خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
مطالب متفرقه همراه با خداحافظی چند روزه
۱-سلام دوستان خوبم.
۲-من امروز بيش از حد خوشحالم.
هر چی هم فکر می کنم نمی دونم چرا خوشحالم.
شديدا هم عشق همه ی شما در دلم قلمبه شده .و هنگام خوشحالی از خودم خيلی اراجيف می گم.
اينو گفتم تا با آمادگی قبلی بخونيد مطالبمو.
۳-پسر تو خجالت نمی کشی؟
بله همين تو..نه تو رو نمی گم...آره تو رو می گم..تو رو نمی گم که الان فکر کردی دارم تو رو می گم..خوب؟..آهان آره تو رو می گم..تويی که هميشه ی خدا تو عروسی هستی..يه کم از خودت خجالت بکش.مگه قرار نبود بذاری؟..خودش می دونه چی رو ..شما لطف کنيد بند بعدی رو بخونيد.
۴-راجع به کشتی که داره منو با خودش جلو می بره.سفری که آغاز شده و چه بسا هفت آسمان طول بکشد.گفتنی اينه که همه ی مسافران اين کشتی حقيقت دارند و خود من بيشتر از همه حقيقت دارم و هر قسمت داستان بيانگر حالات و روحيات و نگرش من به هستی در آن لحظه ی خاص است.چند نفر از شما حاضريد با من همراه بشيد تا با هم در حادثه ها بيفتيم؟..برای کسايی که تازه اومدن می گم.داستان از اينجا شروع شد که من خودمو گم کردم.و همه ی ماجرا هم از اين گم شدن آغاز می شود.من باز همسفر می خواهم.همسفرانی که هيچ گاه از مرگ نهراسند در طوفان حادثه ها.و حرف را بی پوست بر زبان آورند و برای من داستان بگويندو من هم...اوه...نه ولش کن..پادشاه بغداد ديوانه می شود..راستی کشتی چند روزی مورد تهاجم دزدان دريايی قرار گرفته بود..عده ای از شما نفهميديد.چنان در کابينهايتان مشغول خر و پف بوديد که صدای دزد دريايی را به زور می شنيدم:
-تو کيستی؟
-پسری هستم آرش نام که صاحب جاه و مکنت و جادو بودم.و حالا هيچ.
-اين دريا چقدر حقيقت دارد ؟
-شايد خيلی شايد هيچ.
-و تو چقدر حقيقت داری؟
-شايد خيلی شايد هيچ.
-ها ها ها دلم برايت سوخت جوان .
-و حالا؟
-هيچ.بيا اين کشتی دوباره در اختيار توست.از کجا معلوم که اين کشتی هم حقيقت داشته باشد.
آری اين چنين شد که کشتی به گل نشسته دوباره راهی شد.اما به خاطر مسائل امنيتی و استراتژيکی کشتی چند روز توقف خواهد نمود.در ساحل انتظار.
۵-من به روياهايم بسيار مديونم و هنوز منتظرم که روزی شاهکارم را به شما هديه کنم.
۶-همونطور که گفتم دوباره به ياد ايام قديم عشق همه ی شما در دلم اوج گرفته گويا قلمبه شده و من خيلی هوس کردم .هوس خيانت.می خوام مطلبی رو که چند ماه پيش برای سعيد عزيزم کامنت گذاشته بودم اينجا بيارم.اين که چگونه شد من شما را يافتم.سالها پيش من می خواستم سفری به درون کنم اما پا به سرزمين ناشناخته ها نهادم:
بی هدف در جاده اي بي سرانجام مي رفتم.دلم را به باد داده بودم و عشقم را به ياد.براي من بالاتر از سياهي رنگي نبود و بلبل برايم کلاغ مي خواند.در انتهاي جاده نور به صورتم پاشيد.در شريان نور پسري هويدا شد کيارا نام.از من پرسيد پسرک اهل سفر هستي يا نه؟بادي در گلو انداختم و گفتم اگر اهل سفر نبودم دل به جاده نمي سپردم.پس آماده باش تا سفري به درون کنيم.دستم بگرفت و مرا با خود برد به سرزمين ناشناخته ها.آنجا که همه از جنس خودم بودند و دوست.همه جا آبي شد.آسمان رنگ باخت.بلبل آبي مي خواند.کلاغ بلبل مي خواند.آنجا درختان هم آواز سر مي دادند.گلها تو را بوسه مي دادند.پروانه ها به جاي حسادت از شهد جانشان تو را مي پروراندند.حتي باران نيز آنجا مي گريست.
شهرزاد لب حوض آبي هر شب برايمان قصه مي گفت.ولي در آنجا شهرزاد از ترس جانش قصه نمي گفت.شهرزاد سرزمين آبي زندگي را جان مي بخشيد.شب مي خوابيديم.صبح گريه ي باران بيدارمان مي کرد.پسر نظامي مراسم صبح را نظم مي بخشيد.پسري يک شاخه گل سرخ به دستمان مي داد.فاخته اي برايمان چه چه مي زد.مي نشستيم لب جو .جامهايمان را از آب پر مي کرديم.به چشمان هم خيره مي مانديم و براي صبحانه آب شيرين مي خورديم.
سکوت بود و اگر صدايي مي آمد صداي يک رنگي بود.بعد از صبحانه مي زديم به آب.حتي پسر خسته نيز آنجا خستگيش را به آب مي سپرد.و پسري خوشبخت برايمان مي خواند.بالابان همراهي مي کرد و ما همگي در آب مي رقصيديم براي آفتاب.آنجا آفتاب و باران با هم مي آمدند.بعد از آب تني تنمان را به ضيافت آفتاب سوزان مي برديم.به پشت مي خوابيديم روي شنهاي آبي و چشمهامان خيره مي ماند به عرش.و پسري بر بال رنگين کمان برايمان دست تکان مي داد.
آنجا اجنه و آدميان با هم سرود عشق سر مي دادند.ظهر که مي شد سوز مي آمد.به تماشاخانه مي رفتيم و روي صندلي لم مي داديم.در پرده مي ديديم آنچه ناديدنيست در پرده هاي ديگر.از ترس يا جهل.چه اهميت دارد؟ما مي ديديم و تخمه اي در دهان گل آفتابگردان مي گذاشتيم.چراغها خاموش بود و ذهن ما روشني به اطراف مي پراکاند.بعد از فيلم دلمان هواي صحبت تلفني با يار ساکن سرزمين دور دست مي کرد و مهندسمان سيم هاي نامرئي ارتباط بين دلهايمان را مي کشيد.آنجا کلمه معني نداشت.سخن از دل مي تراويد و در چشم منتشر مي شد.
آفتاب که رويش را مي کشيد پسري شب را مي ديد.و به ما نشان مي داد.آنگاه در ميخانه ي عشق جمع مي شديم و ضيافتي به پا مي کرديم.در يک دست جام باده بود و دست ديگرمان بر گردن يار.و آن هنگام بود که تا طبقه ي هفتم آسمان بالا مي رفتيم.
شهر زاد مي آمد و باز برايمان فصلي ديگر مي خواند.معني زندگي را دوباره مي يافتيم و براي گل شقايق ترجمه مي کرديم.پرستو پرده ي ستاره ها را روي سرمان مي کشيد.وقت خاموشي مي شد و ياران دست در دست پراکنده مي شدند.من مي ماندم و سکوت شب.دقيق مي شدم به صداي پاي سم اسب مرد آرزوها که از فراز کوه روبه رو انتظارش را مي کشيدم.به جاي ستاره از آسمان شهاب مي چيدم و تا صبح در بغل مي فشردم.سحرگاه گريه ي باران بيدارمان مي کرد.../
آری خيال در خيال...
۷-من تنها ساکن اينجا نيستم.اما اولين و آخرين مالک آنم.سنگ اول آنرا در خوابی گذاشته ام که ديگر به ياد نمی آورم.و سنگ آخر آن را شما خواهيد گذاشت.در باران سياه قامتی که جر انتظار هيچ خويشاوندی ندارد.
فعلا خدانگهدار.


