ترس تنهایی

 

روزی متفاوت با يک آشنا

 

آه ...عشق:دلم می خواهد باز از تو بنويسم.اما من نيستم اين تويی که باز من رو صدا می زنی.

آه...عشق:چه خوبه که من هنوز تب دارم.چه خوبه که من در تب و تب در من هر دو با هم می سوزيم.

 

صبح که از خواب بر خاستم می دانستم که امروز روزی متفاوت برايم خواهد بود.چون تصميم داشتم عشق را با تمام وجود فرياد زنم تا به دنيا ثابت کنم که تمام مسيرها به طرف مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.

عاشقانه بر خاستم و به زندگی سلامی دوباره دادم.از او پرسيدم به من بگو تو کيستی هر چند می شناسمت اما از زبان تو چيز ديگريست.لبخندی بر لب انداخت و گفت:من همانم طلوع و غروب بی زوال آفتابی که گرمی و روشنايی خويش را با غنی طبعی به

ديگران می بخشد .و در مقابلش هر روز از تو دشنام می شنود.من همانم زلال جويباری که زمزمه کنان به گلشن آرزوها می دود و تو هر دم از آن باز می مانی.من همانم که می رويم و می رويانم.می خروشم و می غرم و کلمه کلمه می آموزم و ياد می دهم!

 

-آيا واقعيت داری يا افسانه ای؟

-حيف نيست که نسبت به من چنين احساسی داری؟زندگی رويا نيست.زندگی خيالبافی و خيال پروری نيست.زندگی خواب و سراب نيست.توهم هم نيست.زندگی قصه ايست شيرين و دوست داشتنی و حکايتيست بی شکايت.

-پس چرا هر دم تغيير می کنی و گاهی شيرين و گاهی تلخ می شوی؟

-من هر دم با نگرش تو تغيير می کنم.من پيوسته به سمت جلو رو به حرکتم.تغييراتم همه مثبت است.اين تويی که باز می مانی.و مدام درجا می زنی.اگر به من دمی متفاوت بنگری می فهمی که من از تو روبر نمی گردانم.اين تويی که هر دم مرا از خود

می رانی.من همان کيفيت نگرش تو هستم.

عاشقانه بوسه ای به زندگی دادم و به او گفتم من می خواهم امروز متفاوت باشم.مرا بپذير که می خواهم امروز در سراسر لحظه هايم تو جريان داشته باشی.و او با لبخندی شيرين مرا به سوی خود می خواند:

راه می رفتم و با خود زمزمه می کردم:

-عاشقم...عاشق ستاره ی صبح..عاشق ابر های سر گردان..عاشق روز های بارانی..عاشق هر چه نام (زندگيست) بر آن..

همچنان که می خواندم و به جلو می رفتم لحظه هايم بيداری يک رويای شيرين ديرين را نويد می دادند.ديگر فاصله ها برايم بی معنی بود.من بين فاصله ها راه می رفتم و پيام واژه های مهر را در دلم تکرار می کردم.

به دنبال عشقم در حال حر کت بودم.چو بی او زندگی گم می شد نه پيدا.مردد بودم که زندگی بدون عشق گم می شود يا اين عشق است که در زندگی گم شده است.

با اين حال به قدرت جادويی عشق ايمان داشتم.در بطن من کسی بود که معجزه ی حضورش را تا به حال در واقعيت احساس نکرده بودم.چرا؟غرور از طرف چه کسی بود؟اگر غرور بيايد عشق می رود.عشق در نيستی خانه دارد.هنگامی که خالی باشی

عشق نيز در تو جای خواهد گرفت.

در انديشه بودم که تماشای رقص باد مستم کرد.دوباره از خود بی خود شدم.و همه ی کائنات با من سخن می گفتند:

-برگ ها ی زير پايم می گفتند:چگونه در خاک دياری که حتی دستان همديگر را گم کرده اند و چشم ها همديگر را می سايند تو به دنبال چشمانی هستی که حتی چشمان تو را نديده اند و دستانی که با دستان تو بيگا نه اند.

-آسمان می گفت:اگر می خواهی به من برسی اول خاک بودن را تمرين کن.نفهميدم چه می گويد.او مثل هميشه بی ربط ولی با معنا سخن می گفت.

-درخت می گفت:مانند من بايست و با جرات باش.امروز تو در نهايت عشق غوطه ور خواهی شد.اندکی صبر..

-باد می گفت:راستش رو بگو.ميون اين همه رنگ ميون اين همه نقش چه چيزی دل تو رو برد؟

گل پژمرده می خواند:ای شهر زاد قصه ها..

                                آمده ام تا عاشقانه ترين شعر ها را برايت بخوانم

                                  از تمام ديوار های زمين به سلامت گذشته ام

                                دستانم را بگير

                             بگذار صادقانه در کنارت بمانم..

و به و ضوح می ديدم که فرشتگان در ميان ابر ها می رقصند.

و لحضه ای بعد اين تنها عشق بود که به من فرمان می داد:

 

و در آن لحظه من بی قرار بودم.هيجانی عجيب دلم رو فرا گرفته بود.هر چی صدای مزاحم بود خاموش شد.می تونستم صدای عبور فصل عاشقی رو از سر مزار دل تنگيهام بشنوم.

اينک زمانی بود که رويا همان واقعيت می شد و واقعيت همان رويا

و من بی قرار.درون نمی داند که بی درنگ شايد لحظه ای ديگر در عمارت شگفت انگيز آسمان منزل خواهد کرد.آن جا که تا بی کرا نه ها قرار است و قرار.

و آن لحظه اتقاق افتاد.لحظه ای که ثابت شد همه ی مسير ها به طرف مشترک مورد نظر اشغال نيست.لحظه ای که واقعيت جای خيال را گرفت و من پر شدم از صدای او..صدا صدای عشق..صدا صدای مرد عاشق..

خدايا نه ديگر اين رويا نبود..ديگر هيچ نفهميدم

بعد از شنيدن صدايت انگار همه ی هستی نغمه های عاشقانه دل من را می نواخت.صدای برگ..صدای باد..آواز گل..نگاه آسمان..رقص فرشتگان..و فرياد من که در باد پيچيد..

فرشته ای بر شانه ی من نشست و خواند:

ساده می گويمت ای سر غزل

که دلم در پی همراهی با تو خفته ست

دل من سادگی روح تو را می فهمد

و خلوص نفست را که شبی

هديه داديش به من

لب من با نفست همراه است

تو درون تنمی

و وجودت هر دم

در دلم بار قه ای می سازد

و به مانند سمندی سر کش

به غزل خانه ی قلب و دلکم می تازد

ای اساس همه ديوانگيم

ای که لايق همه مستانگيم

در و جودم همه ی ثانيه ها

هر دم حضورآبی تو به پاست

تو دمی حضورت را از من باز مگير!

 

سلام زندگی

 من يافتمت.با عشق يافتمت.با عشق شناختمت.با عشق معنی بخشيدمت.

با عشق زمان متفاوت می گذرد.و من لحظه ای تفاوت را احساس کردم.

 به سوی زندگی می دويدم و تمام فکرم حول محور آن آشنا می گشت:

برايم آشنا هستی

تو را من پيش از اين هرگز نديده

و شايد بعد از اين هرگز نخواهم ديد

ولی وقتی صدايت را شنيدم آشنا بودی

نمی دانم  ولی شايد

هزاران سال پيش از اين

من و تو هر دو در يک غار با هم زندگی کرديم

و شايد همان روزی که از شکار آهوان دشت بر گشتم

دم چادر به دستم استکان چای را دادی

نمی دانم .گمانی دور می گويد

به هنگامی که از ميدان جنگی نابرابر باز می گشتم

زره را از تن زخمی درآوردی

و با دستان خود زخم مرا شستی

و مرهم را تو بر بازوی خون آلود من ماليدی

ببينم.وقتی از چشمان ابر تيره

آن باران بغض و دشمنی می ريخت

تو چتر مهربانی بر سرم آهسته وا کردی؟

آه يادم هست و قتی عاشق عاشق شدن گشتم

تو می گقتی عاشقانه بايد عاشق گشت

تو گفتی عاشق نور و اميد و روشنی باشم

تو را هرگز نديدم من

ولی هر لحظه با من از خودم نزديکتر بودی

خدای من چه می گويم

چه می گويم تو را من پيش از اين هرگز نديده

و شايد بعد از اين هرگز نخواهم ديد

تو را در آبی دريا.تو را در خنده ی خورشيد

تو را در گريه های ابر.تو را در جاری هر رود

تو را در لابلای عطر شب بوها

تو را در لحظه های شاد و غمناکم

تو را از اولين بغض تولد

تو را با اولين لالايی مادر

تو را هر لحظه من ديدم

و تا جايی که در من يک نفس باقيست

و حتی بعد از آن

هر لحظه خواهم ديد

                                 برايم بسيار آشنا بودی

 

تو را می گويم .دومين .همسفر عاشق من.شايد خودت ندانستی که زندگی را دمی تو به من هديه دادی. و بدون تو حتی من لحظه ای به زندگی نمی رسيدم.

لحضاتی بعد:

 من همچنان راه می رفتم و به مقصد نمی رسيدم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی