ترس تنهایی

 

تقديم به آقای وان با عشقی لبريز از شوق آغاز:

 

سلام به خونه ی خودت خوش اومدی هم خونه ای!چرا مرددی؟نکنه تو خونه ی خودت احساس غريبی می کنی؟خودت خوب می دونی که اينجا رو فقط به خاطر تو ساختم و گرنه من همون خونه به دوشم که تو قصه ها شنيدی.بابا من همونم يادت نمی ياد؟اين

صدايی که می شنوی هذيون نيست.درسته که تب آلوده ام ولی تو بگو در کدوم يک از لحظه های بودن در کنارتون تا اين حد هوشيار بوده ام که امروز هستم؟درسته به اسمم عادت ندارم هنوز ولی مطمئنم تو اونقدر با عشق صدام می کنی که عادتم ميشه.دارم از

فرط هيجان می ميرم.گوش کن!طبل سينه ام چه بی قرار می کوبه!من از امروز در تو شناور می شم و از همین خونه ی نقلی یه نقطه ی شروع می سازم.يه نقطه ی شروع برای ديدن دنيا!دنيايی که سراسر بهشت باشه.اما يادت باشه بدون تو بهشت هم

برای من سياهچاله..می دونم خيلی دارم تند می رم.اونقدر تند که شايد واسه تو قابل درک نباشه.اما حس می کنم تو مسيری که  افتادم ديگه نبايد وقت رو تلف کنم.حتی ثانيه ها هم واسه من ارزش دارن.چون از دستم می رن و من حتی با گران قيمت ترين

چيزم نمی تونم به دستشون بيارم..بايد احساسمو از همين نقطه ی شروع حرکت بهت بگم رفيق تا بدونی من همونقدر باهات راحتم که با خودم و با خدای خودم.برام مهم نيست تو احساست نسبت به من چيه..دلبر تويی.دلدار هم تويی.هيچ منی وجود

نداره...اوه منو ببخش يادم رفت ازت بپرسم.راستش يه کم هول شدم...چرا نمی شينی؟اينجا که خونه ی خودته.پس راحت باش.با يه فنجون چایی چطوری رفيق؟درسته که تو مهمون نیستی .اما ترجیح میدی چاییتو تلخ بخوری یا شیرین؟به نظر من

که خیلی بی کلاسه اولین چایی رو که با هم تو خونه ی مشترکمون می خوریم تلخ باشه. .نظر تو چیه؟....وای هنوز قند و شکر نگرفتم پاک يادم رفته بود.حالا چی کار کنيم؟نميشه که اولين چاييمون رو تلخ بخوريم.فاجعست رفيق .فکرشم نکن!

هيچ فکر نمی کردم که هنوز هيچی نشده تو يه موضوع ساده کم بيارم.ناسلامتی قراره من پا به پات همسفرت بشم..نمی خوام تنهات بذارم و الا می تونستم برم از سر کوچه ئی که نگاه هيچ غريبه ای بهم نخوره از اون شيرينی های خوشمزه که تو دوست داری

برات بگيرم تا چاييمون رو تلخ نخوريم..اما نمی خوام !نمی خوام از همين ابتدا تو هم به بهانه های کوچيک منو تنها بذاری.تو که می دونی چقدر از تنهايی می ترسم...اما نمی ذارم زندگی به بهونه های کوچيک غافلگيرم کنه...نه اينم خوب نيست که

از آقای عجيب و غريب روبه رويی که حتی مطمئن نيستم معنی شيرينی رو بدونه شکر قرض کنم.گذشته از اون مگه قرار نبود هر مشکلی رو خودمون حل کنيم و به ديگران تکيه نکنيم.می دونم اين تکيه نيست.اما هيچ کاری نيست که ما دوتايی از پسش بر

نياييم.پس بهتره دنبال يه راه حل ديگه گشت....آه خدای من بارون گرفت.من يه پيشنهاد دارم .چطوره بريم کنار پنجره و به بارون خيره بشيم و با شيرينی زندگی چاييمون رو سر بکشيم.اما هيچ تضمينی نمی دم که به جای بارون هرزگاهی تو چشای تو

خيره نشم.اگه تو نو شدن زندگی رو تو اومدن بارون می بينی منم شيرينی زندگی رو تو نو شدن لبخند تو چشمای تو می بينم.بيا با هر وسيله ای که می خوايم چاييهامونو شيرين کنيم .اصلا مهم نيست چه طوری.مهم اينه که هر دوتامون به يک هدف فکر

کنيم.اینطوری هیچ بحرانی نمی تونه ما رو از پا در بیاره.می تونیم در طوفان عشق بپیچیم و جلو بریم.نظر تو چیه رفیق؟تو اين شب پاييزی با من شروع می کنی؟می دونم تو واسه دل کوچیک من خیلی بزرگی.اما قول می دم بزرگترین جاهای دلمو برای تو

رزرو کنم..حتی اتاق بزرگتر رو تو بردار.من هنوز اتاق کوچیکمو رنگ نکردم اما دلم می خواد رنگش آبی باشه.تو چی؟چرا می خندی؟درسته که خنده خوبه اما جواب حرف من نیست.نکنه از این که اینجوری پاگیرت شدم لذت می بری؟اما چی منو پاگیر

کرد؟جز مهربونیت.؟جز همزبونیت؟..من پای عهدی که بستم تا آخرش می مونم رقیق!احساس من پشت کلمه ها نیست.احساس واقعی منو تو وفاداریم خواهی دید.حتی اگه کسی غیر تو در این خونه پا بذاره.حتی اگه رهام کنی و بری همخونه ای یه نفر

دیگه بشی.من در اتاقتو قفل می کنم تا کس دیگه ای نتونه جای تو رو بگیره.تا عطر نفسات همیشه اون تو واسم یادگار باشه..اما بازم خوب می دونی که اگه تنهام بذاری می ترسم.از خلا ئی که تو تنهایی حس می کنم.خلاء عشق رو می گم.من با عشق

خودمو شناختم.تو هم ازش درس بگیر و پای عهدی که بستی تا آخرش بمون رفیق هم خونه ای!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی