خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
يك داستان ايتاليايي
فكرشو بكن امشب رو ديگه تصميم مي گيري درس بخوني ..وسط درس خوندن هوس مي كني تلوزيون رو روشن كني و بزني كانال دو.فيلم سينمايي يك داستان ايتاليايي.با شنيدن ايتاليا دوباره هوايي مي شي!يه نگا به تلوزيون ..يه نگا به كتاب درست..يه كم مي گذره و متوجه شباهت عجيب چشماي آنجلو به چشمات و شباهت زياد رفتار جوليانو به حالات روحي خودت مي شي..انگار يك جوليانو در وجود آنجلو باشي!چشمات خجالتيند و خودت مغرور..آه ايتاليا..چه نسبتي بين من و تو وجود داره؟!كتاب رو مي بندم..يه حس عجيب درونم جريان داره..يه چيزي شبيه عشق..اصلا نمي فهمم چه جوري مي شه كه فكرم مي ره سراغ فيلمي كه هفت سال پيش ديدم(هفت لعنتي!)آخه بازم ولم نمي كنه..موقعي كه اين فيلمو ديدم دقيق يادمه كه پيش دانشگاهي بودم..و حساب كه كردم فهميدم هفت سال پيش اين فيلمو ديدم.الان فقط آخراش يادمه..نمي دونم شما هم ديدين يا نه؟!
يه تيم قايقراني حرفه اي كه براي شركت توي مسابقات تو يه جايي تو اردواند..و دو پسر حدودا 25 -24 ساله كه با هم تو يه اتاق تو هتلند و تو اردو با هم به اصطلاح هم اتاقين..يه روز يكي از پسرا مياد داخل اتاق و مي بينه كه دوستش خيلي ناراحته و داره وسايلش رو جم مي كنه كه از اون اتاق بره..مي پرسه چي شده..دوستش هيچي نمي گه و از اتاق ميره بيرون..پسره ميره دنبالش و هي بازوش رو مي گيره و مي گه كجا داري ميري..اونم بازوش رو از دستش مي كشه و ميگه ولم كن..ميگه تو پست ترين آدمي هستي كه تو عمرم ديدم..پسره عصباني ميشه و دوستش رو هل ميده طرف ديوار و دستش رو هم ميذاره رو ديوار و وايميسته جلوي دوستش.خيلي شيرين و بامزه با هم دعوا ميكنن و صداشون همه جا رو گرفته.بقيه ي پسراي تيم كه سر و صداشون رو شنيدن از اتاقاشون ميان بيرون .پسره داد ميزنه:چيه ؟به چي دارين نگا مي كنين.اين يه دعواي دوستانست.بين خودمون حلش مي كنيم..حالا گورتونو گم كنين عوضيا..از اون ورم يه پسر ديكه كه داره از اونجا رد مي شه و بطرف اتاقش ميره.دستشو به علامت تسليم بالا ميبره و همه آروم ميرن داخل اتاقاشون و درو مي بندن.پسره يا صداي آروم به دوستش ميگه چته چي شده؟..دوستش با گريه مي گه..لعنتي ما با هم قرار بود بريم مسابقات المپيك ..يادته؟اما تو..تو يه عوضي نامردي ..پسره ميگه ..خفه شو اگه تو رو انتخاب ميكردن تو هم مجبور بودي بدون من بري پس خفه شو..يه سري حرفاي ديگه هم به هم مي گن كه يادم نيست..بعد دوست پسره دست دوستش رو كه رو ديوار نگه داشته محكم از ديوار مي ندازه پايين و دوستش رو ميزنه كنار و به سرعت داره ازش دور ميشه..پسره كه ديگه نمي دونه چيكار بايد بكنه كه جلوي رفتنش رو بگيره..كلاه پشمي رو كه دستشه(كه همين دوستش بهش هديه داده بود.اين كلاه رو مادر دوستش بافته بوده و چون اين ازش خوشش اومده بوده يعني از كلاهه دوستش بهش هديه داده بود)....ميندازه طرف دوستش و ميگه اينو يادت رفت..دوستش كلاه رو ميگيره و دوباره طرف پسره پرت مي كنه و مي گه نمي خوام مال خودت!و بعد ميره....خلاصه چند روز با هم قهرن و وقتي همديگرو مي بينن سرشونو به طرف ديگه برمي گردونن...حالا مي رسيم به اين سكانس حساس كه من خيلي حيفم مي ياد كه با اين كه اين قسمت از فيلمو دوبار ديدم ولي در هر دو بار متوجه نشدم پسره چي به دوستش مي گه..سكانس اينجوريه كه يهويي پسره و دوستش رو نشون مي ده كه روبه روي هم ايستادن و پسره كلاه پشمي رو ميذاره سر دوستش جوري كه كلاه تا روي چشماش مياد..بعد با دستش كلاه رو مي كشه بالا و چشماي دوستش ديده ميشه كه بهش لبخند ميزنه.بعد تو همين لحظه پسره يه جمله ي خيلي كوتاه به دوستش ميگه كه صداي زنگ خونه نمي ذاره بشنوم..بار دوم هم موقع ديدن تكرار فيلم كه خيلي دارم دقت ميكنم اين بار بشنوم برادرم كه مي بينه من ميخ شدم رو فيلم مثلا مي خواد شوخي كنه و با دستش محكم مي زنه پشتم..و من كه لحظه شماري مي كردم ببينم پسره چي گفته بازم اون تيكه رو نمي شنوم.منو ميگي مثل ديوونه ها ميفتم به جون برادرم و حالا دعوا نكن كي دعوا بكن
اصلا نمي دونم چه ربطي داره كه موقع تماشاي فيلم (يك داستان ايتاليايي)فكرم مي ره سراغ اين فيلمي كه اسمش رو يادم نيست..ولي هنوزم خيلي دلم مي خواد بدونم پسره چي به دوستش گفت(كسي اين فيلمو نديده؟!البته فيلم تعريف كردنم زياد خوب نيست)از عالم اين فيلم ميام بيرون و مي بينم كه جوليانو و آنجلو كه دو تا برادرن و همديگرو خيلي دوست دارن افتادن به جون همو دارن همديگرو ميزنن...
دلم يه جوري ميشه..منم برادرمو خيلي دوس دارم.يه جور خيلي خاص و شديد...
راستي ..رفتن به دنياي اون يكي فيلم باعث نمي شه كه نبينم جوليانو كارنامه ي ديپلموشو مياره و به آنجلو نشون مي ده..يه كارنامه با نمره هاي عالي!
.
يكي از اثر گذارترين صحنه هايي كه ميشه در يك فيم ديد صحنه هاي آخره!فقط به اندازه ي چند ثانيست..پدر جوليانو از تلوزيون داره مسابقات قهرماني جهان رو كه دو پسرش با هم در اون شركت دارن به طور مستقيم ميبينه و ..در يه لحظه سرش كه پايينه بالا مي گيره و همين لحظه رو مي گم..من قادر به توصيف عظمت اين لحظه نيستم..اشكهاي يك پدر!
يا اون موقعي كه پدر جوليانو پسرش رو در آغوش مي گيره!من گريم مي گيره.....
فيلم تمموم ميشه..اين هم از يه داستان ايتاليايي ديگه..
حس ميكنم عاشقتر شدم..حتما واسه شما هم پيش اومده با ديدن يه فيلم برين فضا!
كتاب درسيم رو مي بندم و پيش خودم فكر مي كنم ميشه عاشق بود و همزمان با اين همه فرمول سرو كله زد!؟
مهم نيست.Non importa
خدا آخر و عاقبتمو به خير كنه
آميييييييين. ..


