خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
- خوب چرا..با اين پليور آبي رنگي كه پوشيدي خوشگلتر شدي..با رنگ چشات جوره. .
- داشتيم سعيد جون؟
-خوب روحتم خيلي دوست داشتني تر شده..
-جدي مي گي سعيد؟
- دروغم چيه ..البته اگه تا آخر همينطوري بمونه ها..
از جام بلند مي شم و مي گم: من خيلي عوض شدم.حالا مي بينين.به ساعتم نگاه مي كنم و داد مي زنم...
وااااي.دير شد .بيچاره شدم.سعيد من ميرم دو ساعت ديگه برمي گردم.يه چيزي بگم نه نمياري ؟
-تا چي باشه؟
- نخير اول بگو كه قبول مي كني تا بعد بگم.
-من كه نمي تونم همينطوري قبول كنم وقتي نمي دونم چي مي خواي بگي.
-سعيد به خدا چيز بدي نيست..خواهش مي كنم..جان من قبول كن تا بهت بگم..به خاطر من سعيد..
-از دست تو آرش..آخرش ديوونم مي كني.باشه بگو ببينم چي مي خواي بگي؟
مي رم جلو و با خوشحالي مي بوسمش.
- قربونت برم من اگه تو رو نداشتم چي كار مي كردم..الحق كه بهترين سعيد خاور..
-آرش ش ش ؟ بسه ديگه .بگو چي مي خواي بگي.
-مي دونم خيلي كار داري سعيد.ولي اين چند روز كه تعطيله كارتو بذار واسه بعد دو روز با بچه ها بريم
شمال.اين فصل شمال خيلي قشنگ مي شه.راضي كردن همه ي بچه ها هم با تو.من نمي دونم كجا گذاشتن
رفتن .هر جا هستن خودت يه جوري خبرشون كن.بگو آرش گفت اگه نياين تا آخر عمرم به روتونم نگا نمي
كنم..چه مي دونم فقط يه كاري كن بيانا..سعيد قول دادي يا ..من رفتم..
-آررش؟..
-سعيد من مطمئنم كه تو آدم خوش قولي هستي.. خيلي ديرم شده ..خدافظ..
-خيلي خب ..حالا بگو كجا ميري؟
- دنبال وفا ، مي يارمش معرفيش مي كنم. باي باي.
نمي دونم چطوري عرض يه ربع خودمو مي رسونم به ميدون ونك و وفا رو مي بينم كه رو جدول
نشسته. ماشينو نگه مي دارم و پياده مي شم.وفا تا منو مي بينه از جاش بلند مي شه و مياد نزديك من.
-سلام..فكر كردم قرارمون يادت رفته.
- مگه مي شه عزيزم..بعد يه عمر گدايي كه نمي شه ميدون ونك يادم بره..
-الان وقت شوخي كردنه.؟...مي پرسم چرا دير كردي مگه قرار نبود منو به دوستات معرفي كني؟
- ديگه حرف دوستامو نزن كه هر چي مي كشم از اونا مي كشم..مگه مي ذاشتن بيام..هر كي يه ورمو
گرفته بود و ولم نمي كرد..نمي دوني چه اوضاعي بود..داشتن از خوشحالي از هوش مي رفتن..مگه باورشون
مي شد كه برگشتم؟
-واقعا؟..خيلي دوست دارم اين دوستاي مهربونتو ببينم آرش.
- حالا عجله نكن.وقت زياده .ببينم مثل اينكه يادت رفته من و تو خيلي وقته هميديگرو نديديما.
- خوب چيكار كنم تقصير خودته.اونقدر ازشون تعريف كردي كه بيشتر از اينه كه دلم بخواد تو رو
ببينم ، دلم مي خواست زودتر بياي كه اونا رو بتونم ببينم.
خنديديم و همديگرو بغل كرديم و بوسيديم.بعد سوار ماشين شديم و حركت كرديم.
وفا دستمو تو ماشين گرفت و گفت: آرش خيلي خوشحالم.
-جدن ؟..چرا؟
-از اينكه دوباره اينقدر خوشحال مي بينمت. دلم مي خواد مي دونستي كه مي دونم چقدر به دوستات علاقه
داري. هيشكي به غير اونا نمي تونست اين شادي رو تو چشمات به وجود بياره.مي دوني كه مي دونم؟
-منو ببخش وفا...ولي امكان نداره كسي بتونه احساس من به اونا رو درك كنه. حتي تو.اونا براي من يه دوست
نيستن.اونا همه ي زندگي منن.همه ي دارو ندارم.همه ي اونچه كه از اين دنيا دارم.همه ي گذشته ي من..همه
ي اينده ي من...
اشك تو چشاي وفا جمع شد.
-چي شد عزيزم ؟
-پس من برات چي هستم آرش؟
-تو..؟ تو چي هستي؟ خوب معلومه تو از مني.هر جا برم تو با مني.مطمئنم اگه منو دوست داري از من بيشتر اونا رو دوست خواهي داشت.
-من مثل تو نيستم آرش.شايد نتونم.تو هم كه نمي توني بدون اونا زندگي كني.از اين به بعدش شايد دست تو
باشه.بايد كاري كني كه نذاري نه من به اونا نه اونا به من حسودي كنن.
-حسودي چيه؟ مگه براي عاشق شدن بايد نگران حسادت ديگران بود؟ من خودم قبلا مثل تو فكر مي كردم وفا
ولي بعد فهميدم آدمي كه عاشقه بايد جرات داشته باشه و راحت پيش همه اعتراف كنه.مگه عشق چيز بديه؟تنها
اونايي مي تونن عشقي رو كه تو دلشونه مخفي كنن كه به حقانيت عشقشون شك داشته باشن.عشق رو بايد
فرياد زد وفا.اگه كسي هم حسادت كرد اگه دوستت داشته باشه امكان نداره عاشق اوني كه تو دوست داري نشه
اگه هم كه نه بايد ولش كني تا تو حقارتش بميره. بايد عشق رو داد بزني وفا نه كه مخفيش كني.واسه همين من
همين الان مي خوام بهت بگم كه عاشق يه نفر از همون دوستام شده بودم.و هنوزم هستم و براي هميشه هم
خواهم بود.اسمشم شهرام بود كه اگه اومد بهت نشون مي دمش.اگه بخواي دليل عاشق شدنمو بپرسي بهت می
گم.مي دوني وفا؟ آدما بعضي وقتا احتياج به يه آينه دارن دو نفر آدم مي تونن آينه ي همديگه باشن.به شرطيكه مثل آينه ي تخت عمل كنن. نه محدب يا مقعر. هر چي كه از قلب من بيرون بياد به قلب اون بدون كم و كاست مي شينه .همونطور كه انعكاس تصوير آدم به خودش برمي گرده و خودش رو خيلي صاف و واضح تو آينه مي بينه.و اون چه كه مي بينه تصوير واقعيشه نه تصويري كه بزرگ يا كوچيك شده باشه. و شهرام آدمي بود كه تصوير واقعي منو براي خودم منعكس مي كرد.كسي بود كه همه ي حرفام رو مي فهميد و من هم حتي بيشتر از اون حرفاش رو مي فهميدم.مشكل مي شه تو اين زمونه دو نفر آدمو پيدا كرد كه حرف همو خوب بفهمن.و بتونن به همديگه براي رسيدن به يه جايي كمك كنن.عشق يعني اين وفا.يعني اينكه بتوني كسي رو پيدا كني كه بهت احساس بزرگ شدن و بالا رفتن بده.نه كسي كه به زور بخواي تصاحبش كني و بعد زير فشار بزرگي اون رفته رفته خرد و كوچيك بشي .تحقير بشي و از خودت بدت بياد.اون وقت حتي اونقدر احساس كوچيكي كني كه نتوني به احساس و عشقي كه داري جلوي بقيه اعتراف كني. عشق برابریه.عشق برادریه نه چیز دیگه
نه اين بچه بازيا.اينا بيشتر شبيه يه بازي خطرناكه تا عشق..
وفا كمي گرفته مي شه.
-وفا؟…وفا كجايي ؟..حواست با من هست؟
-هان؟..آره..داشتم به حرفات فكر مي كردم.
- پس يه چيز ديگه هم بعدا بهت ميگم كه همراه با اونا بهش فكر كني.
-چي؟
-اول بايد يه بوس آبدارِ خوشمزه بهم بدي ..از همونا كه مزه ي سيب مي ده..
- با خجالت مي خنده و مي گه : خدا كنه منظورت همينجا وسط خيابون نباشه!
-اينجا كه نه.يه جاي صميمي تر و با حال تر.وقت دقيقشو خودم تعيين مي كنم و بهت مي گم...
-اگه دلت به همين خوشه باشه .
-مگه دل من جرات داره به چيز ديگه ايم خوش باشه؟
با خنده نگاهش مي كنم و گاز ماشينو مي گيرم و مي رم.وفا رو به اين جهت دوسش دارم كه هميشه با حرفا و كارهاش بهم اميد ميده.خوب مي دونم كه اميد دادن به بقيه كار آسوني نيست و از دست هر كسي هم ساخته نيست ، مگر اينكه آدم خودش اميدوار و سرزنده باشه و بيشتر از همه چيز به اميد ايمان داشته باشه.و اين روزا كه ديگه فرقي بين دوست داشتن و عشق قائل نيستم..نمي تونم حساب كنم كه احساسم به وفا از چه نوعيه..به قول معروف ،من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست.
شماره ي خونه رو گرفتم و از سعيد پرسيدم كه بچه ها اومدن يا نه.سعيد گفت پسري و آراد و كيوان و باربد و هومن و سهراب و احسان و رضا (شب بين) و ماني و پارسا و حميد اومدن ، عليرضا و خشايار و رضا و ابراهيم هم تو راهن، سينا و ايليا رفتن مسافرت ، از شهرام هم خبري نيست.
به سعيد گفتم من و وفا تو راهيم و داريم مي يايم و از بيرون غذا مي گيريم مي ياريم.پسري ، گوشي رو از سعيد گرفت :- سلام آرش جونم.
-سلام خوشگل من.چطوري عسلي من؟دلم برات يه ذره شده.
-مگه تو دلم داري ؟
-دل دارم ..جيگر دارم..قلوه دارم..همه چي دارم..چن كيلو مي خواي؟
- يه دل عاشق چند كيلو مي شه؟
- دل عاشق ، اصلش فروشي نيست ..تقلبياش تو بازاره..بعدشم تو دل عاشقو مي خواي چيكار ، اصلم كه باشه دو روزه از دست كارات سر به بيابون مي ذاره...
-آرررش..مگه دستم بهت نرسه..بيچارت مي كنم..حالا ديگه عاشقا از دست من سر به بيا بون مي ذارن..تو فقط بيا اينجا ..يه بيابوني نشونت بدم ، اون ورش صحرا باشه..
مي خندم و مي گم: باشه ..فقط يادت باشه اينبار تو اعلام جنگ كرديا ، من كاريت نداشتم...
-باشه آرش جون پس اون جمله ي آخريتم بگو ديگه..
با خنده: - آهان ..پسري جونم حالا كه اينطوره بچرخ تا بچرخيم..
- باشه آرش جونم ..تو آدم نمي شي عزيزم..
- حالا فعلا يه بوس بده آشتي كنيم.. تا بعد ببينيم چي كار ميشه كرد..
- نخير نمي دم ، خرده هاش مي ريزه زمين حروم مي شه..
با صداي بلند مي خندم.
-حالا ببين كي آدم نميشه.من يا تو؟
- خوب معلوه تو ..بايد همين امشب من تكليفمو باهات مشخص كنم...
- وقتي گرفتمت انداختمت تو آب معلوم ميشه..
- نخير وقتي توپ چل تيكه ي تازتو پاره كردم معلوم ميشه...
- از رو نمي ري؟ قلب من شيشس ها..
- - عمرا آرش جون. قلب منم حبابه روي آبه....بوس ..باي..زود بيا كه منتظرتم عزيزم..
- باشه زود ميان نمي ترسم كه..باي خوشگلم.
در حالي كه مي خندم و سرمو تكون مي دم گوشي رو قطع مي كنم.وفا مي پرسه كي بود آرش ؟. بهش مي گم پسري.
-پسري؟
- آره ..يعني ما پسري صداش مي زنيم.تو هم مي توني به اين اسم صداش كني عزيزم..دانشجوي عمرانه ...حالا بعدا كه ديديش بيشتر باهاش آشنا مي شي..ما عادت داريم هميشه سر به سر هم مي ذاريم.
- از تو كوچيكتره؟
- آره بابا..پونزده روز از من كوچيكتره ..ولي مگه كوچيكتري بزرگتري حاليش مي شه.!
نگاهي به وفا مي كنم و مي خندم.وفا مي گه عجب دوستاي جالبي.
وقتي رسيديم ،درو باز كردم و پله ها رو بالا مي رفتيم. تو يه دستم غذاي سفارشي بود كه واسه شام اونشب گرفته بودم و تو دست ديگم ، دست وفا بود.وفا گفت دستت مي لرزه.وقتي جلوي در سالن رسيديم ، وايساديم و من سر وفا رو گرفتم و گذاشتم رو سينم و بهش گفتم مي بيني لامصب چه جوري مي زنه.
آهسته در زدم .سهراب در رو باز كرد.قيافش خندان و دلنشين بود.حرف از گلوم بيرون نمي يومد.
-سعيد پرسيد كيه.
- سهراب نزديكتر اومد و بعد با صداي بلند گفت : دقيق نمي دونم ولي قيافش خيلي شبيه قهرمان فراري ماست..
- غذاها از دستم زمين افتاد و خودمو به حالت بي هوشي توي آغوش سهراب انداختم.سرم داشت گيج مي رفت.
- سهراب تو كه منو كشتي..
-خبه..ولم كن ، خودتو الكي لوس نكن..
چشمش به وفا مي افته و مي گه..- به به مباركه بوي فرندته؟
-مي خندم و از آغوشم جداش مي كنم و مي گم. بوي فرند چيه .سهراب جون سر پيري و معركه گيري ؟ به وفا نگاه مي كنم و با لبخند مي گم :دوست جونمه..
- دوست جون ديگه چه صيغه ايه ما رو مي پيچوني؟
مي خندم و مي گم:- سهراب جون مگه نمي دوني جديدا فرهنگستان زبان فارسي پيشنهاد داده به جاي واژه ي غريب و نامانوس بوي فرند از واژه ي زيبا و دلنشين دوست جون استفاده بشه...
سهراب چشاشو ريز مي كنه و مي گه : مي دونستم كه ناقلاتر از اين حرفايي كه سرت بي كلاه بمونه..
-يه چشم غره به سهراب مي رم..
- حالا نمي خواي معرفيش كني ..بياين تو بچه ها منتظرن..
-واي اصلا يادم نبود..بيا تو وفا..
سلا ااام به همگی..
(ادامه ی این متن به زودی در پست بعدی منتشر می شود)
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی


