ترس تنهایی

يک سوال ساده!

شعر چيزي نيست جز تظاهري از حالات روحي و وقتي آغاز مي گردد كه با حقيقت قطع رابطه كند,ولي گاهي مي شود با خواندن يك شعر بي ربط به حقيقتي شگرف دست يافت.
براي من اين موضوع به طور قطع مشخص شده كه انسان مي تواند به پرسشهايي كه از خود مي كند پاسخ دهد.زيرا كه همه چيز در وجود خود انسان است.هم سوال و هم جواب آنجاست.اگر انسان واقعا به دنبال يافتن پاسخ پرسشي باشد هنگام راه رفتن ، خوردن، خوابيدن ، كتاب خواندن و..نشانه ها براي او ظاهر خواهند گشت.
سوال من اين است آيا ما واقعا همجنسگرا به دنيا آمده ايم؟
اين شعر را بخوانيد:
 
        The Blind Boy


O say what is that thing callُ  d light;
  Which I must neُ  er enjoy;
What are the blessings of the sight;
O tell your poor blind boy!


You talk of wondrous things you see,
  You say the sun shines bright;
I feel him warm, but how can he
  Or make it day or night?


My day or night myself I make
   Wheneُ er I sleep or play;
And could I ever keep awake
With meُ twere always day.

With heavy sighs I often hear
  You mourn my hapless woe;
But sure with patience I can bear
  A loss I neُ  er can know.

Then let not what I cannot have
   MY cheer of mind destroy:
Whilst thus I sing, I am a king;
 Although a poor blind boy.

اين شعر رو كه بر روي تكه كاغذي نوشته شده بود، هنگامي كه بچه بودم يكي از دوستان پدرم به من داد و گفت نگهش دار و وقتي انگليسي ياد گرفتي بخوانش.امروز اين تكه كاغذ رو كه زرد و پلاسيده شده بود از جعبه اي كه اسمش رو جعبه ي خاطره ها گذاشتم از انباري خانه مان درآوردم.هر چند كه  از آن زمان تا به حال صد بار خوانده بودمش ولي اين بار جرقه اي در مغزم روشن شد:

              پسر كور

آن چيزي كه به آن روشنايي مي گوييد چيست
كه من از آن لذت نمي برم
نعمات ديدن چيست؟
به اين پسر كور فقيرتان بگوييد
شما از چيزهاي شگفتي كه مي بينيد سخن مي گوييد
و مي گوييد كه خورشيد درخشان است
من گرمايش را حس مي كنم
اما آن چگونه شب و روز را مي آفريند؟
من شب و روزم را خودم مي آفرينم
وقتي كه مي خوابم يا بازي مي كنم
و اگر بتوانم نخوابم
هميشه براي من روز خواهد بود
همراه با آه سنگيني كه مي كشم اغلب مي شنوم
شما به سرنوشت ناشاد من مي ناليد!
اما من قادرم با صبوريم
ضرري را كه خودم نمي دانم چيست تحمل كنم
پس از چيزي كه نمي توانم داشته باشم
چرا فكر مرا ويران مي كنيد؟
در حاليكه من اين چنين ترانه مي خوانم:
پيش خودم شاهم
اگر چه يك پسر كور فقيرم.

.
.
پيش خودم شاهم..پيش خودم شاهم..به نظر شما او چرا پيش خودش شاه است ؟حتما نيرويي بسيار بالاتر و قويتر از ديدن هست كه پيش آن قوه بينايي ناچيز به نظر مي رسد.!
ذهنم به طرف قطعه اي از هلن كلر كشيده مي شود:
"اگر روزي ببينمت ساعت ها به صورت تو نگاه مي كنم.و در ذهن خود آثار زيبايي درون آن ها را حك مي كنم.من كه از ديدن محروم هستم تنها از طريق لمس كردن، صدها نكته قابل توجه مي يابم.من تقارن ظريف برگ ها را حس مي كنم.هنگام بهار شاخه هاي درختان را اميدوارانه در جست و جوي يك شكوفه ، اولين نشانه بيداري طبيعت از خواب زمستاني ، لمس مي كنم.گاه قلب من با دلتنگي براي ديدن تمام اين ها فرياد مي زند.اگر فقط با يك تماس اين قدر لذت نصيب من مي شود پس از طريق ديدن چقدر بيشتر زيبايي بايد آشكار شود".

اين قوه در افراد نابينا چيست كه حتي از ديدن فراتر مي رود!آيا به راستي همه چيز در فكر ما نهفته نيست؟هر چه هست در درون خود ما نيست ؟و هر چه هست از قوه ي فكر ما نيست؟!
ما هر چه مي خواهيم ابتدا در ذهن خود ترسيم مي كنيم .آن چنان واضح ترسيمش مي كنيم كه حتي مي توانيم آن را ببينيم و بعد به واسطه ي ديدن به آن علاقه مند مي شويم.هر چند كه اگر نتوانيم ببينيم دليل بر نبودنش نيست .بلكه دليلش اين است كه به آن فكر نكرده ايم.هيچ چيز از قبل در وجود ما نبوده .بلكه ما به واسطه ي قوه ي فكر آن را خلق كرده ايم.
به ياد جمله ي دكارت كه مي گويد: "من فكر ميكنم پس موجود هستم".
يعني اول فكر ما بوده و بعد وجود ما.پس ما خود وجود خود را معني كرده ايم.و هيچ كس ما را هيچ جوري نيافريده جز خودمان.
البته من قصد اثبات چيزي را ندارم و فقط به دنبال فهميدن هستم..
 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی