خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
پارسال ، همين تاريخ اتفاق افتاد. .يك اتفاق شوم.آيا به ياد داريد؟
اتفاقي كه به خودي خود چندان شوم نبود ولي در نگاه اول احساس خوبي به ما نداد.يادم مياد در آن زمانها خيلي از خودم بيخود شده بودم.التهاب و نگراني عجيبي داشتم تا آنكه درست در اين تاريخ باربد آمد و گفت و من دليل نگرانيم را فهميدم.(دلم مي خواهد همينجا ياد باربد عزيزم را به خير كنم.باربد جان تا وقتي از همه به من نزديكتر بودي و من صداي نفسهايت را از گوشه كنار اين شهر دورافتاده مي شنيدم ، فرصت را براي جمع كردن نفسهايت از دست دادم ، و حالا كه از همه دورتر به مني فقط مانده يك آرزو كنم ، كه سلامت باشي و دوباره برگردي و اينبار برايمان از شيرين ترين حرفها بنويسي.بنويسي و به افكار آزادي ببخشي.)
من اين تاريخ را مبداء جدايي مي نامم...تاريخي كه يادآور بسياري از چيزهاست..
شب زنده داري هاي عشق...دلهره..عشق..يكدلي ..تنهايي..من نيز اگرچه در بين شما تنهاترين بودم ، اما همگام با شما قلبم در اين مسير ترك برمي داشت.قلبهاي خيلي ها ترك برداشت و ديگر با هزار زحمت هم به هم نچسبيد.جدايي شوم گريبان قلبهاي شكسته را رها نكرد.واگر براي لحظاتي سعادت هم به بالين آنها آمد اين تنها طوفان بود كه جاويد ماند .درياي طوفاني براي لحظاتي آرام شد..اما حيف كه ديگر آن حرمت سكوت شكسته بود!
هيچ چيز به اندازه ي از سرگرفتن عشق ، انسان را از زندگي خسته نمي كند.در اين صورت همه چيز را از سرگرفتن چقدر خسته كننده تر است!
و همين موقع است كه بايد در سكوت فرياد زد:
باز نمي گردي
ديگر بازنمي گردي
ميان تو و دريا
ارتفاع عميقي ست
زماني كه مي خواستم در اين وبلاگ شروع به نوشتن كنم به باربد گفتم ، مي خوام تمام احساسم رو اينجا بنويسم.باربد گفت : عا ليه پسر، تموم احساستو..لااقل تو بنويس ما كه نتونستيم...
من كه در اون زمان معني حرفشو نمي فهميدم مي گفتم يعني چه ؟مگه كسي مي تونه جلوي منو بگيره كه نتونم همه ي احساسمو بنويسم..
ولي الان اعتراف مي كنم كه نشد ، چيزايي كه نوشتم اونايي نيودن كه دلم مي خواست بنويسم.شايد توانستم فقط ده درصد احساسم رو بيان كنم ولي بقيه رو از ترس اين كه ديگران منو مي بينن نتونستم بگم.كاش مي شد مي رفتيم به اون خونه اي كه كسي ما رو نبينه.شايدم رفتيم.من شايد توانستم در پست بعديم اندكي احساسم را واضح تر بيان كنم.اندكي كه نه..شايد خيلي بيشتر ..برايم دعا كنيد كه بتوانم..
شعر زير همون شعري است كه من در آرامش پس از توفان براي ماهي كوچكم ، كامنت گذاشته بودم..و حالا مي توانم آن را از نو به او و همه ي دوستان خود ، كه با آنها چون تخته پاره هاي كشتي بوده ايم كه در روي اقيانوس ها سير مي كرديم، تقديم كنم.اما افسوس كه توفان فراق و جدايي وزيدن گرفت و هر كس را به گوشه ي نامعلومي افكند.
ماهي سرخ و كوچكم، آرام
بي صدا، توي آب مي رقصيد
توي پس كوچه هاي آبي آب
نم نمك، بي خيال، مي گرديد
گاه بيرون از آب مي آمد
با نگاهش مرا صدا مي كرد
گاه خود را به زير پرده ي آب
باز پنهان ز چشمها مي كرد
من و ماهي در آن غروبِ قشنگ
هر دو گرم از نگاه هم بوديم
دوستي بود و هر دو دلشاد از
خنده ي گاهگاه ِ هم بوديم
ناگهان گربه اي پريد و دويد
چنگ زد تويِ حوض خانه ي ما
من نديدم چه شد، ولي گربه
پس از آن زود رفت از آنجا
دست و پايم نداشت ديگر جان
خنده روي لبان من خشكيد
روي ديوار روبرو انگار
گربه ي بي خيال ، مي خنديد
ناتوان ايستاده بودم من
در گلويم شكسته شد فرياد
حوض پر موج بود و ناآرام
قلبم از كار داشت مي افتاد
هر چه گشتم، نبود ماهي ِ من
گويي افتاده بود او در دام
خيره بودم به آبِ در همِ حوض
تا كه كم كم شد آب آن آرام
باز ماهي دوباره پيدا شد
بر تن من دوباره آمد جان
باز بر باغ چهره ام روييد
گل لبخند، مثلِ پيش از آن
يادم هست اين رو هم در زيرش نوشته بودم:
هوراااااااااااا!ماهي كوچولوي من اينجاست.گربه سياهه نتونست ماهي منو از دستم بگيره..شنا كن ماهي ِ من شنا كن.تو رو هيشكي نمي تونه از دست من بگيره..شنا كن...شنا كن...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی


