ترس تنهایی

 

هدیه ای از طرف بهزاد

 

شنبه ، 11 آذرماه 1385. ساعت 9

 

کوچه مثل همیشه ساکت بود. فقط چند تا گربه پرسه می زدند. سيگارم رو روشن

کردم. همين يکی رو داشتم اما مهم نبود. نزديک کافه ی خودمون بودم. سیگارم رو خاموش کردم. در رو باز کردم. خشمگين وارد شدم. ميز اول يه کثافت نشسته بود. سلام کرد. جوابشو ندادم. سالن دراز بود. به طرف آخر کافی شاپ - همونجايی که هميشه ميشينم يعنی دنج ترين و پرت ترين جا - رفتم. بچه ها اون جا بودند. شاهین و مسعود و علی و علی و مازیار. شاهين پا شد و كاپشنم رو كه داشتم در مياوردم ازم گرفت و به كناري گذاشت. روی ميز يه پاکت سيگار کنت سيلور بود. يه نخ برداشتم. شاهين فورا فندکش رو روشن کرد . سيگار روشن شد. گفت سلام توي دهنت نيست؟ جوابي ندادم.

 شاهين پا شد و صندلی به عقب پرت شد. داد زد. کدوم حرومزاده ای دوباره اذيتت كرده؟ همه ی کافی شاپ ساکت شد. به سيگار يه پک محکم زدم و در حالی که داشتم دود سيگار رو بيرون ميدادم با دو انگشتم که سيگار بينشون بود همون ميز اول رو نشون دادم که تو چشمام زل زده بود. شاهين با سرعت به طرفش حرکت کرد. ۳ نفر ديگه هم با قدم های آروم دنبالش رفتند. نشستم و پاهام رو روی هم انداختم. ارسلان – مسئول كافي شاپ - چون ميدونيست من اومدم آهنگ هاي مورد علاقه ام رو گذاشته بود. صداي آهنگ Hey You از Pink Floyd از اسپيكرهاي سالن داشت پخش مي شد. اشك توي چشمام جمع شده بود.شاهين بهش گفت پاشو بيا بيرون كاريت دارم.و بقيه دنبالش بيرون رفتند. ارسلان هم رفت. مازيار مثل هميشه با خونسردي يه سيگار روشن کرد. چيزي نگفت. توي چشمهام نگاه كرد. با دستاش زد سر شونم و پالتوش رو برداشت و رفت بيرون. صداي پينك فلويد هنوز ميومد. من مونده بودم و سيگار و پينك فلود. "هي تو! به اون ها كمك نكن تا نور را دفن كنند! تسليم مشو! بدون جنگ . ..  ". نگاهي به دورو برم انداختم. انگشتام يخ زده بود. فشارم افتاده بود. ميزها وصندلي هاي خالي اي كه هر كدومشون جاي هميشگي يكي از دوستانم هست. از بيرون صداي دادو فرياد همون آدم ميومد. هوا تاريك شده بود و از شيشه هاي دودي آخر سالن هيچ چيز بيرون پيدا نبود. صداي آهنگ توي وجودم داشت صدا مي كرد. چشمامو بستم و سيگار مي كشيدم. ديگه آخرهاش بود. حرارت سيگار داشت به دستم مي رسيد. در كافي شاپ باز شد. چشمام هنوز بسته بود. اما از صداي ريتميك پيدا بود كه صدا، صداي چكمه هاي مازياره! كم كم صداي پاهاي بقيه هم اومد. آهنگ بعدي شروع شده بود اما حواسم نبود آهنگ قبلي كي تموم شده. اما هنوز پينك فلويد داشت مي خوند. صداي صندلي ها اومد كه بچه ها پشتش نشستند.

شاهين گفت: خُب! تموم شد. راضي شدي؟ دهنشو سرويس كرديم. ديگه مطمئن باش اين ورا پيداش نميشه!" سيگاري كه ديگه فيلتر شده بود رو از بين لب هام محكم كشيد و توي زيرسيگار خاموش كرد. چشمامو باز كردم. يه سيگار از روي ميز بر داشتم. مسعود گفت: " مگه دكتر نگفت حق نداري سيگار بكشي؟"  مازيار در فندكش رو برداشت. فندك روشن شد. پا شد و به طرف مقابل خم شد. فندك زير سيگار اومد و روشن شد. در فندك رو بست و گفت: " مهم نيست حرف نزن! اصلا مهم نيست! ما كه مهم نيستيم! ما كه آدم نيستيم! سيگارتو بكش. اگه امر ديگه اي هست بگو تا برات انجام بديم." نگاه هاي شاهين به سمتش شليك شد. مازيار به صدنليش تكه داد و سيگارشو توي زيرسيگاري خاموش كرد. با اين كه خاموش شده بود اما داشت اونو به كف زير سيگار با بي حوصلگي مي ساييد. صداي غمگين راجرواترز داشت قلبمو مي كند. سرم داشت گيج مي رفت. وزنم سنگيني مي كرد. سخت بود روي صندلي. صندلي رو كنار زدم. و همون آخر روي زمين نشستم و به ديوار تكيه دادم. دست هام رو روي چشمام گذاشتم تا سردي دستام گرماي صورتم و چشمام رو تقليل بده. پاهام توان نداشت. درازشون كردم. تا دود رو بيرون مي دادم پك بعدي رو ميزدم. علي گفت: " نه خير، تو يه مرگيت هست امروز!"

اومدم حرف بزنم. نتونستم. اشك تو چشمام حلقه شد. داشتم پك مي زدم به سيگار. صداي آشناي راجر واترز هنوز داشت ميومد. كه كاشكي نمي يومد! بغضم تركيد. اشك ها جاري شدند. شاهين فوران اومد پايين جلوم نشست. مازيار پاشد. جعبه ي سيگارشو برداشت و با قدم هاي تند به سمت بيرون رفت. ارسلان شيرشكلات رو اورد كنار دستم گذاشت. و رفت به طرف آشپزخونه.علي و مسعود و علي اومدند و دور من وايسادند. گريه ام قطع نمي شد. نه آهنگ قطع ميشد ، نه زندگي ، نه گريه هام! شاهين دستام رو گرفت گفت: "بهزاد حرف بزن! بگو چه مرگته! خالي كن خودتو!" يادم به همه چيز زندگيم افتاد . . . مهر نامادرانه ي مادرم ، تنهايي هاي دردناكم ، زندگي سگي، دوران دبيرستان ، دوست هايي كه اومدند و رفتند. يادم به Eros Ramazzotti افتاد. يادم به Zero Assoluto و تيزيانو فرو افتاد. يادم به خودم افتاد. يادم به آرش افتاد كه امروز تو پنجره ي لعنت شده ي ياهو مسنجرمي گفت:"بهزاد فحشم بده. ناراحتي هر چي از هر كي داره سر من خالي كن!". يادم به نگاه هاي سنگين ديگران افتاد. يادم به روزهاي منحوسي افتاد كه فقط پاي ماهواره نشستم و موسيقي ايتاليايي گوش دادم و چايي و شيرقهوه خوردم و  فكرم تا افق مي رفت و از پا مي افتاد. يادم به ساني و پاولي افتاد. يادم به ويتو كورلئونه افتاد كه وقتي چهار گلوله بهش شليك شد و روي كاپوت ماشين افتاد زار زار گريه كردم و رفتم و اون روز دنباله ي فيلم رو نديدم. يادم به اون هفته اي افتاد كه تب و بيماري انداختم و من چشمم به صفحه ي موبايل و گوشم به تلفن بود اما هيچ كسي باهام تماس نگرفت. يادم به بارون افتاد كه خيلي وقته نمي باره. يادم به آفتاب افتاد كه نكنه بميره. يادم به بهزاد افتاد كه هر هفته مرد! يادم به شب هايي افتاد كه موزيك دانلود مي كردم. يادم به زمان افتاد. يادم به آينده ي لعنتي افتاد.يادم به همون كثافت افتاد كه به زور مي خواست منو مجبور به چه كاري بكنه. يادم به سرزمين هاي ديگه افتاد. يادم به ديوار افتاد كه پشتش گير افتاده بودم. يادم به گريه هاي هرشبم افتاد. يادم به وبلاگ هرگز نوشته نشده ام افتاد.  يادم به تنهايي هام افتاد كه فرياد مي زدم توروخدا يكي بياد و منو از تنهايي درم بياره ولي حتا يه نفر نيومد دستمو بگيره. يادم به روزي افتاد كه به خاطر ظاهرم يه بيسجي كنار ديوار كشيدم و حسابي كتكم زد. يادم به مارمولكي كه 6 سال پيش كشتم وعذاب فراموش نشدني و نابخشودني اي كه تا ابد همراهمه افتاد. يادم يه سيگار افتاد. يادم به امين افتاد كه دلتنگم شده بود و دلتنگش شده بودم. يادم به عليرضا افتاد كه وقتي يه روز بهش زنگ زدم بهم گفت:"سلام گلم!" و نفهميد از شدت خوشحالي از اين حرفش اشك توي چشمام جمع شده بود. يادم به روز تولدم افتاد كه هيچ اس ام اس يا تلفني بهم كسي نزد كه بهم تبريك بگه. يادم به شخصيت مسخره ام افتاد كه به خاطرش تحقير شدم . . .

و زار زار گريستم و گريستم. شاهين بقلم كرد. اونم داشت گريه مي گرد. علي و مسعود و علي هم اشك توي چشماشون بود. صداي گريه ام ارسلان رو هم كشونده بود اونجا. پاهامو توي بقلم جمع كرده بودم. سرم روي شونه ي شاهين بود. كشيدم عقب روي پاهام گذاشتم و باز گريه كردم. شاهين دستشو مي كشيد روي سرم و با صداي لرزون گفت:"خب بهزاد! حرف بزن تا خالي شي!" اما گريه ام قطع نمي شد. روزگار اهل مصامحه نبود انگار. شونه هامو گرفت و تكونم داد و با يه لحن مهربون و شاد گفت :" حرف بزن ديگه . . . " اشك هام رو روي گونه هام حس مي كردم. خواستم حرف بزنم نشد. شاهين هنوز داشت تكونم مي داد. با تمامي گريه هام توي چشم هاي منتظر و آروم شاهين نگاه كردم و گفتم:" شاهين!" گفت:" جون دلم بهزاد."  گفتم :" ديگه بريده ام . . . من يه نفرم ولي اون ها يه ملت!" سرمو گذاشتم روي زانوهام و گريه ام شدت گرفت. قلب و نفسم گرفته بود. حس كردم شاهين رو كه پا شد. سرم رو بلند كردم. ديدم شاهين رو كه داشت گريه مي كرد. در حالي كه داشت سوييچ ماشين و موبايل و سيگارشو برمي داشت گفت:" من ميرم ماشين و ميارم دم در! تو هم شيرشكلاتتو بخور تا حالت بهتر بشه. امشب ديگه سيگار روشن نكن. ميرسونمت خونه." و با قدم هاي آروم و كم صدا به سمت در رفت. در باز شد و بسته شد . . .

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی