ترس تنهایی

فراموشی در هفت منهای يک روز

به نام خدايي که عشق را آفريد

 

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد

قصه ي غم پنهاني من گوش کنيد

 

اکنون که نشسته ام و مي خواهم بنويسم نوشتن آنقدر برايم سخت و دشوار است که حتي نمي دانم از کجا مي توان شروع کرد.

نشسته ام و آسايشي جز مرگ آرزو نمي کنم.نه خواب مرگ .من سالهاست که در محدوده ي خواب و رويا اسير مانده ام.دلم مي خواهد لااقل مرگم حقيقي باشد.نمي دانم چرا عده اي مي گويند مرگ تلخ است و براي مرده ها شيون و زاري مي کنند؟مردم همه زندگي را دوست دارند و از تصور مرگ به خود مي لرزند.هر آن چه در وراي آن رسيدن به حقيقت باشد هيچ گاه تلخ نمي تواند باشد.تلخيش بيشتر بر مي گردد به ترسي که ما در مواجهه با آن حقيقت داريم.و حال آنکه اين ترس ساختگي ترين چيزي است که در زندگي سراغ دارم.(البته نه در همه ي موارد.تنهايي چيزي است كه واقعا بايد از آن ترسيد.)چون به کررات اتفاق افتاده که با نزديک شدن به هر آن چيزي که از آن ترس داشتم ترسم يکسره فرو ريخته و روشن است هر آنچه پاياني دارد نبايد وجودي نيز براي آن قائل شد.

مرگ در همه چيز و همه کس مي تواند اتفاق بيفتد.تنها خداست که احتياجي به مرگ ندارد.و تنها اوست که گذرا نيست.مرگ مي تواند کشتن تمامي حقايقي باشد که در بستري از ناواقعيات در عميقترين گوشه ي ذهن ما ريشه دوانيده .حقايقي که  تنها تلاشي که براي نيل به آنها کرده ايم پروراندن افکاري در ذهن بوده که فرسنگها با واقعياتي که بايد براي دست يابي به آنها چشم و گوش خود را باز کنيم فاصله داشته است.

زماني که عرفان به من گفت تو يک روز خودت را خواهي کشت دلم مي خواست که او را مي کشتم اما بي درنگ فهميدم که کشتن حقيقت امکان پذير نيست و هر آن چه بتواني آن را با فراغ بال و آسودگي خاطر بکشي هر چيزي به جز حقيقت است.

تنها مانعي که بر سر راه رسيدن به حقيقت هاست غرور است.کلمه اي که تازگي ها جاي عادت را در ذهن من گرفته.يعني جايگاه منفورترين کلمه.من اگر در زمانهاي نه چندان دور عاشق بسياري چيزها بودم از جمله خودم  دليلش اين بود که غرور به من اجازه نمي داد تا حقيقتم را کشف کنم زيرا که غرورم مي ترسيد يکسره در نزد من بريزد .و من بعد از دانستن حقايق به چه چيزهاي دروغيني مي توانستم فخر بفروشم؟نبايد مي ترسيدم؟نبايد به شيريني کاذب زندگي دل مي بستم و به شيريني واقعي مرگ ترس نشان مي دادم؟!

زماني که عرفان را بعد از سالهاي سال دوري و بي خبري يافتم ديگر بزرگ شده بود.ديگر هيچ کدام آن دو کودک معصوم و از جهاتي نادان نبوديم.اما تنها چيزي که در او تغيير نيافته بود سادگي ناشي از خردمندي او بود و تنها چيزي که در من تغيير نيافته باقي مانده بود غرور ناشي از ساده انديشي بود.

موقعي که او را تازه بود مي ديدم با وجود اين که از شور و شوق و ناباوري در اوج مستي بودم احساس ناخوشايندي در دلم بيدار مي شد.اصلا دلم نمي خواست با من همان روابط کودکي و سادگي و بي قيدي را تکرار کند.

صميميت و يکدلي ما با وجود تمامي کودک بودنمان در آن دوران از درک همگان خارج است.من و او دوران کودکي و چند صباحي از نوجوانيمان را با هم  وتنها در کنار هم سپري کرديم.و تراژدي وار به پايان رسانديم.در آن زمان زور گو ترين آدمها هم براي جدا کردن ما از همديگر کاري از پيش نمي بردند.براي جدا کردن ما بزرگتر ها به دروغ متوسل شدند.چرا که درک دو تازه نوجوان در آن حد نيست که بر اساس واقعيات به مصلحتي برسند و آن را درک کنند.جدا کردن شهر هايمان براي ما مصلحتي در پي نداشت اما مصلحت خانواده ي عرفان در آن بود.ما در حالي با هم خداحافظي کرديم که چشمانمان براي هم نه به اندازه ي يک ابر بهار که به اندازه ي تمام ابرهايي که در آينده خواهند گريست اشک مي ريختند فقط به خاطر اين که هر دو فکر مي کرديم فقط براي يک ماه همديگر را نخواهيم ديد .مسافرتي که هيچ گاه در کار نبود.شايد براي همين بود که بعد از گذشت چندين ماه که  هر دو قطع اميد کرده بوديم حتي يک قطره اشک هم نريختيم چون ديگر ابري نمانده بود که باراني بيافريند.

من  آن موقع ده سال بيشتر نداشتم اما حالا که به بچه هاي ده ساله نگاه مي کنم باورم نمي شود من هم در آن زمان ده ساله بودم.آن وقتها موقعي که بعد از قهر کردن هاي مکرر لحظات شيرين آشتي را تجربه مي کرديم و براي ساعتي نقش دو عاشق و معشوق واقعي را براي هم بازي مي کرديم يادم مي آيد عرفان به من مي گفت:

۰وقتي باهات قهر بودم خدا دعوام مي کرد شب همش خوابهاي ترسناک مي ديدم.
منم از روي همان ناداني دوره ي کودکي جواب مي دادم:

۰خدا هيچ کاري نمي تونه بکنه نترس.فقط مي تونه ازرائيلو بفرسته که جون ما رو بگيره.
۰نخير خدا مي تونه آدمو دعوا کنه.من هر وقت خدا منو دعوا مي کنه خواباي بد بد مي بينم.
۰چون ترسويي.من که از هيچي نمي ترسم.
۰من از دخترا بدم مياد.اگه وقتي بزرگ شدم با يکيشون ازدواج نکنم بازم خدا دعوام مي کنه.
۰چرا مگه گناهه؟
۰آره خودم شنيدم ديروز مامانم داشت به داييم مي گفت خدا دوست نداره بنده هاش تنها بمونن.بايد ازدواج کني.
۰اصلا چرا هر چي رو که خدا دوست نداشته باشه گناه مي شه؟من که هر کاري رو که خودم دوست داشته باشم مي کنم.
۰اونوقت از بس گناه مي کني خدا مي بردت جهنم.
۰خدا بچه ها رو نمي بره جهنم مامانم مي گفت .وقتي آدما تو بچگي مي ميرن همشون مي رن بهشت.عرفان مي ياي  تا بزرگ نشديم خودمونو بکشيم و بعدش دوتايي با هم بريم بهشت.تازه اينطوري لازم هم نيست وقتي بزرگ شدي با دخترا ازدواج کني .
۰نه يکي خودشو بکشه گناه داره خودم شنيدم تو تلوزيون مي گفت .

۰اه ..پس چي گناه نداره آخه؟
۰مثلا خدا رو بيشتر از همه چيز تو دنيا دوست داشته باشي داييم بهم مي گفت.
۰من که خدا رو نمي بينم شايد زشت باشه.قشنگم باشه من تو رو با مامان جونم بيشتر از اون دوست دارم.
۰اما اگه خدا نبود که مامانت و من نمي تونستيم به دنيا بيايم.
۰پس خدا خودش چطوري به دنيا اومده؟
۰نمي دونم..راست مي گي يا.
۰بيا بريم از مريم بپرسيم.
۰دخترا اين چيزا رو نمي فهمن..من از داييم مي پرسم.
۰عوضش خوشگلن.خيلي هم مهربونن.من مي رم با مريم بازي کنم.تو نمي ياي؟
۰من که مثل تو نيستم همش با دخترا بازي کنم.من رفتم خونمون.

 ۳

 


وقتي که بعد دوازده سال عرفان رو ديدم هنوز ازدواج نکرده بود.هر دو بيست و دو ساله بوديم و شروع ترم اول من  در  دانشگاه جديدم بود.البته وقتي از اين دانشگاه قبول شدم نمي دانستم همان دانشگاهي است که دوست زمان کودکيم هم از يک شهر ديگر  همان دانشگاه و  رشته ي من را انتخاب کرده است.هنوز بعد گذشت دو سال از پيدا کردنش جرات نکردم يا نخواستم که راجع به قضيه ي ازدواج يا حتي گرايشش از او سوال کنم.چطور مي توانم چنين سوالي را مطرح کنم وقتي از گرايشات و تمايلات دروني خودم بي خبرم.

داشتم مي گفتم خانواده ي عرفان از شهر ما به شهري دور  نقل مکان کردند.وقتي چند ماه گذشت و خبري از عرفان نشد شيطنت هاي من  هم کم کم فروکش کرد و خلاء او را در زندگي کودکانه ام درک نمي کردم.بسياري از سوالهايم بي جواب مانده  و من همزبان شيرينم را از دست داده بودم.

اما از آنجاييکه يک کودک آنقدر شوق زندگي دارد که غوطه ور شدن در زندگي و در اختيار گرفتن آينده را بيش از افسوس گذشته مي خواهد من هم با تمام شوق و ذوق کودکيم نا خواسته در جريان زندگي افتادم و بسياري از چيزها را از ياد بردم.

اما نتوانستم روح بزرگسال او را در هيچ کودک ديگري بيابم و روح کمسال اما جستجوگرم با روح هيچ کودکي  همسو نمي شد .دلخوشيم فقط بازي هاي کودکانه بود و کودکان و آدم هاي بزرگي که دوستشان داشتم.

چند سال که گذشت روياهاي گوناگوني در ذهنم شکل مي گرفت.روياهايي که هيچ شباهتي با زندگي واقعي نداشت.هيچ چيزي در نظرم شيرين نمي آمد مگر اين که تفاوتي عمده و اساسي با بقيه ي چيز ها داشت.

ساعتها خودم را با اين افکار مشغول مي کردم و به لذتي بي شائبه دست مي يافتم.

گاهي اين افکار و تخيل با وجود بي معني بودنشان برايم خيلي مفيد بود.همانند ميوه اي که پوستش را مي خوري تا به هسته اش مي رسي.آن تخيلات دروني مرا به حريم يک فکر تازه مي کشيد و به درک حقيقت قاهره ي آن چيز موفق مي ساخت.

 

تا اينکه سر انجام آن اتفاق افتاد.دقيقا يادم هست که پانزده ساله بودم.اتفاقي که تنها در بستر رويا شکل گرفت اما هفت سال از زندگي مرا در خوابي بس عميق فرو برد.

(هنوز هم نمي دانم چرا اين هفت دست از سر من بر نمي دارد .تا به حال آغاز و پايان همه ي کارهاي من به هفت ختم شده .بعضي خير بودند و بعضي شر .اين آخري را هم مي خواهم در هفت منهاي يك روز تمام کنم.خير باشد يا شر ربطي به هفت ندارد.هفت به هر چيزي ريط دارد اما هيچ چيز به هفت ربط ندارد.حتي خداحافظي من که هفت به آن ربط پيدا مي کند چون قرار است در طول آن فراموشي اتفاق بيفتد اما ربطي به هفت ندارد و تقصير او نيست.خود به خود هفت به هر چيزي ربط پيدا مي کند.ربطي که فقط يکطرفه است.هفت همه چيز را مي آفريند اما هيچ چيز هفت را به وجود نمي آورد.)

اگر دقيق بخواهم بگويم يک خانه بود .چند دختر و چند پسر به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي مي کردند .چند سالي مي شد که آن خانه را مي شناختم.خود من هم با چند سال بزرگ تر کردن سنم قاطي آن جمع صميمي بودم.من در روياهايم مي گذاشتم که ذهنم به هر طرف که مي خواهد آزادانه جولان يابد.اين وارستگي ذهن چنان رهايي به من مي بخشيد که از زندگي و برخورد با واقعياتش که فرسنگها از آن رهايي دور بود نفرت داشتم.عاشق تنهايي بودم و غرق شدن در تصورات و تخيلات متفاوت با اصول زندگي طراحي شده.

حتي چنين تصوري که چند دختر و پسر بدون هيچ نسبتي مي توانند پاک و بي آلايش در کنار هم زندگي کنند برايم متفاوت و در نتيجه شيرين مي آمد.در نقش يکي از همان پسر ها روي مبلي مي نشستم و به دختري چشم مي دوختم.سعي مي کردم در اين چشم دوختن تمام افکار هوس آلود را از ذهنم دور کنم و از طريق نوري که از چشمانش ساطع مي شود با ذهنش احساس نزديکي کنم.لحظه اي را که ذهن بلند پرواز من به يکباره بي اجازه ي من پريدن گرفت و آن دختر را تبديل به يک پسر کرد دقيقا به ياد مي آورم.

تمام بدنم رعشه گرفت.تمام سلولهايم ميخ شد.تصور نگاه عاشقانه ي يک پسر به پسر ديگر تصوري بود که مرا از آن روز به بعد ديوانه کرد.چنين پديده اي آنقدر در نظرم شيرين و جذاب و مافوق تصور بشري مي آمد که از آن روز به بعد نمي توانستم تخيل و لذت جويي را در اين باب از خود دور کنم.برايم عجيب بود که آيا چنين چيزي مي تواند در واقعيت وجود داشته باشد!از آن روز به بعد کار روز و شب من اين بود که نمودي از اين تخيل را در بيرون و در زندگي واقعي بجويم.در تمام فيلمهايي که از تلوزيون پخش مي شد يا در تمام صحنه هايي که از برخورد با آدمها مي ديدم به دنبال اين بودم که آثاري از چنين روابطي بين دو پسر پيدا کنم.

چنين روابطي در نظرم آن چنان قداستي يافته بود که در آن موقع ذره اي هم فکر نمي کردم چنين چيزي از نظر کسي ايرادي داشته باشد.چون تصور مي کردم تنها خودم به اين کشف نايل شده ام و پاک بودن را در گرايش دو همجنس به هم تصور مي کردم.(البته تمام اين حرفها را با زبان و لحن نوجوانيم مي نويسم و نه تفکرات و زبان کنونيم)

تا آن جا پيش رفته بودم که روز به روز از دختران گريزان مي شدم و و قتي مي ديدم پسري در خيابان دست پسري ديگر را گرفته طوري از خود بي خود مي شدم که وقتي به خانه مي رسيدم حتما بايد سرم را زير آب سرد مي گرفتم تا از جو آن چه ديده بودم خارج شوم.

جالب اينجاست که در آن موقع ذره اي هم فکر نمي کردم کسي مانند من در دنيا پيدا شود که چنين حسي نسبت به اين پديده داشته باشد.و چون فکر نمي کردم چنين چيزي وجود خارجي دارد لزوما بايد مي انديشيدم که خدا فقط روابط دختر و پسر را محدود کرده .بنابراين در ذهنم روابط پسر با پسر را به تاريکترين جاها مي بردم و ايرادي بر آن نمي ديدم.

بالاخره از طريق اينترنت بود که فهميدم صد ها و شايد هزارها و شايد ميليونها کاشف همانند من در دنيا وجود دارند .ولي باز هم فکر نمي کردم از زمانهاي خيلي دور اين مسئله کشف شده باشد.

اولين مطلبي که در اين مورد خواندم ماجراي پسري نه ساله بود که خانه شان آتش مي گيرد و مرد جوان آتشنشاني آتش را خاموش مي کند.پسرک ناظر اين ماجراست و مهري در دلش نسبت به آن مرد پديد مي آيد و هر شب روياي خوابيدن در آغوش آن مرد را در ذهن مي پروراند.روزي به مادرش مي گويد من دوست دارم آن مرد آتشنشان تمام لباسهايش را در بياورد و من در آغوشش بخوابم....مادر آن پسر بعد از مشورت با پدر او فکر مي کنند پسرشان گي است و آشفته مي شوند و تصميم مي گيرند به او آگاهي بدهند که اين کار از نظر مسيح گناه است.

اولين بار بود که چنين چيزي مي خواندم.باورم نمي شد که اين کار گناه باشد. يک نوجوان خام و بي تجربه که فکر مي کرد تنها صاحب يک انديشه است که در دنيا همتاي آن در ذهن کسي وجود ندارد و به آن قداستي خاص و فوق العاده بخشيده و حالا  چه چيزهايي  که در اين باره مي شنود و مي خواند.

مگر مي شود چيزي را که در ذهن تثبيت مي شود به اين راحتي تغيير داد!

هر چه بيشتر مي خواندم بيشتر ديوانه مي شدم.جسيس كريست..جسيس كريست

يعني مسيح اين كار را قدغن كرده!!و با بيزاري و گيجي تازه مي فهميدم نه تنها مسيح بلكه پيامبران كليه ي اديان اين كار را نكوهش كردند.و چه نفرتي در دل مردم نسبت به اين قضيه نهفته است.

حال من آن موقع شبيه حال كسي بود كه پدري كه دوستش داشت مقابلش ايستاده و به مقدسات او توهين مي كند.نه راه پس داشتم و نه راه پيش.به معناي واقعي ديوانه شده بودم.در خواب هم نمي ديدم كه چنين چيزي اتفاق بيفتد.

چگونه مي شود به آن كسي كه مي رود اينسان

صبور

سنگين

سرگردان

فرمان ايست داد.

 

اين فرمان به من داده شده بود .و من بايد مي ايستادم و از نو شروع مي كردم.

به معناي واقعي ديوانه شده بودم.از زندگي و آدمهايش گريزان بودم.ديگر نمي توانستم به دختري دل ببندم و از پسران نيز وحشت داشتم.

كم كم تعصباتي بي مورد در من شكل مي گرفت و اين تعصبات گاه آن چنان شديد بودند كه ترس ديگران را در نزديك شدن به من و دست گذاشتن روي نقاط حساس ذهن من بر مي انگيخت.من هم رفته رفته خودم را از آدمها كنار مي كشيدم.و تنها دوستان اندكي كه جزو صميمي ترين دوستانم بودند برايم باقي مانده بودند و بي شك اگر چنين صميميتي بين ما از قبل وجود نداشت حتي آن فاصله ي دور نيز بين ما باقي نمي ماند.در آن زمان من به شدت متعصب و مغرور بودم.

تعصب نسبت به خدا،نسبت به خودم،نسبت به زبانم.تعصب به همه ي افكاري كه در ذهنم شكل داده  يا بهتر بگويم انباشته كرده بودم.هيچ كس نمي تواند شدت غرورم را در آن زمان تصور كند.يك نوجوان هفده ساله ي مغرور مغرور .

و براي شخص به اين ناداني چه توجيهي بالاتر از اين كه  خيال مي كند زيباترين پسر دنياست.حتي فكر كردن به آن چيزي كه در آن دوران بودم مرا به قله ي نفرت از خودم مي نشاند.دلم مي خواهد حتي اگر يك نفر قرار است چيزي را كه مي خواهم بنويسم بخواند ،همه ي سخنانم را به دور اندازد و تنها اين را از من بپزيرد كه اگر زيباست ابله است اگر به زيبايي خود افتخار كند .خدا به همه به يك ميزان امكانات نداده.اما بذر مستعد بودن براي دستيابي به آن امكانات را در نهاد همه گذاشته است.زيبايي روح حتي در صورت ظاهري انسان تاثير گذاشته و به عنوان جذابيت دژ مستحكمي از زيبايي روي چهره ي انسان مي كشد.و اين زيبايي واقعا افتخار دارد.چرا كه كنترل آن تا پايان عمر دست خود انسان است زيرا كه به وجود آورنده اش نيز خود انسان است.

زمان تند و پيوسته گذشت و هفت سال دوران سرگرداني من سپري شد.دو سال پيش بود كه من تصميم گرفتم ديگر چنين تصوراتي (با مضمون همجنسگرايي )به ذهنم راه ندهم.و خودم را از ديدن چنين تناقضهايي در ذهن و محيط اطرافم مبرا سازم.

البته بر عكس آنچه فكر كنيد من در آن دوران به كلي تبديل به يك انسان ديگر شده بودم.اثري از تعصبات پيشين در من نمانده بود و تبديل به فردي خوشحال و با انرژي و شيطان و مهربان شده بودم كه البته آن هم دوره اي گذرا بود.دوستان بسياري از همه جنس و سن و حرفه براي خود گرد آورده بودم.و به هيچ وجه در چنين محيطي خود را تنها نمي ديدم.از زندگي رضايت كامل داشتم و به هر دو جنس دوستانه عشق مي ورزيدم.و تا آن حد سر به هوا و شيطان بودم كه نمي توانستم تنها به يك نفر دل ببندم.از اين رو با عشق و عاشقي ميانه اي نداشتم  و خود به خود زياد به همجنس و غير همجنس هم فكر نمي كردم.اما اينها هيچ كدام باعث نمي شد تا آن افكار آزارم ندهد.سعي داشتم به كلي همه ي آن تصورات را از ذهنم بيرون بريزم و بدون انديشيدن به آينده در زمان حال غرق شوم.

آري..در همين سعي بودم كه ناخواسته شما را يافتم.من در زندگي چيزهاي بسياري را از هرگونه و قسم يافته بودم اما شما باارزش ترين همه ي آنها بوديد.

پيدا كردن شما كاملا اتفاقي بود.چون من در آن زمان داشتم همه چيز را فراموش مي كردم.تنها تايپ سفري به درون و آشنايي با كيارا كافي بود كه من ناخواسته به دنياي شما وارد شوم .

وقتي شما را يافتم آنقدر سبك شدم كه از وجودم كنده شدم.آن چنان احساس دلبستگي و شور همه ي وجودم را فرا گرفته بود كه تصور رها كردن همه ي آن انديشه ها را به دور ريختم و از راهي كه در پيش گرفته بودم به كلي منصرف شدم.

و اكنون كه در زمان حال نشسته ام و در حالي كه گريه هاي تكراريم دوباره تكرار مي شوند اين ها را مي نويسم بسيار خوشحالم كه در اين راه اشتباه نكردم.من دو سال تمام در كنار شما زيستم.و با عشق شما و در كنار شما نكته هايي را آموختم كه هيچ راهي من را به رسيدن به آنها جز عشق ورزيدن به تك تك شما  رهنمون نمي ساخت.

من پيش از آن كه شما را بيابم هفت سال در خواب مانده بودم و تازه داشتم با عشق عجيب و باور نكردني كه نسبت به شما در دلم بيدار شده بود بسياري از واقعيتها را مي فهميدم و درك مي كردم.

پيدا كردن شما مصادف با زماني بود كه من عرفان،روح جدا شده و دوست زمان كودكيم را بعد دوازده سال دوباره مي ديدم.گويي خدا مرا يكباره از فرش به عرش برده بود.

با ديدن عرفان دوباره كودك شده بودم.چون عاشقي را در كنار او و شما تجربه مي كردم غرورم هم كم كم به هيچي مي گراييد.همزيستي عشق و غرور هيچ گاه ممكن نبوده است.من به عظمت و نيروي عشق پي مي بردم .نيرويي كه چنين ويروس مخربي را از من دور مي كرد براي من بيشتر از هر چيز در دنيا قابل ستايش و تعمق و بازبيني بود.و من هم خود خواسته در اين راه افتادم.

منطق و فلسفه بي كمك روح و دل يعني بدون مشگل گشاي آسماني ،عشق و محبت،قادر به حل مشكلات نمي توانند شد و به طور خلاصه معماي زندگي را تنها با استدلال و منطق حل نمي توان كرد.(دانته)

زماني كه همديگر را در آغوش گرفتيم انگار باري سنگين از دوشهاي من به زمين مي افتاد.عرفان در آغوش من بود و من عاشقانه با عشق تمام دوران كودكي او را در بغل مي فشردم .بعد گذشت دوازده سال هيچ فاصله اي بين خودم و او نمي ديدم .انگار هر دو در تمام اين سالها بين فاصله ها راه رفته بوديم.و با اين حال خدا پيوسته در گوش من زمزمه مي كرد كه دوستت دارم.

بي شك خدا نيز از مشاهده ي پاكي و صداقت عشق دو جوان به هم در آن روز خندان بود.

(من مانند همان صداقت را در جمع شما يافتم و آن چنان عاشق واقعيت و خيال شدم كه نمي توانستم بفهمم عرفان را بيشتر از شما دوست دارم يا شما را بيشتر از عرفان.تا جايي كه او را در قصه ي نانوشته ام كه همان زندگي من است در كنار خودم و شما جا دادم و ما همه با هم در كنار هم تا پايان همه ي قصه ها نفس خواهيم كشيد.)

گمان مبريد كه چنين در آغوش گرفتني بعد آن همه سال سخت و امكان ناپذير است.آن ضرب المثل معروف در مورد ما هيچ گاه صادق نبود.ما به دوست داشتن هم عادت نكرده بوديم كه به فراموش كردن هم نيز عادت كنيم.و با نديدن هم دلهايمان از هم بگسلد.روح او روح من بود و روح من روح او.حتي اگر بعد هفتاد سال او را مي ديدم با همان شدت در آغوش مي گرفتمش.همان طوري كه اگر روزي و روزگاري هر كدام از شما را ديدم بدون شرم و اجتناب با چنان حرارتي در آغوشتان مي گيرم كه گمان مبريد تمام آن ابراز عشق ها تصنعي و ساختگي بوده است.چرا كسي پيوند روح را با روح درك نمي كند!ممكن است شما مرا يك غريبه بپنداريد اما من بين روح شما و روح خود تفاوتي قائل نيستم.

همانند روزي كه تازه آمده بودم...

ترك از درم درآمد خندانك

آن خوبروي چابك مهمانك

آمدن من درست شبيه كسي بود كه در بياباني دور تشنه و خسته به كوزه اي آب مي رسد و در آن زمان آن قدر بي توقع است كه به همان مقدار آب راضي و خوشنود است.و روياي دريا را در سر نمي پروراند.او با همان كوزه آب در آن لحظه خود را خوشبخت احساس مي كند و سعي مي كند در همان خوشبختي براي لحظاتي غرق شود.اما مدتي كه گذشت ديگر يك كوزه آب او را كفايت نمي كند و فقط دريا و وصل شدن است كه او را راضي خواهد نمود.قدري به خود شهامت مي بخشد و دو قدم نزديكتر مي رود تا به دريا مي رسد و چنان خود را با شور و شيطنت و از خود بي خود شدن در آب مي اندازد كه صداي شيرجه ي او در آب همه را متوجه او مي كند.او براي همه ي پريان دريايي ناشناخته است اما آنها براي او شناخته ترين پريان و پسران دريايند.

من يكباره به اين عشق نرسيدم.من هفت سال در تنهايي سوختم و خاكستر شدم.و وقتي به معشوقانم رسيدم نزديك دو سال صبر كردم.و تنها آمدم كه بگويم آن چيز را كه گفتنش و اثباتش جرات مي خواهد .من اين جرات را به خود دادم و به شما گفتم كه عاشقتان هستم اما هنوز براي اثباتش راه درازي در پيش دارم.من تنها آمدم تا بگويم عاشقتان هستم و حالا هم مي روم تا باور كنيد هر كه عاشق تر است زودتر دست مي كشد.هيچ چيز پايدار نمي ماند.بالاخره همه يك روزي مي روند.اما مسئله اينجاست چشم باز كنيم و برويم يا بنشينيم و برويم؟!

آري تا كي بايد نشست و خواند و زندگي كرد؟بايد برخواست و خوانده ها را نوشت و زندگي را آفريد.زندگي تنها يك حقيقت ساده دارد و آن عشق است.

اول از همه بايد بدانيد كه مي خواهيد حقيقت را بفهميد يا نه؟!حقيقت و نه چيز ديگر .حقيقت و نه خود را گول زدن.حقيقت و نه تحميل آن چه كه در ذهن داريد به باور ديگران.و خود خوب مي دانيد معلوم نيست آن چه كه در ذهن داريد حقيقت باشد.من مي خواهم حقيقت را بفهمم حتي اگر برايم خوشايند نباشد.من مي خواهم حقيقت را بفهمم حتي اگر مجبور شوم شخصيتي نو براي خود بسازم.من مي خواهم و حقيقت را خواهم دانست پيش از آنكه با غرور تمام بميرم .حتي اگر آن حقيقت غرورم را پايمال كند و زندگيم را به باد دهد و هستيم را نابود كند.بگذار نابود شود آن زندگي كه بر پايه ي تفكرات ذهني پوچ شكل مي گيرد.بگذار ويران شود آن غروري كه از هيچ سرچشمه مي گيرد.تنها دست يافتن به حقيقت است كه مرا به خوشبختي خواهد رساند.خوشبختي واقعي نه احساس خوشبختي كاذب.من واقعا مي خواهم حقيقت را بدانم و بعد اين خواستن ديگر هيچ چيز اهميت ندارد.

آري من مي خواهم بميرم.مي خواهم اين آرش را با دست خود به كشتن دهم.اما همه چيز در من تغيير يافته جز احساسي بودن و احساسي برخورد كردنم.تنها چاره ي كار من فراموشيست.براي مرگ بايد از تعلقات جدا شد.من هيچ تعلقي با ارزش تر از دوستاني مثل شما در زندگي ندارم.شايد برايتان قابل درك نباشد چرا همه را جمع كرده ام و خداحافظي سوزناك راه انداخته ام.خوب همانطور كه آمدن من جالب بود رفتن من هم جالب است مانند بسياري از كارهاي ديگرم كه جالب است و حيف كه شما نمي بينيدشان.ماجراي من شبيه مسافري بود كه موقع آمدن جار مي كشد اهالي شهر من آمده ام و موقع رفتن كه همه به كار خود مشغولند و اصلا نفهميده اند اين كيست كه آمده دوباره بلندگو را به دست مي گيرد و جار مي كشد كه من دارم مي روم.شايد شما ندانيد كه من چقدر به اين خداحافظي محتاجم و حتما هم بايد اين خداحافظي را به زبان مي آوردم تا اميد ديدار دوباره در دل زنده نشود.

من اكنون چون بلبلي كه اميد ديدار بهار ندارد،مانند مسافري كه براي هميشه شهر و ديار خود را وداع گويد،بسان عاشقي كه آخرين تبسم معشوق خود را در هيكل بي روح او ملاحظه نمايد ،به گذشته ي خود مي نگرم و جز سوزشي خموشي ناپذير در دل و جز هيجاني رقت بار در روح خود و جز چند قطره اشك در چشم خود مشاهده نمي كنم.اما حتي آن مسافر نگون بخت نيز اميد برگشت به شهر و ديار خود را دارد ولي من دريغا!

دفتر خاطرات گذشته ام را ورق مي زنم .دو سال خاطرات بودن در كنار شما .چقدر دلم مي خواهد آخرين جمله اي را كه مي گوييد و من مي خوانم در صفحات آخر يادداشت كنم.و بعد دوباره از نو فراموش كنم.

بهار كه آمد در من همه چيز مرده است.

خداحافظ عشق من،خداحافظ هفت معشوق من،خداحافظ اوليويه و كريستف من،خداحافظ پيمان خيالي من،خداحافظ همه ي آسماني ها كه به من هديه داده شديد،خداحافظ كسي كه مثل سايه مرا تعقيب مي كردي ،خداحافظ دوران خوش زندگي من،خداحافظ .........

راستي كسري من هيچ گاه به گذشته ي خود افتخار نكرده ام.تو راست مي گفتي.بايد اين چنين بود.

مهدي من هيچ گاه شما را رها نمي كنم و به جايي نمي روم . اما آيا زمان به سان عشق من به شما تقسيم ناپذير و بي مرز نيست؟!

من هميشه فاصله ها را ستوده ام.همين فاصله ها بودند كه قدرت فرياد را به من بخشيدند.اما گاهي فاصله ها نمي گذارند انسان غمش را به عزيزترين كسش بگويد.بي قرارم زير بارم از غمي سنگين..دردي هست نبود درمانش...

 

خوب يا بد ،زشت يا زيبا حكايت آرش نيز به پايان رسيد.

براي خودم و كساني كه پيش از من رفتند مثل روز روشن است كه انسان هميشه به خاطراتش مي پيوندد.پس تا آن پيوند...آه.

آه را تا سينه بالا مي كشم

باده را تا انتها سر مي كشم

از لبش نم نم شراب مي زنم

بر رخم از عشق آبي مي زنم

امشب از ياد وصالي سرخوشم

تا سحر با عشق بيداري كشم

با شراب عشق مدهوشي خوش است

بر سر آتش فراموشي خوش است

 

۱۳۸۴/۱۲/۲۴

آرش

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی