ترس تنهایی

از طرف من تقديم به پسر باران به نشانه ی دوستی

پسرک ، بارانی می کنی مرا                                                                   

اینجا ستاره ام تنهاست

موش صدايم را خورده

چشمهايم هم مرده

واي تو هم که ديوانه مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا عقل در پس دلهاست

هويچ را مي دهي به خرگوش

عشق هم مي بردت از هوش

نصيب بلند آشيانه مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

                                         

اينجا بازار عاشقي غوغاست

نمي بيني هيچ دري  را بسته

هان چه كسي تنها نشسته؟!

از بغض خالي مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا زمان ايستاست

به دست مي گيري و مي خواني يك رمان

نمي گنجي نه در مكان و نه در زمان

شايد تو لامكاني مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

  

اينجا مجمع ديوانگان عالم است

ديوانه اي پيوسته است به جمع ما

اگر به سپر نيايد به جنگ ما

به گمانم كه بيمارمي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا خانه ي يك ديوانه است

در دل را به روي همه قفل كرده او

جز عشق هاي ديرين  به كسي دل نداده او

از اين گذر آواره مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا مركز فراموشي دنياست

حتي به هنگام  باران

فراموش مي شوند ياران

در اين كوير خشك ياري مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا مكان مرگ سرودهاست

شعر نگفته مي شوي غمگين

مي افتي ياد روياهاي رنگين

تو هم كه باز هوايي مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا مرده ها را ياد مي كنند

پاداش مي دهد به مرده

روزگاري كه مرا از ياد تو برده

نه تو خود مرده زنده مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا چشمهاي نرگس را مست مي كنند

از چشمهايش فرشته هم مست مي شود

هنوز هيچ نشده دل ازدست مي شود

تو از خويش بيگانه مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا نقاش ها خداييند

نقشي ميكشند به روي قاب

گاهي هم هلش مي دهند به روي تاب

ندانستم تو هم بي تاب مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

 

اينجا دلها در كوير تنهاييند

مي گيرم دستت را به دست

بنازم مهري كه اين سیاهی را شکست

تو از اين كوير وحشت آزاد مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا شيرين ترين يارها فراريند

اي داد از جدايي فرياد

به دادم برس اي شيرين ترين فرهاد

غمي را زجانم كنده و آزاده مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا يك قدم به رويا مانده است

انگار نسيمي از باغ طوس مي دهي مرا

هنگامي كه يك بوس مي دهي مرا

گاهي حالي به حالي مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا رد پاي قدم دوست مانده است

از طراوت باران او را گرفته اند!

در گوش او از محبت و نشاط خوانده اند

باران گرفته از ستاره ام جدا مي كني مرا

پسرك، باراني مي كني مرا

 

اينجا رد پاي قدم دوست مانده است

اينجا يك قدم به رويا مانده است

اينجا شيرين ترين يارها فراريند

 

اينجا دلها در كوير تنهاييند

اينجا نقاش ها هم خداييند

 

 

اينجا چشمهاي نرگس را مست مي كنند

 

 

اينجا مرده ها را نيز ياد مي كنند

 

اينجا مكان مرگ سرودهاست

 

مركز فراموشي دنياست

 

اينجا خانه ي يك ديوانه است

 

يا نه يك غريب آشيانه است

 

 

اينجا مجمع ديوانگان عالم است

 

اينجا زمان ايستاست

 اينجا بازار عاشقي غوغاست

 

اينجا عقل در پس دلهاست

اينجا ستاره ام تنهاست

واي تو هم ديوانه مي كني مرا

نصيب بلند آشيانه مي كني مرا

از بغض ديرينه ام  خالي مي كني مرا

شايد تو لامكاني مي كني مرا

 به گمانم كه بيمارمي كني مرا

از اين گذر آواره مي كني مرا

در اين كوير خشك ياري مي كني مرا

تو هم كه باز هوايي مي كني مرا

نه تو خود مرده زنده مي كني مرا

تو از خويش بيگانه مي كني مرا

ندانستم تو هم بي تاب مي كني مرا

تو از اين كوير وحشت آزاد مي كني مرا

غمي را زجانم كنده و آزاده  مي كني مرا

 

گاهي حالي به حالي مي كني مرا

باران گرفته از ستاره ام جدا مي كني مرا

پسر باران

 تو نيز باراني مي كني مرا!                              

پسرک آسمانی می کنی مرا

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی