خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
براي كسي كه آهسته و پيوسته راه مي رود ،هيچ راهي دور نيست..
ولي تمام دانش ما فقط به درد آن مي خورد كه به طرز دردناكتر از ساير حيوانات جان بسپاريم..
خوشبخت بودن كافي نيست،بلكه آنچه اهميت دارد اينست كه بدانيم خوشبخت هستيم..
وقتي انسان به بطلان يك عقيده و نظر پي برد و آنرا حفظ كرد دليل بر حماقت اوست ..
اگر انسان با يقين شروع كند، كارش به شك مي انجامد ولي اگر پسنده كند كه با شك آغاز نمايد حتما به يقين خواهد رسيد.
من مي انديشم پس هستم،هستم چون فكر مي كنم.فكر مي كنم چون شك مي كنم..
آيا به راستي كساني كه شك نمي كنند هيچ وجود دارند؟
براي من كه شك مي كنم ، خوشبختي مهياست.
آزادي واقعي از آن من است كه با خيال راحت سوال مي كنم.
من همچو باكوس هستم كه براي بشريت شراب مطبوعي مي سازم،من هستم كه يك سرمستي الهي به روح مردم مي بخشم.در اين عالم" فكر و راي من "و "شان و آبروي من"در كار نيست.همه ي امور به "ما"يعني گروهي كه در منفعت هم شريك و سهيم هستند نسبت و تعلق دارد..
"
رابروير..سانتايانا..دكارت..مترلينگ..ناتل..
پدرم مي گويد كسي كه زياد مي خواند و زياد مي داند براي هميشه تنها خواهد ماند.او از دستم عصباني مي شود.كتابهايم را به گوشه اي پرت مي كند و به من مي گويد اين قدر خودت را با خواندن اين كتابها معطل نكن.روحت را به جنون نكشان.قدري هم بين ما زندگي كن..من، مادرت، برادرت،..قدري با واقعيات زندگي كن.مثل گذشته بخند.ورزشت را دنبال كن.اين قدر خودت را از جمع كنار نكش.تو مجبوري بين همين جمع زندگي كني.با گفتن حرفهاي تيز دلشان را نشكن.
بله ..من اگر ميان آنها بروم و جرعه اي از آن شراب بالا بيندازم و طبق اصول آنها رفتار كنم آدم خوبي خواهم شد.
ولي اينك من نه به خاطر حرفهاي پدرم بلكه به خاطر آن چيزي كه خود به آن رسيده ام تمام كتابهايم را دور مي ريزم.البته بعد از خواندنشان.و به اين مي انديشم كه هيچ كس حق امر كردن به من در مورد هيچ موضوعي را ندارد حتي اين كتابها.من تنها انديشه ي خود را دنبال خواهم كرد.زيرا يقين دارم كه موجود پاكي هستم.من قلبم را همواره پاك نگه داشته ام.پس چگونه مي توانسته ام دچار لغزشي شوم؟من به تمام احساسات درونيم ايمان دارم چرا كه از فكر پاكم نشات گرفته اند.چرا كه من گذشته ام را خوب مي شناسم .(رضاي عزيز)
آنانكه گذشته را به خاطر نمي آورند محكوم به تكرار آنند(سانتايانا).
و اينك مي خواهم از اعماق دلم برايتان حرف بزنم.براي شما يي كه عاشقتان هستم به دليلي نامعلوم و اين را كسي نمي تواند بفهمد كه چرا در اين چند سال اخير گوشه گير و منزوي شده ام.چرا كه آنها نمي دانند كسي كه عشقش را یافت آرام و خاموش مي شود.شايد هم كسي باور نمي كند كه من به راستي عاشق شده ام..
مي خواهم برايتان حرف بزنم..ولی این اصلا دلیل نمی شود که شما هم مثل من فکر بکنید..
همه چيز از يك قصه شروع شد.همه چيز از يك خيال آني..همه چيز از يك خواستن شديد..همه چيز از عشق شروع شد ..و ما پديد آمديم.همه از یک رویای خواستنی(مهدی)
ما پديد آمديم با يك روح خداگونه و صاحب اختيار.كسي به من نخواهد گفت چگونه باشم.كسي غصه ي مرا نخواهد خورد.هيچ كس راه مرا نخواهد رفت.هيچ كس به من امر نخواهد كرد.هيچ كس به من غضب نخواهد نمود .گناه مرا به پاي كسي نخواهند نوشت.كسي به من حسادت نخواهد كرد.كسي مرا ترقي نخواهد داد.از من فرزندي زاده نخواهد شد جز عشق. ومن چون زاده شده ي عشقم بي نياز از همه خواهم بود.زيرا كه من خدا هستم..زيرا كه من خداي خودم هستم(هومن)و خدايان تنها و بي نيازند(ممي).
.
عشق آدم را بزرگ مي كند.نگاهي به طبيعت بيندازيد.تمام اجزاي روح در حال حركتند.زمان بي معناست.يك دانه ي كوچك به درختي تناور تبديل مي شود.يك دانه ي كوچك به همين راحتي براي خود خدايي مي شود و حتي ميوه اي مي دهد.آن ميوه زاييده ي او نيست بلكه زاييده ي عشق است.(راستي اگر عشق نباشد ما خواهيم توانست كه ميوه اي بدهيم؟)ميوه روزي از درخت جدا مي شود و به زمين مي افتد.اين سرنوشت ناشاد اوست.حتي ميوه ي درخت براي خودش نمي ماند.ميوه اي كه زاييده شده از يك خداست ، از او جدا شده و به زمين مي افتد تا او نيز خدايي خود را به اثبات رساند.
تا زماني كه كسي او را از روي زمين بر مي دارد و بار ديگر به آسمان پرتاب مي كند و او مي رود و بين همان شاخه هاي درخت گير مي كند(به آغوش خدا بازمي گردد)درخت كه همان خداست بوسه اي بي روح به او مي دهد و به او مي گويد:"احمق من، گمان نمي كردي كه از اين بالا مي بينمت ؟!تو در تمام اين مدت يك خدا بودي و هيچ كاري نكردي!
"
ما افتاده ايم در اين زمين و داريم مي دويم.گاهي هم تنمان به هم مي خورد و بر مي خيزيم و از مسير ديگري راه مي پيماييم.گاهي هم به هم تلنگر مي زنيم
(صورتي)و گاهي هم به آسمان نگاه مي كينم تا ريشه ي گمشده مان را جستجو كنيم..همان زمان مي افتيم در چاله و خدا را صدا مي زنيم.غافل از اينكه خدا، خودمان هستيم.
.
دو روز ما تمام خواهد شد (هرمزد)و ما ديگر تنها نخواهيم بود..ولي هيچ فكر كرده اي كه چرا تنها دو روز در اختيار داريم؟آيا اين خيلي كم نيست؟!
براي من كه مي خواهم زندگي كنم كم نيست؟براي من كه از ديدن جريان زيباي زندگي و شور و نشاط آن سير نمي شوم كم نيست؟
و آيا اين دو روز خيلي زياد نيست؟!براي اثبات خدا بودنمان و خلاص شدن از اين زندان وحشت آور عجله لازم نيست؟
خيلي ها به من مي گويند كه من بايد خودم را بشناسم و از زمان حال لذت ببرم.دوستان من به من بگوييد چه كسي به شناختي بالاتر از شناخت من از خود ، دست يافته و چه كسي لذت بيشتري مي برد؟
تا جائيكه من خود را شناخته ام ، پي برده ام كه يك خدا هستم..كسي كه هيچ اشتباهي نه در گفتار و ونه در رفتار و نه در سلوك و انديشه از او سر نمي زند.خطايي حتي به اندازه ي نوك سوزن.!درست است كه هنوز به خودم نرسيده ام ولي همه ي اجزاي طبيعت و همه ي كائنات در اختيار منند.ماه و خورشيد از آن من است.شب و ستارگانش از آن من است.دريا و اقيانوسها براي من است.پس ديگر چه مي خواهم؟
با اين وجود تنها هستم و بايد يكي از آن هزاران راهي كه مرا به خود زسيدن(خدا رسيدن)رهنمون مي كند بپيمايم.
من به هيچ جمعي تعلق ندارم.و اعضاي آن جمع كه خود را متعلق به هم مي دانند خود را به خود متعلق نمي دانند.من به هيچ واژه اي تعلق ندارم و هيچ واژه اي مرا تعريف نمي كند.جز واژه ي خدا!..اين منم كه واژه ها را در دام خواهم انداخت..هيچ واژه اي مرا در قفس زنداني نخواهد كرد..حتي واژه اي كه بهانه ي من براي دوست داشتنم است!
.
بي شك همگان سخنان مرا درك نخواهند كرد و لزومي هم براي اين كار نيست.عشق من همان كسي خواهد بود كه لايق انديشه هاي من است.(تو كه به دنبال تكه پازل گم گشته ات مي گردي وفا)كسي به من نخواهد گفت عشق من گل باشد يا گياه يا حيوان يا حشره يا زن يا مرد يا كودك...
حتي من به خدايي كه مرا خلق كرده اين اجازه را نخواهم داد.حتي او خود نيز به خود اين اجازه را نخواهد داد.خدا هيچ گاه به ما امر نمي كند.بلكه پيوسته و در همه حال با نشان دادن جمال خودش به ما يادآوري مي كند كه تو اين هستي.زيرا خدا مهربانتر از آن است كه بي خيال يادآوري شود.
من حس می كنم او تنها نگران است.
من خدا را به خاطر يادآوريهايش دوست مي دارم.و من خودم را كه آن خدا هستم ، دوست مي دارم.و من شما را كه روح جدا شده ي منيد دوست مي دارم.
دوستان من، شما نيز دوست بداريدولي هيچ گاه احساس خود را با احساس ديگران يكي ندانيد.زيرا كه چنين چيزي امكان ندارد.خود را در هيچ جمعي محصور نكنيد چرا كه خدايان تنهايندو اين ترس داشتن به خاطر سختي و درازي راهيست كه هنوز آن را نپيموده ايم.ما همه شبيه دانه هاي اناريم كه در حالي كه به هم پيوسته اند توسط پرده اي نازك از هم جدا شده اند.
عجله كنيد..اين چنين اسير زندان واژه ها نباشيد و خود را از جمع كوچكي كه ساخته ايد رها كنيد..همه ي ما يك كمال گرا هستيم.با اين همه اين عشق است كه قلبهاي ما را به هم پيوند داده و جنس نيست.حتي روح هم نيست.اين كشش به سوي كمال است.
من عاشق آن پسري شده ام كه روحم را به تكاپو مي اندازد و به خاطر اوست كه اينجا هستم.و گرنه روح من با روح مرده تفاوتي نمي كرد.و حالا اگر كسي پرسيد كه چرا پسر؟!احمق تر از آن است كه بخواهم جوابي به او بدهم.دوست داشتن تنها چيزي است كه دليل نمي خواهد..
به لبهاي من نگاه كن شهرام!حركت لبهايم را ببين!من يك همجنسگرا نيستم.من براي دوست داشتنم بهانه اي نمي آورم...و قادرم عاشق هر موجودی هم که بخواهم بشوم..
با اين حال كاري كه ما بايد بكنيم اثبات اين مسئله نيست.اثبات وجودمان هم نيست.
پاسخ به اين پرسش است كه گناه آن دختر چيست كه طبق قانون طبيعت و بي خبر از همه چيز عاشق من شده؟
يا آن پسر كه برخلاف قانون طبيعت عاشق مي شود گناهي ندارد؟
قانون براي چه وضع شده و من چرا ملزم به پيروي از آن قانونم؟ .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی


