ترس تنهایی

من در دوزخ درون گرفتار شده ام

سرود عشق

 

امشب دلم تو را می خواهد

از منی که هيچ گاه بزرگ نخواهم شد

و در مقابل خواستن بی امان دل چه چيز يارای ايستادگی دارد؟

به اين نکته تا به حال انديشيده ای عشق من!؟

اگر قويترين نيروی هستی در آن ريشه کند؟

در مقابل فوران خواستن دل چه چيز يارای ايستادگی دارد

اگر روزی عشق فرمانده آن باشد!!

اگر عشق باشد و رويا نيز صدايش

از تو می پرسم شايد سخت نباشد جوابش!

نيروی شگفت انگيز تر از عشق در كل عالم سراغ داري؟

آه..اينك بينديش كه اين نيرو درست در مركز قلب تو باشد

آن وقت می شوی مركز هستی

و دايره حول محور تو می چرخد!

شايد هم همان خورشيدی شوی كه دايره دور آن می چرخد!

عاشق و خستگی ناپذير..

به اطرافت عاشقانه نور می پراكنی و نگران هيچ نيستي..

حتی نگران  بريدن و خسته شدن!

و مانند يك بچه ماهی می شوی كه شوق شنا را تازه آموخته است!

و مانند يك گلوله ی نيرو كه تازه از منجليق پرتاب شده است!

چيزی از جنس عشق می شوی و مانند يك آهن ربا جذب می كني...

و همه را به سوی خود می كشي..

چه برد وسيعی دارد عشق!

چه مخفيانه جذب می كند اين نيروی خاموش..

و ما همه در اين دايره شده ايم فراموش..

شده ايم فراموش و مانده ايم خاموش..

همه مسخ شده ايم!

سفر هم پيدايش نيست!

و همه  ميان دو خواب مانده ايم!

و همه ميان يك دوراهی مبهم گم شده ايم..

هی می رويم و نمی رسيم حتی به ناكجا..

آخر عقل من ما می رويم به كجا؟كجا!!!!

انتهای اين راه ناپيداست

و هر آنچه پيداست خود در انتها ايستاده

و به ما چشمكی سريع می زند!

هرزگاهی پرتوهايش مرا می گيرد

تو را نيز شايد

و من مشتاق تر می شوم و حريص تر!

دستت را می گيرم و می رسانم به چشمانم

آن نور از دست تو هم عبور می كند..

همچو دستمال حرير!

و ما هر دو می دويم به خاطر رسيدن به چيزی كه نيست..

و چه احمقانه بهانه ای جور می كنيم برای همسفر بودن..

شايد هم زيركانه!

من می گويم مقصد ارزشش را ندارد آهسته برو تا نرسيم..

و تو طاقتت طاق شده و می گويی تندتر قدم بردار!

من آهسته می روم اما روح خسته ام شوق وصال دارد..

دستان هم را می گيريم..

چه حركت ناموزوني!

قدمهای آهسته ی من خسته ات كرده می دانم..

اما تو حتی برنمی گردی تا اشكهايم را ببيني..

خسته می شوم گريه می كنم..

قدم هايم را سريع می كنم و هر دو به آخر می رسيم!

نفسم می گيرد!

آسمان و زمين را زير پا می گذاريم!

هر دو می خنديم..

هر دو سفر را از زمين شروع كرديم..

تو خورشيد را قطع كردی

من اما عمق اقيانوس را!

و حال كه يكی شده ايم زمين و آسمان زير پای ما می چرخد!

لحظه ای بعد دلم می گيرد..

احساس پوچی سراسر و جودم را فرا می گيرد..

آه..همين!!!!!!!!!

به آخر رسيده ايم اما خستگی راه بريم دلنشين تر بود!

سينه ام بر طبل خودش می كوبد!

و در اين لحظه دلم از عمق يك خواب گذر می كند

و به راه می آيد

و به من می گويد

راه را كم نكنيم!

از يك خواب آشفته بر می خيزم اما..

خسته ام خسته!

خستگيم را تنها تنهاييم می فهمد!

و تنهاييم را تنها خودم!

و خودم را هيچ كس حتی خودم!

تنهايم تنها!

و تنهاييم را تنها آن قوی زيبا می فهمد

كه تنها در يك گوشه می ميرد!

و تنها اوج می گيرد!

تنها زيبايی كه مرگش برای كسی اهميت ندارد!

می خواستم تو را تنها از آن خود كنم!

اما تو دور بودی..

و چه كودكانه می كوشيدم

تا تنهاييم را بشكنم!

تمام آن خوابها

و روياهای سرتاسر شيرين را

به تو می سپارم!

و تو را در روياهايم به تمام آرزوهايت می رسانم

و خود آرزو به دل به عمق تنهاييم سقوط می كنم!

و بی شك تنهايی راهی پيوسته است و دراز

مخوف است و ترسناك

من اما..

(گوشت را بياور جلو!)

به خدا می ترسم..

نه از تنها شدن كه از تنهايی

كه از تنهايی عشق در مقابل تن پر غرور!

كه از تنهايی عشق در مقابل هوس های آتشين و آتش زا!

كه از تنهايی عشق در برابر زندگي!

زندگی عشق را گم كرده و عشق زندگی را..

و من شايد هر سه را!

عشق..خودم .. و زندگی را!

آه بيچاره من!

بيچاره عشق!

بيچاره زندگي!

بيچاره تن پر غرور!

بيچاره اشك های بی صاحب!

مغرور عاشق بيچاره دوباره به عمق تنهايی سقوط می كند!

چه غمگين

چه شوخ

چه بی معنی

ولی زندگی همين است..

اما..

عشق زنده ترين است!

در عشق هيچ فردايی وجود ندارد!

هنوز هم می كشد و زنده می كند!

و فقط اين نيرو مرا از اين دوزخ بيرون خواهد كشيد!

به سراغم بيا ای معشوق آسماني!

ای ندای جاوداني!

ای مطلوب جاويد زندگاني!

من به دوزخ درون گرفتار آمده ام..

به سراغم بيا و مرا با خود به بهشت خدا ببر!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی