ترس تنهایی

تنها برای آن مدت که دوستم داشته ای...

                                                                                                                

نشسته ام و دارم دردم را از داخل اين نت ها بيرون مي كشم..                   

كم كم دارد باورم مي شود كه تنها مانده ام...زندگي آن جور نيست كه دلم مي خواهد باشد...هيچ پرنده ي آوازخواني را عاشق نمي بينم...هيچ رهگذري را شاداب نمي بينم..ضرب آهنگ زندگي متوقف شده است..نبض زمان ناقص مي زند...ديگر ماهي ها از فراز آبشارها نمي پرند...هيچ گرگي زوزه اش را به باد نمي سپرد..ديگر خرگوش ها دلربا نيستند...هيچ تنابنده اي آب نمي خورد...برگهاي پاييز هم ديگر زير پايم خش خش نمي كنند...

باد نمي لرزاندم...موسيقي نمي گرياندم...خوشبختي نمي يابدم...زيرا كه تو از پيشم رفته اي..

صدايي در گوشم پيچيد:..من آمدم...من آمدم...

دستي بر شانه ام لغزيد..

برگشتم و تو را ديدم كه لبخند مي زني .تعجبي نكردم.گفتم:آه!آخرش آمدي؟..

دستانت را از دو سوي گردنم آوردي و قطعه اي را نواختي و گفتي بقيه اش را تو بنواز...

من سرخ شدم.چشمانم را بستم..و يك آهنگ از برامس را برايت نواختم..

....Fur die zeit ،wo du g liebt mi hast

I dir schön، Da dank

Und I wünsch dass dirs anderswo

Besser mig gehn

…براي آن مدت كه مرا دوست داشته اي سپاس گذار توام!و آرزومندم كه در جاي ديگر به تو خوش تر بگذرد..

 

با چشمان پر از اشك از مقابل پيانو برخاستم..پنداشتم كه براي بار آخر مرا در سينه خواهي فشرد..

ولي افسوس كه باز در خيال بودم... كريستف من!

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی