ترس تنهایی

 

مالیخوليايي آمد

هوم م م م م م

من آرشم.من آرشم.من آرشم

!هي نگو من آرشم.

!چرا؟

!براي آنکه فرقي نمي کند تو آرش باشي يا ۷بوده باشي در اين لحظه.

!نه فرق مي کند اينجا که ساعت ۷ شب تهران نيست.اينجا تبريز است هومن...

باور نمي کني از آقاي ۴بپرس.

!هومن مي خندد و به طرف ۴ نگاه مي کند.۴ مي گويد:او آرش است.

آرش به عرشه مي رود و در تاريکي مي گويد:من الف هستم.را هستم.شين هستم.

هومن مي گويد:خوابيده ها را بيدار نکن برادر!

مي گويد من مي روم.

کجا مي روي هومن کجا؟؟؟

مي روم برايتان گل سرخ بياورم.۴ تا..مي خواي تو هم؟

آرش مي گويد:براي آرش شمع بياور.

-باز خورده اي از آن سرخ که آن همه صدا و لحن شده اي؟

آرش مي گويد خورده ام و آمده ام تا آن محبوب شبانه را در اينجا بيابم.

-ياشار سرش را از يکي از کابين ها بيرون مي آورد:مي ترسم که او را نيابي.

-آرش آرام مي گويد:آرش براي پيدا کردن آمده است.

ياشار مي گويد:اگر سکوت نکني روحت را ارواح تاريک زيان زمان اينجا خواهند خورد آرش.سکوت کن.

آرش با صداي بلند مي گويد:شمع بياور هومن ن ن شمع.

ياشار به طرفش مي رود و دستش را مي گيرد و مي گويد :اينجا شعر نمي گويند.غزل نمي گويند آرش باور کن اينجا شعر نمي گويند.

آرش مي نشيند و پاهايش را دراز مي کند و مي گويد چرا؟

يا شار بر مي گردد و چرخي مي زند و هومن مي شود و مي گويد:اين مکان محل خواب است.زبان بايد اينجا بخوابد.

آرش مي خندد و مي گويد:نياور هومن نياور.مرا شوق غزل گفتن آمده است.گل سرخ مي خواهم.من مي خواهمش هومن.برايم مي آوري؟

ياشار مي گويد:نگفتمت بروي آنجا که بسته پايت کنند.در يک دست شمع و در دست ديگر گل سرخ.

در اين لحظه ديوي مي آيد و آرش را مي بلعد.

هومن گفت :آرش کجا شد؟

ياشار گفت:صدايش ديو زمان را از خواب بيدار کرد و برد.

- کجا برد؟

-آن ديو عاشق زمان است.آنقدر عاشق که معشوقش را شعر مي کند و مي بلعد و مي خوابد و مي ميرد.

ناله اي کرد و گفت:برويم و بياوريمش.

-نمي شود.

-چرا؟

.ياشار گفت : در خانه اش در زبان آرش است حالا . آرش هم كه نيست . تاريكي هم كه رفته رفته غليظ تر مي شود . بايد برويم . بايد برويم . بايد از آن شراب سرخ چندي بر زمين بريزيم و بدرود بگوييم و برويم

بايست...

- از آرش بگو.

 

- آرش از عياران بي زمان زبان است . چيزي وام داده به آينده است چيزي بازگذاشته در گذشته .

آرش از دهان ديو مي گويد:هومن را کجا رها کرده ايد ابله ها؟


-او رفته است تا براي ستاره هاي تاريک گل سرخ بفروشد.

آرش اين پا و آن پا کرد.آرش چشمهايش را بست.گل سرخي هم کمي آن طرف تر گريه مي کرد.آرش صدايش گرم شده بود.لبهايش کبود تر.

-چرا گريه مي کني از خوبان مانده؟که هستي که اين چنين دل دنيا را مي شکني؟

گل سرخ می گويد:من روح تو ام روح تو آرش.چراغها دارند فراموش مي شوند.

آه هومن؟

آرش مي گويد:خودت را خالي کن و از هومن پر شو آرش.وقت نداريم.از خودت خالي شو تا هومن تو را پر کندوقت نداريم.

هومن مي آيد دست آرش را مي گيرد و لبانش را مي بوسد.ديو نا پديد مي شود.مي گويد برايت شمع و گل سرخ آورده ام آرش.

ديو ناپديد شده اما مي خندد.

آرش گفت کاش هومن را هم به بزم خويش مي بردم.

هومن رفته است.

آرش رفته است.

چند درخت

 چند کلاغ

و عطر کاغذ..

ياشار مي گريد.ديو مي آيدو مي گويد:براي چه گريه مي کني؟

-هومن و آرش رفته اند و تنها مانده ام.

-هومن با چهار رفته است و آه شده است.آرش با هفت رفته است و دوبيتي شده است.پس ما هم برويم سالاد بشويم ديگر.و مي خندد.

سر خها را آوردند و همه نوشيدند.

آرش نوشيد و گفت:

-براي گل سرخ و چراغهاي تهران!

-براي هومن و زبان هاي فراموش شده!

-براي زندگي و يار!

طرف راست را هومن گرفته است و طرف چپ را آرش.

قلبم به درد مي آيد.

بايد تاريک تر شوم...تاس را انداختم.هفت آمد.حقيقت پيدا خواهد شد.

آرش می گويد:آرش تنها است.

ادامه دارد...تنهايی ؟داستان؟اوف....

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤ - آرش آسمانی