خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان

ديروز صبح،براي گرفتن يك كتاب تخصصي مربوط به رشته ي تحصيليم،سري به كتابخانه ي دانشگاه زدم.مشخصات كتاب را نوشته و به دست تحويلدار دادم و جلوي پيشخوان منتظر ماندم تا كتاب را برايم بياورد.پسري قد كوتاه با موهاي اندكي ژوليده و به پيشاني ريخته با عينكي ته استكاني و قيافه ي خيلي خشك و جدي در حاليكه يك كتاب حجيم درسي را به زير بغل گرفته بود ،وارد شد و كتاب ديگري را از داخل كيفي كه بر شانه انداخته بود خارج كرده و روي پيشخوان ،جايي كه من مقابل آن ايستاده بودم ،نهاد.
اين كتاب ،ژان كريستف بود.اسم كتاب با آن زركوبي طلائي رنگ كه ژان كريستف را همچون يك چيز گرانبها و دست نيافتني جلوه مي داد،به من چشمك مي زد.و دل از من مي ربود.به ياد خاطراتي كه از اين كتاب داشتم لبخند خاموشي چهره ام را در برگرفت.حساب نكردم چند سال پيش بود كه اين كتاب را براي اولين بار در دست گرفته و خواندمش،مهم نبود تعداد اين سال ها دوباره هفت مي شود يا نه.مهم آن دگرگوني عظيم بود كه با خواندن اول بار كتاب در من ايجاد شده و پس از آن نيز با هر بار دوباره خواندنش در وجودم بيدار مي شد و مرا به حريم افكار تازه تر مي كشانيد.عجيب اين است كه شنيده ام اين كتاب توانسته است تحول چشمگيري در زندگي كساني كه در سراسر جهان ، آن را خوانده اند(كه حال مانده اين خواندن را چگونه معني كنيم) به وجود آورد...آري و من نيز بي آنكه بدانم جزو آن دسته از مردم هستم يا نه ،بي آنكه خود متوجه باشم در تمام اين سالها تنها از دريچه ي ژان كريستف بود كه به زندگي مي نگريستم..و برايم زندگي آن چيزي بود كه در ژان كريستف يافته بودمش...
نگاهي به چهره ي پسر انداختم..كنار من ايستاده بود و بي تفاوت دو انگشتش را به ميز مي زد و منتظر تحويلدار بود..
اهسته از او پرسيدم:-چگونه كتابي است؟..انگار كه در عالم ديگري باشد ،سرش را به تندي برگرداند و گفت:..هان؟..با چشمانم اشاره به كتاب روي ميز كردم.
گويي كه درباره ي چيز بي اهميتي بخواهد سخن بگويد،و شبيه افرادي كه زياد مايل نيستند راجع به موضوعي گفتگو كنند،با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و لبانش را پيچ و تاب داد وبراي اين كه سخني گفته باشد جواب داد:رمان جالبي است.
و دوباره بي تفاوت سرش را به سمت روبه رو چرخاند.
خون در رگم جهيد..رمان؟..او با چه حقي اين كتاب را به دست گرفته و خوانده بود!؟..چگونه توانسته بود روح زندگي را در آن نبيند..چگونه نديده بود كه اين يك كتاب نيست..يك رمان نيست..بلكه يك زندگيست..نه،همه ي زندگيست!؟..
نسبت به آن پسر احساس تنفر آني به من دست داد.حس مي كردم دستان لطيف معشوق مرا در ميان دستهاي زبر و خشن خود با آن روح نپخته و بي شرم و خشك خود مجروح كرده است.آخر چطور اين دستها جرات كرده بودند برگهاي نرم و لطيف كتاب مرا ورق بزنند و آن را فرسوده تر از پيش سازند؟
تحويلدار آمد و كتاب در خواستي مرا همراه خود آورد و اندكي بعد پسر را نيز روانه ساخت.آن پسر همچون كسي رفت كه خوشبختي موجود در ميان دستانش را گم كرده و برخلاف آن رو به سمت ديگري مي رفت.
كتاب درخواستيم روي پيشخوان بود اما ژان كريستف همچون دلبري شيرين كه با عشوه گري ها و افسونگريهايش عاشق را از خود بيخود مي كند ،مرا نيز بي اختيار مي كرد.
هيچ گاه جرات نكرده بودم كه نسخه اي از اين كتاب چهار جلدي را خريداري و در خانه نگهداري كنم.نوشته ها و كتابهايي كه همواره عاشقشان بوده ام همانهايي بوده اند كه همواره از آنها ترس داشته ام.يك احساس عجيب و غير قابل كشف!
يادم نمي آيد تعداد دفعاتي كه اين كتاب را در سالهاي گذشته به كررات و به طور متناوب از كتابخانه هاي گوناگون به امانت گرفته ام از چه مرزي گذشته است...هر بار كه آن را به امانت گرفته و مي خواندم ،آن چنان وحشتي آميخته با لذت شديد روحي و اضطرابي نامعلوم بر جانم مستولي مي گشت كه قسم مي خوردم اين بار آخري باشد كه از نو مي خوانمش..و يك بار هم موقع خواندن جلد چهارم كتاب ،كه در آن اوليويه مي ميرد ،آن چنان سردردي گرفتم كه با بيزاري آن را به گوشه اي پرت كرده و تا مدت مديدي از آن زمان سراغش را نگرفتم..
ولي در هر بار عهدم را مي شكستم و با وجود چندمين بار خواندن ،حس مي كردم به تازگي آن را گشوده و ورق مي زنم و چيزهاي بسيار جديدتري در آن مي يافتم..
آري حال اين كتاب دوباره مرا به سوي خود مي خواند و من بيچاره تر از آن بودم كه در برابر اين افسونگر پاسخي غير از در آغوش گرفتن عاشقانه دهم.
كتاب درخواستيم را كنار نهاده و از تحويلدار خواهش كردم ژان كريستف را برايم تاريخ بزند.و چون ديوانه ي عاشقي كه بعد از چند ماه فراق به معشوقش رسيده و باز حس مي كند كه او را در چنگ خود دارد،به خانه آوردمش و روي ميز تحريرم گذاشتم.
عجله اي براي از نو خواندنش نداشتم.اين دلدار گرانبها در اختيار من بود و روي ميز تحريرم چون موجود زيباي بي آزاري به نظر مي رسيد كه هر زمان كه اراده مي كردم مي توانستم به آن دست يازم.
ديشب بعد از خوردن شام و انجام بعضي كارها به خواب سنگيني فرو رفتم.و نخستين ساعات نيمه شب از خواب برخاستم.احساس بسيار خوشايندي داشتم حس مي كردم خواب بسيار خوبي ديده ام ولي باز هر چقدر تلاش كردم چيزي از آن خواب را به ياد نياوردم.
ديگر خواب از سرم پريده بود برخاستم و به سراغ كتاب رفتم.دستي بر روي جلدش كشيده و آهسته بازش كردم.خدايا اين براي چندمين بار بود!؟كتابي كه آن را مي گشودم جلد سوم و چهارم كتاب ژان كريستف نوشته ي رومن رولان بود.جلد سوم ،فصل آنتوانت،فصلي بود كه اوليويه يعني من يعني خود خود من در آن متولد مي شدم..و تا صبح مشغول خواندن شدم...
پسري احساساتي و عاشق موسيقي، با روح عرفان پذير و طبع و روح و رواني خجالتي كه اگر اين مورد آخر نبود من حاضر به قسم خوردن بودم كه او منم.يا بهتر بگويم روزي او من خواهد شد يا روزي من او بوده ام.
فصل آنتوانت را كه مي خوانم اين بار سطر به سطرش را مي نوشم.فرق خواندن با نوشيدن اين است كه وقتي كتابي را نوشيدي حس مي كني نويسنده ي اين كتاب خود تو هستي و اگر قرار نبود كه چنين كتابي از قبل نوشته شود تو عين آن را روزي مي نوشتي!
جمله اي نبود كه بي آنكه در عمق مغز و روانم نفوذ كند و معنيش را دريابم از اين فصل رد كنم.و به طرز ديوانه واري اينبار عاشق آنتوانت گشتم..عاشق روح بزرگ و فداكاري آنتوانت..
آنتوانت رنج كشيده است.رنجي كه خود انتخاب كرده است.او زنده مي ماند و زندگي مي كند تا رنج بكشد و اوليويه يعني برادر كوچكش را در زندگي به جايي برساند.آنتوانت زيباست.در كودكي با آن طبع بازيگوشيش چه اميدها و آرزوهايي براي عشق هاي سوزان كه در آينده خواهد ديد در ذهن ساخته است.اما در يك حادثه ي ناگوار ابتدا پدر و سپس مادرش را از دست مي دهد .ولي به جاي از پا درآمدن اراده ي خويش را مانند زه كمان تا سر حد از هم گسستن محكم مي كشد تا زنده بماند و زندگيش را وقف موفقيت برادرش كند.چه دلداده ها كه در پي اش روانند و عشق خود را كه گاهي هم از سر صداقت محض است به سوي او روانه مي كنند .اما آنتوانت تنها يك انديشه دارد و تنها يك عشق در قلبش ريشه دوانيده و آن عشق برادر است.و تصور جدايي از برادرش روح او را چون خوره اي ويران مي كند.به خاطر او خود را از بين مي برد..برخلاف روح اشرافانه اش كه در كودكي و قبل از مرگ پدر آن را تجربه كرده است به سختترين و ذلت بارترين شغلها دست مي زند تا بتواند ما يحتاج تحصيل برادرش را فراهم كند .تا اينكه كارش را از دست مي دهد و مجبور مي شود براي كار جديد به آلمان برود.و در آنجا كريستف موسيقيدان جوان آلماني را مي بيند .همه چيز،خاطره ي گفتگوها ،بوسه ها،هم آغوشي پيكرهاي دلداده،همه چيز مي گذرد..ولي تماس ارواحي كه يكديگر را لمس كرده و در ميان انبوه اشكال زودگذر يكديگر را شناخته اند،هرگز زدوده نمي شود..آنتوانت دل به كريستف مي بازد اما اين راز را تا پايان عمر خويش و خاموش شدن شعله ي شمع زندگي كوتاهش با كسي در ميان نمي گذارد.تنها آن را در كاغذي مي نويسد ..نه دل آن دارد كه آن را پاره كند و نه آنكه درست به جاي خود بگذارد..آن را در لاي كتابي گذاشته و در قفسه ي كتابخانه اش مي گذارد.(چقدر موقع خواندن اين قسمت دلم مي گيرد.ياد كامنتي مي افتم كه براي سعيد گذاشته بودم.و در آن عشق كودكانه ام را كه جز يك حقيقت پاك چيز ديگري نبود به صورت يك داستان نوشته بودم.نوشته بودم آنتوانت روزي عشقش را در كاغذي براي كريستف نوشت و آن را پنهان كرد.من هم بايد بنويسم.كاش كسي نيايد و نخواند امابايد در جايي باشد يادگار عشقي كه آتش درونم را خاكستر كرده است.)احساس آنتوانت را از دل و جان مي فهمم/.اوليويه در دانشسراي عالي پذيرفته مي شود.اما آنتوانت مثل آخرين كوشش پرنده اي كه خفه مي شود و سرگشته بال و پر مي زند تسليم زندگي شده و با روح خسته و ناتوانش با مرگ خود برادر را تنها مي گذارد.آنتوانت مي ميرد اما من در فكرم كه عشق چيست و دوست داشتن چه است؟اوليويه موقع خواندن نامه هاي آنتوانت دستش مي لرزيد.هرگز نامه ي يك معشوقه با چنان محبت پر اضطرابي دست دل داده اش را به لرزه در نياورد.اوليويه در سوگ مرگ خواهرش است.و سرانجام كاغذي را كه آنتوانت در آن راز عشقش را فاش كرده مي يابد.و به كريستف كه تا اين لحظه به سبب زيبائي هنرش او را بي نهايت دوست داشت به شكل وصف ناپذيري دل مي بازد.آري آنتوانت دوستش داشته بود و به نظر اوليويه چنين مي نمود كه باز هم خواهرش را در كريستف دوست مي دارد.هر چه از دستش برمي آيد مي كند تا به او نزديك شود.مي خواهد براي او نامه بنويسد ولي نمي تواند.آخر چه بنويسد؟چه چيزي مي تواند بنويسد؟اوليويه تنها نيست.خواهرش با اوست.عشق خواهر،آزرم خواهر به او منتقل شده است.انديشه ي آن كه خواهرش كريستف را دوست داشته بود او را در مقابل كريستف شرمگين مي سازد.اوليويه در پي آن است كه با كريستف ملاقات كند.در آرزوي اينكه دستش را بفشارد مي سوخت.همين كه او را مي ديد روي نهان مي كرد تا كريستف او را نبيند.اما يك شب در يك مهماني كريستف او را مي بيند و احساس ناشناخته اي نسبت به او در دل مي يابد.همان لحظه آرزو مي كند كه اين موجود ظريف را در آغوش بگيرد اما اوليويه با آن خوي مردم گريز و روان خجالتي از فرصت پيش آمده استفاده كرده و مي گريزد.كريستف نشاني خانه ي اوليويه را يافته و خود به سراغ او مي آيد.در فصل دوم اين كتاب يعني خانه ،اوليويه ديگر در آغوش كريستف مي افتد.سراسر هستي خود را به هم مي دهند.كريستف ديگر نمي داند كه اوليويه را به خاطر آنتوانت دوست دارد يا آنتوانت را به خاطر اوليويه...من ديگر قادر به خواندن ادامه اش نيستم....باید دوباره جرات این را در خود بیابم..و موقعی که یافتم دوباره هیچ حسم را در هیچ روزی از شما مخفی نخواهم کرد...
بايد، بمیریم ُکریستفُ تا از نو زاده شویم!
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی


