خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
اين پست شاید تنها يك درددل دوستانه است
به هر حال زياد جديش نگيريد!
اگر چه عشق يه يك عمر غم نمي ارزد
دلم شكسته ، تنم مثل بيد مي لرزد
سرود مرگ در امواج مغز من پيچيد
همان شبي كه دل تو به سيم آخر زد!
كبوتري كه همه عمر ياورش بودم
درست از وسط دستهاي من پر زد
و گفتم:آه! خدايا چقدر تنهايم
خدا شنيد!از آن روز غم به من سر زد!
گفت چگونه بگويم كه دوستت دارم
دلش گرفت و سيلي به گوش پسر زد
ميان آيينه خود را به جا نمي آورد
و و حشيانه به تصوير خويش خنجر زد
و گريه كرد...و يك تيغ نصفه را برداشت
و خواست تا كه رگش...ناگهان كسي در زد!
با خودم عهد بسته بودم که هیچ شبی چراغ این وبلاگ رو خاموش نگه ندارم! ولی امروز خيلي سعي كردم كه اين پست رو ننويسم..خيلي سعي كردم كه گريه نكنم..چند وقتيه دارم سعي مي كنم كمتر گريه كنم..امروز هم در جريان عمل قلب دني قرار گرفتم ..و فهميدم كه امروز حتما ِ حتما بايد گريه كنم ..و كامنتاي شما رو هم كه خوندم ..فهميدم كه انگار حتما ِ حتما هم بايد بنويسم.شايد تو سرنوشت من هست كه امروز بايد خالي بشم.خالي از مردانگي!..خالي از بيست و پنج سالگي..امروز بايد بچه بشم..يه بچه ي كوچولوي نازنازي..دوست دارم تو بشيني رو صندلي كنار شومينه و من سرم رو بذارم رو زانوت و هر چي كه تو دلمه بريزم بيرون.شایدم نتونستم همشو بریزم بیرون..ولی .خوب اينم يه جورشه ديگه !
اصلا بذار از اينجا برات بگم ! مي خوام برات بگم كه چرا اصلا خدا ما رو آفريد؟!...مي دوني ، خدا دوست داشت كه كسايي باشن كه عاشقانه دوستش داشته باشن..مي فهمي؟..عاشقانه!..ولي اگه خود ِ عشق نبود كه احساس ِ عاشقانه اي وجود نداشت..پس خدا عشق رو آفريد و اولين جايي كه اون رو قرار داد تو دل ِ خودش بود..خدا احتياج به كسايي داشت كه عاشقانه دوستش داشته باشن.(.و همونطور كه خودت مي دوني احتياج به عشق بالاترين درجه از بي نيازيه..عاشق كه باشي از همه چيز بي نياز مي شي)....داشتم مي گفتم ، اولين كاري كه خدا بايد مي كرد اين بود كه عاشقانه به ما عشق بورزه! و گرنه ما چطوري مي تونستيم عاشقش باشيم و بهش عشق بورزيم؟..مي فهمي ؟..از اول اين خدا بوده كه عاشق ما بوده..صبر كن ..بذار برم دفترچه يادداشتمو بيارم از روي اون برات بخونم تا باورت شه...
اومدم ..نمي خواد دسستو بذاري رو پيشونيم..به خدا تب ندارم..هذيونم نمي گم..ببين ، يه سخن از پيامبر حقيقت شماست. كه خوب پيامبر ِ منم هست...دين و مذهب بي معنيه....عين همون گفته رو برات مي خونم:..."او بنده ي خود را عاشق ِ خود كند.آن گاه بر بنده عاشق باشد.و بنده را گويد: تو عاشق و محب مايي و ما معشوق و حبيب توايم چه بخواهي و چه نخواهي".....مي دوني ..مي خوام بگم ، بعد اينكه خدا عاشق ما شد ما ناچاريم كه عاشقش باشيم..اصلا ناچاريم چون اين يه قانونه كه بخوايم يا نخوايم هميشه اجرا مي شه...اونوقت به اين نتيجه مي رسيم كه عاشق و معشوق هر دو يكيه..چون اگه معشوق نمي خواسته عاشق چطوري مي تونسته عاشق بشه..! پس معشوق خود عاشق هست كه از قبل عاشق بوده ، و عاشق از قبل خود معشوق بوده..پس معشوق ، عاشق رو عاشق كرده براي اينكه مي خواسته توسط اون دوست داشته بشه..براي اينكه مي خواسته خودش معشوق باشه..درست مثل كاري كه خدا كرده..نه..به خدا مي فهمم دارم چي مي گم..خواهش مي كنم صورتتو نگير اونور..اصلا مي خوام منو بفل كني و خوب تماشام كني..به نظر تو با وجود اين همه لطافت كه در منه ، امكان داره كه براي يه دختر آفريده شده باشم؟!..منكه عطش نوازش و درك اين لطافت رو دارم ، مي تونم در عطش درك لطافت كس ِ ديگه اي باشم؟...نه اشتباه نكن ..من يه مَردم..حتي مردتر از اونايي كه اسمشونو مرد گذاشتن و از مرد بودن فقط ظاهرشو بلدن..من هم خودم مَردم..هم قلبم مَرده..هم احساسم مَرده..
فقط از خدا گله دارم!نه اينكه بخوام كفر بگم كه چرا من رو زيبا آفريده..فقط مي خوام ازش بپرسم كه چرا منو اون پسر ِ كور نيافريده؟..آره..ديوونه شدم..اصلا تو فك كن ديوونه شدم..تو چه خير از حال من داري؟!..چه خبر از آرزوهاي من داري؟..چطوري برات بگم دوست داشتم از وقتي كه خودمو شناختم پي مي بردم كه يه بچه ي زشت ِ فقير ِ بي كسم كه در بچگي پدر و مادرش رو از دست داده..و گير ِ يه مرد ِ هيزم شكن ِ خشن افتاده كه داره ازش كارهاي سخت مي كشه ...اونوقت از همون بچگي رو پاي خودم واي ميسادم و كارهاي سخت سخت مي كردم.از همون بچگي با رنج بزرگ مي شدم.از پول ِ عرق خودم نون مي گرفتم و مي خوردم.هر روز از اون مرد ، كتك مي خوردم ولي آه نمي گفتم...از بس زشت بودم كه هيچ دوستي نداشتم..مي رفتم و با دختر ِ زشت همسايه دوست مي شدم و هر شب كمكش مي كردم تا ازچشمه آب بياره..مي رفتم و با يه گل ِ آبي دوست مي شدم. .اونقدر كار مي كردم كه به معناي واقعي مرد مي شدم..و بازوهام قوي مي شدند...اونقدر روحمو زيبا پرورش مي دادم تا قيافه ي زشتم كم كم زيبا بشه..(مثلا آن شرلي با موهاي قرمز،يا جودي ابوت مي شدم).....اونوقت يزرگ كه شدم براي خودم زندگي تشكيل مي دادم..به همه كمك مي كردم..به همه از گذشتم مي گفتم كه فقط يه پسر ِ زشت ِ فقير بودم و حالا به اينجا رسيدم...ولي حالا چي؟...حالا بايد به چي دلمو خوش كنم..به خدا كفر نمي گم..فقط مي خوام دردمو بگم...از وقتي كه خودمو شناختم زيباترين پسر ِ دنيا بودم.مرفه ترين خانواده رو داشتم...پدرم هميشه مواظبم بود..مادرم هميشه نازم رو مي كشيد..چون خوشگل و نازنازي بودم همه دوستم داشتن..هيچ وقت اجازه پيدا نكردم كه بزرگ بشم..هيچ وقت اجازه پيدا نكردم كه با مشكلات زندگي در بيفتم و بزرگ بشم..حالا هر كاري كه مي كنم ، هر موفقيتي كه به دست مي يارم ، همه مي گن..بايدم موفق مي شدي..مگه چي كم داشتي؟..زيبايي، ثروت، پاپا ي خوب...مامان ِ دلسوز..داداش ِ مهربون...مي فهمي دارم چي مي گم؟..تا حالا همه منو به خاطر زيباييم دوست داشتن..هيشكي نتونسته روحمو ببينه..هيشكي نتونسته ببينه كه روحم هيچ ربطي به گذشته و زيبايي و ثروتم نداره..چرا هيشكي نتونسته ببينه كه روحم سال به سال داره بزرگتر مي شه..حتي ماه به ماه..حتي روز به روز..حالا اگه برم و پيششون فرياد بزنم و بگم من اين موفقيت رو به دست آوردم..يه نگاه عاشقانه بهم مي ندازن و مي گن بايدم به اينجا مي رسيدي خوشگل !مگه چي كم داشتي؟..دلم مي خواد هر بار بعد شنيدن اين جمله داد بزنم.فرياد بزنم و بگم آخه چرا؟..چي شده مگه..من چي داشتم؟..چرا كسي نمي تونه بفهمه من چقدر تنها بودم..حتما اگه يه پسر ِ كور ِ فقير مي تونست به جايي كه روحم رو تا اونجا بردم برسه..همه مي گفتن اون شاهكار ِ طبيعته.
چرا هيشكي نمي تونه بفهمه كه انسان فقط روحه و هيچ جسمي در كار نيست.
بهم گفتي دلت شكست نه؟!..دوست دارم برات از گذشتم بگم.چه دلايي كه نشكستم و برام هيچ مهم نبود.با يه نگاه عاشقشون كردم و بعد شدم معشوقشون.گفتم كه بهت هيچ عاشقي اگه معشوق نخواد عاشق نميشه!..من خواستم كه عاشقم بشن و بعد دلشون رو بشكنم.آخه عاشق نشده بودم تا بفهمم عاشقي چه درديه..فكر مي كردم همه چي مسخره بازيه..
مي دوني..!بذار برات يه چيزي تعريف كنم .من يه زماني عاشق ِ عشق دو نفر به هم شدم.و از همون زمان معني عشق تو ذهنم نقش بست.اين دو نفر عاشق ِ هم بودن .يك سال بود كه فقط از دور همديگرو نگاه مي كردن.جرات ِ نزديك شدن به هم رو نداشتن.وقتي نگاشون به هم مي خورد سرشونو پايين مي نداختن.گاهي من خودم مي ديدم كه از بعضا از كنار هم مي گذشتن و يه مقدار كه از هم دور مي شدن ، هر دو در يك آن مي ايستادن ..و بعد دوباره را مي يفتادن.تو اين يك سال دريغ از يك كلمه حرف، دريغ از يك كلمه خواهش، دريغ از يك كلمه التماس..اخه مگه عاشق از معشوق چي مي خواد؟ جز وجود خودش؟..جز آفرينشش..؟ ..عاشق اگه حس كنه معشوق آفريده شده و جزء ِ آفريده شده هاست براش كافيه...آره..بعد يك سال يه نفرشون به خاطر يه بيماري ناعلاج فوت كرد..اعلاميش رو زده بودن رو ديوار دانشگاهمون...اون نفر ديگه با دوستاش ايستاده بودن و داشتن اعلاميه رو مي خوندن...من صورتش رو مي ديدم..تو صورتش هيچي معلوم نبود..فقط و فقط يه هاله ي اشك تو چشاش بود..فكر مي كرد به جز خودش كسي راز قلبش رو نمي دونه....منم كه فهميدم به خاطر اين بود كه خيلي رو اين مسائل دقيقم...و هميشه حاظر بودم قسم بخورم كه اين دو نفر به شدت عاشق هم هستند....."هر كه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بميرد ، شهيد باشد..." يك سخن ديگر از پيامبر حقيقت.
مي دوني؟!..معشوق بودن خيلي سخت تر از عاشق بودنه. معشوق بودن يه مسئوليت عظيم رو دوش آدم مي گذاره..اونم براي من كه هيچي از روابط عاشقانه هاليم نيست..نمي دونم بايد چي كار كنم..اصلا نمي دونم..هيچ چيز بلد نيستم..
كسايي كه عاشق و معشوق هم هستند رو درك نمي كنم.فكر مي كنم عاشق شدن باعث مي شه همه ي توجه ِ آدم فقط به عشقش باشه.بيرو ن از عشقش چيزي رو نبينه.جز عشقش چيزي رو نخواد.اين براي من خيلي سخته..من دوست دارم خيلي چيزها رو ببينم و درك كنم.
براي اينكه دوستم داري ممنونم.
به قول مادر ترازا : " تنهايي و احساس خواسته نشدن وحشتناكترين فقره"
ولي به جز عشقبازي با روح خسته و عاشقم چيز ِ ديگري از من نخواه.چون كه من به جز روحم هيچ چيزي ندارم كه تقديمت كنم.تا زماني كه روح ِ خردسالم لياقت عاشقي را در خود بيابد.آن وقت بوسه هايم را نيز تقديمت خواهم كرد.
تقديمي از روح ِ كوچك ِ آرش
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

