خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
همه می گویند من انسان ِ غیر معمولی هستم.چرا که چیزهایی که دیگران را به خنده می اندازد مرا به گریه انداخته و چیزهایی که دیگران را به گریه می اندازد مرا به خنده وا می دارد. به عنوان مثال ، من در مراسم عذا که برای مرده می گیرند لباس ِ روشن می پوشم و خنده ی بی مفهومی گوشه ی لبم می اندازم.این ها را در 3 آذر ِ سال گذشته به او می گفتم.زمانی که مادر ِ محترم حمید پرنیان به آسمان پر کشیده بود.ولی نمی دانستم که آن روزی (که البته آن روز بی شک و بدون خواسته ی من فرا می رسید ) که مادر ِ من نیز از نزدم به سوی آسمان برود ، باز هم دوباره می توانستم آرامش داشته باشم. حال ِ عجیبی بود.
و دیشب روح بزرگ ِ مادر ِ احسان نامی نیز به آسمان پر کشید.
در عوض ِ جمله ای که این طور مواقع همه به زبان می آورند من دوست داشتم حسی را که سال ِ گذشته در اینجا آورده بودم ، دوباره همینجا برای احسان ِ عزیز بیاورم.
امیدوارم که بخوانیش احسان جان.
مادر مرد
از بس که دنيا بی رحم بود
و اينک غروب می شود:
با اشتياقی تمام نشدنی به آن پايين نگاه می کرد
به ياد نداشت چند ميليون سال است که هر روز
عاشقانه اين کار را انجام ميدهد......
گرم می شود و ...می سوزد.دلش می خواست
بيشتر بماند.
از ديدن جريان زيبای زندگی سير نمی شد. ولی
زمان چشم پوشی بود ........تا فردا.
ناگزير با دلتنگی غروب کرد و .......
دم غروب شد:
تو گريه می کنی من هم ناگزير گريه ام خواهد گرفت.آيا پيوند روح ها به جز اين است؟وقتی روح يکی شد کالبدش نيز يکی خواهد شد و وقتی تو گريه کنی چشمان من نيز بی اختيار خواهند گريست.انگار که با چشمان من می گريی!
گريه کن عزيزترينم.گريه کن اما به خاطر داشته باش که غبار اندوه را در چشمان خوشگل و زيبايت نمی توانم ببينم.لب های تو بی لبخند هيچ رازی در خود ندارند.درست همچون سراب ها که همواره خالی از آب اند!
گريه کن اما بدان که راز گريه های تو را خوب می دانم اما هيچ گاه فاش نخواهم کرد تا زمانی که تو راز گريه های مرا در نيابی.
ديروز يک روح مقدس به آسمان پر کشيد
يک روح بزرگ...سرچشمه ی پاکی..يک عشق بزرگ به نام مادر.
مادر همه ی ما.
مادر همه ی زمينيان.
اشکهای به غم أوده ی تو را که به پاکی آبدانه های چشم سحر است می فهمم عزيزترينم.
می ديدم تو را در حالی که به عظمت دريای نا آرام عشقی که از هر سو بر او پيوسته بود با آب تمام درياها می گريستی.
بگذار کودکانه بگويم:
(ای کاش خدای بزرگ به هيچ مادری اجازه نميداد تا بميرد)
آيا اين را همدردی حساب می کنی؟خوب مگر همدردی به جز اين است که روح و روان من به تو انتقال يابد؟و اينک تو مرا به جای خود نمی بينی؟
می دانم..حماقت است به کسی که اندوهی جانکاه را به تازگی تجربه کرده بگويی (می دانم چه احساسی داری)چگونه می توانم بگويم در حالی که هيچ گاه به احساس آن لحظه ی تو نخواهم رسيد.
مادر ....مادر...
ما به ندرت درباره ی آنچه که داريم فکر می کنيم در حالی که هميشه در انديشه ی چيز هايی هستيم که نداريم.به راستی چه هديه ای با ارزش تر از مادر در اين دنيای وانفسا به ما هديه داده شده؟مادری که در برابر روح بزرگ او سنگ هم به سخن در می آيد.
يادت هست؟چه احمقانه به تو گفتم که (می خنديدم)در آن حال يک لحظه به فکرم رسيد چه آسوده اين کلام را به زبان آوردم.آری می شد همه را به خدا سپردو به کار جهان خنديد..اما ..مادر..او که جزئی از وجود من است.چگونه ؟آه خدای من
تازه در آن لحظه بود که فهميدم به چيز مهمی تا به حال نينديشيده بودم و اگر هم اين اتفاق برای پاره ی روح روحم اتفاق نمی افتاد هرگز نمی توانستم حتی به آن بينديشم.
ترسی عجيب دلم را فرا گرفته بود...انديشيدم و تصميم مهمی گرفتم .تنها کاری که می توانستم با انجام دادن آن آرامش از دست رفته ام را باز گردانم.
برای شما شايد عجيب و غير قابل درک باشد.ولی من يک بار برای هميشه اين کار را به خاطر از دست ندادن روح زندگی انجام دادم:
به نزد مادرم رفتم.و خدا را از درون او بيرون کشيدم.خدايی که هر وقت اراده کنيم می توانيم او را در وجود کسانی که دوستشان داريم به دست آوريم و برای هميشه مال خود کنيم.
هيچ به اين نکته انديشيده ايد که خدا از طريق ما عشقش را به ديگران ارزانی می دارد؟آری آنها که می روند و می جويند .می يابند.
من در يک آن از مادرم خداحا فظی کردم.صورتش را بوسيدم.و جمله ای را که خدا می داند شايد فردا ديگر برای گفتن آن دير باشد.جمله ای که در روز مرگی های آلوده به تکرار گرد گرفته است به زبان آوردم.(دوستت دارم مادر)
در مقابل چشمان پرسشگرش که حاکی از تعجب خرق عادت بود جوابی واقعی دادم .اما جواب دلم اين بود:
اين خدا حافظی من با تو است مادر.
و روحی که تا ابد مال خود کرده ام.می خواهم حتی آن روز ..آری ...حتی آن روز که تو به آسمان پر کشيدی من شادمان باشم.
اين خدا حافظی من با تو است مادر.
تويی که از گوشه ی چشمانت نور خدا می دمد.من هميشه با تو خواهم ماند.چرا که روح تو را از آن خود کرده ام و تو تا ابديت با من نفس خواهی کشيد.
و يقين دارم و می دانم که بعد از تو خدا آن نور را در چشم ديگری به من هديه خواهد داد تا زمانی که بار ديگر به تو وصل شوم.تويی که شبيه ترين مخلوق به خدا هستی.نگران نيستم.نه اصلا نگران نيستم مادرم.خدا در اعماق همه ی بندگان و مخلوقان نفس
می کشد.
پس حتی بعد از پرواز تو به آسمان روح تو را درون خودم و درون مخلوق ديگری خواهم يافت.مگر من پيش از تولد در درون تو نفس نمی کشيدم؟
و همچون اميد و آرزو در قلب تو پنهان نبودم.و در اعماق دل و جان تو زندگی نمی کردم؟
و مگر بعد ها اين تو نبودی که در درون من نفس می کشيدی و جسم و جانت بسته به نفسهای من بود؟يادت می آيد؟تو هم مرا مادر صدا می کردی .به همان اسمی که من تو را صدا می زدم.و در واقع تو خودت را صدا نمی زدی؟
تو درون من و من درون تو تا ابديت جريان خواهيم داشت مادرم.
مادر مهربانم..مهربانم...تنها مهربانم.مگر می شود به اين آسانی من و تو از هم جدا شويم؟چه خيال باطلی.هرگز.آری اين کار محال حتی از دست عفريته ی دنيا نيز ساخته نيست.
آری با اين سخنان از او خداحافظی کردم.از جسم او.نه از روح او که برای هميشه مال من بود.و به چنان آرامشی رسيدم که انگار اينجا زمين نيست.به جزئيات چشمانش دقيق شده بودم تا هيچ وقت يادم نرود نور خدا را در چه نوع چشمی می توان يافت.
و
برای هميشه ترسم فرو ريخت....
عزيزترينم:
اينک می توانم بگويم که در آن روز شوم نيز همچنان به کار جهان خواهم خنديد.تا همچنان خدا و زندگی به من بخندند.و اگر اشکی هم ريختم نه از اندوه و غصه است بلکه به خاطر اين است که از عظمت آن چه بود آب شده ام.ولی يقين دارم که همچنان شادمان
خواهم بود.و همچنان زندگی خواهم کرد.چرا که ذات عشق مادر نمرده است.و روح او را به همه ی مادران خواهم بخشيد تا در نگاهشان باز هم آن نور سحر انگيز را ببينم.و همچنان شاد خواهم بود تا زمانی که قصه ی شمع من هم به آخر رسد و بار ديگر آن
روح را در کالبد واقعيش جا دهم.
و بوسه ی اول را به او دهم و بگويم:
من می دانستم که خاطرات از نو زاده خواهند شد
همچون روز اول آفرينش جهان.
آری ..از دست جهان بايد هيچ شد.هيچ شدن عين هستی يافتن و به آرامش رسيدن است.
بايد شادمانه متولد شد.با آرامش زندگی کرد.و در عين سرور و بی حسرت مرد.
باز هم می گويم که نمی توانم بفهمم احساست را.
چرا که خود در چنين موقعيتی قرار نگرفته ام.و می دانم که از سخن تا عمل تفاوت بسيار است.اما من با چنين ديدگاهی به مصاف آن حادثه اجتناب ناپذير خواهم رفت.اگر پيش از آن حادثه زنده باشم.و باز تا آن روز خدا می داند و خدا می داند و فقط خدا
.....
مادر تا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم 
و همين لحظه اين قدر اشک برای ريختن دارم که موهايت تر شود
خودم را از تو دور کرده ام با اين وجود
توجه و عشق تو هنوز در دلم بر پاست
تو سر پناه و مامن من هستی
که مرا ار گزند ها و آسيب ها حفظ می کنی
من از ديوار ها می گذرم و پرواز می کنم
و تمام کار هايی را که بايد انجام می دهم
تا در پناه تو باشم
شايد من ياغی و سرکش باشم
اما می دانم حتی زمينی که بر روی آن ايستاده ام
از عشق تو سر شار است
من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم مادر
لبخندی که هر گرهی را باز می کند
برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشيده ای
متاسفم
اما
بعد از طوفانهای کوچک اين آرامش است که پا بر جا خواهد شد
پرنيان عزيزم:
تو فرشته ای را تنها برای مدت بسيار کوتاه از دست داده ای .
آن گاه که دواز دهمين زنگ نيمه شب
نواخته می شود
در انتظار پايان شاديهايت
نباش
و بدان که هيچ دری به روی تو بسته نخواهد شد
زيرا در اين قصه...
خداوند فرشته ی مهربان توست
آری بايد ايمان داشت
همانگونه که ايمان داشتی به ارزش قلبی که امروز در آغوش تو گريست.
همانگونه ايمان بياور که گاهی معجزاتی رخ می دهند.گاهی رويايی به واقعيت می پيونددو گاهی واقعيتی در چشم ما رويا به نظر می رسد.
و ايمان بياور به قدرت و شهامتی که هنوز در توست تا هنگامی که زمان آن فرا رسد تا دوباره شروع کنيم.
عشق من :
از اين لحظه چشمان من شروع به گرستن کرده اند.نمی دانم گريه های من تو را به گريه خواهد انداخت يا اين گريه های تو است که مرا به گريه انداخته.
من با آب تمام درياها
و با چشمان همه ی مردم دنيا
به عظمت عشقی که امشب
دو دوست در آغوش هم می يابند
گريه خواهم کرد.


