خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرش آسمانی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
پسران دريا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
اینجا برای تو می نویسم.برای توئی که نمی دانم که هستی.ولی می دانم که حرفهای مرا خوب می فهمی و خودم را بیشتر! پس تو را نازنین خطاب می کنم . نازنین ، من عشق می خواهم. اما آن را از کسانی که هستند نمی توانم بازگیرم و در عوض از کسانی که نیستند خوب می توانم.چرا که وقتی که نزد آنان که هستند ، هستم می پندارم که من یک نیستم . من اما اینجا وجود دارم .در یک نیستی مطلق. نازنین چه خوب است که حرفهای مرا می فهمی! ولی راستی این مایه ی تعجب من است. پری دریا که تو را به من می داد احساس کردم که وجود داری.پس چه خوب است که من وجود ندارم.چرا که کسانی که وجود دارند همدیگر را نمی بینند! نازنین من بغضی دارم که هیچ گاه فرصت تبدیل شدن به اشک را پیدا نکرده است.احتیاج به فشار دارم. یک فشار که به سینه ام بیاید و آن اشک لعنتی را سرازیر کند. اشکی که مظلومانه خود به پایین برود ولی قدرتمندانه مرا به بالا ببرد.اینجا فقط سقفش باز است نازنین! اطراف اینجا دیوار است.و این میله های لعنتی .حتما خواهی گفت دیوار را بشکن و میله ها را خم کن و از آن زندان بیرون بیا! ولی نازنین بر فرض که هیچ دیواری هم در کار نبود نمی بینی پاهایم در زنجیر است. نه نازنین ! محبت تو را می فهمم ولی سعی در باز کردن آن زنجیر هم نکن!چرا که حتی اگر همه ی راهها باز بود و من هیچ زنجیری به پا نداشتم باز هم از اینجا نمی رفتم. دل من در زنجیر است .می فهمی ؟! تنها راه نجاتم آن سقف است که باز است و من از این محدوده نمی توانم به جلو یا عقب برگردم ولی در همین محدوده حق حرکت به بالا را دارم.پس آن سقف ، تنها راه ِ نجات من خواهد بود. من باید پرواز را یاد بگیرم.ولی تنهایی چگونه می توانم؟ آن طوری به من نگاه نکن.! چشمان مظلومت دیوانه ام می کند. فقط می توانم سرم را به دیوار تکیه دهم و آه بکشم. کاشکی می توانستم به تو تکیه دهم نازنین. ولی باز نفسهایت ، چاره است. دیشب خیلی تنها بودم . از دور بوی خوبی را می شنیدم ، می خواستم از تو بپرسم چه بویی است که اینقدر مستم می کند ولی تو را نیافتم. ناچار به سایه ی شب پناه آوردم. در تاریکی به گوشه ای خزیدم و فاصله ها همه گم شدند. خیال ِ تو مثل ِ تصویری بود که در آینه دیده می شد . تو که می فهممی چقدر تنهایم؟! کاش می دانستی که اشکهایم پشت ِ دیوار غرور مانده است. آن فشار را تو باید به سینه ام بیاوری ! نزدیکتر بیا. در این زندان جا برای همه است.اینجا سرهایی را خواهی دید که بدون هیچ جرمی بریده شده اند چرا که دلهایشان در زلف پر کمند ِ معشوق پیچیده است.اگر تو هم بیایی اینجا گرفتار خواهی شد. من اینجا فهمیدم که عشق دروغ یا شوخی نیست نازنین! خیلی کارها می تواند بکند.فهمیدم که هیچ کس از هیچ کس جدا نمی تواند باشد. نازنین! اسم ِ کسانی که تو را دوست دارند به خاطر بسپار. محلی را که در دلشان اشغال کرده ای خوب بشناس.یا خوب بشناس یا برای همیشه آنها را به خود واگذار.این تنها راه نجات است. به بالا که نگاه می کنم ، ستاره ها را می بینم .انتخاب با خودت است. یا بیا و به من ملحق شو و سرت را لابه لای موهای پریشانم پنهان کن یا برو و پیغامم را به همه برسان.یا مانند ِ باد صبا آزاد و پیغام بر باش یا مانند من دلسپرده و در زنجیر باش نازنین. ولی در هر صورتی ، عاشق ِ زندگی ، شیفته ی آزادی و شیدای زیبایی باش نازنین..
و امید داشته باش که روزی همه با هم آزاد خواهیم شد!
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی

