ترس تنهایی

 

امروز عجیب دلم گرفته . یادم به زمانی افتاده که  براتون آرش کوچولو بودم.یادم به کسایی افتاده که زمانی تو زندگی من وارد شدند و بعد ترکم کردند.این روزها همش از خودم می پرسم که از  اون همه با هم بودن ها چی عایدمون شد؟!به کجا رسیدیم ؟ جز اینکه حالا  مجبوریم لحن تلخ جدایی رو تحمل کنیم چه سودی برایمان داشته؟

از خودم می پرسم برای چی شناختموشون!؟ برای چی دوستشون داشتم؟

آیا اون موقع نمی دونستم شیرینی وصالشون رو چشیدم تا حالا وحشت از دست دادنشون رو بهتر لمس کنم ؟

آیا این همون ترس ِ تنهایی نیست که وبلاگم رو به این اسم گذاشتم؟!

آیا دوستهایی که الان دارم و با تمام وجودم دوستشون دارم با من همان کار ی رو نخواهند کرد که دوستان ِ قبلیم کردند؟

ولی بعدش به اینجا می رسم که دوست داشتن چیزی نیست که گم بشه.ما وقتی در یک دوره ای کسی رو دوست داریم احساسمون چون ذرات معلق در هوا پراکنده می شه و هر وقت که اراده کنیم می تونیم دوباره اون ذره ها رو جمع کنیم.فقط کافیه که بخوایم که دوباره اون دوست داشتن ها برامون زنده بشه.بعدش می تونیم یه تور ِ پروانه گیری دستمون بگیریم و اون ذره ها رو که مثل ِ  پروانه های رنگی می می مونن از هوا جمعشون کنیم.

چرا به همین سادگی می ذاریم که خاطره هامون گم بشن؟

به قول ِ بهزاد ِ گلم ،  چرا می ذاریم خاطره هامون برامون خاطره بشن! یعنی اینکه که دیگه هیچ وقت تکرار نشند؟

حالا می فهمم که چرا از خاطره شدن اینقدر ترس داره!

ترس ِ تنهایی همون ترس ِ خاطره شدنه.

یکی از دوستای عزیزم که برام همیشه مهربانترین بود ، اندکی دلتنگی منو کاهش داد وقتی قسمت ِ اول داستانم رو که از وبلا گ ِ سعید کپی گرفته بود ، برام فرستاد.

دوست دارم از همینجا بهش بگم که دوستش دارم . امیدوارم به همون شدت که از قلب ِ من خارج شد به قلب ِ اونم نشسته باشه.

چشام دیگه خاموش شده.

اون کی بود که گفت؟ " برای چشمان ِ خاموشت بمیرم آرش" .

شاید هم فقط در خیال بود ..

شاید...

 

مدام از بي وفائي ها بنالم

ز دست مردم دنيا بنالم

نديدم چونکه از کس من وفائی

بکنج خانه ام تنها بنالم

 

راستی می دونستید  من آخرین نفری خواهم بود که این خونه رو ترک خواهم کرد؟.مثل ِ همیشه.!

 

 

ماجراهای خانه ی ما

قسمت ِ اول                   

سلام سعيد. اينجا واسه يه آواره ي بي پناه جا هست؟مي خواهم حرفهايي بزنم.از خوابها و روياهايي که زندگي را از کف من ربوده است.چه خوشبخت حس مي کنم خودم را در آن خوابها.دنيايي سراسر خالص.خالص از نقابها.خالص از خالص.خالص از خالص تر.آنتوانت روزي عشقش را در کاغذي براي کريستف نوشت .نه مي توانست آن را به کريستف بدهد و نه دلش مي آمد آن را دور بيندازد.پس آن را در لاي کتابي گذاشته و آن کتاب را در انبوه کتابهاي قفسه پنهان کرد.کاش هيچ کس نيايد اينجا و نخواند اينهارا.ولي بايد بگويم.بايد در جايي باشد يادگار عشقي که آتش درونم را خاکستر کرده است

 

 

بي هدف در جاده اي بي سرانجام مي رفتم.دلم را به باد داده بودم و عشقم را به ياد.براي من بالاتر از سياهي رنگي نبود و بلبل برايم کلاغ مي خواند.در انتهاي جاده نور به صورتم پاشيد.در شريان نور پسري هويدا شد کيارا نام.از من پرسيد پسرک اهل سفر هستي يا نه؟بادي در گلو انداختم و گفتم اگر اهل سفر نبودم دل به جاده نمي سپردم.پس آماده باش تا سفري به درون کنيم.دستم بگرفت و مرا با خود برد به سرزمين ناشناخته ها.آنجا که همه از جنس خودم بودند و دوست.همه جا آبي شد.آسمان رنگ باخت.بلبل آبي مي خواند.کلاغ بلبل مي خواند.آنجا درختان هم آواز سر مي دادند.گلها تو را بوسه مي دادند.پروانه ها به جاي حسادت از شهد جانشان تو را مي پروراندند.حتي باران نيز آنجا مي گريست

 

شهرزاد لب حوض آبي هر شب برايمان قصه مي گفت.ولي در آنجا شهرزاد از ترس جانش قصه نمي گفت.شهرزاد سرزمين آبي زندگي را جان مي بخشيد.شب مي خوابيديم.صبح گريه ي باران بيدارمان مي کرد.پسر نظامي مراسم صبح را نظم مي بخشيد.پسري يک شاخه گل سرخ به دستمان مي داد.فاخته اي برايمان چه چه مي زد.مي نشستيم لب جو .جامهايمان را از آب پر مي کرديم.به چشمان هم خيره مي مانديم و براي صبحانه آب شيرين مي خورديم

 

سکوت بود و اگر صدايي مي آمد صداي يک رنگي بود.بعد از صبحانه مي زديم به آب.حتي پسر خسته نيز آنجا خستگيش را به آب مي سپرد.و پسري خوشبخت برايمان مي خواند.بالابان همراهي مي کرد و ما همگي در آب مي رقصيديم براي آفتاب.آنجا آفتاب و باران با هم مي آمدند.بعد از آب تني تنمان را به ضيافت آفتاب سوزان مي برديم.به پشت مي خوابيديم روي شنهاي آبي و چشمهامان خيره مي ماند به عرش.و پسري بر بال رنگين کمان برايمان دست تکان مي داد

 

 

آنجا اجنه و آدميان با هم سرود عشق سر مي دادند.ظهر که مي شد سوز مي آمد.به تماشاخانه مي رفتيم و روي صندلي لم مي داديم.در پرده مي ديديم آنچه ناديدنيست در پرده هاي ديگر.از ترس يا جهل.چه اهميت دارد؟ما مي ديديم و تخمه اي در دهان گل آفتابگردان مي گذاشتيم.چراغها خاموش بود و ذهن ما روشني به اطراف مي پراکاند.بعد از فيلم دلمان هواي صحبت تلفني با يار ساکن سرزمين دور دست مي کرد و مهندسمان سيم هاي نامرئي ارتباط بين دلهايمان را مي کشيد.آنجا کلمه معني نداشت.سخن از دل مي تراويد و در چشم منتشر مي شد

 

آفتاب که رويش را مي کشيد پسري شب را مي ديد.و به ما نشان مي داد.آنگاه در ميخانه ي عشق جمع مي شديم و ضيافتي به پا مي کرديم.در يک دست جام باده بود و دست ديگرمان بر گردن يار.و آن هنگام بود که تا طبقه ي هفتم آسمان بالا مي رفتيم

 

شهر زاد مي آمد و باز برايمان فصلي ديگر مي خواند.معني زندگي را دوباره مي يافتيم و براي گل شقايق ترجمه مي کرديم.پرستو پرده ي ستاره ها را روي سرمان مي کشيد.وقت خاموشي مي شد و ياران دست در دست پراکنده مي شدند.من مي ماندم و سکوت شب.دقيق مي شدم به صداي پاي سم اسب مرد آرزوها که از فراز کوه روبه رو انتظارش را مي کشيدم.به جاي ستاره از آسمان شهاب مي چيدم و تا صبح در بغل مي فشردم.سحرگاه گريه ي باران بيدارمان مي کرد

 

آری خيال در خيال.....

 

و واقعيت در خيال....

 

تلفن زنگ مي زند بر مي دارم.مثل هميشه با ملاحت خاص خودم جواب مي دهم.دوست سعيد است.گوشي را به اتاقش مي برم.روي تخت دراز کشيده .انگار خوابيده است.چقدر موقع خوابيدن شيرين به نظر مي رسد.نزديک مي شوم .چشمانش را باز مي کند.لبخند مي زنم و گوشي را به دستش مي دهم.-کي هست؟ -دوست گراميتان سياوش خان.-خوب ممنون.به چشمانم خيره مي شود و منتظر است تا از اتاقم بيرون بروم.با اين که منظورش را فهميده ام بدم نمي آيد که سر به سرش بگذارم.من هم به چشمانش خيره مي شوم و مي گويم.-خواهش مي کنم..و سر جايم مي نشينم.يواش مي گويد-گفتم ممنون آرش جان.-منم گفتم قابلي نداشت.تازگيا چرا اينقدر تعارفي شدي سعيد جان؟الان قطع مي شه ها جواب بده

 

-پس اينطوريه مي خواي اذيتم کني هان؟باشه يادته چقدر دلت مي خواست لباسامو يه بار بدم بهت بپوشي؟-آره تو که ندادي خسیس.-تصميم گرفته بودم اينکارو بکنم ولي کم کم دارم منصرف مي شم.-واي جون من راست مي گي سعيد؟حالا چرا دلگير مي شي بابا شوخي کردم.الان مي رم يادت باشه که قول دادي ها.در حالي که اتاقش را ترک مي کنم گوشه ي چشمي نازک مي کنم و با اداي مخصوص خودم مي گويم.-نمي دونستم تازگيا حرف خصوصيتون با هم زياد شده.و در اتاق رو مي بندم.صداي متکاي پرت شده به در را مي شنوم.مي خواهم بر گردم و تلافي کنم.که...

 

چشمم به باربد مي افتد که نشسته روي کاناپه و مثل هميشه يک چيز هايي يادداشت مي کند.نزديکش مي شوم.به آرامي مي گويم-باربد؟-چيه؟-باز داري براي مانا مي نويسي؟-چطور؟-ببين من خيلي وقته مي خوام يه چيزي رو بهت بگم.-اگه ممکنه بذارش براي بعد آرش جان مي بيني که کار دارم.-صورتم را نزديکتر مي آورم و مي گويم.-مي تونم بپرسم اين بعد تو کي مي رسه؟باربد هفت سال تحمل کردي ديگه بسه.چرا نمي خواي باور کني که آدماي ديگه اي هم هستند که دوست دارن.چرا نمي بينيشون؟تا کي مي خواي خودتو جوونيتو براي کسي که نيست هدر بدي؟چقر مي خواي تو لاک خودت باشي و يه گوشه بشيني و خودت رو با نوشته هات واسه اون سرگرم کني؟يه نگاه به خودت بنداز.شدي پوست و اسنخون.من نگرانتم عزيزم.

 

صدايش را بلندتر مي کند-دست از سرم بردار مي خوام تنها باشم.اينقدرم عين کنه بهم نچسب.ديگه هم نمي خوام اسم مانا رو به زبون بياري.حالا برو مي خوام تنها باشم.حوصله ي هيچ کسو ندارم./بدون مکث جواب مي دم باشه مي رم ولي بدون خيلي لجباز و يک دنده اي.رويم را بر مي گردانم و ازش دور مي شوم.چقدر خانه غمگين و ساکت است.دلم مي گيرد.باران هم مي بارد.دلم براي پسري تنگ مي شود.حيف که نيست تا سر به سر هم بگذاريم.با دوست جديدش رفتند بيرون و فکر نکنم به اين زودي ها بر گردد.امروز تلوزيون فوتبال دارد کاش اينجا بود و با هم سر کانال تلوزيون دعوا راه مي انداختيم.آخه اون از فوتبال زياد خوشش نمي آيد بر عکس من.حيف شد که نيست .حالا اينطوري تماشا کردن که مزه نمي دهد.بهتر است فوتبال ديدن را بي خيال شوم.

 

می روم سمت آشپزخانه.يک ليوان آب براي خودم مي ريزم.از آنجا آراد و احسان را مي بينم که باز زده اند به اون درش و رفتنه اند تو يک عالم ديگه .نمي دونم احسان چي دارد به آراد مي گويد که آراد گل از گلش شکفته و خودش را مي اندازد بغل احسان.احسان هم محکم بغلش مي گيرد و همديگر را مي بوسند.دستم را گذاشته ام زير چانه ام و دارم عين منگل ها نگاشون مي کنم.که ناگهان دستي محکم پس گردنم مي زند.بر مي گردم و نگاه مي کنم...

 

آخ سعيد مگه آزار داري؟ترسيدم ديوونه.-ببينم تو مگه کار ديگه اي نداري به جز ديد زدن مردم؟-حالا به کجاي آقا بر مي خوره؟تورو سنه نه؟/به سمت يخچال مي رود و يک ليوان آب براي خودش مي ريزد.به جاي اين کارها يه فکري واسه خودت بکن که موهات شده همرنگ دندونات.-چه فکري نمي فهمم منظورتو/-آهان که نمي فهمي.حتما هم نمي دوني که گلوي بابک پيشت گير کرده./در حالي که جلوي آينه دارم با موهام ور مي رم.با بي تفاوتي مي گويم.-بابک ديگه کيه؟-مشنگ خان.دوست سياوش مي شناسيش که؟-اه اه مي خوام صد سال سيا گير نکنه گلوش پسره ي سوسول .-به نظر من که پسر خوبيه.بهر حال نمي خوام ديگه نازتو بکشم.خودت فکراتو بکن و بهم جواب بده.-کردم..-با لحن شوخ مي گويد-چشمم روشن کي رو؟-در حالي که خنده ام گرفته مي گويم-خيلي بي تربيتي سعيد.مي گم فکرامو کردم..

 

چه بچه ي زرنگي ولي لازم نيست اين همه عجله کني ها.تو که بيشتر از بابک عجله داري شيطون؟-سعيد جان ممکنه خواهش کنم اينقدر سنک ايشونو به سينه نزني.من هيچ علاقه اي بهش ندارم.همين امروز م جوابشو بده"نه"ديگه هم سر به سرم نذار.مي آيد جلو و صورتم را مي بوسد.-من فقط خوشحالي تو رو مي خوام عزيزم.باشه اگه اينطوري مي خواي منم بهش مي گم که ديگه پا پيچت نشه.راضي شدي؟-لبخندي مي زنم و مي گويم تو بهترين سعيد تو خاور ميانه اي و بغلش مي کنم.تازه متوجه مي شوم که لباسهايش را عوض کرده است.-کجا مي خواي بري سعيد؟-زير بارون قدم بزنم با سياوش.اگه دلت مي خواد تو هم بيا.با اينکه خيلي دلم مي خواد برم باهاش خودمو لوس مي کنم و مي گم-مزاحمتون نمي شم./سعيد هم نامردي نمي کنه و مي گه-باشه هر جور که راحتي.خداحافظ جو جوي من.در را مي بندد و مي رود..-

 

سعيد را دوست دارم.دوباره دلم مي گيرد.کاش پسري خونه بود.اگر شهرام اينجا بود حتما مي گفت چطور شده که وقتي پيش هميد عين کارد و پنير مي يفتيد به جون هم .دو ساعت که همديگرو نمي بينيد دلتون واسه هم تنگ مي شه./مي يام تو نشيمن .ابراهيم و سينا دارن فيلم مي بينن.ابراهيم تکيه داده به مبل و سينا خوابيده و سرشو گذاشته رو زانوي ابراهيم.اينطور که معلوم است خيلي هم جاي حساسشه چون دوتاشون زل زده اند به صفحه ي تلوزيون.فيلم هم از آنجا که پيداست بايد از آن خفنها باشد.فکري به سرم مي زند.مي روم و جلوي تلوزيون وا ميستم و سوت مي زنم.ابراهيم مي گويد-باز اين پيداش شد.بکش کنار باز کرمت گرفته آرش؟-شما خجالت نمي کشيد اين جور فيلمها رو نگاه مي کنيد؟اگه افتادين و فردا منحرف شديد من چه خاکي تو سرم بريزم؟سينا مي گويد-همين که تو منحرف نيستي واسه هفت پشتمون بسه.بکش کنار بذار فيلممونو ببينيم.مي يام مي خورمتا..چشام گرد مي شه رويم را بر مي گردانم و به صفحه ي تلوزيون نگاه مي کنم.

 

واي خيلي جاي خفنشه.سرخ مي شوم.-مي بينم که خوب داريد ياد مي گيريد کوچولوهاي من.من ديگه حاضر نيستم يه ديقه هم اينجا بمونم پيش دو تا منحرف خطر ناک.ابراهيم مي گويد-ارش جان باور کن تا حالا از شنيدن هيچ جمله اي ازت به اندازه ي اين جمله خوشحال نشده بودم.آفرين عزيزم برو بذار فيلممونو ببينيم.الهي قربون شکل ماهت برم من.-واقعا که خجالت هم خوب چيزيه بذار شهرام بياد.يه چيزايي رو بايد بهش گذارش بدم.سينا مي گويد.-شهرام خودش آخر اين فيلماست بابا ما رو داره سياه مي کنه.و هر دو با صداي بلند مي خندند.من هم که خنده ام گرفته در حالي که از جايم بلند مي شوم مي گويم -باشه بالاخره که شهرام مياد اگه جرات داريد تو روی خودش بزنيد اين حر فها رو.من ديگه برم که ويروستون به من پخش نشه.

 

پا مي شوم و مي روم سمت پيشخوان.در ايوان را باز مي کنم.هواي خنک شامگاهي صورتم را نوازش مي کند.نم نم باران مي آيد و مرا عاشق تر مي کند.تو دلم به سعيد لعنت مي فرستم که چرا مرا با خودش نبرد زير اين باران با هم قدم بزنيم.چند روز ديگه گريه ي بارون قراره بياد و بهمون سر بزنه.هر دو ماه يک بار مياد پيشمون.خيلي دلم برايش تنگ شده.کاش زودتر بيايد.بارون که بياد او هم پيدايش مي شود.دوباره فکرم مي ره سراغ باربد.نمي دانم تازگيها چرا همش به اون فکر مي کنم.شايد دليلي نداشته باشه.مگه مي شه آدم بي دليل به کسي فکر کند.خوب حتما مي شه.همينطوري هم مي شود آدم به کسي فکر کند.مگه نه؟دلم شور مي زند.واسه کي نمي دانم.مي يام داخل و مي روم سمت اتاقم.دوباره چشمم مي افتد به باربد که نشسته همون جاي قبليش و آرام گريه مي کند.

 

يک جوري مي شوم.ديگر نمي توانم خودم را نگه دارم.مي روم و مقابلش زانو مي زنم.يقه اش را مي گيرم و مي کشم.خودم هم گريه ام مي گيرد.داد مي زنم-يکي تورو دوست داشته باشه چي کار بايد بکنه لعنتي؟با يک حرکت دست مرا از خودش دور مي کند.پرت مي شوم يک گوشه.مي گويد-بايد بره بميره فهميدي؟!!خم به ابرو نمي آورم .سريع از جايم بلند مي شوم و خودم را جمع و جور مي کنم.ديگه هيچ چيز برايم مهم نيست.يک راست مي روم سراغ ايوان.از پيشخوان بالا مي روم و خودم رو به آسمون نزديکتر مي بينم.مي خواهم آسمان و زمين برايم يکي شود.نمي توانم گريه کنم.مي خواهم ديگر چشمم به هيچ کس نيفتد.چشم هايم را مي بندم.نسيم خنک صورتم را نوازش مي دهد.صداي آشنايي در گوشم مي پيچد.-براي چي رفتي اون بالا ديوونه؟/چشمهايم را باز مي کنم.شهرااااام.

 

دلم مي خواهد خودم را از آن بالا بندازم تو بغلش.-تو که قرار بود فردا بياي؟/سریع ميام پايين و مي رم بيرون و خودم را ميندازم تو بغلش.با ديدنش گريم سرازير مي شه.شهرام متعجب از اين کار من مرا از خودش دور مي کند.و مي پرسد؟-يعني اينقدر دلت برام تنگ شده بود./دستم را مي اندازم دور گردنش و سفت بغلش مي کنم و مي گويم-ديگه حق نداري بدون من بري مسافرت.و گريم شديد تر مي شود.شهرام مرا مي بوسد.هفت بار مرا مي بوسد.و من تا طبقه ي هفتم آسمان بالا مي روم.دستمو مي گيره و مي آييم داخل.سينا خوابش برده و ابراهيم رفته دوش بگيره.آراد و احسان و باربد مي آيند استقبال شهرام.تا چشمم بهش مي افتد مي روم تو اتاقم ودر را مي بندم.شهرام زير چشمي نگاهم مي کند..

مي نشينم روي تختم و اشکهايم را پاک مي کنم.موبايلم زنگ مي خورد.جواب مي دهم.-سلام آرش جون-سلام و مرض.هيچ معلومه تا اين موقع شب بيرون چه غلطي داري مي کني؟-دارم خوش مي گذرونم چيه حسوديت مي شه؟گريه کردي-واه واه من به چيه تو حسوديم بشه؟فقط نگران اون بد بختم که قرعه ي اقبالش با اسم تو در اومده.حتما هم تا الان داشتي مغزشو مي خوردي و واسش قصه ي ليلي و مجنون تعريف مي کردي.پسر تو نمي گي خونه زندگي داري.هيچ مي دوني ساعت چنده؟-خوب شد يادم انداختي.مي خواستم بگم من امشب خونه نمي يام.نگران من نباشيد.-ا کجا تشريف مي بريد؟جهت اطلاع مي پرسم.-خونواده ي ياشار رفتند مسافرت .از من خواسته شب رو بمونم پيشش که تنها نباشه.-باشه برو ولي نگو ما خريم نمي فهميم .اومدي خونه خودم حسابتو مي رسم.چه زود پيشرفت مي کننين شما ها تو کارتون....

 

حيف که ياشار اينجاست و نمي تونم چيزي بهت بگم.ولي همديگرو مي بينيم که.نه؟-حتما مشتاقانه منتظرم عزيزم.-پس بچرخ تا بچر خيم.کاري نداري؟-چرا.ياشار رو بده مي خوام باهاش حرف بزنم.-بي خود.چي کارش داري؟اينجا نيستش.-اي مارمولک خودت گفتي اونجاست.آره ولي کار داره.نمي تونه صحبت کنه.سلام مي رسونه.-باشه سلام برسون بگو خوب يکي يدونه ي منو ازم گرفتي.-ا از کي تا حالا.حالا شديم يکي يدونه.-ديوونه وقتي نيستي تازه مي فهمم چقدر دوست دارم.-با خنده مي گويد-حالا خيلي مونده که به ارزش من پي ببري عزيزم.-منم مي خندم و مي گم.-خوب ديگه روتو زياد نکن.يه چيزي مي گم زود خودموني نشو با آدم.باي.-در حالي که مي خنده مي گه-باي عزيزم.و گوشي را قطع مي کند.-

 

از شنيدن صدايش انرژي مي گيرم.وقتي نيست خونه سوت و کوره.پسر خيلي خوبيه.شاد و شنگول.تقريبا هم تيپ خودمه.به ساعت نگاه مي کنم.سعيد دير کرده است.نگران مي شوم.مي خواهم شماره ي موبايلش را بگيرم که شهرام در اتاقم را مي زند و وارد مي شود.لبخندي مي زند و مي پرسد اجازه هست؟-اجازه ي ما هم دست شماست.خوش اومدي.-مي آيد و نزد من روي لبه ي تخت مي نشيند.-آرش کوچولوي من حالش چطوره؟-تو اومدي خوب شدم داداش شهرام.-چت شده بود تو؟-هيچي .چطور.خوب نمي تونم دوريتو تحمل کنم.بازوهايم را در ميان دستانش مي گيرد.وبه چشمهايم خيره مي شود.-يعني بعد اين همه مدت من آرشم رو نشتاختم؟/دوباره اشک در چشمانم حلقه مي زند.-ديدي يه چيزيت هست.مي آيد جلوتر و در کنار من قرار مي گيرد.سرم رو مي گذارم روي شانه اش و دستم رو حلقه مي کنم دورش.

 

با لحني بچه گانه مي پرسم.-سوغاتي برام چي آوردي؟در حالي که موهايم را نوازش مي کند مي گويد-اگه بدوني چي آوردم برات .هموني که دلت غش مي ره براش.از اون خرس کوچولو هاي خوشگل پشمالو.-از اونا که قلب داره وسطش؟-نه اين يکي قلبش تو سينشه./خيلي دلم مي خواد خودمو براش لوس کنم.-اه من از اونا دوست دارم که قلب داره وسطش.از اونا که پسري هم داره./شهرام هم مثل هميشه نازم را مي کشد.-خوب عزيزم با مال پسري عوضش کن.تازه اينم خيلي خوشگله.تو که هنوز نديديش./دوباره خودمو لوس مي کنم.-نمي خوام عوض کنم مي خوام تو بهم بديش.-ديگه داري بهونه مي گيري ها.چته آرش؟

 

اينبار اشکم سرازير مي شود.سرم را روي سينه اش فشار مي دهم و گريه مي کنم.شهرام مرا بيشتر در آغوشش مي فشارد و مي گويد.-گريه کن تا سبک شي.مي دونم که يه چيزيت شده امروز.يعني من نمي تونم دو روز شما ها رو بذارم و برم دنبال بدبختيام؟/مدتي سکوت بينمان حکمفر ما مي شود و من آرامتر مي شوم..سرم را بالا مي گيرم و مي گويم -شهرام چرا بعضي ها اينقدر خود خواهند؟اشکهايم را با دستان مهربانش پاک مي کند و مي گويد.-اين چه حرفيه که مي زني؟ کي خودخواهه؟از تو بعيده اين حرف.آرشي که من مي شناسم فقط خوبي هاي ديگرانو مي بينه.خود خواهي صفتيه که همه يه جورايي تو خودشون دارن.هيچ کس کامل نيست.گاهي شرايط طوري مي شه که ما از خودمون اين برداشت رو مي کنيم.شايدم اشتباه باشه برداشتمون.حالا بگو ببينم کي خودخواهه؟

 

سرم را مي اندازم پايين.-هيش کي همينطوري پرسيدم./آهي بلند مي کشم.-چته؟-دلم تنگه شهرام.-واسه کي؟-واسه سهراب چرا رفت از پيشمون؟/بازو هايم را نوازش مي دهد و مي گويد.-نرفته.بر مي گرده.-چي مي گي شهرام.اگه مي خواست بر گرده که نمي رفت.-ببينم تو منو قبول نداري؟/سرم را دوباره مي گذارم روي شانه اش.-اونقدر قبولت دارم که اگه بگي بمير مي ميرم.-پس مطمئن باش که بر مي گرده.ديگه هم اين حرفارو نزني که ناراحت مي شم.پاشو يه آبي به سرو صورتت بزن بيا شام بخوريم.تازگيا همتون تنبلم شديد .شام که درست نمي کنيد.براي همين احسان زنگ زد از بيرون سفارش داد.الان ديگه مي رسه.پاشو عزيزم.

 

من فکر مي کردم فردا مياي.نمي دونستم امشب مي ياي.و گرنه يه شام خوشمزه درست مي کردم که انگشتاتونم باهاش بخوريد.امشب هم شام ميل ندارم.سرم درد مي کنه مي خوام بخوابم.-مي دونم که لجباز تر از اوني هستي که بخوام نظرتو تغيير بدم.يکم استراحت کن حالت که بهتر شد خودت پاشو بيا شامتو بخور./از جايش بلند مي شود که برود.-شهرام؟-جانم؟-ايييم هيچي..-چيزي مي خواستي بگي؟-نه شب بخير./مثل هميشه صورتم را مي بوسد .شب بخيري مي گويد و مي رود..شهرام را بيش از آن دوست دارم که قادر به بيانش باشم.

 

دوباره فکرم مي رود سراغ اون.نمي تونم بهش فکر نکنم.هي تو ذهنم مرور مي کنم که چه اتفاقي افتاد.....صداي در مي آيد.مي فهمم که سعيد آمده.صداي سرفه هايش نگرانم مي کند.نکند سر ما خورده باشد.....يک ساعت مي گذرد.تو عالم خواب و بيداري صداي در اتاقم رو مي شنوم که چند بار زده مي شه.بر مي گردم و چراغ را روشن مي کنم.مي بينم که يک صفحه کاغذ از زير در به اتاقم انداخته شده.

 

مي دونم کار کيه.چه دستخط زيبايي داره.بعد چند سطر دلجويي از من.يک جمله نوشته و ازم خواسته هيچ وقت فراموش نکنم.به فکر فرو مي روم.چيزي درونم تغيير مي کند.آن جمله را با خط درشت روي کاغذ مي نويسم و به ديوار اتاقم مي چسبانم تا هيچ وقت فرامو شم نشود...    

            

                 ***

آن موقع ننوشتم که آن جمله چه بود ولی به خیالم این بود:                                              

 

"  تنهایت نخواهم گذاشت دوست  ِ کوچولو "

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی