ترس تنهایی

 

پراکندگی  

          های    

                آ رش(۱) 

امروز خانه بودم و فرصتی پيش آمد تا سر و ته اين دهكده ي (به قول ِ شهرام) شلوغ  ِ تنهايي را از پا بيندازم.تا ببينم (به قول ِ شهريار)در سرزمينمان چه كسي مرده و چه كسي زنده مانده است!؟ بعد از پايان بازديد تقريبا هفت ساعته ام كه شبيه مهماني رفتن هاي عيد شده بود ، كه بعد از مدت ها دوستان را يكجا مي بيني ، و واقعا هم براي من امروز شبيه عيد بود، وقتي كه بعد از ورود به محوطه ي بيروني دهكده ، نفس عميقي از ته دل كشيدم و فرياد زدم:"زندگي اينجا جاريست".و واقعا هم فريادي بود كه از ته دلم بيرون آمد و واقعا و حقيقتا امروز خيلي خوشحالم، چونكه احساس بسيار خوبي دارم كه خودم نمي دانم دليلش چيست!نمي دانم چند نفر اينجا مثل من جريان زندگي رو حس مي كنند ، ولي من هيچ گاه تصور نمي كردم كه دوستان جديد اين دهكده بتوانند حتي ذره اي از جاي دوستاي قديميم رو ، كه واقعا يك مرحله از عمرم رو با اونها زندگي كردم و در كنارشون قد كشيدم و بزرگ شدم، در دلم بگيرن.!ولي متاسفانه يا خوشبختانه اين اتفاق داره در من مي افته !و من حتي با خوندن برخي از وبلاگهاي اون دوستان اشك بود كه بر گونه هام جاري شد.و اينجا خودداري هيچ فايده اي نداشت و واقعا يك جاذبه ي آسموني بهم دست داده بود!حالا نمي خوام نام ببرم كه كدوم وبلاگها ، مهم اينه كه من رو به فكر انداخته كه واقعا دليل شوريدگي من وقتي كه به اين جمع وارد مي شم چي مي تونه باشه؟!حقيقتش اينه كه تمام اين مسائل منو دچار تضاد فكري عميقي كرده.از طرفي ايمان دارم كه هيچ گاه احساس افراد نسبت به موضوعات ِ  يكسان نمي تواند با هم يكي باشد و اين فقط يك بهانه است كه ما را اينجا و در كنار هم نگه داشته و از طرف ديگر به اين نكته فكر مي كنم كه به چه دليل اين بهانه رو در جمع ديگه اي نمي تونم جور كنم.!هر چند اينجا فقط يك محيط مجازيه( و مجاز از حقيقت مياد) ولي من به جرات مي تونم قسم بخورم كه زندگي اي رو كه اينجا جريان داره و من لمسش مي كنم ، در دنياي به اصطلاح واقعي خودم ، اين نوع  ِ خواستني از زندگي رو پيدا نمي كنم و نمي بينم.پيچيدگي ها و دنياي پر رمز و راز اينجا، اشكها و لبخند ها ، قهرها و آشتي ها ، بچگي كردن ها و بزرگ شدن ها....و از همه مهمتر دوست داشتن هايي كه فقط با روح سر و كار دارد، برايم ديوانه كننده است!ولي باز هم نمي دانم كه اينها را چرا در جمع ديگري نمي يابم؟!به قول سعيد كه يك بار اونقدر گفته بودم كه حس من شبيه ِ حس هيچ كس نيست و من مثل خودم هستم و با شما فرق دارم و شما خودتون هم با هم فرق داريد ، به من گفته بود :" حتما سنخيتي بين ما هست كه ما همديگرو در اين دنياي درندشت پيدا كرديم آرش جان"نمي دونم!من براي اين مورد هيچ جوابي ندارم...در حاليكه مطمئنم هيچ گاه دو فرد راجع به يك موضوعي احساس مشابه به هم نمي تونن داشته باشن..هر كسي از يك زاويه ي ديد مشخص به مسائل نگاه مي كنه ..اين ممكن نيست كه مثلا سيبي روي يك ميز باشه و دونفر بتونن دقيقا از يك زاويه ي ديد يكسان به اون نگاه كنند ، مگر اينكه واقعا درون همديگه باشند..!باز هم نمي دونم..جوابي براي اين مساله ندارم..فقط مونده مثل يك ديوانه ي بي همه چيز اعتراف كنم كه جزئي از روحم رو به شما دادم و دارم درون شما نفس مي كشم!چاره اي به جز اين اعتراف ندارم ، اين حتما مي تونه جواب مناسبي براي ارضاي قلب و غرورم باشه..!  امروز وقتي بعد از مدتها ، قطره هاي اشك گونه هام رو تر كرد، نگراني دوباره همه ي وجودم رو در بر گرفت..دوباره برگشتم به يك سال پيش، و دو سال پيش ..و حتي سه سال پيش..كه اولين اسامي در ذهنم كه نه در قلبم حك مي شدند.اون زمانها اغلب مي خنديدم چرا كه نمي دونستم بعدها قراره به تلافي اون روزها گريه كنم!..اولا مي گفتم : ولي عجب دنياي قشنگي دارن اين بچه ها.به كارها و اداهاشون مي خنديدم ، گاهي كه فرصت مي كردم مي اومدم پاي نت و با بي خيالي وبلاگهاشون رو مطالعه مي كردم، يعني در مقايسه با حال اسم اون رو بي خيالي مي ذارم، و الا بعدها مي شد كه حتي بعضي از صفحات رو هفت بار در روز رفرش مي كردم.روز و شب به همين منوال گذشت و من تو تنهايي ، آهسته و خاموش به روح پيچيده ي اونها پي مي بردم و احساس مي كردم كه دوستشون دارم.ولي باز به خودم مي گفتم حتما اين دوست داشتنم به خاطر جنبه ي هنري قضيه هست چون بعضي از اون بچه ها در يك كلام واقعا هنرمند بودند.تا اينكه به همين راحتي دو سال سپري شد و من يه روزي وبلاگ باربد رو باز كرده بود م تا بخونم كه ديدم هومن و حسام و ممي و احسان و چند نفر ديگه از بچه ها كه يادم نيست سر چه موضوعي با هم بحثشون شده بود و يكي اين مي گفت و يكي اون .نمي دونم چي شد كه تصميم گرفتم بعد دو سال اولين كامنتم رو براشون بنويسم.ولي اصلا نمي دونستم كه چي بايد بنويسم ، چون چيزي رو كه مي خواستم بنويسم اگه كسي مي خوند خيال مي كرد كه من با همه ي اونا دوست ِ جون جوني و صميمي هستم كه به اين شكل باهاشون حرف مي زنم ولي هر چي سعي مي كردم نمي شد كه جور ديگه اي بنويسم چون واقعا من همين احساس رو بهشون داشتم.هر چند كه اونا منو نمي شناختند ولي من حتي به طرز عجيبي براي آشتي دادنشون (كه البته قهر نبودند و فقط بحث بر سر يك موضوع بود ولي من در تصورات كودكانه ام كه از دوست داشتن شديدم سرچشمه مي گرفت ، اينگونه خيال مي كردم) احساس مسئوليت مي كردم.اين بود كه اولين كامنتم رو ارسال كردم. (حتما از بچه های قدیمی خاطرشون هست).يه چيزي شبيه اين بود..هومن بشين سرجات، حسام بس كن، هومن پاشي با اين مگس كش مي زنمتا..احسان بيا ببين حسام كارت داره ..چي؟ چي كارت داره؟..من چه مي دونم ميگه مي خوام بوسش كنم..احسان ، بيا ببين آراد هم كارت داره مي گه من گرسنمه صد لقمه مي خوام..صد لقمه ديگه چه كوفتيه ..جووناي اين دور و زمون چه چيزااي كه كوفت نمي كنن..(باربد ، تو وبلاگش يه شعر از خيام آورده بود:گر مي نخوري طعنه مزن مستان را ، بنياد مكن تو حيله و دستان را، تو غره بدان مشو كه مِي مي نخوري، صد لقمه خوري كه مِي غلام است آنرا)خلاصه بحث بالا گرفته بود و كامنتاي وبلاگ باربد داشت به صد مي رسيد..كه پسري اومد و نوشت آخ جون، كامنتا داره به صد مي رسه و با شيطوني شروع كرد و يه چيزايي عليه دو نفر از بچه ها نوشت كه به ادامه ي بحث تحريكشون كنه..منم كه ديگه خيلي احساس صميميت با جمع بهم دست داده بود و از طرفي واقعا حس مي كردم كه دارن با هم دعوا مي كنن..اومدم و نوشتم..پسري مي شه بگي از به صد رسيدن كامنتا چي عايد تو مي شه كه همه رو انداختي به جون هم؟!..خلاصه باربد اومد و چيزي نوشت و بحث رو خاتمه داد و اين رو هم اضافه كرد كه" از آرش ِ عزيز كه سعي در تلطيف اين بحث نمود  تشكر مي كنم"..تا اينو خوندم گفتن اِ با منه ها!..باربد اولين نفري بود كه اسمم رو صدا كرد و اونقدر شنيدنش برام لذت بخش بود كه انگار كسي داشت قلقلكم مي داد.. شهرام هم اون موقع نمي دونم چه دوره اي رو داشت سپري مي كرد كه بين بچه ها غايب بود..اون روزها نگران احسان بودم..قرار بود بره دكتر و جواب نهائي آزمايشش رو بگيره..اين ماجرا وقتي در نظر خودم عجيب تر شد كه انجام يه كاري رو به مدت بيست روز براي احسان نذر كردم..البته من اون زمان  زياد اهل نذر و دعا نبودم..ولي با خوندن پست احسان قلبم فشرده شده بود...تا اينكه احسان اومد و گفت ..جواب آزمايشش رو گرفته  و دكتر بهش گفته بيماري برگشته و احسان هيچ چيزيش نيست..تا اينو خوندم به حالت جهش از صندلي بلند شدم و پريدم رو تختم و چند تا مشت به ديوار كوبيدم و گريه سر دادم..يه كم كه به خودم اومدم گفتم يعني چي؟من چمه؟..اون زمان هم نمي فهميدم كه چِم هست..بعد ديدم شهرام پيداش شد و براي احسان نوشت..سلام بر زندگي..اسم شهرام رو كه ديدم يه بار ديگه پريدم به هوا..اين بار ديگه واقعا نمي دونستم كه چمه..شهرام كه كامنتهاي من رو در وبلاگ هاي بچه ها ديده بود اومد و نوشت:حضور فردي به اسم ِ آرش را در جمع بچه ها تبريك مي گم..

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی