خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
امشب بیدار بمانید ای اهریمنان خورشید را می گیرند از دستمان

یک ..دو..سه ..شروع می شود شبی دیگر
بعد این شب ، من نیستم بین شما دیگر
من می روم تا ستاره شوم در شب
بروید و بگردید دنبال ِ آرشی دیگر
نگاه کن به روح من ، عجب کشمکشی
نه جانم، نمی خواهم که نازم را بکشی!
فقط اخطار می دهم که آماده شوی
این بار تو باید از دست من بکشی
ترن آنجا ایستاده منتظر است
و دست من که از دستکش منزجر است
و دل من که همیشه در سفر است
و آن فرشته که هنوز در ترن است
این که دارد شعر می شود الکی
تو بی خود می کنی که میان شعر می پلکی
شعر به تو نیامده است حقیقتا
شاعر ندیده بودیم با عشوه ی خرکی
نامه ای را نوشته ام با درد
تا که ایمان آوری به آغاز فصلی سرد!
تا که ایمان بیاوری به دلم
شده از غصه رویم زرد
عزیز من ، آخر این در نیست
چگونه ممکن است عشق بین تو و کسی که اصلا نیست
فرار هم که نمی شود کرد از دستت
حیف آن پنجره که به جای آن در نیست
راستی حجم آسمان کم نیست
اشتباه شد قافیه را به هم زدی!
اصلا تو کیستی که شعر را به هم زدی
پس خاک بر سرت که سر آدم نیست
چطور مگر دیوانه آدم نیست؟!
ای بابا ! جان بکن آرش
می خواهی چه کنی ..چه بگویی تو آخرش؟!
مثلا اینکه من هستم
لعنت به کسی که نمی داند و پدرش
عزیز من ! آخر کمی مودب باش
شرمنده دل من کمی ساده س!
ساده تر دیده می شوی موقع بیدار باش
پس تا ابد با این دل ساده ، با من باش
اسیر ِ یک جفت چشم ِ خواب آلود
خراب ِ همه نوشته های درد آلود
ببین یک نفر از پشت پنجره رد شد!
فدای این همه افکار وهم آلود
ولی یک نفر از پشت پنجره رد شد
ناشیانه چشمکی زد و رد شد
ولی برای چه نیامد تو؟
دلم گرفت در آزمون عشق من رد شد
در انتظار کسی که بیاید از بیرون
دوباره برگشتن به "دوبارگی " درون
نه من امشب را نمی خوابم
بدون خواب فرار می کنم از دست این طاعون..
<<آپدیت می کنم بقیه را امشب>>
جایتان خالی ، امشب عجب خوردیم
فینال ِ خوردن را هفت به هیچ بردیم
دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست
هندوانه را با سیاوش و پدر خوردیم
مادربزگ من اما هست در روسیه
دیگران هم هستند در قفقاز و ترکیه
عیبی ندارد ، غصه ندارد این بی کسی اصلا
آرش تنهاست چه در ونیز پیش آنجلو چه در صحرا و بادیه
دو چشم تر آوردم ، که تر قبول کنی
دلی شکسته برایت! اگر قبول کنی
امشب صدای خنده ام که می آمد
برای تو خندیدم ، اگر قبول کنی
دو بطر ویسکی ، یک قوطی پر از ودکا
دست بهشان نزن ، تا مست شود دنیا
احساس ِ رقص من قطعیست!
و کسی نمی کشد سوت داور را..
امشب افتادم یاد ِ پوریا
آن جوانک شاعر و بی ریا
یک دانه انار گذاشتم در دهنش
او هم اعتراض نکرد که چرا
یاد ِ بهزاد که عاشق یلداست
او که گریزان از شب ِ سرماست
و انگشتان یخ زده اش که یخ مانده اند هنوز!
گل ِ من ِ هنوز در انتظاربارش ِ فرداست
یاد ِ کشتی که هنوز در دریاست
یاد ِ وفا که هنوز در رویاست
و من میفهمم که دوست یعنی چه!
و دوستی را که گل ِ زیباییهاست..
و اورمزد را که دیگر یک افسانست
و هرمزد را که حسابش در دلم جداگانست
نکند فردا ، خورشید هیچ طلوع نکند!؟
می ترسم ...بگو که این هم افسانست!
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

آن وقتها جوان پر شر و شوری بودم.7 سال پیش بود انگار نه ؟!.فینال جام ملتهای اروپا.ایتالیا و فرانسه..
با تو هستم فابیو.کانای دوست داشتنی من ..آن وقت ها خواستنی تر بودی کانا..نمی دانم چرا..احساسم این است ..فکر نکنم به خاطر موهایت بود که بعد زدیشان ..به خاطر چشم های آبیت هم نیست ، چون هنوز هم آبیست.. !..
گوش کانا ، آن وقتی که من تو را شناختم ، تمام عیار بچه بودی...به ! به خیالت یادم نیست که بعد از آن باخت لعنتی مقابل فرانسه چطور مثل یک کودک اشک می ریختی ؟!..آن هم در آغوش چه کسی !دینوزوف!..تو نمی دانی چرا من خنده ام گرفت با اینکه داشتم از غصه هلاک می شدم؟!
آن موقع آرزو می کردم که هرزگاهی تو را نشان بدهند تا من خوب تماشایت کنم..ولی کسی به تو کار نداشت ..همه ی نگاهها به نستا بود..ولی من آرزو داشتم برای دومین بار تصویر آن یک جفت چشم را ببینم ..آخر آن چشم ها برایم غریبه بودند و در عین غریبگی بسیار آشنا .. شاید من آنها را قبلا در جایی دیده بودم ..هنوز هم نمی دانم کجا..شاید جایی فراتر از آبی آسمانها...بسیار مظلوم به نظر می آمدی!
ولی چه بزرگ شده ای کانا..هفت سال از من بزرگتری ولی با من بزرگ شده ای..
فینال جام جهانی 2006 ، موقع زدن پنالتی ها ، بگو ببینم ، آن چه قیافه ی مسخره ای بود که به خودت گرفته بودی..پس اگر می باختید ، گریه نمی کردی هان ؟ پسر کوچولوی ما چه بزرگ شده ..! آخر او دیگر یک کا پیتان است..
فابیو کاناوارو ، که همیشه وقتی یاد آلبرتینی می افتادم یاد او نیز می افتادم ..دیگر آن جوان خجالتی و گمنام هفت سال پیش نیست..او اینک مرد سال فوتبال ِ جهان است..
به مناسبت این افتخار ، با کانا امشب در ساحل قدم زدیم و من او را مهمان غذای مورد علاقه اش ، پیتزا کردم..او دیوانه وار پیتزا دوست دارد..
hofame cana
.... cana
hofame
sono pronto
ecoo
!pizza
solo qualche ora
noi siamo qui per...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
تقدیم به همه ی کسانی که دلتنگم بودند و من هم ... من نرفته ام اگر بگذارند من نمانده ام اگر بگذارند چه کسی گفته که شاعر دل نازک دارد؟ این شکسته دل پر حوصله دریاست اگر بگذارند و تو معشوقه مغموم مسیحایی من باز امشب تنها با غم عشق و هراس شب یلدا سر کن فصل آغاز وصال من و تو ای همه عاطفه فرداست اگر بگذارند و چه رویای غم انگیز و غریبی عاشق سوگلیت موی پریشان در دشت مادیانیست که یالش یله در پنجه ی دیوانه باد سوی تو می تازد در دل انگیز غروبی زیبا در میان صحرا به خدا دیدن این منظره زیباست اگر بگذارند همه جا دامن صحراست اگر بگذارند
اینجا برای تو می نویسم.برای توئی که نمی دانم که هستی.ولی می دانم که حرفهای مرا خوب می فهمی و خودم را بیشتر! پس تو را نازنین خطاب می کنم . نازنین ، من عشق می خواهم. اما آن را از کسانی که هستند نمی توانم بازگیرم و در عوض از کسانی که نیستند خوب می توانم.چرا که وقتی که نزد آنان که هستند ، هستم می پندارم که من یک نیستم . من اما اینجا وجود دارم .در یک نیستی مطلق. نازنین چه خوب است که حرفهای مرا می فهمی! ولی راستی این مایه ی تعجب من است. پری دریا که تو را به من می داد احساس کردم که وجود داری.پس چه خوب است که من وجود ندارم.چرا که کسانی که وجود دارند همدیگر را نمی بینند! نازنین من بغضی دارم که هیچ گاه فرصت تبدیل شدن به اشک را پیدا نکرده است.احتیاج به فشار دارم. یک فشار که به سینه ام بیاید و آن اشک لعنتی را سرازیر کند. اشکی که مظلومانه خود به پایین برود ولی قدرتمندانه مرا به بالا ببرد.اینجا فقط سقفش باز است نازنین! اطراف اینجا دیوار است.و این میله های لعنتی .حتما خواهی گفت دیوار را بشکن و میله ها را خم کن و از آن زندان بیرون بیا! ولی نازنین بر فرض که هیچ دیواری هم در کار نبود نمی بینی پاهایم در زنجیر است. نه نازنین ! محبت تو را می فهمم ولی سعی در باز کردن آن زنجیر هم نکن!چرا که حتی اگر همه ی راهها باز بود و من هیچ زنجیری به پا نداشتم باز هم از اینجا نمی رفتم. دل من در زنجیر است .می فهمی ؟! تنها راه نجاتم آن سقف است که باز است و من از این محدوده نمی توانم به جلو یا عقب برگردم ولی در همین محدوده حق حرکت به بالا را دارم.پس آن سقف ، تنها راه ِ نجات من خواهد بود. من باید پرواز را یاد بگیرم.ولی تنهایی چگونه می توانم؟ آن طوری به من نگاه نکن.! چشمان مظلومت دیوانه ام می کند. فقط می توانم سرم را به دیوار تکیه دهم و آه بکشم. کاشکی می توانستم به تو تکیه دهم نازنین. ولی باز نفسهایت ، چاره است. دیشب خیلی تنها بودم . از دور بوی خوبی را می شنیدم ، می خواستم از تو بپرسم چه بویی است که اینقدر مستم می کند ولی تو را نیافتم. ناچار به سایه ی شب پناه آوردم. در تاریکی به گوشه ای خزیدم و فاصله ها همه گم شدند. خیال ِ تو مثل ِ تصویری بود که در آینه دیده می شد . تو که می فهممی چقدر تنهایم؟! کاش می دانستی که اشکهایم پشت ِ دیوار غرور مانده است. آن فشار را تو باید به سینه ام بیاوری ! نزدیکتر بیا. در این زندان جا برای همه است.اینجا سرهایی را خواهی دید که بدون هیچ جرمی بریده شده اند چرا که دلهایشان در زلف پر کمند ِ معشوق پیچیده است.اگر تو هم بیایی اینجا گرفتار خواهی شد. من اینجا فهمیدم که عشق دروغ یا شوخی نیست نازنین! خیلی کارها می تواند بکند.فهمیدم که هیچ کس از هیچ کس جدا نمی تواند باشد. نازنین! اسم ِ کسانی که تو را دوست دارند به خاطر بسپار. محلی را که در دلشان اشغال کرده ای خوب بشناس.یا خوب بشناس یا برای همیشه آنها را به خود واگذار.این تنها راه نجات است. به بالا که نگاه می کنم ، ستاره ها را می بینم .انتخاب با خودت است. یا بیا و به من ملحق شو و سرت را لابه لای موهای پریشانم پنهان کن یا برو و پیغامم را به همه برسان.یا مانند ِ باد صبا آزاد و پیغام بر باش یا مانند من دلسپرده و در زنجیر باش نازنین. ولی در هر صورتی ، عاشق ِ زندگی ، شیفته ی آزادی و شیدای زیبایی باش نازنین..
و امید داشته باش که روزی همه با هم آزاد خواهیم شد!
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
گاهی وقتها آدم مجبور می شود حرفی را آنقدر تکرار کند که زبانش مو در آورد.لیکن من با وجود اینکه بیست و پنج بهار را پشت سر گذاشته ام ، هنوز یاد نگرفته ام که یک حرف را چطور می توان به زبان آورد تا مجبور به پر حرفی نشد.من اصولا آدم کم حرفی هستم و رکورد حرف نزدنم حتی تا 24 ساعت در شبانه روز می رسد ، ولی وقتی چانه ام گرم شود کسی جلودارم نیست.حتی یادم می آید برای یک نفر حرف می زدم که روبه روی من نشسته و لبخند ملیحی گوشه ی لبش انداخته بود ، دقایقی بعد ابتدا آن لبخند از گوشه ی لبانش نقش بر بست.و دقایقی دیگر مجبور به چانه خارا ندن شد و دقایقی بعد موهایش شبیه برق گرفته ها شد.و آخر سر فریاد زد :" آررررررررررررررررررررررررش".و بعد بی هوش شد و افتاد.به همین سادگی.این ها را نگفتم که خیال کنید که می خواهم به شما هشدار بی هوش شدن بدهم.و از ترس حرفهایم را نخوانید.چون خوب می دانم که این بار کسی که بی هوش خواهد شد ، خود من هستم.چرا که فریادهایم تا این لحظه اگر می خواست کسی را بی هوش کند ، کرده بود .پس خیالتان راحت باشد که خطری شما را تهدید نمی کند و اگر هم جوانمردی پیدا شود که زحمت ِ یک فنجان آب قند را بکشد ، من خودم را بیمه شده خواهم دید.
پس افتتاح می شود..
1
2
3
بله ، با شما هستم دوست عزیزم.و با شما..و با..بله شما....شما هم اگر جرات دارید مرا دوست خطاب کنید .آدم وقتی کسی را دوست خطاب می کند خیلی باید جرات داشته باشد.پس اگر جرات دارید مرا در لیست دوستانتان بگذارید نه در لیست آن گروه خفگان آور و نفس تنگ کن.شما مرا دوست ندارید ، شما من را نمی بینید بلکه آن برچسبی را می بینید که به هزار زحمت می خواهید به آدم ها بچسبانید.با این کارهایتان به کجا می خواهید برسید؟ ! نگاهی به آن لیست خوشگلتان بیندازید. خجالت آور است.درست مثل این می ماند که به چند حیوان مارک مشابه زده و آنها را داخل طویله انداخته باشند! این کار برای حیوان تعجب آور نیست و روشن است که آن حیوان ِ بیچاره از چیزی نخواهد رنجید چرا که شعوری در سر ندارد.آن حیوان به عالیترین درجه از کمال خود رسیده و راضی و خوشبخت است. و بیش از آنچه هست چیزی از زندگی نمی خواهد. ولی برای انسان این کار اندکی جای تامل دارد.آیا به این راحتی می شود به انسان هم مارک معرف چسباند؟ انسانی که هر روز جوانه می زند و نیازی جدید در او پدید می آید و به دنبال ِ زندگی سگ دو می زند چطور می توان برای او تقسیم بندی انجام داد؟ شما اگر بتوانید مایع لغزنده و لزج یا آب جاری چشمه را درست از وسط یا به قسمت های مساوی تقسیم کنید آن وقت قادر خواهید بود که انسان ها را نیز در دسته های مشابه قرار دهید .بار دیگر نگاهی به اعضای لیست سیاهتان بیندازید.یعنی شما برای دوستانتان اینقدر کم ارزش می دهید که آنها را تنها به خاطر اینکه مجوز ورود به گروهتان را دارند دوست دارید؟ حالا فرقی نمی کند که آن شخص جانی باشد یا کتاب فروش یا مدیر کل یا میوه فروش یا حتی یک قاتل!فقط برای اینکه ثابت کنید این گروه عضو دارد.فقط برای اینکه ثابت کنید این حس وجود دارد به چنین ننگی تن می دهید. اما برای اینکه خیالتان را راحت کنم ، مطمئن باشید حتی اگر بتوانید با چشم چیزی را نشان بدهید و بگویید پس آن چیز وجود دارد و میلیونها انسان نیز بتوانند با چشم همان چیز را نشان بدهند و بگویند وجود دارد ، دلیل بر وجود آن چیز نیست .یعنی ممکن است که آن چیز وجود نداشته باشد حتی اگر میلیونها چشم آن را دیده باشند.به عنوان مثال شما هر روز می توانید در کوچه و خیابان عده ای آدم را ببینید که راه می روند و سر کار می روند و نفس می کشند و خرید می کنند.بی گمان خواهید گفت که آنها زنده هستند و در گفته ی خود شک نخواهید کرد.حالا اگر کسی هم با گفته ی شما مخالفت کرد او را دیوانه خطاب خواهید نمود چرا که همه با گفته ی شما موافقند نه آن یکی.ولی از کجا معلوم که حق با آن یک نفر دیوانه نباشد؟ ...پس جمع کردن دیگران و تشکیل دادن گروه برای اثبات درستی حرفمان کاری بی خود است..چرا که آن یک نفر دیوانه منم که می گویم من هر روز از میان صد نفر آدمی که در اطرافم می بینم ، تنها دو سه نفر از آنها را زنده می یابم.بقیه مردگانی هستند که فقط کوک شده اند و راه می روند.حقیقت چیزی نیست که اگر اکثریت به آن گواهی دهند اسم حقیقت به خود بگیرد.حالا شما بنشینید و به جای کمی فکر خود را گول بزنید. به خود بگویید اگر تعدادمان زیادتر شود حرفمان را به کرسی خواهیم نشاند. پس اگر کسی را دیدید که حرف شما را تایید کرد کاری نداشته باشد که آن شخص یک جانی است، دستش را بگیرید و به او کارت عضویت در گروهتان را بدهید و هرزگاهی به او بگویید که چقدر دوستش دارید که با شما بر سر یک موضوعی هم عقیده است.آن وقت اسم او را به لیستتان اضافه کرده و بگویید ما وجود داریم.ما همدیگر را تا پای ِ جان دوست داریم. بر فرض که اسامیتان سر به فلک بگذارد آیا این می تواند دلیل بر وجود داشتنتان باشد؟..من کاری به وجود داشتن یا نداشتن ندارم..اصلا مطمئنم که وجود دارید..ولی چه نیازی به تشکیل گروه از هر صنف و طبقه و عقیده است؟..تنها افراد ترسو حاضر به چنین کاری می شوند . افرادی که می خواهند دیگران را با خود هم عقیده کنند..ولی اگر کسی بر سر اندیشه ی خود استوار باشد و شجاعت داشته باشد خود را از هر جمعی بی نیاز خواهد دید. مانند آن دیوانه که نیازی ندارد برای اثبات درستی حرفش دیگران را با خود همراه سازد. حقیقت را که نمی توان تغییر داد حتی اگر فقط یک نفر پشتیبان آن باشد....دوست داشتن ها را اینقدر کم ارزش نکنید! من همیشه گفته ام که آدم اگر کسی را دوست داشته باشد ، هیچ گاه نمی تواند برای دوست داشتنش بهانه و دلیل بیابد. حال آنکه شما آن دلیل را دارید. به خاطر ِ آن دلیل است که همدیگر را دوست دارید.و حتی آن دلیل را با بی شرمی روی سر در ِ محل اجتماع گروهتان چسبانده اید. برای همین است که می گویم شما مرا دوست ندارید.نه تنها من بلکه خود و همدیگر را نیز دوست ندارید.شما ارزش ِ انسان را پایین آورده اید..شما قدرت جهش را از هم گرفته اید.شما همدیگر را سالهاست که گول زده اید.کسی که خود را گول بزند بقیه را نیز به راحتی گول خواهد زد. شما تنها آن کلمه را می بینید.شما ترسوهایی بیش نیستید که می خواهید برای خود طرفدار پیدا کنید...شما از تنها ماندن می ترسید...و من از تنهایی عشق و دوست داشتن در برابر شما ها می ترسم..من از تنهایی انسانیت در برابر شما می ترسم..راست می گویند از روزی که فرزندان آدم همدیگر را کشتند آدمیت هم مرده...اسم مرا از آن لیست سیاهتان خذف کنید..و اگر جرات دارید مرا در لیست دوستانتان بنویسد..اگر جرات دارید مرا دوست خطاب کنید....ولی حیف که رودرروی من می ایستید و دلیل دوست داشتنتان را به زبان می آوردید...بیچاره عشق !..بیچاره دوست !..بیچاره من!...کاش همانگونه که من شما را دوست دارم شما هم مرا دوست داشتید...بی دلیل ..بی بهانه...آن وقت عشق اینقدر بیچاره نبود!.....این اولین باری است که دلم نمی خواهد دیگر حرف بزنم بلکه دلم می خواهد به کوهستانی بروم و فریاد بزنم...که فریادم برای همیشه در مولکول های هوا یادگار بماند...
موج سرکشم که دل داده ام به دست ِ باد
دل به دریا می زنم تا شوم از خود آزاد
گرچه سرد و خامشم
شعله شعله آتشم
گر زبانه برکشم
هر چه بادا باد
فریاد
فریاد
فریاد
...
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
امروز عجیب دلم گرفته . یادم به زمانی افتاده که براتون آرش کوچولو بودم.یادم به کسایی افتاده که زمانی تو زندگی من وارد شدند و بعد ترکم کردند.این روزها همش از خودم می پرسم که از اون همه با هم بودن ها چی عایدمون شد؟!به کجا رسیدیم ؟ جز اینکه حالا مجبوریم لحن تلخ جدایی رو تحمل کنیم چه سودی برایمان داشته؟
از خودم می پرسم برای چی شناختموشون!؟ برای چی دوستشون داشتم؟
آیا اون موقع نمی دونستم شیرینی وصالشون رو چشیدم تا حالا وحشت از دست دادنشون رو بهتر لمس کنم ؟
آیا این همون ترس ِ تنهایی نیست که وبلاگم رو به این اسم گذاشتم؟!
آیا دوستهایی که الان دارم و با تمام وجودم دوستشون دارم با من همان کار ی رو نخواهند کرد که دوستان ِ قبلیم کردند؟
ولی بعدش به اینجا می رسم که دوست داشتن چیزی نیست که گم بشه.ما وقتی در یک دوره ای کسی رو دوست داریم احساسمون چون ذرات معلق در هوا پراکنده می شه و هر وقت که اراده کنیم می تونیم دوباره اون ذره ها رو جمع کنیم.فقط کافیه که بخوایم که دوباره اون دوست داشتن ها برامون زنده بشه.بعدش می تونیم یه تور ِ پروانه گیری دستمون بگیریم و اون ذره ها رو که مثل ِ پروانه های رنگی می می مونن از هوا جمعشون کنیم.
چرا به همین سادگی می ذاریم که خاطره هامون گم بشن؟
به قول ِ بهزاد ِ گلم ، چرا می ذاریم خاطره هامون برامون خاطره بشن! یعنی اینکه که دیگه هیچ وقت تکرار نشند؟
حالا می فهمم که چرا از خاطره شدن اینقدر ترس داره!
ترس ِ تنهایی همون ترس ِ خاطره شدنه.
یکی از دوستای عزیزم که برام همیشه مهربانترین بود ، اندکی دلتنگی منو کاهش داد وقتی قسمت ِ اول داستانم رو که از وبلا گ ِ سعید کپی گرفته بود ، برام فرستاد.
دوست دارم از همینجا بهش بگم که دوستش دارم . امیدوارم به همون شدت که از قلب ِ من خارج شد به قلب ِ اونم نشسته باشه.
چشام دیگه خاموش شده.
اون کی بود که گفت؟ " برای چشمان ِ خاموشت بمیرم آرش" .
شاید هم فقط در خیال بود ..
شاید...
مدام از بي وفائي ها بنالم
ز دست مردم دنيا بنالم
نديدم چونکه از کس من وفائی
بکنج خانه ام تنها بنالم
راستی می دونستید من آخرین نفری خواهم بود که این خونه رو ترک خواهم کرد؟.مثل ِ همیشه.!
ماجراهای خانه ی ما
قسمت ِ اول
سلام سعيد. اينجا واسه يه آواره ي بي پناه جا هست؟مي خواهم حرفهايي بزنم.از خوابها و روياهايي که زندگي را از کف من ربوده است.چه خوشبخت حس مي کنم خودم را در آن خوابها.دنيايي سراسر خالص.خالص از نقابها.خالص از خالص.خالص از خالص تر.آنتوانت روزي عشقش را در کاغذي براي کريستف نوشت .نه مي توانست آن را به کريستف بدهد و نه دلش مي آمد آن را دور بيندازد.پس آن را در لاي کتابي گذاشته و آن کتاب را در انبوه کتابهاي قفسه پنهان کرد.کاش هيچ کس نيايد اينجا و نخواند اينهارا.ولي بايد بگويم.بايد در جايي باشد يادگار عشقي که آتش درونم را خاکستر کرده است
بي هدف در جاده اي بي سرانجام مي رفتم.دلم را به باد داده بودم و عشقم را به ياد.براي من بالاتر از سياهي رنگي نبود و بلبل برايم کلاغ مي خواند.در انتهاي جاده نور به صورتم پاشيد.در شريان نور پسري هويدا شد کيارا نام.از من پرسيد پسرک اهل سفر هستي يا نه؟بادي در گلو انداختم و گفتم اگر اهل سفر نبودم دل به جاده نمي سپردم.پس آماده باش تا سفري به درون کنيم.دستم بگرفت و مرا با خود برد به سرزمين ناشناخته ها.آنجا که همه از جنس خودم بودند و دوست.همه جا آبي شد.آسمان رنگ باخت.بلبل آبي مي خواند.کلاغ بلبل مي خواند.آنجا درختان هم آواز سر مي دادند.گلها تو را بوسه مي دادند.پروانه ها به جاي حسادت از شهد جانشان تو را مي پروراندند.حتي باران نيز آنجا مي گريست
شهرزاد لب حوض آبي هر شب برايمان قصه مي گفت.ولي در آنجا شهرزاد از ترس جانش قصه نمي گفت.شهرزاد سرزمين آبي زندگي را جان مي بخشيد.شب مي خوابيديم.صبح گريه ي باران بيدارمان مي کرد.پسر نظامي مراسم صبح را نظم مي بخشيد.پسري يک شاخه گل سرخ به دستمان مي داد.فاخته اي برايمان چه چه مي زد.مي نشستيم لب جو .جامهايمان را از آب پر مي کرديم.به چشمان هم خيره مي مانديم و براي صبحانه آب شيرين مي خورديم
سکوت بود و اگر صدايي مي آمد صداي يک رنگي بود.بعد از صبحانه مي زديم به آب.حتي پسر خسته نيز آنجا خستگيش را به آب مي سپرد.و پسري خوشبخت برايمان مي خواند.بالابان همراهي مي کرد و ما همگي در آب مي رقصيديم براي آفتاب.آنجا آفتاب و باران با هم مي آمدند.بعد از آب تني تنمان را به ضيافت آفتاب سوزان مي برديم.به پشت مي خوابيديم روي شنهاي آبي و چشمهامان خيره مي ماند به عرش.و پسري بر بال رنگين کمان برايمان دست تکان مي داد
آنجا اجنه و آدميان با هم سرود عشق سر مي دادند.ظهر که مي شد سوز مي آمد.به تماشاخانه مي رفتيم و روي صندلي لم مي داديم.در پرده مي ديديم آنچه ناديدنيست در پرده هاي ديگر.از ترس يا جهل.چه اهميت دارد؟ما مي ديديم و تخمه اي در دهان گل آفتابگردان مي گذاشتيم.چراغها خاموش بود و ذهن ما روشني به اطراف مي پراکاند.بعد از فيلم دلمان هواي صحبت تلفني با يار ساکن سرزمين دور دست مي کرد و مهندسمان سيم هاي نامرئي ارتباط بين دلهايمان را مي کشيد.آنجا کلمه معني نداشت.سخن از دل مي تراويد و در چشم منتشر مي شد
آفتاب که رويش را مي کشيد پسري شب را مي ديد.و به ما نشان مي داد.آنگاه در ميخانه ي عشق جمع مي شديم و ضيافتي به پا مي کرديم.در يک دست جام باده بود و دست ديگرمان بر گردن يار.و آن هنگام بود که تا طبقه ي هفتم آسمان بالا مي رفتيم
شهر زاد مي آمد و باز برايمان فصلي ديگر مي خواند.معني زندگي را دوباره مي يافتيم و براي گل شقايق ترجمه مي کرديم.پرستو پرده ي ستاره ها را روي سرمان مي کشيد.وقت خاموشي مي شد و ياران دست در دست پراکنده مي شدند.من مي ماندم و سکوت شب.دقيق مي شدم به صداي پاي سم اسب مرد آرزوها که از فراز کوه روبه رو انتظارش را مي کشيدم.به جاي ستاره از آسمان شهاب مي چيدم و تا صبح در بغل مي فشردم.سحرگاه گريه ي باران بيدارمان مي کرد
آری خيال در خيال.....
و واقعيت در خيال....
تلفن زنگ مي زند بر مي دارم.مثل هميشه با ملاحت خاص خودم جواب مي دهم.دوست سعيد است.گوشي را به اتاقش مي برم.روي تخت دراز کشيده .انگار خوابيده است.چقدر موقع خوابيدن شيرين به نظر مي رسد.نزديک مي شوم .چشمانش را باز مي کند.لبخند مي زنم و گوشي را به دستش مي دهم.-کي هست؟ -دوست گراميتان سياوش خان.-خوب ممنون.به چشمانم خيره مي شود و منتظر است تا از اتاقم بيرون بروم.با اين که منظورش را فهميده ام بدم نمي آيد که سر به سرش بگذارم.من هم به چشمانش خيره مي شوم و مي گويم.-خواهش مي کنم..و سر جايم مي نشينم.يواش مي گويد-گفتم ممنون آرش جان.-منم گفتم قابلي نداشت.تازگيا چرا اينقدر تعارفي شدي سعيد جان؟الان قطع مي شه ها جواب بده
-پس اينطوريه مي خواي اذيتم کني هان؟باشه يادته چقدر دلت مي خواست لباسامو يه بار بدم بهت بپوشي؟-آره تو که ندادي خسیس.-تصميم گرفته بودم اينکارو بکنم ولي کم کم دارم منصرف مي شم.-واي جون من راست مي گي سعيد؟حالا چرا دلگير مي شي بابا شوخي کردم.الان مي رم يادت باشه که قول دادي ها.در حالي که اتاقش را ترک مي کنم گوشه ي چشمي نازک مي کنم و با اداي مخصوص خودم مي گويم.-نمي دونستم تازگيا حرف خصوصيتون با هم زياد شده.و در اتاق رو مي بندم.صداي متکاي پرت شده به در را مي شنوم.مي خواهم بر گردم و تلافي کنم.که...
چشمم به باربد مي افتد که نشسته روي کاناپه و مثل هميشه يک چيز هايي يادداشت مي کند.نزديکش مي شوم.به آرامي مي گويم-باربد؟-چيه؟-باز داري براي مانا مي نويسي؟-چطور؟-ببين من خيلي وقته مي خوام يه چيزي رو بهت بگم.-اگه ممکنه بذارش براي بعد آرش جان مي بيني که کار دارم.-صورتم را نزديکتر مي آورم و مي گويم.-مي تونم بپرسم اين بعد تو کي مي رسه؟باربد هفت سال تحمل کردي ديگه بسه.چرا نمي خواي باور کني که آدماي ديگه اي هم هستند که دوست دارن.چرا نمي بينيشون؟تا کي مي خواي خودتو جوونيتو براي کسي که نيست هدر بدي؟چقر مي خواي تو لاک خودت باشي و يه گوشه بشيني و خودت رو با نوشته هات واسه اون سرگرم کني؟يه نگاه به خودت بنداز.شدي پوست و اسنخون.من نگرانتم عزيزم.
صدايش را بلندتر مي کند-دست از سرم بردار مي خوام تنها باشم.اينقدرم عين کنه بهم نچسب.ديگه هم نمي خوام اسم مانا رو به زبون بياري.حالا برو مي خوام تنها باشم.حوصله ي هيچ کسو ندارم./بدون مکث جواب مي دم باشه مي رم ولي بدون خيلي لجباز و يک دنده اي.رويم را بر مي گردانم و ازش دور مي شوم.چقدر خانه غمگين و ساکت است.دلم مي گيرد.باران هم مي بارد.دلم براي پسري تنگ مي شود.حيف که نيست تا سر به سر هم بگذاريم.با دوست جديدش رفتند بيرون و فکر نکنم به اين زودي ها بر گردد.امروز تلوزيون فوتبال دارد کاش اينجا بود و با هم سر کانال تلوزيون دعوا راه مي انداختيم.آخه اون از فوتبال زياد خوشش نمي آيد بر عکس من.حيف شد که نيست .حالا اينطوري تماشا کردن که مزه نمي دهد.بهتر است فوتبال ديدن را بي خيال شوم.
می روم سمت آشپزخانه.يک ليوان آب براي خودم مي ريزم.از آنجا آراد و احسان را مي بينم که باز زده اند به اون درش و رفتنه اند تو يک عالم ديگه .نمي دونم احسان چي دارد به آراد مي گويد که آراد گل از گلش شکفته و خودش را مي اندازد بغل احسان.احسان هم محکم بغلش مي گيرد و همديگر را مي بوسند.دستم را گذاشته ام زير چانه ام و دارم عين منگل ها نگاشون مي کنم.که ناگهان دستي محکم پس گردنم مي زند.بر مي گردم و نگاه مي کنم...
آخ سعيد مگه آزار داري؟ترسيدم ديوونه.-ببينم تو مگه کار ديگه اي نداري به جز ديد زدن مردم؟-حالا به کجاي آقا بر مي خوره؟تورو سنه نه؟/به سمت يخچال مي رود و يک ليوان آب براي خودش مي ريزد.به جاي اين کارها يه فکري واسه خودت بکن که موهات شده همرنگ دندونات.-چه فکري نمي فهمم منظورتو/-آهان که نمي فهمي.حتما هم نمي دوني که گلوي بابک پيشت گير کرده./در حالي که جلوي آينه دارم با موهام ور مي رم.با بي تفاوتي مي گويم.-بابک ديگه کيه؟-مشنگ خان.دوست سياوش مي شناسيش که؟-اه اه مي خوام صد سال سيا گير نکنه گلوش پسره ي سوسول .-به نظر من که پسر خوبيه.بهر حال نمي خوام ديگه نازتو بکشم.خودت فکراتو بکن و بهم جواب بده.-کردم..-با لحن شوخ مي گويد-چشمم روشن کي رو؟-در حالي که خنده ام گرفته مي گويم-خيلي بي تربيتي سعيد.مي گم فکرامو کردم..
چه بچه ي زرنگي ولي لازم نيست اين همه عجله کني ها.تو که بيشتر از بابک عجله داري شيطون؟-سعيد جان ممکنه خواهش کنم اينقدر سنک ايشونو به سينه نزني.من هيچ علاقه اي بهش ندارم.همين امروز م جوابشو بده"نه"ديگه هم سر به سرم نذار.مي آيد جلو و صورتم را مي بوسد.-من فقط خوشحالي تو رو مي خوام عزيزم.باشه اگه اينطوري مي خواي منم بهش مي گم که ديگه پا پيچت نشه.راضي شدي؟-لبخندي مي زنم و مي گويم تو بهترين سعيد تو خاور ميانه اي و بغلش مي کنم.تازه متوجه مي شوم که لباسهايش را عوض کرده است.-کجا مي خواي بري سعيد؟-زير بارون قدم بزنم با سياوش.اگه دلت مي خواد تو هم بيا.با اينکه خيلي دلم مي خواد برم باهاش خودمو لوس مي کنم و مي گم-مزاحمتون نمي شم./سعيد هم نامردي نمي کنه و مي گه-باشه هر جور که راحتي.خداحافظ جو جوي من.در را مي بندد و مي رود..-
سعيد را دوست دارم.دوباره دلم مي گيرد.کاش پسري خونه بود.اگر شهرام اينجا بود حتما مي گفت چطور شده که وقتي پيش هميد عين کارد و پنير مي يفتيد به جون هم .دو ساعت که همديگرو نمي بينيد دلتون واسه هم تنگ مي شه./مي يام تو نشيمن .ابراهيم و سينا دارن فيلم مي بينن.ابراهيم تکيه داده به مبل و سينا خوابيده و سرشو گذاشته رو زانوي ابراهيم.اينطور که معلوم است خيلي هم جاي حساسشه چون دوتاشون زل زده اند به صفحه ي تلوزيون.فيلم هم از آنجا که پيداست بايد از آن خفنها باشد.فکري به سرم مي زند.مي روم و جلوي تلوزيون وا ميستم و سوت مي زنم.ابراهيم مي گويد-باز اين پيداش شد.بکش کنار باز کرمت گرفته آرش؟-شما خجالت نمي کشيد اين جور فيلمها رو نگاه مي کنيد؟اگه افتادين و فردا منحرف شديد من چه خاکي تو سرم بريزم؟سينا مي گويد-همين که تو منحرف نيستي واسه هفت پشتمون بسه.بکش کنار بذار فيلممونو ببينيم.مي يام مي خورمتا..چشام گرد مي شه رويم را بر مي گردانم و به صفحه ي تلوزيون نگاه مي کنم.
واي خيلي جاي خفنشه.سرخ مي شوم.-مي بينم که خوب داريد ياد مي گيريد کوچولوهاي من.من ديگه حاضر نيستم يه ديقه هم اينجا بمونم پيش دو تا منحرف خطر ناک.ابراهيم مي گويد-ارش جان باور کن تا حالا از شنيدن هيچ جمله اي ازت به اندازه ي اين جمله خوشحال نشده بودم.آفرين عزيزم برو بذار فيلممونو ببينيم.الهي قربون شکل ماهت برم من.-واقعا که خجالت هم خوب چيزيه بذار شهرام بياد.يه چيزايي رو بايد بهش گذارش بدم.سينا مي گويد.-شهرام خودش آخر اين فيلماست بابا ما رو داره سياه مي کنه.و هر دو با صداي بلند مي خندند.من هم که خنده ام گرفته در حالي که از جايم بلند مي شوم مي گويم -باشه بالاخره که شهرام مياد اگه جرات داريد تو روی خودش بزنيد اين حر فها رو.من ديگه برم که ويروستون به من پخش نشه.
پا مي شوم و مي روم سمت پيشخوان.در ايوان را باز مي کنم.هواي خنک شامگاهي صورتم را نوازش مي کند.نم نم باران مي آيد و مرا عاشق تر مي کند.تو دلم به سعيد لعنت مي فرستم که چرا مرا با خودش نبرد زير اين باران با هم قدم بزنيم.چند روز ديگه گريه ي بارون قراره بياد و بهمون سر بزنه.هر دو ماه يک بار مياد پيشمون.خيلي دلم برايش تنگ شده.کاش زودتر بيايد.بارون که بياد او هم پيدايش مي شود.دوباره فکرم مي ره سراغ باربد.نمي دانم تازگيها چرا همش به اون فکر مي کنم.شايد دليلي نداشته باشه.مگه مي شه آدم بي دليل به کسي فکر کند.خوب حتما مي شه.همينطوري هم مي شود آدم به کسي فکر کند.مگه نه؟دلم شور مي زند.واسه کي نمي دانم.مي يام داخل و مي روم سمت اتاقم.دوباره چشمم مي افتد به باربد که نشسته همون جاي قبليش و آرام گريه مي کند.
يک جوري مي شوم.ديگر نمي توانم خودم را نگه دارم.مي روم و مقابلش زانو مي زنم.يقه اش را مي گيرم و مي کشم.خودم هم گريه ام مي گيرد.داد مي زنم-يکي تورو دوست داشته باشه چي کار بايد بکنه لعنتي؟با يک حرکت دست مرا از خودش دور مي کند.پرت مي شوم يک گوشه.مي گويد-بايد بره بميره فهميدي؟!!خم به ابرو نمي آورم .سريع از جايم بلند مي شوم و خودم را جمع و جور مي کنم.ديگه هيچ چيز برايم مهم نيست.يک راست مي روم سراغ ايوان.از پيشخوان بالا مي روم و خودم رو به آسمون نزديکتر مي بينم.مي خواهم آسمان و زمين برايم يکي شود.نمي توانم گريه کنم.مي خواهم ديگر چشمم به هيچ کس نيفتد.چشم هايم را مي بندم.نسيم خنک صورتم را نوازش مي دهد.صداي آشنايي در گوشم مي پيچد.-براي چي رفتي اون بالا ديوونه؟/چشمهايم را باز مي کنم.شهرااااام.
دلم مي خواهد خودم را از آن بالا بندازم تو بغلش.-تو که قرار بود فردا بياي؟/سریع ميام پايين و مي رم بيرون و خودم را ميندازم تو بغلش.با ديدنش گريم سرازير مي شه.شهرام متعجب از اين کار من مرا از خودش دور مي کند.و مي پرسد؟-يعني اينقدر دلت برام تنگ شده بود./دستم را مي اندازم دور گردنش و سفت بغلش مي کنم و مي گويم-ديگه حق نداري بدون من بري مسافرت.و گريم شديد تر مي شود.شهرام مرا مي بوسد.هفت بار مرا مي بوسد.و من تا طبقه ي هفتم آسمان بالا مي روم.دستمو مي گيره و مي آييم داخل.سينا خوابش برده و ابراهيم رفته دوش بگيره.آراد و احسان و باربد مي آيند استقبال شهرام.تا چشمم بهش مي افتد مي روم تو اتاقم ودر را مي بندم.شهرام زير چشمي نگاهم مي کند..
مي نشينم روي تختم و اشکهايم را پاک مي کنم.موبايلم زنگ مي خورد.جواب مي دهم.-سلام آرش جون-سلام و مرض.هيچ معلومه تا اين موقع شب بيرون چه غلطي داري مي کني؟-دارم خوش مي گذرونم چيه حسوديت مي شه؟گريه کردي-واه واه من به چيه تو حسوديم بشه؟فقط نگران اون بد بختم که قرعه ي اقبالش با اسم تو در اومده.حتما هم تا الان داشتي مغزشو مي خوردي و واسش قصه ي ليلي و مجنون تعريف مي کردي.پسر تو نمي گي خونه زندگي داري.هيچ مي دوني ساعت چنده؟-خوب شد يادم انداختي.مي خواستم بگم من امشب خونه نمي يام.نگران من نباشيد.-ا کجا تشريف مي بريد؟جهت اطلاع مي پرسم.-خونواده ي ياشار رفتند مسافرت .از من خواسته شب رو بمونم پيشش که تنها نباشه.-باشه برو ولي نگو ما خريم نمي فهميم .اومدي خونه خودم حسابتو مي رسم.چه زود پيشرفت مي کننين شما ها تو کارتون....
حيف که ياشار اينجاست و نمي تونم چيزي بهت بگم.ولي همديگرو مي بينيم که.نه؟-حتما مشتاقانه منتظرم عزيزم.-پس بچرخ تا بچر خيم.کاري نداري؟-چرا.ياشار رو بده مي خوام باهاش حرف بزنم.-بي خود.چي کارش داري؟اينجا نيستش.-اي مارمولک خودت گفتي اونجاست.آره ولي کار داره.نمي تونه صحبت کنه.سلام مي رسونه.-باشه سلام برسون بگو خوب يکي يدونه ي منو ازم گرفتي.-ا از کي تا حالا.حالا شديم يکي يدونه.-ديوونه وقتي نيستي تازه مي فهمم چقدر دوست دارم.-با خنده مي گويد-حالا خيلي مونده که به ارزش من پي ببري عزيزم.-منم مي خندم و مي گم.-خوب ديگه روتو زياد نکن.يه چيزي مي گم زود خودموني نشو با آدم.باي.-در حالي که مي خنده مي گه-باي عزيزم.و گوشي را قطع مي کند.-
از شنيدن صدايش انرژي مي گيرم.وقتي نيست خونه سوت و کوره.پسر خيلي خوبيه.شاد و شنگول.تقريبا هم تيپ خودمه.به ساعت نگاه مي کنم.سعيد دير کرده است.نگران مي شوم.مي خواهم شماره ي موبايلش را بگيرم که شهرام در اتاقم را مي زند و وارد مي شود.لبخندي مي زند و مي پرسد اجازه هست؟-اجازه ي ما هم دست شماست.خوش اومدي.-مي آيد و نزد من روي لبه ي تخت مي نشيند.-آرش کوچولوي من حالش چطوره؟-تو اومدي خوب شدم داداش شهرام.-چت شده بود تو؟-هيچي .چطور.خوب نمي تونم دوريتو تحمل کنم.بازوهايم را در ميان دستانش مي گيرد.وبه چشمهايم خيره مي شود.-يعني بعد اين همه مدت من آرشم رو نشتاختم؟/دوباره اشک در چشمانم حلقه مي زند.-ديدي يه چيزيت هست.مي آيد جلوتر و در کنار من قرار مي گيرد.سرم رو مي گذارم روي شانه اش و دستم رو حلقه مي کنم دورش.
با لحني بچه گانه مي پرسم.-سوغاتي برام چي آوردي؟در حالي که موهايم را نوازش مي کند مي گويد-اگه بدوني چي آوردم برات .هموني که دلت غش مي ره براش.از اون خرس کوچولو هاي خوشگل پشمالو.-از اونا که قلب داره وسطش؟-نه اين يکي قلبش تو سينشه./خيلي دلم مي خواد خودمو براش لوس کنم.-اه من از اونا دوست دارم که قلب داره وسطش.از اونا که پسري هم داره./شهرام هم مثل هميشه نازم را مي کشد.-خوب عزيزم با مال پسري عوضش کن.تازه اينم خيلي خوشگله.تو که هنوز نديديش./دوباره خودمو لوس مي کنم.-نمي خوام عوض کنم مي خوام تو بهم بديش.-ديگه داري بهونه مي گيري ها.چته آرش؟
اينبار اشکم سرازير مي شود.سرم را روي سينه اش فشار مي دهم و گريه مي کنم.شهرام مرا بيشتر در آغوشش مي فشارد و مي گويد.-گريه کن تا سبک شي.مي دونم که يه چيزيت شده امروز.يعني من نمي تونم دو روز شما ها رو بذارم و برم دنبال بدبختيام؟/مدتي سکوت بينمان حکمفر ما مي شود و من آرامتر مي شوم..سرم را بالا مي گيرم و مي گويم -شهرام چرا بعضي ها اينقدر خود خواهند؟اشکهايم را با دستان مهربانش پاک مي کند و مي گويد.-اين چه حرفيه که مي زني؟ کي خودخواهه؟از تو بعيده اين حرف.آرشي که من مي شناسم فقط خوبي هاي ديگرانو مي بينه.خود خواهي صفتيه که همه يه جورايي تو خودشون دارن.هيچ کس کامل نيست.گاهي شرايط طوري مي شه که ما از خودمون اين برداشت رو مي کنيم.شايدم اشتباه باشه برداشتمون.حالا بگو ببينم کي خودخواهه؟
سرم را مي اندازم پايين.-هيش کي همينطوري پرسيدم./آهي بلند مي کشم.-چته؟-دلم تنگه شهرام.-واسه کي؟-واسه سهراب چرا رفت از پيشمون؟/بازو هايم را نوازش مي دهد و مي گويد.-نرفته.بر مي گرده.-چي مي گي شهرام.اگه مي خواست بر گرده که نمي رفت.-ببينم تو منو قبول نداري؟/سرم را دوباره مي گذارم روي شانه اش.-اونقدر قبولت دارم که اگه بگي بمير مي ميرم.-پس مطمئن باش که بر مي گرده.ديگه هم اين حرفارو نزني که ناراحت مي شم.پاشو يه آبي به سرو صورتت بزن بيا شام بخوريم.تازگيا همتون تنبلم شديد .شام که درست نمي کنيد.براي همين احسان زنگ زد از بيرون سفارش داد.الان ديگه مي رسه.پاشو عزيزم.
من فکر مي کردم فردا مياي.نمي دونستم امشب مي ياي.و گرنه يه شام خوشمزه درست مي کردم که انگشتاتونم باهاش بخوريد.امشب هم شام ميل ندارم.سرم درد مي کنه مي خوام بخوابم.-مي دونم که لجباز تر از اوني هستي که بخوام نظرتو تغيير بدم.يکم استراحت کن حالت که بهتر شد خودت پاشو بيا شامتو بخور./از جايش بلند مي شود که برود.-شهرام؟-جانم؟-ايييم هيچي..-چيزي مي خواستي بگي؟-نه شب بخير./مثل هميشه صورتم را مي بوسد .شب بخيري مي گويد و مي رود..شهرام را بيش از آن دوست دارم که قادر به بيانش باشم.
دوباره فکرم مي رود سراغ اون.نمي تونم بهش فکر نکنم.هي تو ذهنم مرور مي کنم که چه اتفاقي افتاد.....صداي در مي آيد.مي فهمم که سعيد آمده.صداي سرفه هايش نگرانم مي کند.نکند سر ما خورده باشد.....يک ساعت مي گذرد.تو عالم خواب و بيداري صداي در اتاقم رو مي شنوم که چند بار زده مي شه.بر مي گردم و چراغ را روشن مي کنم.مي بينم که يک صفحه کاغذ از زير در به اتاقم انداخته شده.
مي دونم کار کيه.چه دستخط زيبايي داره.بعد چند سطر دلجويي از من.يک جمله نوشته و ازم خواسته هيچ وقت فراموش نکنم.به فکر فرو مي روم.چيزي درونم تغيير مي کند.آن جمله را با خط درشت روي کاغذ مي نويسم و به ديوار اتاقم مي چسبانم تا هيچ وقت فرامو شم نشود...
***
آن موقع ننوشتم که آن جمله چه بود ولی به خیالم این بود:
" تنهایت نخواهم گذاشت دوست ِ کوچولو "
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
همه می گویند من انسان ِ غیر معمولی هستم.چرا که چیزهایی که دیگران را به خنده می اندازد مرا به گریه انداخته و چیزهایی که دیگران را به گریه می اندازد مرا به خنده وا می دارد. به عنوان مثال ، من در مراسم عذا که برای مرده می گیرند لباس ِ روشن می پوشم و خنده ی بی مفهومی گوشه ی لبم می اندازم.این ها را در 3 آذر ِ سال گذشته به او می گفتم.زمانی که مادر ِ محترم حمید پرنیان به آسمان پر کشیده بود.ولی نمی دانستم که آن روزی (که البته آن روز بی شک و بدون خواسته ی من فرا می رسید ) که مادر ِ من نیز از نزدم به سوی آسمان برود ، باز هم دوباره می توانستم آرامش داشته باشم. حال ِ عجیبی بود.
و دیشب روح بزرگ ِ مادر ِ احسان نامی نیز به آسمان پر کشید.
در عوض ِ جمله ای که این طور مواقع همه به زبان می آورند من دوست داشتم حسی را که سال ِ گذشته در اینجا آورده بودم ، دوباره همینجا برای احسان ِ عزیز بیاورم.
امیدوارم که بخوانیش احسان جان.
مادر مرد
از بس که دنيا بی رحم بود
و اينک غروب می شود:
با اشتياقی تمام نشدنی به آن پايين نگاه می کرد
به ياد نداشت چند ميليون سال است که هر روز
عاشقانه اين کار را انجام ميدهد......
گرم می شود و ...می سوزد.دلش می خواست
بيشتر بماند.
از ديدن جريان زيبای زندگی سير نمی شد. ولی
زمان چشم پوشی بود ........تا فردا.
ناگزير با دلتنگی غروب کرد و .......
دم غروب شد:
تو گريه می کنی من هم ناگزير گريه ام خواهد گرفت.آيا پيوند روح ها به جز اين است؟وقتی روح يکی شد کالبدش نيز يکی خواهد شد و وقتی تو گريه کنی چشمان من نيز بی اختيار خواهند گريست.انگار که با چشمان من می گريی!
گريه کن عزيزترينم.گريه کن اما به خاطر داشته باش که غبار اندوه را در چشمان خوشگل و زيبايت نمی توانم ببينم.لب های تو بی لبخند هيچ رازی در خود ندارند.درست همچون سراب ها که همواره خالی از آب اند!
گريه کن اما بدان که راز گريه های تو را خوب می دانم اما هيچ گاه فاش نخواهم کرد تا زمانی که تو راز گريه های مرا در نيابی.
ديروز يک روح مقدس به آسمان پر کشيد
يک روح بزرگ...سرچشمه ی پاکی..يک عشق بزرگ به نام مادر.
مادر همه ی ما.
مادر همه ی زمينيان.
اشکهای به غم أوده ی تو را که به پاکی آبدانه های چشم سحر است می فهمم عزيزترينم.
می ديدم تو را در حالی که به عظمت دريای نا آرام عشقی که از هر سو بر او پيوسته بود با آب تمام درياها می گريستی.
بگذار کودکانه بگويم:
(ای کاش خدای بزرگ به هيچ مادری اجازه نميداد تا بميرد)
آيا اين را همدردی حساب می کنی؟خوب مگر همدردی به جز اين است که روح و روان من به تو انتقال يابد؟و اينک تو مرا به جای خود نمی بينی؟
می دانم..حماقت است به کسی که اندوهی جانکاه را به تازگی تجربه کرده بگويی (می دانم چه احساسی داری)چگونه می توانم بگويم در حالی که هيچ گاه به احساس آن لحظه ی تو نخواهم رسيد.
مادر ....مادر...
ما به ندرت درباره ی آنچه که داريم فکر می کنيم در حالی که هميشه در انديشه ی چيز هايی هستيم که نداريم.به راستی چه هديه ای با ارزش تر از مادر در اين دنيای وانفسا به ما هديه داده شده؟مادری که در برابر روح بزرگ او سنگ هم به سخن در می آيد.
يادت هست؟چه احمقانه به تو گفتم که (می خنديدم)در آن حال يک لحظه به فکرم رسيد چه آسوده اين کلام را به زبان آوردم.آری می شد همه را به خدا سپردو به کار جهان خنديد..اما ..مادر..او که جزئی از وجود من است.چگونه ؟آه خدای من
تازه در آن لحظه بود که فهميدم به چيز مهمی تا به حال نينديشيده بودم و اگر هم اين اتفاق برای پاره ی روح روحم اتفاق نمی افتاد هرگز نمی توانستم حتی به آن بينديشم.
ترسی عجيب دلم را فرا گرفته بود...انديشيدم و تصميم مهمی گرفتم .تنها کاری که می توانستم با انجام دادن آن آرامش از دست رفته ام را باز گردانم.
برای شما شايد عجيب و غير قابل درک باشد.ولی من يک بار برای هميشه اين کار را به خاطر از دست ندادن روح زندگی انجام دادم:
به نزد مادرم رفتم.و خدا را از درون او بيرون کشيدم.خدايی که هر وقت اراده کنيم می توانيم او را در وجود کسانی که دوستشان داريم به دست آوريم و برای هميشه مال خود کنيم.
هيچ به اين نکته انديشيده ايد که خدا از طريق ما عشقش را به ديگران ارزانی می دارد؟آری آنها که می روند و می جويند .می يابند.
من در يک آن از مادرم خداحا فظی کردم.صورتش را بوسيدم.و جمله ای را که خدا می داند شايد فردا ديگر برای گفتن آن دير باشد.جمله ای که در روز مرگی های آلوده به تکرار گرد گرفته است به زبان آوردم.(دوستت دارم مادر)
در مقابل چشمان پرسشگرش که حاکی از تعجب خرق عادت بود جوابی واقعی دادم .اما جواب دلم اين بود:
اين خدا حافظی من با تو است مادر.
و روحی که تا ابد مال خود کرده ام.می خواهم حتی آن روز ..آری ...حتی آن روز که تو به آسمان پر کشيدی من شادمان باشم.
اين خدا حافظی من با تو است مادر.
تويی که از گوشه ی چشمانت نور خدا می دمد.من هميشه با تو خواهم ماند.چرا که روح تو را از آن خود کرده ام و تو تا ابديت با من نفس خواهی کشيد.
و يقين دارم و می دانم که بعد از تو خدا آن نور را در چشم ديگری به من هديه خواهد داد تا زمانی که بار ديگر به تو وصل شوم.تويی که شبيه ترين مخلوق به خدا هستی.نگران نيستم.نه اصلا نگران نيستم مادرم.خدا در اعماق همه ی بندگان و مخلوقان نفس
می کشد.
پس حتی بعد از پرواز تو به آسمان روح تو را درون خودم و درون مخلوق ديگری خواهم يافت.مگر من پيش از تولد در درون تو نفس نمی کشيدم؟
و همچون اميد و آرزو در قلب تو پنهان نبودم.و در اعماق دل و جان تو زندگی نمی کردم؟
و مگر بعد ها اين تو نبودی که در درون من نفس می کشيدی و جسم و جانت بسته به نفسهای من بود؟يادت می آيد؟تو هم مرا مادر صدا می کردی .به همان اسمی که من تو را صدا می زدم.و در واقع تو خودت را صدا نمی زدی؟
تو درون من و من درون تو تا ابديت جريان خواهيم داشت مادرم.
مادر مهربانم..مهربانم...تنها مهربانم.مگر می شود به اين آسانی من و تو از هم جدا شويم؟چه خيال باطلی.هرگز.آری اين کار محال حتی از دست عفريته ی دنيا نيز ساخته نيست.
آری با اين سخنان از او خداحافظی کردم.از جسم او.نه از روح او که برای هميشه مال من بود.و به چنان آرامشی رسيدم که انگار اينجا زمين نيست.به جزئيات چشمانش دقيق شده بودم تا هيچ وقت يادم نرود نور خدا را در چه نوع چشمی می توان يافت.
و
برای هميشه ترسم فرو ريخت....
عزيزترينم:
اينک می توانم بگويم که در آن روز شوم نيز همچنان به کار جهان خواهم خنديد.تا همچنان خدا و زندگی به من بخندند.و اگر اشکی هم ريختم نه از اندوه و غصه است بلکه به خاطر اين است که از عظمت آن چه بود آب شده ام.ولی يقين دارم که همچنان شادمان
خواهم بود.و همچنان زندگی خواهم کرد.چرا که ذات عشق مادر نمرده است.و روح او را به همه ی مادران خواهم بخشيد تا در نگاهشان باز هم آن نور سحر انگيز را ببينم.و همچنان شاد خواهم بود تا زمانی که قصه ی شمع من هم به آخر رسد و بار ديگر آن
روح را در کالبد واقعيش جا دهم.
و بوسه ی اول را به او دهم و بگويم:
من می دانستم که خاطرات از نو زاده خواهند شد
همچون روز اول آفرينش جهان.
آری ..از دست جهان بايد هيچ شد.هيچ شدن عين هستی يافتن و به آرامش رسيدن است.
بايد شادمانه متولد شد.با آرامش زندگی کرد.و در عين سرور و بی حسرت مرد.
باز هم می گويم که نمی توانم بفهمم احساست را.
چرا که خود در چنين موقعيتی قرار نگرفته ام.و می دانم که از سخن تا عمل تفاوت بسيار است.اما من با چنين ديدگاهی به مصاف آن حادثه اجتناب ناپذير خواهم رفت.اگر پيش از آن حادثه زنده باشم.و باز تا آن روز خدا می داند و خدا می داند و فقط خدا
.....
مادر تا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم 
و همين لحظه اين قدر اشک برای ريختن دارم که موهايت تر شود
خودم را از تو دور کرده ام با اين وجود
توجه و عشق تو هنوز در دلم بر پاست
تو سر پناه و مامن من هستی
که مرا ار گزند ها و آسيب ها حفظ می کنی
من از ديوار ها می گذرم و پرواز می کنم
و تمام کار هايی را که بايد انجام می دهم
تا در پناه تو باشم
شايد من ياغی و سرکش باشم
اما می دانم حتی زمينی که بر روی آن ايستاده ام
از عشق تو سر شار است
من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم مادر
لبخندی که هر گرهی را باز می کند
برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشيده ای
متاسفم
اما
بعد از طوفانهای کوچک اين آرامش است که پا بر جا خواهد شد
پرنيان عزيزم:
تو فرشته ای را تنها برای مدت بسيار کوتاه از دست داده ای .
آن گاه که دواز دهمين زنگ نيمه شب
نواخته می شود
در انتظار پايان شاديهايت
نباش
و بدان که هيچ دری به روی تو بسته نخواهد شد
زيرا در اين قصه...
خداوند فرشته ی مهربان توست
آری بايد ايمان داشت
همانگونه که ايمان داشتی به ارزش قلبی که امروز در آغوش تو گريست.
همانگونه ايمان بياور که گاهی معجزاتی رخ می دهند.گاهی رويايی به واقعيت می پيونددو گاهی واقعيتی در چشم ما رويا به نظر می رسد.
و ايمان بياور به قدرت و شهامتی که هنوز در توست تا هنگامی که زمان آن فرا رسد تا دوباره شروع کنيم.
عشق من :
از اين لحظه چشمان من شروع به گرستن کرده اند.نمی دانم گريه های من تو را به گريه خواهد انداخت يا اين گريه های تو است که مرا به گريه انداخته.
من با آب تمام درياها
و با چشمان همه ی مردم دنيا
به عظمت عشقی که امشب
دو دوست در آغوش هم می يابند
گريه خواهم کرد.
قدر همتون را می دونم
بیشتر از اونقدری که تصور کنید
دوستتون دارم
(فریادی از ته دل بود)
پس خواهش می کنم برای یه مدت کوتاه مواظب خودتون باشید.
برمی گردم.
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
در جواب دوست عزیزم روزبه
و در جواب روزگار ِ کج فهماننده
حافظا! بازنما قصه خونابه ی اشک که در این چشمه همان آب روان است که بود!
نمی دانم چطور می شود در مورد چیزی که نمی دانیم این طور راحت زبان به سخن بگشاییم! شما چه چیزی از ""قطره اشک"" می دانید که آن را محکوم می کنید؟!
زمانی که دو دست مرتعش و لرزان ، روی هم قرار می گیرند و مردمک دیدگان ، دور تا دور آسمانها را سیر می کند ، مثل این است که می خواهند کلماتی را در عالم بالا پیدا کنند که اسرار گمشدگان وادی محبت را بنمایاند.کلماتی که به خط طلایی نوشته شده باشد.و سرانجام آن کلمه را پیدا می کنند."قطره اشک" کلمه می شود چرا که از دل تراویده و سرانجام در چشم منتشر می شود و چون رب النوع عشق که از بین آن همه کلمات ، کلمه ای دلنشین و از میان آن همه موجودات زیبا ، یکی را برای خود انتخاب کرده ، به عالم پایین تر ، آنجا که میدان تنازع ِ بقاء ِ بشر است ، سرازیر می شود.
( به خدا می سپارم!)، دانه ی ظریف اشک ، روی دستشان می افتد.و آن تنگی نفس دیگر از بین می رود .و شعاع امید درخشیدن می گیرد.
" قطره اشک " را تنها مجنون می فهمد که موقعی که کنار مزار لیلی نشسته و دفتر محبت باز می کند ، و ترانه های دلفریبش از اعماق آسمانها جدا و از مزار لیلی جدا ، به گوش جانش می رسد و ارتعاش در قلمرو وجودش به وجود می آورد ، همان " قطره اشک " به فریادش می رسد.
چه کسی گفته که اشک را موقع غم باید ریخت ؟ و چه کسی گفته موقع شادی باید ریخت؟ اشک را باید آن موقع سرازیر کرد که قلب به تپش می افتد و جان را به لرزه در می آورد .آیا اینجا دیگر غم و شادی مفهومی خواهد داشت.؟! در هر دو صورت ، این عشق است که از چشم تراوش خواهد نمود.
و از اینجاست که می توان گفت کسانی که در طول عمر خود حتی نمی توانند قطرات ناچیز اشک را از دیدگانشان جاری سازند ، عاشق نخواهند بود.
انسان وقتی گریه می کند که متوجه عظمت یک حقیقت شده باشد. متوجه عظمت یک حقیقت.و کسانی که گریه نمی کنند ، خود متوجه نیستند که متوجه حقیقت هایی نیستند که آن کسان دیگر ، متوجه آنند.
این قطرات اشک و این حقیقت ها را در بال و پر پروانه ها و در آغوش گلها که ظاهر و ناپدید می گردنند نیز ببین!
این قطره اشک را در چشمهای آن پسر شب زنده دار نیز ببین که هیچ همنشینی در شبهایش به جز این موجود زیبا و دلفریب که قطره اشک نام دارد ، ندارد .و حال شما می خواهید با بی رحمیتان این موجود زیبا را نیز از او دریغ کنید.
قطره اشک را در چشمان آن عاشقی ببین که دو دستش را به علامت تضرع به سوی معشوق دراز کرده .در این لحظه آسمان و زمین به هم دوخته می شوند . و هر چقدر معشوق نزدیکتر می آید قطرات اشک بیشتر از چشمان عاشق سرازیر می شود.. و هرچقدر معشوق دورتر می رود باز هم قطرات اشک بیشتر از چشمان عاشق سرازیر می شود..زیرا که عاشق همان عاشق است . و گریه سهم دل عاشق است.
عزیزان من تنها به هنگام شادی هایم هست که اشک می ریزم و اگر نوشته هایم بوی غم به خود می گیرد همان غمی است که از هزار شادی برایم لذت بخشتر است.
حال این بسته به خود شماست که از این رودخانه چه بگیرید .
این رودخانه چون ابدیت ، جاریست..
چونان که زندگی...
زنده باد زندگی.....
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
دیشب اتفاق افتاد..نه ، پریشب..نه ، ماه قبل..نه ، سه سال پیش..
آیا من باعثش شدم؟
قدم زدن در زیر بارون نوامبر خیلی خوب بود.من مست بودم.و مستیم تا دیشب زائل نشده بود .من سه سال هست که مست هستم.و هنوز هم مستیم زائل نشده.
ولی آیا خودم با دستهام شراب رو در پیاله ریختم؟
چیزی مهم نبوده نیست جز خودت..من می خواستم بهش ثابت کنم .ولی اون همه چی رو برام ثابت کرد.من از پشت نقاب اسمم بیرون اومدم..تو خواب بودم..بیدارم کرد ولی دوباره می خوابم بخوابم ..
تا دوباره نخوابیدم برام یه اسم جدید اتنخاب کنید.اسمی که لایقش باشم.اسمی که فریبم نده.
راستی آرش ..کدوم آسمونی؟
قصد دارم همه چیز رو با جزئیات برات تعرف کنم ولی این بار با صدای خفه شده ی خودم .شاید وقتی صدام رو از پشت گوشییت شنیدی دلت برام سوخت و در انتخاب نام جدیدم بهم تخفیف داذی.من بهت بدی کردم خرگوشکم( فهمیدی با توام)..
بعد بیا با هم زمزمه کنیم کدوم آسمونی؟
حتی قدم زدن با فرانچسکو و شهرام این احساس خوشایند فرار از تنهایی رو در من به و جود نیاورده بود
من همه ی اینارو می گم
پس دیگه کدوم آسمونی؟
یه روح شیطانی کثیف درون من ریشه کرده و من دارم اینجا خودم رو گول می زنم تا متوجهش نشم
من سرما نخورده بودم
ولی از دیشب تا الان که ساعت 9 صبح است مرتب دارم عطسه می کنم.من ترسیدم.من دارم می لرزم.
من بیش از اندا زه احساسش کردم.همه ی حرفاش در من اثر گذاشت
نیروی جادویی حرفاش منو از پشت نقاب اسمم بیرون کشید.و حالا می تونم به خودم بگم
آهای آرش کدوم آسمانی؟
من اعتراف می کنم که قدم زدن در زیر بارون نوامبر برام لذت بخش بود.و می خواستم این لذتم رو هر طور شده به همه ی مردم دنیا ثابت کنم.و بیشتر از همه به خود اون.ولی ورق برگشت.همه چیز برام ثابت شد.و حالا می تونم از خودم بپرسم.
هی ..کدوم آسمونی؟
اون هیچ ربطی به عشق شاید نداشت.یک پیوند بود.یک احساس هم روحی شدید.با هم رفتیم شهر بازی رو آتیش زدیم.رفتیم بالای برج .رفتیم تو خیابونهای خلوت نیویورک.و واقعا رفتیم.نه اینکه رفتم.رفتیم.من حاظر بودم به خاطرش همه ی شهرو به آتیش بکشم.شاید هم به خاطرش همه ی کرامت یک انسان رو به آتیش کشیدم.آهای خرگوشکم(می دونی با توام) منو ببخش.بیا با هم زمزمه کنیم.
آهای آرش ..کدوم آسمونی؟
من موندم تا هالیش کنم.ولی اون ، خدایا هنوزم مستم.من یه کتاب کوچولوی سیاه دارم.یه کیف کوچولو دارم که مسواک و شونه داخلشه.اگه سگ خوبی باشم یه استخون می ندازن جلوم.من کش هایی دارم که کفشهامو باهاشون نگه می دارم.من چراغ برقی دارم.و چشم دومی دارم.و نیروی شگفت انگیزی در درونم.و از اینجاست که می دونم وقتی به سمتت میام از روی خط تلفن کسی خانه نخواهد بود.من موهایی شبیه هندریکس دارم.که همه توی لباس ساتنم هستند.من لکه های نیکوتین رو انگشتام دارم.و یه قاشق نقره با زنجیر دارم.و یه پیانو که ترانه های میرای من رو یه خاطر می سپارد.من چشمای درخشان وحشی ای دارم.و حس قوی برای پرواز.ولی جایی برای پرواز ندارم.وای ..وقتی تلفون رو برداشتم ، هنوز کسی خونه نبود.
من یه سگم لعنتی.سگی که می خواد پرواز کنه ولی یه سگ کجا می تونه پرواز کنه.سگ ِ آسمانی.
سگش درسته..ولی مشکل اینجاست.کدوم آسمانی؟
من به اونا کمک کردم تا نور رو دفن کنند..
ولی تسلیم نمی شم بدون جنگ
هنوز سرپام..
اگه آسمانی هم نباشم من آرشم..
حس می کنم اونه که برگشته.می خواستم اینجا فریاد بزنم ..آهای جماعت سنگدل شما را به اشک های ریخته شده ام سوگند می دهم..او را به من بازگردانید....
اونو از من نگیرید..بهم برشگردونید..
آخرین حرفی که به شهرام زدم این بود :" من سرمست از فراموشی و از بی خیالی گذشته بر موجهای موزون روحم در نوسان است.ولی هنوز فراموش نکرده ام آنکه بی نشان هر چه دلش بخواهد می گوید و می کند خود را کسی نمی داند...ای خدای من ما را از شر هر آنچه که وجود دارد ولی نیست برهان..وجود را تنها در وجود بیافرین..."
آهای به همه ی شمام.
.من یه وجود مسمومم..
من هیچ وقت آسمونی نبودم ولی دلم می خواد که باشم.
و تا وقتی که نشدم وجود ندارم
.پس به طرف چیزی که وجود نداره نیا
.من یه میکروب خطرناکم.یک ویروس وحشی .اومدنم به اینجا اشتباه بود ولی رفتنم یک اشتباه بزرگتر خواهد بود.پس خواهم بود همینجا فقط برای اینکه خطاهایم را زیادتر نکنم.
من کسی رو ندارم که سیگارم رو روشن کنه ..حتی سیگاری ندارم که اطرافم رو روشن کنه..
حتی روح پاکم رو هم از دست دادم
تا دیر نشده کمکم کنید
برام یه اسم جدید انتخاب کنید
من فقط یه قلب دارم
چیزی که همه دارند
دوستم داشته باشید
من یه گناهکارم
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
هدیه ای از طرف بهزاد
شنبه ، 11 آذرماه 1385. ساعت 9
کوچه مثل همیشه ساکت بود. فقط چند تا گربه پرسه می زدند. سيگارم رو روشن
کردم. همين يکی رو داشتم اما مهم نبود. نزديک کافه ی خودمون بودم. سیگارم رو خاموش کردم. در رو باز کردم. خشمگين وارد شدم. ميز اول يه کثافت نشسته بود. سلام کرد. جوابشو ندادم. سالن دراز بود. به طرف آخر کافی شاپ - همونجايی که هميشه ميشينم يعنی دنج ترين و پرت ترين جا - رفتم. بچه ها اون جا بودند. شاهین و مسعود و علی و علی و مازیار. شاهين پا شد و كاپشنم رو كه داشتم در مياوردم ازم گرفت و به كناري گذاشت. روی ميز يه پاکت سيگار کنت سيلور بود. يه نخ برداشتم. شاهين فورا فندکش رو روشن کرد . سيگار روشن شد. گفت سلام توي دهنت نيست؟ جوابي ندادم.
شاهين پا شد و صندلی به عقب پرت شد. داد زد. کدوم حرومزاده ای دوباره اذيتت كرده؟ همه ی کافی شاپ ساکت شد. به سيگار يه پک محکم زدم و در حالی که داشتم دود سيگار رو بيرون ميدادم با دو انگشتم که سيگار بينشون بود همون ميز اول رو نشون دادم که تو چشمام زل زده بود. شاهين با سرعت به طرفش حرکت کرد. ۳ نفر ديگه هم با قدم های آروم دنبالش رفتند. نشستم و پاهام رو روی هم انداختم. ارسلان – مسئول كافي شاپ - چون ميدونيست من اومدم آهنگ هاي مورد علاقه ام رو گذاشته بود. صداي آهنگ Hey You از Pink Floyd از اسپيكرهاي سالن داشت پخش مي شد. اشك توي چشمام جمع شده بود.شاهين بهش گفت پاشو بيا بيرون كاريت دارم.و بقيه دنبالش بيرون رفتند. ارسلان هم رفت. مازيار مثل هميشه با خونسردي يه سيگار روشن کرد. چيزي نگفت. توي چشمهام نگاه كرد. با دستاش زد سر شونم و پالتوش رو برداشت و رفت بيرون. صداي پينك فلويد هنوز ميومد. من مونده بودم و سيگار و پينك فلود. "هي تو! به اون ها كمك نكن تا نور را دفن كنند! تسليم مشو! بدون جنگ . .. ". نگاهي به دورو برم انداختم. انگشتام يخ زده بود. فشارم افتاده بود. ميزها وصندلي هاي خالي اي كه هر كدومشون جاي هميشگي يكي از دوستانم هست. از بيرون صداي دادو فرياد همون آدم ميومد. هوا تاريك شده بود و از شيشه هاي دودي آخر سالن هيچ چيز بيرون پيدا نبود. صداي آهنگ توي وجودم داشت صدا مي كرد. چشمامو بستم و سيگار مي كشيدم. ديگه آخرهاش بود. حرارت سيگار داشت به دستم مي رسيد. در كافي شاپ باز شد. چشمام هنوز بسته بود. اما از صداي ريتميك پيدا بود كه صدا، صداي چكمه هاي مازياره! كم كم صداي پاهاي بقيه هم اومد. آهنگ بعدي شروع شده بود اما حواسم نبود آهنگ قبلي كي تموم شده. اما هنوز پينك فلويد داشت مي خوند. صداي صندلي ها اومد كه بچه ها پشتش نشستند.
شاهين گفت: خُب! تموم شد. راضي شدي؟ دهنشو سرويس كرديم. ديگه مطمئن باش اين ورا پيداش نميشه!" سيگاري كه ديگه فيلتر شده بود رو از بين لب هام محكم كشيد و توي زيرسيگار خاموش كرد. چشمامو باز كردم. يه سيگار از روي ميز بر داشتم. مسعود گفت: " مگه دكتر نگفت حق نداري سيگار بكشي؟" مازيار در فندكش رو برداشت. فندك روشن شد. پا شد و به طرف مقابل خم شد. فندك زير سيگار اومد و روشن شد. در فندك رو بست و گفت: " مهم نيست حرف نزن! اصلا مهم نيست! ما كه مهم نيستيم! ما كه آدم نيستيم! سيگارتو بكش. اگه امر ديگه اي هست بگو تا برات انجام بديم." نگاه هاي شاهين به سمتش شليك شد. مازيار به صدنليش تكه داد و سيگارشو توي زيرسيگاري خاموش كرد. با اين كه خاموش شده بود اما داشت اونو به كف زير سيگار با بي حوصلگي مي ساييد. صداي غمگين راجرواترز داشت قلبمو مي كند. سرم داشت گيج مي رفت. وزنم سنگيني مي كرد. سخت بود روي صندلي. صندلي رو كنار زدم. و همون آخر روي زمين نشستم و به ديوار تكيه دادم. دست هام رو روي چشمام گذاشتم تا سردي دستام گرماي صورتم و چشمام رو تقليل بده. پاهام توان نداشت. درازشون كردم. تا دود رو بيرون مي دادم پك بعدي رو ميزدم. علي گفت: " نه خير، تو يه مرگيت هست امروز!"
اومدم حرف بزنم. نتونستم. اشك تو چشمام حلقه شد. داشتم پك مي زدم به سيگار. صداي آشناي راجر واترز هنوز داشت ميومد. كه كاشكي نمي يومد! بغضم تركيد. اشك ها جاري شدند. شاهين فوران اومد پايين جلوم نشست. مازيار پاشد. جعبه ي سيگارشو برداشت و با قدم هاي تند به سمت بيرون رفت. ارسلان شيرشكلات رو اورد كنار دستم گذاشت. و رفت به طرف آشپزخونه.علي و مسعود و علي اومدند و دور من وايسادند. گريه ام قطع نمي شد. نه آهنگ قطع ميشد ، نه زندگي ، نه گريه هام! شاهين دستام رو گرفت گفت: "بهزاد حرف بزن! بگو چه مرگته! خالي كن خودتو!" يادم به همه چيز زندگيم افتاد . . . مهر نامادرانه ي مادرم ، تنهايي هاي دردناكم ، زندگي سگي، دوران دبيرستان ، دوست هايي كه اومدند و رفتند. يادم به Eros Ramazzotti افتاد. يادم به Zero Assoluto و تيزيانو فرو افتاد. يادم به خودم افتاد. يادم به آرش افتاد كه امروز تو پنجره ي لعنت شده ي ياهو مسنجرمي گفت:"بهزاد فحشم بده. ناراحتي هر چي از هر كي داره سر من خالي كن!". يادم به نگاه هاي سنگين ديگران افتاد. يادم به روزهاي منحوسي افتاد كه فقط پاي ماهواره نشستم و موسيقي ايتاليايي گوش دادم و چايي و شيرقهوه خوردم و فكرم تا افق مي رفت و از پا مي افتاد. يادم به ساني و پاولي افتاد. يادم به ويتو كورلئونه افتاد كه وقتي چهار گلوله بهش شليك شد و روي كاپوت ماشين افتاد زار زار گريه كردم و رفتم و اون روز دنباله ي فيلم رو نديدم. يادم به اون هفته اي افتاد كه تب و بيماري انداختم و من چشمم به صفحه ي موبايل و گوشم به تلفن بود اما هيچ كسي باهام تماس نگرفت. يادم به بارون افتاد كه خيلي وقته نمي باره. يادم به آفتاب افتاد كه نكنه بميره. يادم به بهزاد افتاد كه هر هفته مرد! يادم به شب هايي افتاد كه موزيك دانلود مي كردم. يادم به زمان افتاد. يادم به آينده ي لعنتي افتاد.يادم به همون كثافت افتاد كه به زور مي خواست منو مجبور به چه كاري بكنه. يادم به سرزمين هاي ديگه افتاد. يادم به ديوار افتاد كه پشتش گير افتاده بودم. يادم به گريه هاي هرشبم افتاد. يادم به وبلاگ هرگز نوشته نشده ام افتاد. يادم به تنهايي هام افتاد كه فرياد مي زدم توروخدا يكي بياد و منو از تنهايي درم بياره ولي حتا يه نفر نيومد دستمو بگيره. يادم به روزي افتاد كه به خاطر ظاهرم يه بيسجي كنار ديوار كشيدم و حسابي كتكم زد. يادم به مارمولكي كه 6 سال پيش كشتم وعذاب فراموش نشدني و نابخشودني اي كه تا ابد همراهمه افتاد. يادم يه سيگار افتاد. يادم به امين افتاد كه دلتنگم شده بود و دلتنگش شده بودم. يادم به عليرضا افتاد كه وقتي يه روز بهش زنگ زدم بهم گفت:"سلام گلم!" و نفهميد از شدت خوشحالي از اين حرفش اشك توي چشمام جمع شده بود. يادم به روز تولدم افتاد كه هيچ اس ام اس يا تلفني بهم كسي نزد كه بهم تبريك بگه. يادم به شخصيت مسخره ام افتاد كه به خاطرش تحقير شدم . . .
و زار زار گريستم و گريستم. شاهين بقلم كرد. اونم داشت گريه مي گرد. علي و مسعود و علي هم اشك توي چشماشون بود. صداي گريه ام ارسلان رو هم كشونده بود اونجا. پاهامو توي بقلم جمع كرده بودم. سرم روي شونه ي شاهين بود. كشيدم عقب روي پاهام گذاشتم و باز گريه كردم. شاهين دستشو مي كشيد روي سرم و با صداي لرزون گفت:"خب بهزاد! حرف بزن تا خالي شي!" اما گريه ام قطع نمي شد. روزگار اهل مصامحه نبود انگار. شونه هامو گرفت و تكونم داد و با يه لحن مهربون و شاد گفت :" حرف بزن ديگه . . . " اشك هام رو روي گونه هام حس مي كردم. خواستم حرف بزنم نشد. شاهين هنوز داشت تكونم مي داد. با تمامي گريه هام توي چشم هاي منتظر و آروم شاهين نگاه كردم و گفتم:" شاهين!" گفت:" جون دلم بهزاد." گفتم :" ديگه بريده ام . . . من يه نفرم ولي اون ها يه ملت!" سرمو گذاشتم روي زانوهام و گريه ام شدت گرفت. قلب و نفسم گرفته بود. حس كردم شاهين رو كه پا شد. سرم رو بلند كردم. ديدم شاهين رو كه داشت گريه مي كرد. در حالي كه داشت سوييچ ماشين و موبايل و سيگارشو برمي داشت گفت:" من ميرم ماشين و ميارم دم در! تو هم شيرشكلاتتو بخور تا حالت بهتر بشه. امشب ديگه سيگار روشن نكن. ميرسونمت خونه." و با قدم هاي آروم و كم صدا به سمت در رفت. در باز شد و بسته شد . . .
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
...
کریستف ورقی کاغذ برداشت و به آرامی سرودی را که قلبش می خواند نوشت.
Du bist mein , und nun ist das Meine meiner als jemals
"تو از آن منی .و اینک من از آن خویشم.بدان سان که هرگز نبوده ام ..."
حدت و حلاوت این جمله را تقدیم می کنم به هر کسی که بتواند در سراسر گیتی یک روح را نام ببرد که از آن او باشد..
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
اين پست شاید تنها يك درددل دوستانه است
به هر حال زياد جديش نگيريد!
اگر چه عشق يه يك عمر غم نمي ارزد
دلم شكسته ، تنم مثل بيد مي لرزد
سرود مرگ در امواج مغز من پيچيد
همان شبي كه دل تو به سيم آخر زد!
كبوتري كه همه عمر ياورش بودم
درست از وسط دستهاي من پر زد
و گفتم:آه! خدايا چقدر تنهايم
خدا شنيد!از آن روز غم به من سر زد!
گفت چگونه بگويم كه دوستت دارم
دلش گرفت و سيلي به گوش پسر زد
ميان آيينه خود را به جا نمي آورد
و و حشيانه به تصوير خويش خنجر زد
و گريه كرد...و يك تيغ نصفه را برداشت
و خواست تا كه رگش...ناگهان كسي در زد!
با خودم عهد بسته بودم که هیچ شبی چراغ این وبلاگ رو خاموش نگه ندارم! ولی امروز خيلي سعي كردم كه اين پست رو ننويسم..خيلي سعي كردم كه گريه نكنم..چند وقتيه دارم سعي مي كنم كمتر گريه كنم..امروز هم در جريان عمل قلب دني قرار گرفتم ..و فهميدم كه امروز حتما ِ حتما بايد گريه كنم ..و كامنتاي شما رو هم كه خوندم ..فهميدم كه انگار حتما ِ حتما هم بايد بنويسم.شايد تو سرنوشت من هست كه امروز بايد خالي بشم.خالي از مردانگي!..خالي از بيست و پنج سالگي..امروز بايد بچه بشم..يه بچه ي كوچولوي نازنازي..دوست دارم تو بشيني رو صندلي كنار شومينه و من سرم رو بذارم رو زانوت و هر چي كه تو دلمه بريزم بيرون.شایدم نتونستم همشو بریزم بیرون..ولی .خوب اينم يه جورشه ديگه !
اصلا بذار از اينجا برات بگم ! مي خوام برات بگم كه چرا اصلا خدا ما رو آفريد؟!...مي دوني ، خدا دوست داشت كه كسايي باشن كه عاشقانه دوستش داشته باشن..مي فهمي؟..عاشقانه!..ولي اگه خود ِ عشق نبود كه احساس ِ عاشقانه اي وجود نداشت..پس خدا عشق رو آفريد و اولين جايي كه اون رو قرار داد تو دل ِ خودش بود..خدا احتياج به كسايي داشت كه عاشقانه دوستش داشته باشن.(.و همونطور كه خودت مي دوني احتياج به عشق بالاترين درجه از بي نيازيه..عاشق كه باشي از همه چيز بي نياز مي شي)....داشتم مي گفتم ، اولين كاري كه خدا بايد مي كرد اين بود كه عاشقانه به ما عشق بورزه! و گرنه ما چطوري مي تونستيم عاشقش باشيم و بهش عشق بورزيم؟..مي فهمي ؟..از اول اين خدا بوده كه عاشق ما بوده..صبر كن ..بذار برم دفترچه يادداشتمو بيارم از روي اون برات بخونم تا باورت شه...
اومدم ..نمي خواد دسستو بذاري رو پيشونيم..به خدا تب ندارم..هذيونم نمي گم..ببين ، يه سخن از پيامبر حقيقت شماست. كه خوب پيامبر ِ منم هست...دين و مذهب بي معنيه....عين همون گفته رو برات مي خونم:..."او بنده ي خود را عاشق ِ خود كند.آن گاه بر بنده عاشق باشد.و بنده را گويد: تو عاشق و محب مايي و ما معشوق و حبيب توايم چه بخواهي و چه نخواهي".....مي دوني ..مي خوام بگم ، بعد اينكه خدا عاشق ما شد ما ناچاريم كه عاشقش باشيم..اصلا ناچاريم چون اين يه قانونه كه بخوايم يا نخوايم هميشه اجرا مي شه...اونوقت به اين نتيجه مي رسيم كه عاشق و معشوق هر دو يكيه..چون اگه معشوق نمي خواسته عاشق چطوري مي تونسته عاشق بشه..! پس معشوق خود عاشق هست كه از قبل عاشق بوده ، و عاشق از قبل خود معشوق بوده..پس معشوق ، عاشق رو عاشق كرده براي اينكه مي خواسته توسط اون دوست داشته بشه..براي اينكه مي خواسته خودش معشوق باشه..درست مثل كاري كه خدا كرده..نه..به خدا مي فهمم دارم چي مي گم..خواهش مي كنم صورتتو نگير اونور..اصلا مي خوام منو بفل كني و خوب تماشام كني..به نظر تو با وجود اين همه لطافت كه در منه ، امكان داره كه براي يه دختر آفريده شده باشم؟!..منكه عطش نوازش و درك اين لطافت رو دارم ، مي تونم در عطش درك لطافت كس ِ ديگه اي باشم؟...نه اشتباه نكن ..من يه مَردم..حتي مردتر از اونايي كه اسمشونو مرد گذاشتن و از مرد بودن فقط ظاهرشو بلدن..من هم خودم مَردم..هم قلبم مَرده..هم احساسم مَرده..
فقط از خدا گله دارم!نه اينكه بخوام كفر بگم كه چرا من رو زيبا آفريده..فقط مي خوام ازش بپرسم كه چرا منو اون پسر ِ كور نيافريده؟..آره..ديوونه شدم..اصلا تو فك كن ديوونه شدم..تو چه خير از حال من داري؟!..چه خبر از آرزوهاي من داري؟..چطوري برات بگم دوست داشتم از وقتي كه خودمو شناختم پي مي بردم كه يه بچه ي زشت ِ فقير ِ بي كسم كه در بچگي پدر و مادرش رو از دست داده..و گير ِ يه مرد ِ هيزم شكن ِ خشن افتاده كه داره ازش كارهاي سخت مي كشه ...اونوقت از همون بچگي رو پاي خودم واي ميسادم و كارهاي سخت سخت مي كردم.از همون بچگي با رنج بزرگ مي شدم.از پول ِ عرق خودم نون مي گرفتم و مي خوردم.هر روز از اون مرد ، كتك مي خوردم ولي آه نمي گفتم...از بس زشت بودم كه هيچ دوستي نداشتم..مي رفتم و با دختر ِ زشت همسايه دوست مي شدم و هر شب كمكش مي كردم تا ازچشمه آب بياره..مي رفتم و با يه گل ِ آبي دوست مي شدم. .اونقدر كار مي كردم كه به معناي واقعي مرد مي شدم..و بازوهام قوي مي شدند...اونقدر روحمو زيبا پرورش مي دادم تا قيافه ي زشتم كم كم زيبا بشه..(مثلا آن شرلي با موهاي قرمز،يا جودي ابوت مي شدم).....اونوقت يزرگ كه شدم براي خودم زندگي تشكيل مي دادم..به همه كمك مي كردم..به همه از گذشتم مي گفتم كه فقط يه پسر ِ زشت ِ فقير بودم و حالا به اينجا رسيدم...ولي حالا چي؟...حالا بايد به چي دلمو خوش كنم..به خدا كفر نمي گم..فقط مي خوام دردمو بگم...از وقتي كه خودمو شناختم زيباترين پسر ِ دنيا بودم.مرفه ترين خانواده رو داشتم...پدرم هميشه مواظبم بود..مادرم هميشه نازم رو مي كشيد..چون خوشگل و نازنازي بودم همه دوستم داشتن..هيچ وقت اجازه پيدا نكردم كه بزرگ بشم..هيچ وقت اجازه پيدا نكردم كه با مشكلات زندگي در بيفتم و بزرگ بشم..حالا هر كاري كه مي كنم ، هر موفقيتي كه به دست مي يارم ، همه مي گن..بايدم موفق مي شدي..مگه چي كم داشتي؟..زيبايي، ثروت، پاپا ي خوب...مامان ِ دلسوز..داداش ِ مهربون...مي فهمي دارم چي مي گم؟..تا حالا همه منو به خاطر زيباييم دوست داشتن..هيشكي نتونسته روحمو ببينه..هيشكي نتونسته ببينه كه روحم هيچ ربطي به گذشته و زيبايي و ثروتم نداره..چرا هيشكي نتونسته ببينه كه روحم سال به سال داره بزرگتر مي شه..حتي ماه به ماه..حتي روز به روز..حالا اگه برم و پيششون فرياد بزنم و بگم من اين موفقيت رو به دست آوردم..يه نگاه عاشقانه بهم مي ندازن و مي گن بايدم به اينجا مي رسيدي خوشگل !مگه چي كم داشتي؟..دلم مي خواد هر بار بعد شنيدن اين جمله داد بزنم.فرياد بزنم و بگم آخه چرا؟..چي شده مگه..من چي داشتم؟..چرا كسي نمي تونه بفهمه من چقدر تنها بودم..حتما اگه يه پسر ِ كور ِ فقير مي تونست به جايي كه روحم رو تا اونجا بردم برسه..همه مي گفتن اون شاهكار ِ طبيعته.
چرا هيشكي نمي تونه بفهمه كه انسان فقط روحه و هيچ جسمي در كار نيست.
بهم گفتي دلت شكست نه؟!..دوست دارم برات از گذشتم بگم.چه دلايي كه نشكستم و برام هيچ مهم نبود.با يه نگاه عاشقشون كردم و بعد شدم معشوقشون.گفتم كه بهت هيچ عاشقي اگه معشوق نخواد عاشق نميشه!..من خواستم كه عاشقم بشن و بعد دلشون رو بشكنم.آخه عاشق نشده بودم تا بفهمم عاشقي چه درديه..فكر مي كردم همه چي مسخره بازيه..
مي دوني..!بذار برات يه چيزي تعريف كنم .من يه زماني عاشق ِ عشق دو نفر به هم شدم.و از همون زمان معني عشق تو ذهنم نقش بست.اين دو نفر عاشق ِ هم بودن .يك سال بود كه فقط از دور همديگرو نگاه مي كردن.جرات ِ نزديك شدن به هم رو نداشتن.وقتي نگاشون به هم مي خورد سرشونو پايين مي نداختن.گاهي من خودم مي ديدم كه از بعضا از كنار هم مي گذشتن و يه مقدار كه از هم دور مي شدن ، هر دو در يك آن مي ايستادن ..و بعد دوباره را مي يفتادن.تو اين يك سال دريغ از يك كلمه حرف، دريغ از يك كلمه خواهش، دريغ از يك كلمه التماس..اخه مگه عاشق از معشوق چي مي خواد؟ جز وجود خودش؟..جز آفرينشش..؟ ..عاشق اگه حس كنه معشوق آفريده شده و جزء ِ آفريده شده هاست براش كافيه...آره..بعد يك سال يه نفرشون به خاطر يه بيماري ناعلاج فوت كرد..اعلاميش رو زده بودن رو ديوار دانشگاهمون...اون نفر ديگه با دوستاش ايستاده بودن و داشتن اعلاميه رو مي خوندن...من صورتش رو مي ديدم..تو صورتش هيچي معلوم نبود..فقط و فقط يه هاله ي اشك تو چشاش بود..فكر مي كرد به جز خودش كسي راز قلبش رو نمي دونه....منم كه فهميدم به خاطر اين بود كه خيلي رو اين مسائل دقيقم...و هميشه حاظر بودم قسم بخورم كه اين دو نفر به شدت عاشق هم هستند....."هر كه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بميرد ، شهيد باشد..." يك سخن ديگر از پيامبر حقيقت.
مي دوني؟!..معشوق بودن خيلي سخت تر از عاشق بودنه. معشوق بودن يه مسئوليت عظيم رو دوش آدم مي گذاره..اونم براي من كه هيچي از روابط عاشقانه هاليم نيست..نمي دونم بايد چي كار كنم..اصلا نمي دونم..هيچ چيز بلد نيستم..
كسايي كه عاشق و معشوق هم هستند رو درك نمي كنم.فكر مي كنم عاشق شدن باعث مي شه همه ي توجه ِ آدم فقط به عشقش باشه.بيرو ن از عشقش چيزي رو نبينه.جز عشقش چيزي رو نخواد.اين براي من خيلي سخته..من دوست دارم خيلي چيزها رو ببينم و درك كنم.
براي اينكه دوستم داري ممنونم.
به قول مادر ترازا : " تنهايي و احساس خواسته نشدن وحشتناكترين فقره"
ولي به جز عشقبازي با روح خسته و عاشقم چيز ِ ديگري از من نخواه.چون كه من به جز روحم هيچ چيزي ندارم كه تقديمت كنم.تا زماني كه روح ِ خردسالم لياقت عاشقي را در خود بيابد.آن وقت بوسه هايم را نيز تقديمت خواهم كرد.
تقديمي از روح ِ كوچك ِ آرش
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
در جواب پوريا ي عزيزم
مردن براي من از زندگي مقدس است
زندگي بي مرگ يك عادت بد است
شب بايد بميري و صبح از نو زاده شوي
بعد ِ هر بار مرگ بزرگتر شوي
بميري و خويشتن را ز خود رها كني
خود را از هر آنچه كه چسبيدست به تو جدا كني
مرگ و زندگي پيوسته به همند
يقين كن كه هر دو بي ديگري كمند
مرگ دستكشهاي نرمي به دست مي كند
آنچه حقيقت ندارد از تو ، جدا مي كند
مرگ زيباترين سرود فرشته هاست
آغاز نشاط است و نه پايان قصه هاست
بعد هر مرگي دوباره زنده مي شوي
بي مرگ بخواهي زندگي كني ، بازنده مي شوي
يقينا بعد مرگ تو زنده مي شوي
فرقش اين است كه زنده تر از زنده مي شوي
اين همه آدمي كه دورو برت هستند
يك مشت موجودات مرده پرستند
اسم واژه را بايد اينجا عوض كنيم
مرده را برداشته آن را قفس كنيم
مرگ و در قفس بودن با هم مخالفند
بي شك همه در اين سخن با من موافقند
پرنده در قفس است و هنوز مي خواند
او روز مرگ خويش را مي داند
مرگ او همان روز آزاديست
و زندگيش پريدن بر فراز آباديست
زندگي هميشه از پس مرگ مي آيد
پس اگر مرگ نباشد زندگي نمي آيد
اگر مرگ نباشد قفس هميشه خواهد بود
و اگر باشد نفس هميشه خواهد بود
نفس براي رها شدن از خود
براي رسيدن به آنچه بايد شد
در تمام لحظه هايي كه تو نمي داني
همه چيز در تو مي ميرند پنهاني
زندگي جريان طبيعي مردن هاست
پشت سر گذاشتن و شكفتنهاست
اگر مرگ نباشد زندگي هيچ است
و اگر زندگي نباشد مرگ بي معناست
زنده منم كه هزار و يكشب مي ميرم
پس از آن زندگي را از صبح مي گيرم
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
امشب یه نفر منو کشت.با مهربونیاش منو کشت.منی که چند بار مرده بودم ، زندم کرد و از نو منو کشت.اون تمام احساس پرنده رو به بازی گرفته.ولم کنید ، می خوام امشب از دست همتون بمیرم. وقتی مردم بر سنگ مزارم بنویسید دوستش داشتم.
يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب میگیرم
این آهنگ رو من خوندم.کی می تونه بگه من نخوندمش؟بنیامین هم نمی تونه بگه .تقدیمش می کنم به کسی که کمکم کرد تا امشب بمیرم.تقدیمش می کنم با اوج احساسات عاشقانه ی یک انسان.یک موجود.یک قلب.و بعد می میرم.به همین سادگی!
پراکندگی
های
آرش (۲)
در بيان ِ خاطره ، خذف يا سانسور كردن بخشهايي از خاطره ، كار جالبي نمي نمايد. تمام لطف خواندن يك خاطره به اصل بودن و دست نخورده بودنش هست.پس من نيز به ياري خدا خاطراتم را خواهم نوشت فقط به قصد خاطره نويسي و ماندگاري احساس و نه چيز ديگر ...شهرام شخصيت ويژه اي داشت.ثبات شخصيتي محكمي داشت در حالي كه به راحتي مي توانست دريافت كه در عين حال احساساتي هم هست.شايد احساسي واژه ي مناسبتري باشه و به قول خودش شر و ور بودنش بود كه من رو به طرف خودش جذب مي كرد.و حس جنبندگي و شر بودن كه در من تا حد كمال يافت مي شد رو ارضاء مي كرد.اون در جمع با سي و يك سال سن از نظر سني از همه بزرگتر بود و يك نيروي خداداي در وجودش بود كه به دليل همون بهونه اي كه حرفش رو قبلا زدم ، عاشق ما بود.و بي دليل مبداء ِ پرتو سيال پيوستگي و همبستگي جمع به طرف او متمايل مي شد...در اون موقع من هيچ گاه به حرفهايي كه مي زدم و در كامنتها مي نوشتم ذره اي فكر نمي كردم ، فقط خودم رو به دست احساسي كه داشتم مي سپردم...به خاطر همين نمي دونم از سر خاصيت شر بودن يا چيز ديگه بود كه نه برداشتم و نه گذاشتم..و در جواب خوش آمد و تبريك شهرام نوشتم:..خيلي ممنون ، تو هم خوش آمدي رئيس بزرگ ما....
و واضحه كه به شهرام عجيب برخواهد خورد.نه اينكه من اون زمان شهرام رو نمي شناختم و جرات كردم اين رو بنويسم.اتفاقا دقيقا به جزئيات شخصيتي شهرام واقف بودم ولي به دلايلي كه بعدا به آن اشاره خواهم كرد ، يك نيروي شديد آزار دادن ِ كساني كه دوست داشتم در وجودم بيدار شده بود.اين نيرو ي ناخواسته ي بيدار شده در درون همراه با گسيل شدن موجي از احساسات كودكانه و ناشيانه ، همگي دست به دست هم مي دادند تا من گاها حرفهايي مي زدم كه خود بعدها از به يادآوريشان از خودم شرمنده مي شدم.مثل جمله اي كه براي شهرام نوشتم.شايد اگر كسي آن را مي خواند خيال مي كرد كه تنها يك شوخيست!ولي من حتي بي دليل با كسي شوخي نمي كردم....
قبل از اولين كامنتم ، ايميلي براي باربد فرستاده بودم و در آن احساس خودم را از دوباره نوشتنش به او شرح داده بودم.از اينكه چقدر دلم براي "باغ بي برگي" تنگ شده بود و از اين گه چگونه از روي كامنتهايي كه به نام مخفي (ترجيحا صفر كلوين) به بچه ها مي فرستاد ، موفق شده بودم او را شناسايي كنم و بعد كه آدرس پست الكترونيكي اش(باربد شب) را در ذيل كامنتهاش نوشته بود ، از حدس خودم مطمئن شده و آن چنان ذوق كرده بودم كه سرم به شيشه ي مانيتور خورده و از صندلي به زمين افتاده بودم.از اينكه چقدر دلم براي استشمام نفسهايش از وقتي كه تحصيل دانشگاهيش را تمام كرده و از تبريز رفته بود ، تنگ شده است.و از اينكه چقدر دوستش دارم و از دوباره نوشتنش خوشحالم برايش در ايميلم نوشته بودم.و او فهميده بود كه من در تبريزم.و شهرام و باربد دوستان صميمي بوند....اوايل شهريور ماه 84 بود .و من براي زودتر تمام كردن تحصيلات دانشگاهيم تابستان را هم واحد برداشته بودم.امتحانات نزديك بود و من بايد در عرض چهار روز به دو امتحانم مي رسيدم.براي اينكه بهتر بتوانم روي درسهايم تمركز كنم.مودم كامپيوتر را درآوردم و چون اگر پيش خودم مي ماند دوباره وسوسه مي شدم دادم تا مادرم تا پايان روز موعود برايم نگهداري كند. امتحان اولم را خوب دادم و راضي بودم.ولي خيلي علاقه داشتم به اينكه ببينم آيا شهرام جوابي به نوشته ام داده يا نه..رفتم كافي نت دانشگاه و وبلاگ شهرام رو باز كردم..به جرات مي تونم بگم مثل وقتي كه برق آدم رو مي گيره ، خشكم زد.و يك پتك آهني سنگين به سرم فرود آمد.تمام غرورم جريحه دار شد.تمام آرزوهام از بين رفت.و من نفهميدم چطوري خودم رو تا خونه رسوندم.شهرام جمله ي سنگين و جبران ناپذيري برام نوشته بود...تا رسيدن به خونه پيش خودم زمزمه مي كردم..اون منو نديده ..اون منو نديده..چطور جرات كرده..چطور جرات كرده..!. اومدم خونه و ولو شدم رو تختم...و پتو رو كشيدم رو سرم...رو امتحان دومم نتونستم تمركز كنم و ورقه را خيلي بد نوشتم ...ولي اصلا در نظرم مهم جلوه نمي كرد.لحظه شماري مي كردم كه به خانه برسم و مودم را از مادرم گرفته و جواب شهرام را بدهم..بالاخره اين چيزي بود كه در كامنت هاي وبلاگ باربد بعد از چها ر روز براي شهرام نوشتم: ( البته مي خواستم وانمود كنم كه همين الان كامنت رو خوندم و هيچ وقت به شهرام نگم تا دليل افتادن از واحد ي كه هنوزم كه هنوزه اون واحد رو برنداشتم ، او بوده) ..."ساعت 5:15 خسته از امتحانات و خوشحالي براي پاياني شيرين و مهمتر از همه بي صبري براي بودن در كنار عشقاي خودم.چهار روز تحمل دوري-يعني اگه دست خودم بود تحمل نمي كردم.ولي مودم كامپيوترم رو درآورده بودم و داده بودم مادرم واسم نگه داره چون مي دونستم كه وسوسه مي شم و دوري شما رو نمي تونم تحمل كم.دلم تو اين چند روز واسه ديدنتون تاپ تاپ مي كرد.يني بوم بوم مي زد.فكرشو بكنيد با اين اشتياق مي يام پاي كامپيوتر.در حالي كه يك شربت خنك آلبالو دستم گرفتم با روشن شدن كامپيوتر يك حس خوب بهم دست مي ده.حسي كه آدم بعد از چهار روز دوري از خانوادش و ديدن دوبارشون پيدا مي كنه.تعجب نكنيد.اين كه مي گم خانواده جدي مي گم.اگه اتفاقي واسه يكيتون بيفته من نابود مي شم.خيلي دوستتون دارم باور كنيد.از مطلب دور نشم.داشتم مي گفتم وبلاگهارو يكي يكي دانلود مي كنم و مثل باربد عادتمه كه مطالب رو با كامنتهاشون مي خونم..حتما مي دونيد كه چي مي خوام بگم..!يك كامنتي رو مي بينم كه راجع به منه..حالا بگيد از كي؟..از داداش شهرام خودم..از كسي كه هميشه برام يك معلم واقعي بوده..كسي كه ازش خيلي چيزا ياد گرفتم..كسي كه يه شب نبوده كه تو خيالم نبوسمش و بهش شب بخير نگم و نرم تو تختخواب...شهرامي كه ازش تو خيالم يه موجود بي نظير ساخته بودم.. حرفهاشو با تمام وجودم درك مي كردم..هر پستي كه ازش مي خوندم محبتم نسبت بهش بيشتر مي شد..تو روياهام هر مشكلي كه داشتم اول به اون مي گفتم و چون از هممون بزرگتر بود، داداش شهرام صداش مي كردم...تو اين مدت حتي يه بارم از گل نازكتر بهم نگفته بود..دارم كامنتو مي خونم..من قطعا و رسما يه چيز رو راجع به آرش فهميدم..قلبم داره از جاش در مي ياد.يعني داداش شهرام من چي مي خواد بگه؟!...كه ..كه ...كه چي شهرام..نه ..نه ه ه ه ..نه باورم نمي شه ..نگو شهرام اين حرف تو نيست..با خوندش سرم گيج مي ره..چون نفهميده..چون نفهميده كه ..اين چيه؟اينو كي نوشته؟داداش شهرام من ..؟شهرام ِ من؟..نه باورم نمي شه..چشمامو مي بندم.ديوونه شدم.صفحه ي كامنتهارو مي بندم.بغض راه گلوم رو بسته..دارم خفه مي شم..يخ شربتم آب شده ولي گرماي وجود من داره منجمد ميشه..همه ي بدنم سرد شده..انگار يه پارچ آب يخو خالي كردم روم..ده بار خوندمش..نه صد بار..شهرام اينو نوشته؟!..حس تنفر همه ي وجودم رو پر كرده.شنيده بودم كه آخرين مرحله ي عشق تنفره ولي نمي تونستم درك كنم.من كه با قلبي مالامال از عشق اومده بودم..در عرض كمتر از يك دقيقه..نه سي ثانيه..نه شايدم ده ثانيه..شايدم هيچي ، چون زمان درجا زده بود..فقط با يك نظر خوندن، عشقم تبديل به نفرت شد..آرزوم بود تا هيچكي خونه نبود تا با خيال راحت داد بزنم..بغضمو خالي كنم و بگم..ازت متنفرم شهرام..چرا اينكارو باهام كردي؟چرا داداش شهرام؟!مگه من چي بهت گفته بودم..يعني دو كلمه اي كه از سر صميميت و سادگي گفته مي شه، مجازاتش بايد اينقدر سنگين و بي رحمانه باشه؟!..مي خوام بگم ازت متنفرم شهرام ولي نمي تونم....خداي من .. من كه همين الان گفتم.. ..چه اتفاقي داره مي افته ؟!..با چهره اي داغون و پريشان كامپيوتر رو خاموش مي كنم و مي رم رو تختم دراز مي كشم...به سقف خيره مي شم و از خودم مي پرسم مگه من چي بهش گفته بودم...يعني اينقدر دوستش دارم كه عوض اينكه برم و بكشمش نشستم و دارم گريه مي كنم.. ولي چي دارم مي گم مگه ممكنه؟ممكنه من كسي رو به غير از خودم اينهمه دوست داشته باشم !....بغضم مي تركه..مي رم زير پتو..ولي مثل قبل داداش شهرام نمياد اشكمو پاك كنه و دلداريم بده.اينبار خودش اشكمو در آورده..از خودم مي پرسم..چرا آرش؟!..چرا روياهاتو خراب كردي؟..چرا نذاشتي به همون شيريني واست باقي بمونن..چرا تبديل به حقيقتش كردي؟..چرا نزديكشون شدي؟..بازم برام ثابت مي شه كه حقيقت گاهي مي تونه خيلي تلختر از اوني كه فكر مي كنيم باشه..هنوزم شهرام داره درسم مي ده..ولي من اومده بودم روياهامو شيرينترش كنم..اين حق من نبود شهرام..سعي مي كنم بخوابم ، سرم درد مي كنه..الان كه دارم براتون مي نويسم تازه از خواب بيدار شدم و اومدم با شهرام حرف بزنم..تو وبلاگش نمي خوام كامنت بذارم..مني كه تا الان هميشه با عشق وبلاگشو مي خوندم ديگه هيچ وقت نمي خوام وبلاگش رو باز كنم..واسه همين همينجا حرفام رو بهش مي زنم...فردا ميام به طور كامل خودم رو معرفي مي كنم تا ديگه جاي هيچ شكي نباشه..پس تا فردا ..داداش شهرام..داداش سابق من"....كه ديدم شهرام آمد و در قسمت بالاي كامنت من نوشت:"....من هم گريستم آرش جان......."..تمام غرورم ارضا شد.احساس متفاوتي داشتم كه در وصف نمي آمد.من در تمام مدت عمرم علشق هيچ انساني نشده بودم.دوست داشتم به خود مژده بدهم كه عاشق شهرام شده ام.چون شهرام اصلا چيزي ننوشته بود كه نيازمند اين همه هياهو و جنجال من باشد.آيا من داشتم براي بيان عشقم به او مقدمه چيني مي كردم؟!..ولي مگر امكان داشت كه من عاشق شده باشم.مگر ممكن بود به جز خودم به كس ديگري احساس داشته باشم؟(من زماني عاشق خودم بودم)..احساس مي كردم شهرام خودِ من است.و اين بيش از آن مشهود بود كه من نتوانم متوجهش شوم...مي نشستم و پيش خودم تصور مي كردم قيافه ي شهرام چگونه مي تواند باشد..قد بلند ، كوتاه قد..مو مشكي..مو بور..سياه چشم..زيبا ..جذاب..ولي بعد به خودم مي گفتم ..اصلا برايم مهم نيست او چه شكلي باشد.براي من اطمينان از اين نكته كه او شخص جذابيست كافي بود.چنين روح جذابي مي بايست در قيافه ي فرد هم تجلي داشته باشد.هر چند كه من او را با تمام ريزه كاري هاي چهره و اندام مي ديدم.من دو سال با او و با تمام بچه ها زندگي كرده بودم.قيافه ي همه ي آنها را در ذهنم مجسم كرده بودم.بعدها كه با پسري چت مي كرديم به او گفتم من مي خوام قيافه ي بچه هارو برات توصيف كنم.تو بگو تا چه حد درست مي گم.و بعد شروع كردم و در مورد رنگ پوست، قد، رنگ و اندازه ي مو، رنگ چشمِ و ..چند نفر از بچه ها نظر دادم و تك تك مي گفتم و بعد ازش مي پرسيدم كه درست گفتم يا نه..و بعد پسري در پايان گفت:از بس درست گفتي يه كم ترسيدم.شبيه فيلمهاي جن گيري شده بود..و بعد خواستم آخرين نفر شهرام رو توصيف كنم كه پسري گفت شهرام رو تا حالا نديده!..منم نااميد شدم و چيزي رو پيش اون بروز ندادم...داشتم مي گفتم.شهرام كه كامنت هاي جگر سوز من رو در وبلاگ باربد خونده بود ، فرداش تو وبلاگش يه پست اختصاصي براي من نوشت كه عنوانش اين بود :" براي آرش"
شهرام يك هفت گانه از سروده هاي سهراب سپهري رو به من تقديم كرده بود و در توضيحش نوشته بود..اين هفت گانه رو كه به سپهري گفتم تا اختصاصي ِ اختصاصي براي آرش بسرايد تقديم مي كنم...الان اون صفحات همه حذف شده و من حتي اونقدر دير فهميدم كه از اون صفحات نتونستم كپي بگيرم..ولي يادم هست كه بعضي از شعرهاش اين بود: مرغ معما .
دير زماني است روي شاخه ي اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست.
نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي:
چون من در اين ديار، تنها ، تنهاست.
گرچه درونش هميشه پر ز هياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش.
روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سراي مي رود از هوش.
ره به درون مي برد حكايت اين مرغ
آنچه نيايد به دل ، خيال فريب است
دارد با شهرهاي گمشده پيوند
مرغ معما در اين ديار غريب است.
با مرغ پنهان
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي!
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ!
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ي ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي ، بگو با من.
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
و پنج بند ديگر هم نوشته بود مثل قسمتهايي از سرودهاي واحه اي در لحظه و نشاني و ...در آخر نوشته بود.آرش جان بمان و بخوان! همانطور كه در شعر سهراب سپهري گفته ام تو را در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويندۀ. و بعد اضافه كرده بود ، حرفهاي خودم را هم هر وقت ازش آي دي داشتم براش مي فرستم....من اين نوشته ي شهرام را تا قبل از اينكه خودم را در وبلاگ باربد معرفي كنم ، نديده بودم ..هر چند بعد كه خوندمش پيش خودم فرياد زدم..من به تو آي دي بدم..واي مي ميرم از خجالت!...فرداي روزي كه گفته بودم در بخش كامنتهاي وبلاگ باربد نوشتم: آقايان و خانمها، پسرهاي تو دل برو آماده باشيد، كراواتها را زده و خوش تيپ كنيد .فرشها را در زمين پهن كنيد.بوقها را به صدا درآوريد.تا چند لحظه ي ديگر يك شخصيت استثنايي به شما معرفي مي گردد و اينك آرش محصول جديد 2005 با گواهينامه ي بين المللي ايزو 9002 ...د ِ د ِ م ..بسيار خوب ، كچلم كرديد از بس پرسيديد من كي هستم؟..الان بهتون مي گم كه كي هستم..
منم آن آرش دلسوخته اي دلدارم
كه فداي تو شود جان و دل خونبارم
چه بگويم ز خود اي دوست تو را اينك من؟
كه به هر گفته اي از جهل تو را نازارم؟
سپري گشته فزون از عدد بيست عمر سيهم
تحصيل و رياضي و گذران عمر باشد كا رم
ساكن شهر پريشان ، شهر ِ تبريزم من
در دلم شكوه ها از مردمانش دارم
تا كه نكردست دوباره كشف دِ گري اين شهرام
گويم به همه دقيق 23 سالي دارم
دانشجو هستم و ندارم افتخاري به از اين
كه دوستاني چنين والا مقامي دارم
و در آخر به داداش شهرامم مي گم كه پيوند جان جدا شدني نيست جان من.تن نيستي كه جان دهم و وارهانمت.تو هر چه خواهي به من بازگو يار من.با شهد عشق شيرينش كرده و به جان مي نوشمش.آري داداش شهرام، پاسخ هر نيش را با نوش دادن مشكل است..
و بعد جريانات ديگه اي اتفاق افتاد..
پيام هاي ديگران () link شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

من خیلی گل ِ آبي دوست دارم.تا حالا از خیلیا خواسته بودم برام بیارنش.ولی هیچ کس نتونسته بود گل ِ آبي پیدا کنه.وفا اون گل رو برام پیدا کرده! خوشگله نه؟ ممنونم وفا.میذارمش همینجا تا هر روز بتونم نگاهی بهش بندازم.
پيام هاي ديگران () link جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
پراکندگی
های
آ رش(۱)
امروز خانه بودم و فرصتی پيش آمد تا سر و ته اين دهكده ي (به قول ِ شهرام) شلوغ ِ تنهايي را از پا بيندازم.تا ببينم (به قول ِ شهريار)در سرزمينمان چه كسي مرده و چه كسي زنده مانده است!؟ بعد از پايان بازديد تقريبا هفت ساعته ام كه شبيه مهماني رفتن هاي عيد شده بود ، كه بعد از مدت ها دوستان را يكجا مي بيني ، و واقعا هم براي من امروز شبيه عيد بود، وقتي كه بعد از ورود به محوطه ي بيروني دهكده ، نفس عميقي از ته دل كشيدم و فرياد زدم:"زندگي اينجا جاريست".و واقعا هم فريادي بود كه از ته دلم بيرون آمد و واقعا و حقيقتا امروز خيلي خوشحالم، چونكه احساس بسيار خوبي دارم كه خودم نمي دانم دليلش چيست!نمي دانم چند نفر اينجا مثل من جريان زندگي رو حس مي كنند ، ولي من هيچ گاه تصور نمي كردم كه دوستان جديد اين دهكده بتوانند حتي ذره اي از جاي دوستاي قديميم رو ، كه واقعا يك مرحله از عمرم رو با اونها زندگي كردم و در كنارشون قد كشيدم و بزرگ شدم، در دلم بگيرن.!ولي متاسفانه يا خوشبختانه اين اتفاق داره در من مي افته !و من حتي با خوندن برخي از وبلاگهاي اون دوستان اشك بود كه بر گونه هام جاري شد.و اينجا خودداري هيچ فايده اي نداشت و واقعا يك جاذبه ي آسموني بهم دست داده بود!حالا نمي خوام نام ببرم كه كدوم وبلاگها ، مهم اينه كه من رو به فكر انداخته كه واقعا دليل شوريدگي من وقتي كه به اين جمع وارد مي شم چي مي تونه باشه؟!حقيقتش اينه كه تمام اين مسائل منو دچار تضاد فكري عميقي كرده.از طرفي ايمان دارم كه هيچ گاه احساس افراد نسبت به موضوعات ِ يكسان نمي تواند با هم يكي باشد و اين فقط يك بهانه است كه ما را اينجا و در كنار هم نگه داشته و از طرف ديگر به اين نكته فكر مي كنم كه به چه دليل اين بهانه رو در جمع ديگه اي نمي تونم جور كنم.!هر چند اينجا فقط يك محيط مجازيه( و مجاز از حقيقت مياد) ولي من به جرات مي تونم قسم بخورم كه زندگي اي رو كه اينجا جريان داره و من لمسش مي كنم ، در دنياي به اصطلاح واقعي خودم ، اين نوع ِ خواستني از زندگي رو پيدا نمي كنم و نمي بينم.پيچيدگي ها و دنياي پر رمز و راز اينجا، اشكها و لبخند ها ، قهرها و آشتي ها ، بچگي كردن ها و بزرگ شدن ها....و از همه مهمتر دوست داشتن هايي كه فقط با روح سر و كار دارد، برايم ديوانه كننده است!ولي باز هم نمي دانم كه اينها را چرا در جمع ديگري نمي يابم؟!به قول سعيد كه يك بار اونقدر گفته بودم كه حس من شبيه ِ حس هيچ كس نيست و من مثل خودم هستم و با شما فرق دارم و شما خودتون هم با هم فرق داريد ، به من گفته بود :" حتما سنخيتي بين ما هست كه ما همديگرو در اين دنياي درندشت پيدا كرديم آرش جان"نمي دونم!من براي اين مورد هيچ جوابي ندارم...در حاليكه مطمئنم هيچ گاه دو فرد راجع به يك موضوعي احساس مشابه به هم نمي تونن داشته باشن..هر كسي از يك زاويه ي ديد مشخص به مسائل نگاه مي كنه ..اين ممكن نيست كه مثلا سيبي روي يك ميز باشه و دونفر بتونن دقيقا از يك زاويه ي ديد يكسان به اون نگاه كنند ، مگر اينكه واقعا درون همديگه باشند..!باز هم نمي دونم..جوابي براي اين مساله ندارم..فقط مونده مثل يك ديوانه ي بي همه چيز اعتراف كنم كه جزئي از روحم رو به شما دادم و دارم درون شما نفس مي كشم!چاره اي به جز اين اعتراف ندارم ، اين حتما مي تونه جواب مناسبي براي ارضاي قلب و غرورم باشه..! امروز وقتي بعد از مدتها ، قطره هاي اشك گونه هام رو تر كرد، نگراني دوباره همه ي وجودم رو در بر گرفت..دوباره برگشتم به يك سال پيش، و دو سال پيش ..و حتي سه سال پيش..كه اولين اسامي در ذهنم كه نه در قلبم حك مي شدند.اون زمانها اغلب مي خنديدم چرا كه نمي دونستم بعدها قراره به تلافي اون روزها گريه كنم!..اولا مي گفتم : ولي عجب دنياي قشنگي دارن اين بچه ها.به كارها و اداهاشون مي خنديدم ، گاهي كه فرصت مي كردم مي اومدم پاي نت و با بي خيالي وبلاگهاشون رو مطالعه مي كردم، يعني در مقايسه با حال اسم اون رو بي خيالي مي ذارم، و الا بعدها مي شد كه حتي بعضي از صفحات رو هفت بار در روز رفرش مي كردم.روز و شب به همين منوال گذشت و من تو تنهايي ، آهسته و خاموش به روح پيچيده ي اونها پي مي بردم و احساس مي كردم كه دوستشون دارم.ولي باز به خودم مي گفتم حتما اين دوست داشتنم به خاطر جنبه ي هنري قضيه هست چون بعضي از اون بچه ها در يك كلام واقعا هنرمند بودند.تا اينكه به همين راحتي دو سال سپري شد و من يه روزي وبلاگ باربد رو باز كرده بود م تا بخونم كه ديدم هومن و حسام و ممي و احسان و چند نفر ديگه از بچه ها كه يادم نيست سر چه موضوعي با هم بحثشون شده بود و يكي اين مي گفت و يكي اون .نمي دونم چي شد كه تصميم گرفتم بعد دو سال اولين كامنتم رو براشون بنويسم.ولي اصلا نمي دونستم كه چي بايد بنويسم ، چون چيزي رو كه مي خواستم بنويسم اگه كسي مي خوند خيال مي كرد كه من با همه ي اونا دوست ِ جون جوني و صميمي هستم كه به اين شكل باهاشون حرف مي زنم ولي هر چي سعي مي كردم نمي شد كه جور ديگه اي بنويسم چون واقعا من همين احساس رو بهشون داشتم.هر چند كه اونا منو نمي شناختند ولي من حتي به طرز عجيبي براي آشتي دادنشون (كه البته قهر نبودند و فقط بحث بر سر يك موضوع بود ولي من در تصورات كودكانه ام كه از دوست داشتن شديدم سرچشمه مي گرفت ، اينگونه خيال مي كردم) احساس مسئوليت مي كردم.اين بود كه اولين كامنتم رو ارسال كردم. (حتما از بچه های قدیمی خاطرشون هست).يه چيزي شبيه اين بود..هومن بشين سرجات، حسام بس كن، هومن پاشي با اين مگس كش مي زنمتا..احسان بيا ببين حسام كارت داره ..چي؟ چي كارت داره؟..من چه مي دونم ميگه مي خوام بوسش كنم..احسان ، بيا ببين آراد هم كارت داره مي گه من گرسنمه صد لقمه مي خوام..صد لقمه ديگه چه كوفتيه ..جووناي اين دور و زمون چه چيزااي كه كوفت نمي كنن..(باربد ، تو وبلاگش يه شعر از خيام آورده بود:گر مي نخوري طعنه مزن مستان را ، بنياد مكن تو حيله و دستان را، تو غره بدان مشو كه مِي مي نخوري، صد لقمه خوري كه مِي غلام است آنرا)خلاصه بحث بالا گرفته بود و كامنتاي وبلاگ باربد داشت به صد مي رسيد..كه پسري اومد و نوشت آخ جون، كامنتا داره به صد مي رسه و با شيطوني شروع كرد و يه چيزايي عليه دو نفر از بچه ها نوشت كه به ادامه ي بحث تحريكشون كنه..منم كه ديگه خيلي احساس صميميت با جمع بهم دست داده بود و از طرفي واقعا حس مي كردم كه دارن با هم دعوا مي كنن..اومدم و نوشتم..پسري مي شه بگي از به صد رسيدن كامنتا چي عايد تو مي شه كه همه رو انداختي به جون هم؟!..خلاصه باربد اومد و چيزي نوشت و بحث رو خاتمه داد و اين رو هم اضافه كرد كه" از آرش ِ عزيز كه سعي در تلطيف اين بحث نمود تشكر مي كنم"..تا اينو خوندم گفتن اِ با منه ها!..باربد اولين نفري بود كه اسمم رو صدا كرد و اونقدر شنيدنش برام لذت بخش بود كه انگار كسي داشت قلقلكم مي داد.. شهرام هم اون موقع نمي دونم چه دوره اي رو داشت سپري مي كرد كه بين بچه ها غايب بود..اون روزها نگران احسان بودم..قرار بود بره دكتر و جواب نهائي آزمايشش رو بگيره..اين ماجرا وقتي در نظر خودم عجيب تر شد كه انجام يه كاري رو به مدت بيست روز براي احسان نذر كردم..البته من اون زمان زياد اهل نذر و دعا نبودم..ولي با خوندن پست احسان قلبم فشرده شده بود...تا اينكه احسان اومد و گفت ..جواب آزمايشش رو گرفته و دكتر بهش گفته بيماري برگشته و احسان هيچ چيزيش نيست..تا اينو خوندم به حالت جهش از صندلي بلند شدم و پريدم رو تختم و چند تا مشت به ديوار كوبيدم و گريه سر دادم..يه كم كه به خودم اومدم گفتم يعني چي؟من چمه؟..اون زمان هم نمي فهميدم كه چِم هست..بعد ديدم شهرام پيداش شد و براي احسان نوشت..سلام بر زندگي..اسم شهرام رو كه ديدم يه بار ديگه پريدم به هوا..اين بار ديگه واقعا نمي دونستم كه چمه..شهرام كه كامنتهاي من رو در وبلاگ هاي بچه ها ديده بود اومد و نوشت:حضور فردي به اسم ِ آرش را در جمع بچه ها تبريك مي گم..
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانیبرای بهزاد لعنتی
شنيده ام كه مي روي با كوله باري از غم بي كسي بر پشت.من حتي به ديدنت نرسيدم.داشتم مي آمدم سراغت كه باد به من گفت او دارد مي رود و بعد شنيدم كه همچنان داري مي روي و حتي يك بار پشت سرت را نگاه نكرده اي.ني لبكم را به دست مي گيرم و برايت آوازي مي خوانم .همان آواز پينك فلويد را با ني لبك برايت مي نوازم و مي خوانم . شايد به گوشت برسد و برگردي.آخر من زماني داشتم مي رفتم هفت سال پيش بود گلي را ديدم و به او دل بستم بعد در راه برگشتم ديدم آن گل را چيده اند.و هنوز هم كه هنوز است دلم براي آن گل تنگ است.شايد ديگر آوازهاي خودم قديمي شده است.بيشتر از اين بگويم خواهند گفت هذيان مي گويي!ولي هذيان گفتن بهتر است تا در خاموشي زانوي غم بغل گرفتن .مي گويند در زمان هاي قديم پسري مي زيست كه يك سر هذيان مي گفت و بعد پادشاه بغداد ديوانه شد و دستور قتل او را صادر كرد.پسرك بي گناه را كشتند!آخر او قصد داشت رازش را بگويد و چون نمي توانست فقط هذيان مي گفت.شهرزاد را هم كشته بودند.گفتم كه پادشاه بغداد ديوانه شده بود.من آن پسرك بودم و به شدت از مرگ مي ترسيدم.يك پادشاهي هم بود.خيلي دورتر نه آن قدر دور كه شهر فاحشه هاي نجيب سهراب را بشناسد، ولي شايد نسبش تا بخارا مي رسيد.اسمش پادشاه احساس بود.اسم ارش به گوشش خورده بود.دستور داده بود مرا به نزدش ببرند.يكهو ديدم يك نفر آمد و با احترام من را بغل كرد و برد پيش آن پادشاه.پادشاه گفت اي ارش چيزي به من بگو تا بفمم تو با احسا س تر از مني.و گرنه دستور خواهيم داد تا گردنت را بزنند و اگر موفق بشوي بگويي اين تاج را بر سرت خواهيم گذاشت.گفتم پادشاه به سلامت باشد ، من حتما دستور شما را اجابت خواهم نمود اما بگوييد كسي را به نزد من بياورند تا او هم بشنود.پادشاه گفت اين كس كيست ؟گفتم همان بهزاد لعنتيست .نوكران پادشاه رفتند و او را در بغل گرفتند و آوردند. پادشاه گفت اين هم از بهزاد لهنتي.حالا احساست را بگو تا بشنويم.من گفتم زبانت لال شود اي كلمه ي بر زبان آمدهزبانت بريده شود..
پادشاه احساس گفت :واقعا كه لوس بود و درجا دستور قتل مرا صادر كرد.ولي من هنوز شش جان ديگرم باقي بود.دوباره زنده شدم و گفتم زبانت لال شود اي كلمه ي بر زبان آمده ، زبانت بريده شود..پادشاه عصباني شد و دوباره دستور قتل مرا صادر كرد.من باز مردم و لي هنوز پنج جانم باقي بود.زنده شدم و گفتم زبانت لال شود اي كلمه ي بر زبان آمده ، زبانت...و باز مرا كشتند و من هر بار همين را مي گفتم.تا اينكه تنها دو جانم باقي مانده بود ، گفتم زبانت لال شود اي كلمه ي بر زبان آمده .. ..پادشاه اين بار با عصبانيت گفت :زبان تو لال شود اي پسر كه يك بند هذيان مي گويي.و بعد دوباره مرا كشتند.و اين بار تنها يك جانم باقي بود.اين بار من عصبانی شدم و یک سیلی در گوش پادشاه نواختم و گفتم خاک بر سر آن کسی که تو رو پادشاه احساس نام داده.جانت در بیاید که اینقدر مرا می کشی و احساسم را نمی فهمی. گفتم محبوب من دارد مي رود ، من مرده ام چون محبوب مرده است..وبعد پادشاه مي خواست مرا بكشد كه مادرم آمد و گفت:آرش از صبح تا الان بيرون بودي و زير چشمانت باد كرده، بلند شد برو بخواب و گرنه دوباره از خستگي در خواب هذيان مي گي ها..امشب دلم خواست براي بهزاد بنويسم .همان بهزاد لعنتی ...هر چند نگاهي به بالا نينداخته ام تا ببينم چه هذیان هایی نوشته ام، مجبورم همينها را برايش بفرستم..
بهزاد..بهزاد لعنتی .. پيش من بمان تا هر شب با هم هذيان بگوييم..
تقديم با يك قطره اشك و تكه اي روح مرده .
آرشِ مادر مرده.


