ترس تنهایی

چه کسی تحمل اين همه شکوه را دارد؟ من که ندارم..

 

خوب ،رسيديم به آنجا كه كريستف نشانه ي خانه ي اوليويه را يافته و به سراغ او رفته است:

آيا تحمل لمس عاشقي ديوانه وار دو انسان (كه اصلا در ظاهر معلوم نيست و هيچ گاه هم هيچ كدام به زبان

نمي آورند)ولي قابل لمس است را داريد؟اميدوارم مانند من غير استاندارد نبوده و توان ديدن عاشقي دو نفر كه

ديوانه وار به هم عشق مي ورزند را داشته باشيد. آيا داريد؟بسيار خوب پس ببينيد.نه! لمس كنيد.

 

براي كمك به كساني كه كتاب را نخوانده اند براي اينكه بيشتر در فضاي داستان قرار بگيرند بهتر است بگويم

كه اوليويه جواني فرانسوييست و اندكي بيشتر از  بيست و كريستف آلمانيست و حدودا نزديك به سي سال دارد.

( قسمت های رنگی از زبان من و بقیه از کتاب است.)

يك دوست دارم!...چه خوش آن كه انسان روحي جسته باشد تا در ميان آشوب توفان بتواند در دامن آن

بخزد،پناهگاهي نرم و اطمينان بخش كه در آن به انتظار آرامش ضربان قلب تپنده ي خويش نفسي

برآورد!ديگر تنها نباشد، ناگزير نباشد كه با چشمان پيوسته باز و سوخته از بيدار خوابي همواره مسلح باشد، تا

سرانجام خستگيش تسليم دشمن كند! رفيق عزيزي داشته سراسر هستي خود را به دست وي سپرده باشد،-

همچنان كه او نيز همه ي هستي خود را به دست او سپرده است.سرانجام طعم آسايش بچشد،خود به خواب رود

و او بيدار بماند، خود بيدار باشد و او بخوابد.از لذت حمايت از آن كس كه مانند كودكي خردسال خود را به او

تفويض كرده است، برخوردار شود.بزرگ ترين شادي را در آن بيابد كه خود را به اختيار وي گذارد ،

احساس كند كه رازدارش اوست، اختياردارش  اوست.پير و فرسوده و خسته از كشيدن بار آن همه سال هاي

زندگي ، بار ديگر جوان و شاداب در پيكر دوست زاده شود، از جهان نوگشته با چشمان او بهره مند گردد،

چيزهاي زيباي گذران را با حواس او در آغوش كشد ، با قلب او از رخشندگي پرشكوه زيستن كام

برگيرد...حتي با او رنج ببرد...آه!حتي رنج، اگر دوستان با هم باشند ، شادي است!

يك دوست دارم! نزديك من، هميشه در قلب من! او از من است، من از اويم. دوست من دوستم دارد.دوست من مرا دارد.عشق جان هاي ما را در يك روح درآميخته است.

بي نظير است..بي نظير است...من اطمينان دارم كه در زندگي بيشتر از يك دوست نمي توان داشت.تازه معلوم نيست كه بتواني او را بيابي..هيچ معلوم نيست..ولي وقتي يافتي به آن چنان سعادتي مي رسي كه تنها كساني مانند اسكندر مقدوني كه هفستيون را يافته بود، آشيل، قهرمان اديسه ي هومر كه پاتركلوس را يافته بود، لئوناردو داوينچي كه  كه بل ترافيو را يافته بود ،ميكل آنژ كه كاوالي يره را يافته بود.، و كريستف كه اوليويه را يافته بود...مي توانند بچشند.به گفته ي رولان اينچنين دوستاني همسران شايسته ي مردان نابغه اند.

 

 

نخستين انديشه ي كريستف، هنگامي كه فرداي شب نشيني خانه ي روسن از خواب بيدار گشت، بر ياد اوليويه ژانن بود.

 

مي دانيد چرا؟اين را نويسنده نگفته ولي من خوب مي دانم كه كريستف آن شب خواب اوليويه را ديده بود.زيرا بعد از بيدار شدن از خواب نخستين انديشه اي كه به ذهن انسان مي آيد قطعا خوابي است كه ديده است ..يا آن را به ياد مي آورد..يا هرچه تلاش مي كند نمي داند چه خوابي ديده است..ولي كريستف خوب به خاطر داشت كه چه خوابي ديده است...كريستفِ  من به سراغم خواهد آمد..كريستفِ من..كريستفِ  من...

 

اوليويه با هيجان مي گفت:

-كه آمديد ، آمديد به ديدن من !

كريستف گفت:

-خوب !لازم بود.شما خودتان كه نمي آمديد.

اوليويه گفت:

-گمان مي كنيد؟

و تقريبا بي درنگ افزود:

-بله حق با شماست .ولي نه از آن جهت كه در چنين فكري نبوده ام.

-چه چيزي مانع شما مي شد؟

 

 

صبر كن كريستف، من كيستم؟ من آرشم...ولي زياد مهم نيست..فقط گوش كن..آه ..كريستف ..تو چه مي داني كريستف كه نزديك شدن به عشقي كه در سر داري تا چه حد سوزاننده است..اوليويه را سرزنش نكن..من يك بار نزديك شده ام و سوخته ام و از شدت هيجان عشق..از شدت آتش عشق..از جادوي عجيب عشق سوخته ام و مرده ام كريستف..ولي باور نكردنيست كريستف، انسان هنگام مردن عشقي را كه درونش است با خودش مي برد...و من كه دوباره زنده شده ام ديگر هيچ چيز ندارم..نه دوستي ، نه همدمي ، نه سرپناهي ، نه اميدي...ولي آن عشق..هنوز هم آن عشق مرا سرپا نگه داشته است...كاش نمي سوختم كريستف..كاش، ولي نزديك شدم  و آن خورشيد مرا سوزاند.

 

اوليويه مي گويد:

-اشتياقم بيش از اندازه بود.

-چه دليل خوبي !
-بله ديگر مسخره ا م نكنيد .مي ترسيدم شما به همان اندازه مشتاق نباشيد.

-مگر من چنين تشويشي به خود راه داده ام ! دلم خواست شما را ببينم ، و آمدم.اگر اين كار موجب ملالتان باشد،خوب ، خواهيم ديد.

-پس بايد چشم هاي تيزبيني داشته باشيد.

يكديگر را لبخند زنان نگريستند.

 

 

شما لبخند زنان به همديگر نگاه مي كنيد...ولي كريستف؟ كه چنين تشويشي به خود راه نداده اي؟. هان؟ ..پس درست حدس زدم اوليويه از تو عاقل تر است..كه چنين تشويشي به خود راه نداده اي..آيا هم اكنون كه لبخند زنان عشقت را مي نگري مي داني كه همين عشق چه بر سرت خواهد آورد؟..تو نمي داني ولي من كه آرشم تا پايان داستان را خوانده ام..مي دانم كه هنگامي كه اوليويه دور از تو جان داد و مرد..تو هم با او مردي...با اينكه راه مي رفتي و مثلا براي خودت زندگي مي كردي و لي هر كه در چشمهاي تو درنگي مي كرد مي ديد كه مرده اي بيش نيستي... به خدا گفتي ..آخر براي چه  من او را شناخته بودم؟براي چه دوستش داشته بودم؟پوچ مرگ..پوچ...كسي كه دوستش داشتي زير خاك بود كريستف..مي فهمي...ديگر براي چه زندگي مي كردي؟...

 

اوليويه سخن از سر گرفت:

-ديشب رفتارم احمقانه بود.مي ترسيدم از من بدتان آمده باشد.اين كم روئي من هم راستي مرضي است: ديگر نمي توانم چيزي بگويم.

-         گله مند نباشيد ، در كشورتا ن كساني كه حرف مي زنند به قدر كفايت هستند .اين است كه انسان از ديدن كساني كه گاه گاه ،- اگر هم از كم روئي ، يعني به ناخواه خود خاموش باشد ، بيش از اندازه خوش حال مي شود.

 

كريستف ، كه از متلك خود سرخوش گشته بود، مي خنديد.

 

بخند كريستف ..تنها تو نيستي همه ي كريستف ها اينطورند ..اگر ديدن  كم روئي معشوق خنده دارد بخند..ولي كاش معشوقي را مي ديدي كه بسيار پرروست..  آن وقت قدر اوليويه را بيشتر مي دانستي..قدر او را بدان كريستف ..او براي تو آفريده شده است.

 

-پس براي سكوت من است كه به ديدار من آمده ايد؟

-بله ، سكوت شما است ، براي كيفيت سكوت شما.همه گونه سكوت هست ، من سكوت شما را دوست دارم، همين و بس.

-         چه طور توانسته ايد لطفي به من داشته باشيد؟ شما كه يك نظر بيش مرا نديده ايد.

-         اين ديگر مربوط به خود من است.من در انتخاب كردن زياد درنگ نمي كنم.گاه كه در رهگذر زندگي چهره اي مي بينم كه از آن خوشم مي آيد ، زود تصميم مي گيرم ، پي آن مي روم، بايد به آن برسم.

 

 

مي بيني اوليويه .مي بيني آرش بيچاره  ؟.مي گويد بايد..معشوق مگر در مقابل چنين عاشقي توان نه گفتن دارد؟ تنها يك نوشته ي سه سطري  كافيست كه او را در در عشق خود مطمئن سازد..به ويژه كه اين معشوق بسيار عاشق تر از خود عاشق باشد..پس ديگر معشوق كيست يا عاشق؟..نه عاشقي هست و نه معشوق ..تنها يك تن وجود دارد و آن من هستم..نه تو هستي..نه من هستم. نه....نمي دانم كريستف اين من هستم يا تو هستي؟

مرا به خودت برسان آرش ..نه كريستف ..نه..اين من هستم كه بايد به تو برسم..اين فقط من هستم.

 

 

 

-در اين پي كردن هرگز اتفاق نمي افتد كه دچار اشتباه شويد؟

-غالبا.

-اين بار هم شايد اشتباه مي كنيد.

-خوب ، خواهيم ديد.

 

اوليويه او قدرمتند است كريستف را مي گويم..ولي تو نه ..بله هر دو خواهيد ديد..ولي اگر اشتباه كرده باشد تو تاب نخواهي آورد..خوشحالم كه كريستف تو اشتباه نكرد..ولي كريستف من گويا اشتباه كرده  بود..ولي شانس آوردم كه من نيز قدرتمند شده بودم..مي داني چرا. به زودي .به تو خواهم گفت..

 

 

-اوه ، پس كارم زار است! شما مرا سخت مي ترسانيد.كافي است فكر كنم كه مراقب من هستيد ، تا همان اندك جربزه اي كه دارم از من سلب شود.

 

كريستف اين چهره ي تاثر پذير را كه هر دم گلگون مي شد و باز رنگش مي پريد، و احساسات مانند ابر روي آب بر آن درگذر بود ، با كنجكاوي مهر آميزي مي نگريست.در دل مي گفت:

-         چه موجود ظريف عصبي! درست مثل يك زن.

 دست خود را به نرمي روي زانوي او كشيد.

 

و دستش را بر قلب پراحساس آرش ..

 

و گفت:

به! گمان مي كنيد كه سلاح پوشيده به جنگ شما آمده ام؟ من از كساني كه به روي دوستان خود به تحليل روان شناسي مي پردازند نفرت دارم.آنچه من مي خواهم اين است كه هر دو حق داشته باشيم آزاد و يكرو باشيم ، رك و راست، بي هيچ شرم دروغين ، خود را به دست آنچه احساس مي كنيم بسپاريم ،- بي آنكه ملزم باشيم خود را براي هميشه پاي بند آن سازيم و يا از آن بترسيم كه گفته ي خود را تكذيب كنيم، - حق داشته باشيم كه اين دم دوست بوده دمي بعد همديگر را دوست نداشته باشيم.آيا اين طور مردانه تر و پاك بازتر نيست؟

 

 

كريستف به خدايي که می شناسمش قسم اين مردانه ترين دوست داشتن است...او باشد و من نباشم..او باشد و من بميرم. من باشم و او مرده باشد...او باشد و مرا هيچ دوست نداشته باشد..چه اهميت دارد؟..او براي مدتي مرا دوست داشته بود..پس اينك او در وجود من است..جايي ديگر نيست..من خودم را دوست دارم چرا كه او مرا دوست داشته بود ..و از اين پس هر كاري كنيم حقمان است چون  براي خود كرده ايم  نه كس ديگر..او حق دارد ديگر مرا دوست نداشته باشد..و من هم حق دارم..فقط يك چيز است ..و آن هم اينكه احساس مي كني در جايي  گم شده اي...(قابل توجه دوست عزيزم ، نويسنده ي وبلاگ باغ عدن كه در آن كوچه اي كه گفته گم شده بود) مگر من چيزي به جز او بوده ام؟او را كه گم كردم خودم را نيز گم خواهم كرد...رولان در جايي ديگر از كتاب مي نويسد:آن كس كه دوست دارد، بي آنكه خود آگاه باشد ، به قالب آن كس كه دوستش مي دارد در مي آيد.و چنان تمايل شديدي در او هست كه دوست را از خود نيازارد و هر آنچه او هست خود نيز همان باشد، كه با دركي اسرارآميز و ناگهاني حركات نامرئي روح وي را در ژرفناي وجود او مي خواند.دوست پيش نگاه دوست شفاف مي گردد.هستيشان با هم مبادله مي شود.خوي و سيماي يكي به شكل ديگري در مي آيد.روح يكي به ديگري تشبه مي جويد.تا روزي كه آن نيروي ژرف، آن ديوي كه در سرشت آدمي است ، بندهاي عشق را كه بر دست و پاي اوست ناگهان از هم مي گسلد و خود را رها مي سازد.

 

 

اوليويه با سر و روي جدي نگاهش كرد و جواب داد:

-شكي نيست .مردانه تر است.و شما نيرومنديد.ولي من چندان قوي نيستم.

 

كريستف در پاسخ گفت:

 

-اوه! اطمينان دارم كه هستيد. اما به نوعي ديگر.از آن گذشته ، من درست براي آن مي آيم كه اگر بخواهيد به شما كمك كنم تا قوي باشيد.زيرا، بي آنكه تعهدي براي فردا بسپارم ، آنچه گفته ام به من اجازه مي دهد كه با يكروئي بيشتري ،- كه اگر اين همه را نمي گفتم نمي توانستم داشته باشم ، - اضافه كنم كه دوستتان دارم.

 

اوليويه تا بناگوش سرخ شد.از ناراحتي بي حركت ماند و جوابي نيافت كه بگويد.

 

و گفت ... و گفت....شنيديد كه چه گفت؟.. همگي شنيديد؟...به او گفت دوستت دارم..و پس از اين دوست داشتن ديگر هيچ چيز اهميت ندارد ..هيچ چيز..باور كنيد ..هيچ چيز...باور كنيد..

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی