيب و غريبي كه تو درون من آشيونه كرده بود كي بود؟..وفا هنوز به چشمام خيره بود و منم خط نگاهمو از مسير چشماش جدا نمي كردم.... كم مونده بود تا بالاخره اشك از چشام سرازير شه! تو اون لحظات دچار شك و ترديد شده بودم..تنها يك نفر مي تونست آرومم كنه و اون شهرام بود.تنها كسي كه قدرت درك من رو داشت.حتي بيشتر از خودم.
من تنها به يك جمله احتياج داشتم و اونم اين بود"دركت مي كنم آرش".ولي نه..امكان درك يه ديوونه خيلي سخته.مخصوصا كه ديوونگيم از نوعي بود كه براي خودمم ناآشنا بود.يه جنون سركش..يه دوست داشتن غير معمولي..يه وابستگي عجيب كه شهرام هميشه ازش مي ترسيد و نگران بود.
ديگه بيشتر از اين نمي تونستم به چشماي وفا نگاه كنم.اون چشما از من جواب مي خواستن ولي بدبختي اينجا بود كه من هيچ جوابي نداشتم كه بهش بدم.حتي به آرش هم جوابي نداشتم كه بدم.من دوستشون داشتم ولي براي همه عجيب مي يومد.اين چه دوست داشتنيه شهرام؟..انگار شهرام هم خاموش شده بود.
دوست داشتم منو ببينن.دوست داشتم متوجه دوست داشتنم بشن.دوست داشتم ديوونگي كنم.بيخودي سر وصدا كنم.دوست داشتم ديونشون كنم.
هيچ جوابي واسه وفا نداشتم به جز اينكه بوسيدمش.
پا شدم و با صداي بلند گفتم:..آهاي بچه ها ..يه خبر خوش..آرش جون مي خواد برقصه براتون!..يه رقص بي نظير و استثنايي تا دقايقي ديگر تو همين خونه.بليطشم نفري يه بوسه كه بايد بپردازين...
همه كف زدن و با هوراا گفتن اومدن تو سالن نشستن..
پسري گفت:اين آرش اگه خودش نخواد بكشيشم نمي رقصه..يعني وقتي به اونجاش مي يفته ها..مگه نه آرش؟
-پسري جونم آدم اگه حس نداشته باشه كه نمي تونه برقصه.الان من سرشار از حسم اگه نرقصم مي ميرم.
ماني يه سوت بلند زد و گفت:-به افتخار آرش..
- خوب حالا زياد احساساتي نشين..فقط در طول رقص نبايد هيچ صدايي بيادا..همه بايد ساكت باشين..
رفتم و چراغ راهرو رو روشن كردم . نور كمرنگش به سالن مي تابيد.بعد همه ي چراغا رو خاموش كردم و گردونه ي رقص نور رو روشن كردم.يه آهنگ از مادرن تالكينگ رو كه روش تمرين كرده بودم ، گذاشتم و تا شروع شدن آهنگ سريع رفتم تا كه آماده بشم.پليورم رو درآوردم و يه تي شرت چسبان كه باعث مي شد اندامم واضح تر ديده بشه پوشيدم.همينطور يه تيكه نوار خوش رنگ به كمرم بستم تا حركات پاهام تو رقص بيشتر به چشم بياد.
تو رقص تبحر خاصي داشتم.به خصوص اين كه فرم بدنم طوري بود كه حتي اگه در حد يه رقاص آماتور مي رقصيدم ، حركات بدنم حالت دلنشيني به خودش مي گرفت.ولي من تا حد زيادي با ريزه كاري هاي رقص و اين كه چطور احساس آهنگ رو همراه با حركات بدن منتقل كنم ، آشنا بودم .و قادر به خلق حركاتي بودم كه احساسي رو كه تو دلم بود همراه با احساسي كه آهنگ مي داد واضح تر و ملموس تر به دل بنشونم.
خصوصا كه در اون لحظه احساس نزديكي خاصي با آهنگ مي كردم و مي دونستم كه رقصم خوب از آب در مياد.
اولين ضربه ي آهنگ كه زده شد ، با دو دور چرخش كمر و جهش پا وسط سالن قرار گرفتم.ابتداي آهنگ ريتم ملايمي داشت ولي رقص نور تو دور تند بود و همين باعث مي شد وقتي من آروم دستم رو بالا مي آوردم و يه پام رو عقب مي بردم،چند مسير نور رو من مي افتاد و آرامش ابتداي آهنگ رو واضح تر نشون مي داد.ابتداي آهنگ خيلي آروم و عاشقانه بود و من بايد براي رسيدن به اوج آهنگ كه ريتم بسيار سريع و تندي داشت انرژيش را از همين ابتدا مي گرفتم و حس بي قراري رو در انتهاي آهنگ مي رسوندم.
همراه با رقص و پيچش كمر و جلو قرار دادن يك پا هر بار كه نور به صورت يكي از بچه ها مي افتاد همراه با مسير نور نزديك اون مي شدم و در حالي كه آهنگ رو با حركات دقيق لب زمزمه مي كردم، در هر فيرگ اهنگ لبام رو نزديك مي آوردم و ازش دلبرانه و با اطوار خاصي يه بوسه مي گرفتم.تا اين كه در لحظه اي كه با نواخته شدن يه ضربه آهنگ به ريتم تند خود رسيد چراغها رو روشن كردم و همزمان با سريع تر شدن آهنگ من هم حركاتمو براي رسيدن به وسط سالن تندتر مي كردم.يه دور روي پاشنه چرخيدم ..و بعد اين كه پام به زمين رسيد، حركات تند و سريع و رقص با پا رو كه انرژي زيادي ازم مي گرفت اجرا كردم.اين مرحله بايد اونقدر سريع اجرا مي شد، كه با شروع هر فرود در ابتداي سالن و با رسيدن به فراز يا اوج نغمه در انتهاي سالن واقع مي شدم.و بالاخره رقص رو كه همراه با تمام نيروهاي بدنم و حركات دست و پا و جهش و گريز بود به انتها رسوندم .
به نظر خودم عالي رقصيده بودم.در حالي كه عرق پيشونيم رو پاك مي كردم تعظيمي به سبك خادمان دربار هانري انگلستان كردم .
همه ي بچه ها كه تا اون لحظه ساكت نشسته بودن با تموم شدن رقص من كف زدند.با يه نگاه سريع به بچه ها فهميدم كه همشون احساساتي شدن..
پسري گفت:-آرررش...اشكمو در آوردي..!
ابراهيم هم در حالي كه دستش رو پشت سرش به هم قلاب كرده بود و روي مبل به حالت ولو افتاده بود گفت:
-عجب شبيه امشب..
منم كه اوضاع رو به اين شكل ديدم، به شيطنت گفتم:-حالا كي مياد با من دنس كنه؟
ديدم هومن پريد و جلوم وايساد.و گفت:-من حاضرم با تو دنس كنم.
يه نگاهي به احسان كردم و گفتم :-باشه من و هومن ..با هم مي رقصيم..شمام پاشين يه تكوني به خودتون بدين تنبلا..
پسري پاشد و دست وفا رو گرفت و بلندش كرد..
بقيه ي پسرا هم دو به دو با هم جفت شدن.
چراغا رو خاموش كرديم.هومن دستشو دور كمرم حلقه كرد و نفسش به من خورد.من خواستم به هيچ چيز بدي فكر نكنم به خاطر همين چشام رو بستم و سرمو بي اختيار رو شونه ي هومن گذاشتم.
هومن يه لحظه از حركت ايستاد و هر دو به هم نگاه كرديم.نمي تونستيم اين كارو بكنيم هر دو شرمنده شديم.شهرام بين ما بود.هومن آروم گفت:..آرش... هر دو گريه مي كرديم..دستشو گرفتم و گفتم:.هومن..منو بخشيدي...؟...هومن گفت..آخه چي رو؟ چي رو بايد مي بخشيدم؟...
گريم شدت گرفت.دستاشو ول كردم و يه نگا تو چشش انداختم و سريع از بين بچه ها كه تو تاريكي مشغول رقص بودن گذشتم و زدم بيرون.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
لبخند تلخي زد.
نزديكش شدم و با يه لبخند معني دار و نازك كردن گوشه ي چشمم به چشاش خيره شدم .بعد مدتي با صدايي كه روش تاكيد بود آروم گفتم:-عاشقتم.
سهراب دستشو گذاشت زير چونشو و همراه با يه خنده ي آروم گفت:
-صد بار بهت نگفتم براي كسي ناز كن كه نازتو بخره، نه براي آدمي مثل من.؟
-با يه دستم به ديوار تكيه دادم و در حالي كه هنوز بهش خيره بودم گفتم:
- سهراب جان چه چيزي باعث شد كه فكر كني من دارم ناز مي كنم براااات.؟
- فكر كردن نمي خواد ، تابلوئه كه داري ناز مي كني ..
هر دو با چشاي گشاد به هم خيره بوديم كه احسان خميازه كنان در حالي كه چراغ ايوان رو روشن مي كرد اومد و گفت:
-شما دو تا چيكار مي كنين تو تاريكي؟
سهراب گفت:
- من كاري نمي كنم آرش داره ناز مي كنه ..
منم گفتم:
- احسان الكي ميگه ، داره حرف ميزاره تو دهن من..
احسان خنديد و گفت:
- خيله خوب بابا..بياين تو مي خوايم شام بخوريم..كردنا و كشيدناتونو بذارين واسه بعد..
سهراب جلوتر از من را افتاد كه بره ، يه ضربه ي مشت آروم زدم به پشتش.
الكي با صداي بلند ، انگار كه خيلي ضربه ي محكمي خورده باشه گفت :- آخ خ ...
-منم گفتم :- حقته..تا تو باشي حرف نزاري تو دهن مردم..
رفتيم و سر ميز نشستيم. من گفتم : -به به ..چه خوش سليقه هم چيدن ميزو..شب بين جان كلاس سفره آرايي رفتي خواهر؟..ولي يه چيز كمه..شمع..شمع نداريم؟
شب بين گفت:- آرش شمعو بي خيال شو ..ما به اندازه ي كافي رمانتيك هستيم....پروانه اي مي شيم هممونا..
من گفتم:
- اصلا مي خوام همتونو پروانه اي كنم امشب..
بلند شدم و رفتم در كابينتو باز كردم ، ديدم يه شمع اونجاست ، بر داشتمش و آوردم گذاشتم روي ميز و روشنش كردم.. نور چراغارو هم كم كردم و اومدم پيش وفا نشستم.
پسري گفت :
- آه ه ..چقدر رمانتيك من كه حسابي پروانه اي شدم آرش...مي گم شعرم بخونيم بد نيست ها!
گفتم :
-شعرم مي خونم واست ..تو جون بخواه پسري جونم..
مي گه كه :
اي تموم هستي من ، بي تو زندگي عذابه، وقتي نيستي تو كنارم همه چي نقش بر آب ِ ، انگار عاشقي تو خوابه..انگار عاشقي تو خوابه..
روزگار وقتي تو هستي ،براي من چه قشنگه،با تو خاطرات خوبم روشن و مهتابي رنگه ، بي تو دل هميشه تنگه...بي تو دل هميشه تنگه..
پسري گفت : ..به به.. من كه ديگه خود پروانه شدم ..پاشيم برقصيمم بد نيستا..
- اونو هم ديگه تو مي رقصي پسري جونم..تا همين حد كه پروانه اي شدي بسه..فعلا شا متو بخور از دهن افتاد..
ماني گفت : پيشنهاد بدي نيست بعد شام خوشگلا بايد برقصن.
همه خنديدن.من گفتم:- خدا رو شكر كه خوشگل نشديم وال بايد پا مي شديم براي اقا ماني مي رقصيديم....
هومن گفت: اصلا حالا كه اينطور شد ، آرش بايد بعد شام برقصه .مگه نه بچه ها؟
گفتم : اختيار داريد هومن جان، سردسته ي خوشگلا كه اينجاس ما چه كاره ايم..زحمتشو خودت بايد بكشي..
ابراهيم گفت : دعوا نكنيد نظر سنجي مي كنيم ببينيم كي خوشگلتره..
گفتم: انگار ديگه خيلي پروانه اي شدين بچه ها..مي گن به بچه رو نده همينه ديگه..اصلا رمانتيك بودن به شماها نيومده شامتونو بخورين..
همه خنديدن و مشغول خوردن بوديم كه يهو داد زدم:
- خاك تو سرم..پس پارسا كو؟
پسري كه از صداي من لقمه تو گلوش گير كرده بود گفت:
- خفه نشي آرش..
همه خنديدن.سعيد گفت :- خوبه يادت افتاد.تو خونشون چيزي جا گذاشته بود رفته بياره.گفت شايد دير بيام شما شامتونو بخورين.
-گفتم : آها..راستي همگي شمال مياين ديگه؟..به نظرتون صبح حركت كنيم يا بعد از ظهر بچه ها؟
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
چهره هاي مهربان و خسته ي دوستان يكي يكي در برابر ديدگانم ظاهر مي شدن.وقتي پيشم بودن احساس امنيت و آرامش مي كردم.حس مي كردم كه فقط به خاطر اوناست كه زندم.به خاطر اوناست كه شادم.به خاطر اوناس كه تو اين خونه هستم.آراد، آراد عزيز و مظلوم من، پسري دلبند من كه مثل كودك درون خودم و كودك درون خودش دوستش داشتم،هومن نازنين كه خوب يادم هست وقتي كه دل آزرده شده بودم چطور با هفده بار صدا زدن اسمم دلم رو براي هميشه به دست آورد، احسان كه شايد هيچ وقت ندونسته بود زماني چقدر غصه اش رو خورده بودم، احساني كه خدا چند بار او را از نو به ما داده بود،شب بين عزيز كه حضورش براي هيچ جمعي خالی از لطف و نشاط نبود.ابراهيم عزيز كه زودتر از ما رسيده بود و تنها من بودم كه از وقتي كه از هلند به ايران برگشته بود نديده بودمش. كيوان زبل من ، پارسا ي دوست داشتني و آخر از همه ماني را در آغوش گرفتم كه مثل هميشه عطر و بوي سعيدم رو مي داد....
هر چه سعي كردم نتونستم حميد پرنيان رو در آغوش بگيرم.او آغوشش رو برام باز كرد ولي من با كم روئي خودمو كمي عقب كشيدم و فقط تونستم باهاش دست بدم.حيائي غلبه ناپذير مانعم مي شد كه بيشتر از اين نزديكش بشم.شايد به خاطر اين بود كه مي ترسيدم عطر و بويي كه مي داد مستم كنه..
وقتي باربد رو ديدم كه دورتر از همه ايستاده بود ، بي درنگ همون احساس لحظه ي اول ديدار رو در خودم مي يافتم.احساس من به باربد خيلي شبيه به احساسي بود كه به برادرم داشتم.احساسي كه بيان كردنش برام سخت بود و هيچ سعيي هم براي اين كار از خودم نشون نمي دادم.سرم رو به پايين بود و به زحمت جرات مي كردم به چشماش نگاه كنم.اين هم از نوع احساس جديد من به او بود كه باعث تعجبش مي شد.
- آرش چيه؟
آهي كشيدم و گفتم:- هيچي ..چيزي نيست باربد..
و بعد خودش منو بغل كرد و از دو گونه ام بوسيد.نمي فهميد چرا زياد احساس خوشحالي نمي كنم.دوست داشتم طور ديگه اي باهاش روبه رو مي شدم و بهش سلام مي دادم.و به جاي بوسه از شونه هاش مي گرفتم و محكم بين دستام فشارشون مي دادم.
ولي حيف كه نمي تونستم خودم باشم.يك غم بزرگ منو از پا در مياورد.نمي تونستم سر پا بايستم و خودم باشم.احتياج به يه آغوش آشنا داشتم تا خودي كه هيچ گاه نتونسته بودم باشم را براش معني كنم.احتياج به گريه داشتم.ولي نمي تونستم پيش اون همه آدم گريه كنم.اون آدما..اون آدما..
خداي من، اون آدما مگه همونايي نبودن كه از انعكاس نور چشمام در آينه به خودم نزديكتر بودن.پس چرا ..چي شده بود كه اينقدر در نظرم غريبه ميومدن؟سعيد راست مي گفت همشون عوض شده بودن..
ولي من..چرا من نمي تونستم حتي يه قطره اشك بريزم؟مني كه در اون لحظه احتياج به گريه داشتم.چرا نمي تونستم تو آغوش هيچ كدوم گريه كنم؟چرا نتونستم حتي به يكي از اونها بگم كه چقدر دوستش دارم؟مگه من همون آدمي نبودم كه احساسم رو هر چي كه بود مثل يه كودك به اونها مي گفتم؟..آخ نه..يادم اومد كه به سعيد گفتم كه منم عوض شدم..
ولي خداي من ، من اصلا قرار نبود اينطوري بشم.نكنه تو اين چند ماه كه از ميدان دور بودم ، احساس بدهكاري نكرده بودم.نكنه من حتي قدر يك نوك سوزن هم بزرگ نشده بودم؟..ولي پس اين احتياج شديد به گريه در من چه بود؟
اون نشاطي كه صبح داشتم چي بود و غم الانم نشونه ي چي مي تونست باشه؟مگه مي شه..مگه ممكنه آدم با ديدن دوستان قديميش غمگين بشه؟..من كه فكر مي كردم همه ي غم هام رو با ديدن اونا فراموش مي كنم، در يك آن تبديل به غمگين ترين موجود روي زمين شده بودم...چقدر از من دور شده بودن..چقدر من از اونا دور شده بودم..ولي هيچ وقت فكر نمي كردم اينطوري بشه و به اين وضع اسفناك بيفتم.
سعي مي كردم براي حفظ ظاهر هم كه شده خودم رو با ديدن اونا شاد نشون بدم..مي گفتم..مي خنديدم..با همشون شوخي مي كردم..ولي تا اون لحظه اونقدر از خودم بدم نيومده بود كه داشتم تظاهر مي كردم ..اونم پيش عزيزترين كسانم..
دل درد رو بهونه كردم و رفتم تو اتاق دراز كشيدم..با خودم درگير بودم و سعي مي كردم گريه نكنم ..تا اينكه پسري اومد تو و گفت:
- خوب شد دل دردت آرش جون؟...قيافشو شبيه جوكي هاي هند شده..
-آره خوبم..تو برو من الام ميام..
-ولي حالت خوب نيست انگار...
- نه خوبم..تقصير اين آب و هواي شهر شماست كه آدم سالمم مريض مي كنه..
-وا؟..همه از اين هوا اصم ميگيرن تو دل درد؟
-واي ي..مهراد..تو روخدا گير نده ..تو برو منم ميام ديگه..همه چيز من برعكسه خودت كه مي دوني..جون من برو ..دل دردم كه آروم شد خودم ميام..
-اصلا نميرم..تابلو ئه كه دل دردو بهونه كردي..يالا بگو چي شده..ببينم كشتيت كه غرق نشده ؟..حالا خوبه ما سوارش نشده بوديم و گرنه حسابمون با كرم الكاتبين بود..
- نخير كشتيم هيچ وقت غرق نميشه خيالت راحت..حالا برو ..جون من
- گفتم كه نميرم ..
- نميري؟
- نوچ..
- وايساده بود كنا ر در اتاق. متكا رو از زمين برداشتم و پرت كردم به طرفش كه سعيد يهوئي درو باز كرد و متكا خورد بهش..
- سعيد گفت:
- به به !..شما دو تا از اين اداهاتون دست ورنمي دارين؟.راستي آرش خيلي عوض شدي تو..يادم باشه برات يه اسفند دود كنم..
-مسخره نكن سعيد..حوصله ندارم...
-چرا ..چي شده مگه ..؟..ما رو ديدي حوصلت سر رفت؟
پسري پريد وسط حرف سعيد و گفت:
- نخير..دلش درد مي كنه سعيد جون..
- ...
داشتم از جا م بلند مي شدم كه زنگ در به صدا در اومد.از سرو صداي بچه ها فهميدم كه خشايار و رضا و عليرضا هم اومدن.هر سه با هم رسيده بودن.با يك خيز بلند پاشدم و با يه شوق عجيب رفتم استقبالشون.
با ديدن رضا و عليرضا دوباره نشاط منو گرفت و با در آغوش گرفتن خشايار م به آرامش گمشدم رسيدم.ولي باز تو دلم از خدا مي خواستم كه دوباره اين نشاطم رو از من نگيره و منو به ياس نندازه.
با آرامش ولو شدم روي مبل و چشامو بستم.تو خودم بند نبودم.احساسات در من دم به دم رنگ عوض مي كرد.نمي تونستم بشينم و آروم باشم.بلند شدم و رفتم از صورت عليرضا يه نشگون گرفتم و بازوم رو دور گردنش حلقه كردم و كنارش نشستم.
وفا نشسته بود و داشت با كيوان صحبت مي كرد. پسري با رضا خندشون به هوا رسيده بود.حميد داشت با تلفن حرف مي زد.(ولي نفهميدم چرا موقع حرف زدن هرزگاهي برمي گشت و منو نگاه مي كرد)..ماني و سعيد خشايار و ابراهيم هم دوباره همديگرو كه پيدا كرده بودن ديگه بقيه رو يادشون رفته بود.احسان دراز كشيده بود و داشت فيلم مورد علاقش رو مي ديد.هومن و شب بين و آراد هم داشتن با جوونمردي و سر و صداي زياد ميز غذا رو مي چيدن.باربد داشت كتاب مي خوند.هر چي گشتم سهرابو نيديم.
ديدم در ايوان بازه ، حدس زدم كه باز با خودش خلوت كرده.آهسته از كنار عليرضا بلند شدم و رفتم تو ايوا ن و ديدم كه بازوهاشو حلقه كرده و گذاشته رو لبه ي ايوون و دارو بيرونو نگاه مي كنه.آروم صدا زدم:
-سهراب؟
-برگشت و نگام كرد.
گفتم:-سهراب دل گمرا ه ما چه خواهد كرد با بهاري كه مي رسد از راه؟
پيام هاي ديگران () link جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
- خوب چرا..با اين پليور آبي رنگي كه پوشيدي خوشگلتر شدي..با رنگ چشات جوره. .
- داشتيم سعيد جون؟
-خوب روحتم خيلي دوست داشتني تر شده..
-جدي مي گي سعيد؟
- دروغم چيه ..البته اگه تا آخر همينطوري بمونه ها..
از جام بلند مي شم و مي گم: من خيلي عوض شدم.حالا مي بينين.به ساعتم نگاه مي كنم و داد مي زنم...
وااااي.دير شد .بيچاره شدم.سعيد من ميرم دو ساعت ديگه برمي گردم.يه چيزي بگم نه نمياري ؟
-تا چي باشه؟
- نخير اول بگو كه قبول مي كني تا بعد بگم.
-من كه نمي تونم همينطوري قبول كنم وقتي نمي دونم چي مي خواي بگي.
-سعيد به خدا چيز بدي نيست..خواهش مي كنم..جان من قبول كن تا بهت بگم..به خاطر من سعيد..
-از دست تو آرش..آخرش ديوونم مي كني.باشه بگو ببينم چي مي خواي بگي؟
مي رم جلو و با خوشحالي مي بوسمش.
- قربونت برم من اگه تو رو نداشتم چي كار مي كردم..الحق كه بهترين سعيد خاور..
-آرش ش ش ؟ بسه ديگه .بگو چي مي خواي بگي.
-مي دونم خيلي كار داري سعيد.ولي اين چند روز كه تعطيله كارتو بذار واسه بعد دو روز با بچه ها بريم
شمال.اين فصل شمال خيلي قشنگ مي شه.راضي كردن همه ي بچه ها هم با تو.من نمي دونم كجا گذاشتن
رفتن .هر جا هستن خودت يه جوري خبرشون كن.بگو آرش گفت اگه نياين تا آخر عمرم به روتونم نگا نمي
كنم..چه مي دونم فقط يه كاري كن بيانا..سعيد قول دادي يا ..من رفتم..
-آررش؟..
-سعيد من مطمئنم كه تو آدم خوش قولي هستي.. خيلي ديرم شده ..خدافظ..
-خيلي خب ..حالا بگو كجا ميري؟
- دنبال وفا ، مي يارمش معرفيش مي كنم. باي باي.
نمي دونم چطوري عرض يه ربع خودمو مي رسونم به ميدون ونك و وفا رو مي بينم كه رو جدول
نشسته. ماشينو نگه مي دارم و پياده مي شم.وفا تا منو مي بينه از جاش بلند مي شه و مياد نزديك من.
-سلام..فكر كردم قرارمون يادت رفته.
- مگه مي شه عزيزم..بعد يه عمر گدايي كه نمي شه ميدون ونك يادم بره..
-الان وقت شوخي كردنه.؟...مي پرسم چرا دير كردي مگه قرار نبود منو به دوستات معرفي كني؟
- ديگه حرف دوستامو نزن كه هر چي مي كشم از اونا مي كشم..مگه مي ذاشتن بيام..هر كي يه ورمو
گرفته بود و ولم نمي كرد..نمي دوني چه اوضاعي بود..داشتن از خوشحالي از هوش مي رفتن..مگه باورشون
مي شد كه برگشتم؟
-واقعا؟..خيلي دوست دارم اين دوستاي مهربونتو ببينم آرش.
- حالا عجله نكن.وقت زياده .ببينم مثل اينكه يادت رفته من و تو خيلي وقته هميديگرو نديديما.
- خوب چيكار كنم تقصير خودته.اونقدر ازشون تعريف كردي كه بيشتر از اينه كه دلم بخواد تو رو
ببينم ، دلم مي خواست زودتر بياي كه اونا رو بتونم ببينم.
خنديديم و همديگرو بغل كرديم و بوسيديم.بعد سوار ماشين شديم و حركت كرديم.
وفا دستمو تو ماشين گرفت و گفت: آرش خيلي خوشحالم.
-جدن ؟..چرا؟
-از اينكه دوباره اينقدر خوشحال مي بينمت. دلم مي خواد مي دونستي كه مي دونم چقدر به دوستات علاقه
داري. هيشكي به غير اونا نمي تونست اين شادي رو تو چشمات به وجود بياره.مي دوني كه مي دونم؟
-منو ببخش وفا...ولي امكان نداره كسي بتونه احساس من به اونا رو درك كنه. حتي تو.اونا براي من يه دوست
نيستن.اونا همه ي زندگي منن.همه ي دارو ندارم.همه ي اونچه كه از اين دنيا دارم.همه ي گذشته ي من..همه
ي اينده ي من...
اشك تو چشاي وفا جمع شد.
-چي شد عزيزم ؟
-پس من برات چي هستم آرش؟
-تو..؟ تو چي هستي؟ خوب معلومه تو از مني.هر جا برم تو با مني.مطمئنم اگه منو دوست داري از من بيشتر اونا رو دوست خواهي داشت.
-من مثل تو نيستم آرش.شايد نتونم.تو هم كه نمي توني بدون اونا زندگي كني.از اين به بعدش شايد دست تو
باشه.بايد كاري كني كه نذاري نه من به اونا نه اونا به من حسودي كنن.
-حسودي چيه؟ مگه براي عاشق شدن بايد نگران حسادت ديگران بود؟ من خودم قبلا مثل تو فكر مي كردم وفا
ولي بعد فهميدم آدمي كه عاشقه بايد جرات داشته باشه و راحت پيش همه اعتراف كنه.مگه عشق چيز بديه؟تنها
اونايي مي تونن عشقي رو كه تو دلشونه مخفي كنن كه به حقانيت عشقشون شك داشته باشن.عشق رو بايد
فرياد زد وفا.اگه كسي هم حسادت كرد اگه دوستت داشته باشه امكان نداره عاشق اوني كه تو دوست داري نشه
اگه هم كه نه بايد ولش كني تا تو حقارتش بميره. بايد عشق رو داد بزني وفا نه كه مخفيش كني.واسه همين من
همين الان مي خوام بهت بگم كه عاشق يه نفر از همون دوستام شده بودم.و هنوزم هستم و براي هميشه هم
خواهم بود.اسمشم شهرام بود كه اگه اومد بهت نشون مي دمش.اگه بخواي دليل عاشق شدنمو بپرسي بهت می
گم.مي دوني وفا؟ آدما بعضي وقتا احتياج به يه آينه دارن دو نفر آدم مي تونن آينه ي همديگه باشن.به شرطيكه مثل آينه ي تخت عمل كنن. نه محدب يا مقعر. هر چي كه از قلب من بيرون بياد به قلب اون بدون كم و كاست مي شينه .همونطور كه انعكاس تصوير آدم به خودش برمي گرده و خودش رو خيلي صاف و واضح تو آينه مي بينه.و اون چه كه مي بينه تصوير واقعيشه نه تصويري كه بزرگ يا كوچيك شده باشه. و شهرام آدمي بود كه تصوير واقعي منو براي خودم منعكس مي كرد.كسي بود كه همه ي حرفام رو مي فهميد و من هم حتي بيشتر از اون حرفاش رو مي فهميدم.مشكل مي شه تو اين زمونه دو نفر آدمو پيدا كرد كه حرف همو خوب بفهمن.و بتونن به همديگه براي رسيدن به يه جايي كمك كنن.عشق يعني اين وفا.يعني اينكه بتوني كسي رو پيدا كني كه بهت احساس بزرگ شدن و بالا رفتن بده.نه كسي كه به زور بخواي تصاحبش كني و بعد زير فشار بزرگي اون رفته رفته خرد و كوچيك بشي .تحقير بشي و از خودت بدت بياد.اون وقت حتي اونقدر احساس كوچيكي كني كه نتوني به احساس و عشقي كه داري جلوي بقيه اعتراف كني. عشق برابریه.عشق برادریه نه چیز دیگه
نه اين بچه بازيا.اينا بيشتر شبيه يه بازي خطرناكه تا عشق..
وفا كمي گرفته مي شه.
-وفا؟…وفا كجايي ؟..حواست با من هست؟
-هان؟..آره..داشتم به حرفات فكر مي كردم.
- پس يه چيز ديگه هم بعدا بهت ميگم كه همراه با اونا بهش فكر كني.
-چي؟
-اول بايد يه بوس آبدارِ خوشمزه بهم بدي ..از همونا كه مزه ي سيب مي ده..
- با خجالت مي خنده و مي گه : خدا كنه منظورت همينجا وسط خيابون نباشه!
-اينجا كه نه.يه جاي صميمي تر و با حال تر.وقت دقيقشو خودم تعيين مي كنم و بهت مي گم...
-اگه دلت به همين خوشه باشه .
-مگه دل من جرات داره به چيز ديگه ايم خوش باشه؟
با خنده نگاهش مي كنم و گاز ماشينو مي گيرم و مي رم.وفا رو به اين جهت دوسش دارم كه هميشه با حرفا و كارهاش بهم اميد ميده.خوب مي دونم كه اميد دادن به بقيه كار آسوني نيست و از دست هر كسي هم ساخته نيست ، مگر اينكه آدم خودش اميدوار و سرزنده باشه و بيشتر از همه چيز به اميد ايمان داشته باشه.و اين روزا كه ديگه فرقي بين دوست داشتن و عشق قائل نيستم..نمي تونم حساب كنم كه احساسم به وفا از چه نوعيه..به قول معروف ،من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست.
شماره ي خونه رو گرفتم و از سعيد پرسيدم كه بچه ها اومدن يا نه.سعيد گفت پسري و آراد و كيوان و باربد و هومن و سهراب و احسان و رضا (شب بين) و ماني و پارسا و حميد اومدن ، عليرضا و خشايار و رضا و ابراهيم هم تو راهن، سينا و ايليا رفتن مسافرت ، از شهرام هم خبري نيست.
به سعيد گفتم من و وفا تو راهيم و داريم مي يايم و از بيرون غذا مي گيريم مي ياريم.پسري ، گوشي رو از سعيد گرفت :- سلام آرش جونم.
-سلام خوشگل من.چطوري عسلي من؟دلم برات يه ذره شده.
-مگه تو دلم داري ؟
-دل دارم ..جيگر دارم..قلوه دارم..همه چي دارم..چن كيلو مي خواي؟
- يه دل عاشق چند كيلو مي شه؟
- دل عاشق ، اصلش فروشي نيست ..تقلبياش تو بازاره..بعدشم تو دل عاشقو مي خواي چيكار ، اصلم كه باشه دو روزه از دست كارات سر به بيابون مي ذاره...
-آرررش..مگه دستم بهت نرسه..بيچارت مي كنم..حالا ديگه عاشقا از دست من سر به بيا بون مي ذارن..تو فقط بيا اينجا ..يه بيابوني نشونت بدم ، اون ورش صحرا باشه..
مي خندم و مي گم: باشه ..فقط يادت باشه اينبار تو اعلام جنگ كرديا ، من كاريت نداشتم...
-باشه آرش جون پس اون جمله ي آخريتم بگو ديگه..
با خنده: - آهان ..پسري جونم حالا كه اينطوره بچرخ تا بچرخيم..
- باشه آرش جونم ..تو آدم نمي شي عزيزم..
- حالا فعلا يه بوس بده آشتي كنيم.. تا بعد ببينيم چي كار ميشه كرد..
- نخير نمي دم ، خرده هاش مي ريزه زمين حروم مي شه..
با صداي بلند مي خندم.
-حالا ببين كي آدم نميشه.من يا تو؟
- خوب معلوه تو ..بايد همين امشب من تكليفمو باهات مشخص كنم...
- وقتي گرفتمت انداختمت تو آب معلوم ميشه..
- نخير وقتي توپ چل تيكه ي تازتو پاره كردم معلوم ميشه...
- از رو نمي ري؟ قلب من شيشس ها..
- - عمرا آرش جون. قلب منم حبابه روي آبه....بوس ..باي..زود بيا كه منتظرتم عزيزم..
- باشه زود ميان نمي ترسم كه..باي خوشگلم.
در حالي كه مي خندم و سرمو تكون مي دم گوشي رو قطع مي كنم.وفا مي پرسه كي بود آرش ؟. بهش مي گم پسري.
-پسري؟
- آره ..يعني ما پسري صداش مي زنيم.تو هم مي توني به اين اسم صداش كني عزيزم..دانشجوي عمرانه ...حالا بعدا كه ديديش بيشتر باهاش آشنا مي شي..ما عادت داريم هميشه سر به سر هم مي ذاريم.
- از تو كوچيكتره؟
- آره بابا..پونزده روز از من كوچيكتره ..ولي مگه كوچيكتري بزرگتري حاليش مي شه.!
نگاهي به وفا مي كنم و مي خندم.وفا مي گه عجب دوستاي جالبي.
وقتي رسيديم ،درو باز كردم و پله ها رو بالا مي رفتيم. تو يه دستم غذاي سفارشي بود كه واسه شام اونشب گرفته بودم و تو دست ديگم ، دست وفا بود.وفا گفت دستت مي لرزه.وقتي جلوي در سالن رسيديم ، وايساديم و من سر وفا رو گرفتم و گذاشتم رو سينم و بهش گفتم مي بيني لامصب چه جوري مي زنه.
آهسته در زدم .سهراب در رو باز كرد.قيافش خندان و دلنشين بود.حرف از گلوم بيرون نمي يومد.
-سعيد پرسيد كيه.
- سهراب نزديكتر اومد و بعد با صداي بلند گفت : دقيق نمي دونم ولي قيافش خيلي شبيه قهرمان فراري ماست..
- غذاها از دستم زمين افتاد و خودمو به حالت بي هوشي توي آغوش سهراب انداختم.سرم داشت گيج مي رفت.
- سهراب تو كه منو كشتي..
-خبه..ولم كن ، خودتو الكي لوس نكن..
چشمش به وفا مي افته و مي گه..- به به مباركه بوي فرندته؟
-مي خندم و از آغوشم جداش مي كنم و مي گم. بوي فرند چيه .سهراب جون سر پيري و معركه گيري ؟ به وفا نگاه مي كنم و با لبخند مي گم :دوست جونمه..
- دوست جون ديگه چه صيغه ايه ما رو مي پيچوني؟
مي خندم و مي گم:- سهراب جون مگه نمي دوني جديدا فرهنگستان زبان فارسي پيشنهاد داده به جاي واژه ي غريب و نامانوس بوي فرند از واژه ي زيبا و دلنشين دوست جون استفاده بشه...
سهراب چشاشو ريز مي كنه و مي گه : مي دونستم كه ناقلاتر از اين حرفايي كه سرت بي كلاه بمونه..
-يه چشم غره به سهراب مي رم..
- حالا نمي خواي معرفيش كني ..بياين تو بچه ها منتظرن..
-واي اصلا يادم نبود..بيا تو وفا..
سلا ااام به همگی..
(ادامه ی این متن به زودی در پست بعدی منتشر می شود)
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
ماجراهاي خانه ي ما
قسمت دوم

در عشق دو دلي و ترديد نيست.بي ترديد بايد هيچ شد ; عشق موندنه ، نه رفتن! بايد بومي اين شهر باشي تا غربت نگيردت!
بايد اهل اين ديار بود.يكبار كه رفتي ، ديگه رفتي ، برگشتن بي فايدس ! ولي من نرفته بودم كه برگردم. از روز اول وقتي اومدم موندم! تنهايي نمي تونستم برم.مي ترسيدم! صدايي بهم مي گفت : وقتي به دروازه ي اين شهر رسيدي ، نبايد بترسي ، پشت سرت رو هم نبايد نگاه كني .نبايد پشيمون بشي ، ممكنه در اطرافت ، سايه هاي وحشتناك ببيني .ولي فقط بايد به جلو نگاه كني ، بايد از خودت مطمئن باشي ، بايد از طرفت مطمئن باشي .وقتي گفت بريم ، بايد بري ، نبايد بترسي...
شيشه ي ماشين را پا يين مي دهم.اين آخرين عوارضي است .دستم را كه يك اسكناس پانصد توماني در آن است دراز مي كنم به طرف آقايي كه پشت شيشه ي عوارضي نشسته. آقاي تقريبا جوان و نه زياد خوش قيافه پول رو از دستم مي گيره ولي انگار هيچ عجله اي براي دادن بقيه اش نداره .برخلاف ماشين هاي جلويي كه تند تند رونشون مي كرد.حتي ماشين جلويي من يك اسكناس هزار تومني داد ولي خيلي سريع بقيه ي پول را به او داد و رفت .نمي دونم اين آقاي نه چندان خوش آيند طبع من ، مخصوصا الان كه خيلي عجله دارم، به چي زل زده .به خاطر همينه كه طاقت نميارم و مي گم:
- آقا ببخشيد..چرا اينقدر معطل مي كنين ..اگه پول خرد ندارين خيالي نيس..بذارين رو حسابتون واسه دفه ي بعد..
تمام دندو ناشو بيرون مي ياره و سرش رو نزديكتر مياره و ميگه:
-جان؟
بد جور نگاهش مي كنم.
-انگار خيلي عجله داري عزيزم؟
-شما هم انگار خيلي بي كاري...
- جوونك خوشگل..اگه بيكار نبوديم و كار داشتيم كه تو اين سن از صب تا شب پشت اين شيشه ها پير نمي كرديم خودمونو..
-ولي انگار از پشت اين شيشه ها زيادم بهتون بد نمي گذره آقاي محترم...بيشتر از اينكه فال باشه تماشاست...
آقاي ماشين عقبي سرش رو از پنجره بيرون آورده تا ببينه چه خبره .و ماشين هاي عقبي تر بوق مي زنند.
- نه ازت خوشم اومد جوون..خيلي زبون داري..مواظب باش با اين سرو زبون و اين چش و ابرو تو اين شهر ندزدنت. جوونك .. اِِ..كجا رفتي ..بيا بقيشو بگیر..
گاز ماشين و مي گيرم و مثل برق مي رم.گاهي وقتا به خودم لعنت مي فرستم كه چرا با اين جور آدما دهن به دهن مي شم.از اين طور خاطره ها در تهران زياد داشته ام.ولي قسمت اين بود كه اين دفه يكي از اون آدما ورودي شهر گريبانمو بگيره.بعضي وقتا پيش خودم فك مي كنم چه لذتي مي تونه داشته باشه اگه با لگد بكوبونم زير شكم يكي از اونا تا حساب كار دستشون بياد و پاشون رو از گليمشون درازتر نكنن.ولي حيف كه براي اين كارا ساخته نشده ام هر چن جراتشو داشته باشم.
براي كسايي كه نمي دونن مي گم.اسم من آرشه.چند ماهي گذشته كه وارد بيست و پنچ سالگي شده ام.مي دونم كه چشام خيلي گيراست و موهاي زيبايي دارم.اندام و هيكلم باريك اما عضلاني و ورزشكاريه. بالا تنم اصلا به پايين تنم نمي خوره! بازوهام لاغر و نهيفن ولي قدرت پاهام كشنده س! قلب خيلي ضعيف و شكننده اي دارم. از اون دسته آدمايي هستم كه دقيق نمي توا ن گقت قوين يا ضعيف! چون كه گاهي اوقات به من مي گن تو نبايد پسر مي شدي ولي من مطمئنم كه پسرم و بايد هم كه پسر مي شدم .و لعنت به اين زيبايي كه در كمتر پسري يافت مي شه تا بتونم حرفمو به اونا ثابت كنم.هر چند هميشه خواسته ام كه قوي باشم ولي اين خاصيت زيبا بودنه كه آدمو ضعيف بار مياره.اما من دارم باهاش مي جنگم.
خوب ، وارد تهران شده ام.با سرعت زيادي دارم رانندگي مي كنم.تو شهري كه من اسمشو شهر ديوونه ها گذاشتم.تو اين شهر آدم خوشش مياد براي لحظاتي هم كه شده خودشو به ديوونگي بزنه.اصلا من اين شهرو به خاطر اينكه همه ي آدماش ديوونن دوس دارم.اينجا آدما بعضي وقتا ديوونه مي شن..عصبي مي شن..يه وقتم ديدي فحش دادن.ولي من فقط ديوونه شدنشونه دوس دارم...مخصوصا با اين جملشون كه خيلي منو به خنده مي ندازه..برو خدا روزيتو جاي ديگه حواله كنه! به نظرم اين تهرونيا خيلي بامزن.
به ! چي دارم دوباره واسه خودم مي گم. نكنه اينبارم پام به تهرون نرسيده ديوونه شدم؟! بي خيال بابا زندگي خودش يك ديوونگي بزرگه.خوب اينم از سرعت زياد كه كيف كردم.حالا از اين به بعدشو بايد آسته آسته برم جلو.خداييش اين ترافيك تهرون چه حالي مي ده.آخر ديوونگيه .همه دارن همينجوري بوق مي زنن.خوب حالا كه اينطوره ما هم ميزنيم.به كجاي عالم بر مي خوره؟!ديد..ديد..ديديد ..ديد...دود..دود ..دودود..د.ود ...
عروسي ِ تولد ِ جشن شما مبارك..هورا...زنده باد ديوانگي.
با اين حساب دو ساعت ديگه م بايد داخل شهر رانندگي كنم.بابا بي خيال! مهم اينه كه پام به اون خونه برسه.مهم اينه كه دوباره بغلشون كنم و ماچشون كنم.اصلا ده ساعت ديگه طول بكشه.فقط برسه.خدايا برسه، ..ديگه طاقت ندارم.
دلم خيلي تنگه .دلم خيلي تنگه..آهاي آدما دل من تنگه..دل آرش تنگه..دلم..دلم..آخ كه چقد دلم مي خواد برم رو سقف ماشين وايسم و داد بزنم:..آهاي جماعت..من عاشقم..من عاشقم م م م ....و بعد اگه كسي باورش نشد كه عاشقم از اون بالا خودمو بندازم پايين و بتركم تا بفهمن دنيا چقد واسه عاشقا كوچيكه.
صداي بچه ها دور سرم مي چرخه..آرش.. جونم آرش؟...آرش جونم..آرشي..جانم.. پسركم....بميرم واست..جون دلم.. آرش اگه بري من مي ميرما ... .خستم بچه ها .باور كنين.خيلي خستم.اصلا ديگه فك مي كنم همينجا تصادف مي كنم و مي ميرم و ديگه هيچ وقت نمي بينمتون.
خيلي خستم.شايد به خاطر اينه كه شديدا احتياج به يه بوسه دارم.يه شونه اي كه شونه ي غريبه نباشه و سرمو با خيال راحت بذارم رو ش حالا اگه نمردمم، نمردم. يا يه آغوش گرم ..يه صداي ملايم و با احساس كه نوازشم كنه..بميرم واستون.الان تك و تنها تو اون خونه چي كار دارين مي كنين؟...دود..دود..ديد...ترافيك لعنتي..
تو آينه نگاه مي كنم ببينم چگونه آرشي شده ام؟ اون چه كه از ظواهر و از اين چشاي اشك آلود و .اين قيافه ي مادر مرده پيداست ..يه آرش احساساتي كه پاش برسه به اون خونه پسرا رو بيچاره كرده! ..الهي كه بيچارگي تونو ببينم.ببينين به چه روزي انداختين منو..
يه آرش احساساتي اينجاس..يه آرش شيطونم از من مي پره بيرون و مي ره رو سقف اون ماشين قرمز روبه رويي مي شينه و به من چشمك مي زنه...يه آرش فيلسوفم از من مياد بيرون و كنار من رو صندلي جلو مي شينه. يه عينك دودي هم به چشاش مي زنه كه مردم چشاشو نبينن..و يه آرش چغرافي دان از من مياد بيرون و مي ره بالاي اون درخت مي شينه تا همه جاي تهرونه خوب تماشا كنه..
مانده ام چه كار كنم با اين همه آرش.!مخصوصا با اون آرش شيطان كه جونم رو به لبم رسونده.سرم رو از پنجره ي ماشين بيرون ميارم و داد مي زنم:
- همين الان از رو اون ماشين بيا پايين و الا مي يام حسابتو مي رسم..
عجب جايي هم نشسته پسره ي خود سر بازيگوش ، يه ماشين پر از پسراي تهروني .
- دِ ..مگه با تو نيستم پسر..؟ ميام گوشتو مي كشم مي يارمت پايينا...
-بله !..آقا با من هستيد؟!..
نه آقا جون..اين حرفا چيه..با اون پسري هستم كه رو سقف ماشين شما نشسته ، بي زحمت صداش كنيد بايد پايين..قربون شما..
پسرا نگاهي به هم مي كنن و بعد همون پسره يه نگاه عاقل اندر سفيه به من مي ندازه و مي گه:
_ عاشقي؟
- به! ..عاشق چيه ..كل دنيا رو بگردي از من عاشق تر گير نمياري. . اونم عاشق بيست سي نفر آدم.. چه عجب بالاخره يكي فهميد...دمتون گرم..اصن بذارين از اول تعريف كنم..آقا جون حقيقت اينه كه من اول عاشق يكي بودم اونم خودم بود..بعد عاشق هفت نفر شدم اونم ديوانه وار..حواست با منه؟ بعدش عاشق اونايي شدم كه اون هفت نفر عاشقشون شده بودن..اگه عاشق شده باشين حتما باس بدونين كه آدم اگه عشقش آب تو خونش بخوره شصت آدم خبر دار مي شه چه برسه به اينكه طرف عاشق چند نفر ديگه شده باشه و آدم نفهمه..بعدشم عاشق اونايي شدم كه اونايي كه اون هفت نفر عاشقشون شده بودن ، عاشقشون بودن..خلاصش كه من از اون عاشقاي ريشه دارم..شما چي عاشق شدي تا حالا؟
صداي بوق ماشينا خيلي بلنده.
- بچه ها چي مي گه اين؟
صدامو بلندتر مي كنم .
- مي گم عاشق شدي تا حالا؟
-برو آقا..خدا روزيتو جاي ديگه حواله كنه..
-حيف ..اون دوستتون چي؟
-چي؟
همه ي شيشتو بده پايين... آها ..مي گم اون دوستت چي ، عاشق شده تا حالا؟
-كي..اين؟
-نه اون نه..اون يكي..
-سامانو مي گي؟
-اِ ..اسمش سامانه؟
آره چطور؟
.-..مي گم ازش بپرس ببين عاشق شده تا حالا؟
پسرها پشت ماشين از شدت خنده غش كرده اند.
- نخير، اونم نشده..سوالي چيزي ندارين ديگه..
- فعلا چيزي به ذهنم نمياد..راستش من بيشتر با آدماي عاشق مي پلكم..ولي اگه شماره اي چيزي دارين بدين كه حالا بعد يادم اومد زنگ بزنم بپرسم ازتون..
اين بار با شدت بيشتري مي خندن. سامان با حالتي شبيه به غش مي گه: بگو مامان جونمون گفته تو خيابون به كسي شماره نديم..
- چي..چي مي گه؟
- مي گه مامانم گفته به كسي شماره ندم..
-حالا باشه..من يه كاري مي كنم كه نه سيخ بسوزه نه كباب..شمارمو بهتون مي دم..ولي به شرطيكه هر كدوم
زن من شدين ، مامان جوناتونو بايد ول كنين بچسبين به زندگيتونا..گفته باشم!..بيا اينم اسم و شمارم..
-باشه..حالا اجازه هست بريم آرش جون؟
-به..راهم كه به سلامتي باز شد..خوب به سلامت..فقط شماره كه دادم، وقتي رسيدين اون پسره رو از رو ماشينتون بيارين پايين..نگهش دارين، زنگ بزنين خودم ميام ازتون تحويل مي گيرم..فقط مواظب باشين بعضي وقتا گاز مي گيره..با يه چيزي ببندينش تا من خودم بيام..
--باشه بابا..
خنده كنان و بوق زنان مي رن.سامان هم يه چشمك سريع به من مي زنه.راستي كه اين جووناي تهرون حيا ندارن.خوب ديگه زندگيه چه مي شه كرد بايد ساخت...
چند ماه پيش كه اون خونه رو ترك كردم ، شبيه ديوونه ها رفتم و الان كه دارم برمي گردم ، خيلي ديوونه تر
از موقع رفتنمم!اصلا نمي دونم تو اون خونه دنبال چي مي گردم. گويا يه چيز گرونبها اونجا قايم كردن و من
هر چقدر از اون دورتر برم، باز جاذبه ي اون منو مي كشه و مي ياره همونجا.تقريبا رسيدم نزديك خونه.
ماشينو نزديك گل فروشي سر خيابون نگه مي دارم و از ماشين پياده مي شم. قبلنا عادت داشتم هر روز از
اينجا واسه بچه ها گل مي گرفتم.هر روز نوبت يكي بود.تا آخر هفته كه نوبت به همه مي رسيد.يه روز واسه
اون رز مي گرفتم..روز بعد گل دلخواه اون يكي كه ياس بود..روز بعدشم ....
رسيدم دم مغازه ي گل فروشي و با آقا مصطفي صاحب گل فروشي كه منو مي شناخت سلام و عليك كرديم.
-به به !..آرش خان..را گم كردي..نه به اون وقتا كه هر روز به ما سر مي زدي و گل مي گرفتي..نه به حالا
كه چند ماهه خبر ي ازت نيست!
-راستش آقا مصطفي ، اينجا نبودم، تبريز بودم..والا ارادت ما كه به شما كامله..حالا لطف كنيد يه دسته گل
زيبا كه همه ي اون گلايي كه ازتون مي گرفتم ، رو داشته باشه ..بپيچين و بدين به من كه خيلي عجله
دارم..
-به چشم..ايشالا خواستگاري در پيشه كه اين بار دسته گل مي برين؟
- بله ..خواستگاري يه سري قلباي شكستس كه بايد به دستشون بيارم...
دسته گل رو گرفتم و دوباره سوار ماشين شدم و به طرف خونه حركت كردم.احساس خوشحالي با دلهره
داشتم.انگار تو خودم بند نبودم.سر كوچه يه پسر خوشتيپ و خوش هيكل سوت زنان و قدم زنان مي رفت.
سرمو از پنجره ي ماشين بيرون آوردم و گفتم:-آقا ببخشيد..اين پسر تهروني كه مي گن شمايين؟
-بله؟
- هيچي ، مي خواستم بدونم شهرو درست اومدم يا نه..
- خدا شفات بده..
- قربون داداش..با اجازه
خودم بهتر از هر كس ديگه اي مي دونستم كه پاك عقلمو از دست دادم و اين ديوونگي با نزديكتر شدن به اون خونه بيشتر مي شد. خونه ي ما از اون خونه هاي قديمي و اصيل چند طبقه اي بود.كليد رو انداختم و درو باز كردم.با باز شدن در ترسم شدت گرفت.هيچ صدايي نمي يومد.شبيه خونه ي ارواح شده بود.آخه اين خونه ، خونه اي نبود كه ثانيه اي ازش سر و صدا بلند نباشه. دستمو گذاشتم رو قلبمو پله ها رو دوتا دوتا بالا رفتم.آهسته در سالن رو باز كردم.
با ديدن سعيد كه پشت كامپيوتر نشسته بود و مشغول كار كردن بود ، قلبم آروم گرفت.يواش رفتم و از
پشت سر چشاشو گرفتم .
سعيد دستشو روي دستام كشيد و گفت:- آرش ؟..تويي؟..
يكي از گلا رو بيرون كشيدم و جلوي بينيش گرفتم.هنوز برنگشته بود.در همون حالت دستامو دور
گردنش انداختم و سرمو گذاشتم رو شونش.
بالاخره بلند شد و روبه روم ايستاد.
- فكرشو مي كردم كه اينبارم برمي گردي و براي هميشه نميري..
-فكر مي كردم كه اين فكرو بكني ولي پيش خودم مي گفتم كاش سعيد مي دونست كه واقعا دارم براي
هميشه مي رم.
-پس چي شد كه برگشتي ؟
-نمي دونم سعيد..
سعيد استاده و هيچي نمي گه.نزديكش مي شم .
- بغلم نمي كني؟
به يكباره دستاشو باز مي كنه و بازوم رو مي كشه و منو محكم در آغوش مي گيره.بعد ماهها، دوباره اشكام بي
اختيار سرازير مي شه.تازه مي فهميدم كه اين همه مدت در حق خودم جنايت كرده بودم. چند دقيقه اي منو در
آغوشش نگه داشت و بعد دستم رو كشيد و برد و پهلوي خودش نشوند.
-آرش ، نمي خوام ناراحتت كنم ولي كاش برنمي گشتي...
دستشو مي گيرم .
-برنمي گشتم؟خيلي بي رحمي سعيد..واقعا كه .چطور دلت مياد ؟
-عزيز دلم، چون نمي توني تحمل كني مي گم.وگرنه من خودم وقتي ديدمت انگار دنيا رو بهم دادن.
-شهرام كجاست، بچه ها كجان ؟
-شهرام يا بچه ها؟
- هر دوش يكيه..
بلند مي شم و مي رم سمت اتاقا..
-آرش ..گوش كن..آرش..
-چيه ؟چي شده سعيد...لابد باز شهرام رفته مسافرت..يا پسري توپمو پاره كرده.... يا هومن جوراب
منو برداشته پوشيده..نكنه خشايار رفته سراغ دفتر خاطراتم؟
-هيچ كدوم از اون بچه ها ديگه اونايي نيستن كه قبلا بودن.مي فهمي؟شهرامم ...
- شهرام چي؟
- براي هميشه رفته..
-هه..از تو تعجب مي كنم سعيد..چطور رفتن منو باور نمي كني ولي رفتن اونو باور مي كني؟..من شهرامو
مي شناسم.بدون ما يه ورش صحراس..
سعيد از جاش بلند مي شه.
- عجب...! هر چند از يه جهاتي همون آدمي. ..ولي ، خيلي عوض شدي آرش فكر كردم با شنيدن اين خبر دنيا رو ، رو سرم خراب مي كني.
-سعيد عزيزم ، اگه مي گي اين بچه ها ديگه اونايي نيستن كه من مي شناختمشون باور كن من هم ديگه اون
آرشي نيستم كه عين ديوونه ها از اينجا مي رفتم.راستي سعيد چرا اينقدر لاغر شدي؟
-لاغر ؟..نه فكر نمي كنم.
-چرا خيلي لاغر شدي...
-كجاي من لاغر شده ، برعكس همه مي گن چاقتر شدم.
-دستام رو شكمم مي ندازم و با حالت قهر روي مبل مي شينم.
-واقعا كه ..ازت انتظار نداشتم سعيد..يعني مي خواي بگي اين همه مدت كه منو نديدي چاقتر شدي؟ ديگه
چيزي نگو سعيد..هر چي از دهنت دراومد بهم گفتي.. خواهش مي كنم ديگه خرابترش نكن..اي روزگار بي وفا ..
-ديدي تو عوض نمي شي..هنوزم همون آرشي..ديگه حرفي باهات ندارم.
مي رم كنارش مي شينم و يه دفعه اي شروع مي كنم به خنديدن.
-بابا داشتم سربه سرت مي ذاشتم..
سعيد نرمتر مي شه و لبخند مي زنه.
-من عوض نشدم سعيد؟
ادامه در پست بعد
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
حتما همه ي شما اين جمله رو در فيلم "روح" به ياد داريد:
"فوق العادس آدم عشقي رو كه درونشه با خودش مي بره"
آره ، موقع مردن آدم همه چي رو از دست مي ده يا فراموش مي كنه ، ولي عشقي كه در سينشه براي هميشه اونجا يادگاره…
وحشت تنهايی وقتيه كه كسي رو دوست نداشته باشيم..
من شايد بعد مرگم خيلي عوض شده باشم ، ولي هنوز هم به هما ن شدت عاشق و ديوانه ام.
اينو داشته باشين تا بعد …
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

