ترس تنهایی

 

امشب بیدار بمانید ای اهریمنان

خورشید را می گیرند از دستمان

               

یک ..دو..سه ..شروع می شود شبی دیگر

بعد این شب ، من نیستم بین شما دیگر

من می روم تا ستاره شوم در شب

بروید و بگردید دنبال ِ آرشی دیگر

نگاه کن به روح من ، عجب کشمکشی

نه جانم، نمی خواهم که  نازم را بکشی!

فقط اخطار می دهم که آماده شوی

این بار تو باید از دست من بکشی

ترن آنجا ایستاده منتظر است

و دست من که از دستکش منزجر است

و دل من که همیشه در سفر است

و آن فرشته که هنوز در ترن است

این که دارد شعر می شود الکی

تو بی خود می کنی که میان شعر می پلکی

شعر به تو نیامده است حقیقتا

شاعر ندیده بودیم با عشوه ی خرکی

نامه ای را نوشته ام با درد

تا که  ایمان آوری به آغاز فصلی سرد!

تا که ایمان بیاوری به دلم

شده از غصه رویم زرد

عزیز من ، آخر این در نیست

چگونه ممکن است  عشق بین تو و کسی که اصلا  نیست

فرار هم که نمی شود کرد از دستت

حیف آن  پنجره که به جای آن  در نیست

راستی حجم  آسمان کم نیست

اشتباه شد قافیه را به هم زدی!

اصلا تو کیستی که شعر را به هم زدی

پس خاک بر سرت که سر آدم نیست

چطور مگر دیوانه آدم نیست؟!

ای بابا ! جان بکن آرش

می خواهی چه کنی ..چه بگویی تو آخرش؟!

مثلا اینکه من هستم

لعنت به کسی که نمی داند و پدرش

عزیز من ! آخر کمی مودب باش

شرمنده دل من کمی ساده س!

ساده تر دیده می شوی موقع بیدار باش

پس تا ابد با این دل ساده ، با من باش 

اسیر ِ یک جفت چشم ِ خواب آلود

خراب ِ همه  نوشته های درد آلود

ببین یک نفر از پشت پنجره رد شد!

فدای این همه افکار وهم آلود 

ولی یک نفر از پشت پنجره رد شد

ناشیانه چشمکی زد و رد شد

ولی برای چه نیامد تو؟

دلم گرفت  در آزمون عشق من رد شد  

در انتظار کسی که بیاید از بیرون

دوباره برگشتن به "دوبارگی " درون

نه من امشب را نمی خوابم

بدون خواب فرار می کنم از دست این طاعون..

  

<<آپدیت می کنم بقیه را امشب>>

 

 

                            

 

جایتان خالی ، امشب عجب خوردیم

فینال ِ خوردن را هفت به هیچ بردیم

دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست

هندوانه را با سیاوش و پدر خوردیم

مادربزگ من اما هست در روسیه

دیگران هم هستند در قفقاز و ترکیه

عیبی ندارد ، غصه ندارد این بی کسی اصلا

آرش تنهاست چه در ونیز پیش آنجلو چه در صحرا و  بادیه

دو چشم تر آوردم ، که تر قبول کنی

دلی شکسته برایت! اگر قبول کنی

امشب صدای خنده ام که می آمد

برای تو خندیدم ، اگر قبول کنی

دو بطر ویسکی ، یک قوطی پر از ودکا

دست بهشان نزن ، تا مست شود دنیا

احساس ِ رقص من قطعیست!

و کسی نمی کشد سوت داور را..

امشب افتادم یاد ِ پوریا

آن جوانک شاعر و بی ریا

یک دانه انار گذاشتم در دهنش

او هم اعتراض نکرد که چرا

یاد ِ بهزاد که عاشق یلداست

او که گریزان از شب ِ سرماست

و انگشتان یخ زده اش که یخ مانده اند هنوز!

گل ِ من ِ هنوز در  انتظاربارش ِ فرداست

یاد ِ کشتی که هنوز در دریاست

یاد ِ وفا که هنوز در رویاست

و من میفهمم که دوست یعنی چه!

و دوستی را  که گل ِ زیباییهاست..

و اورمزد را که دیگر یک افسانست

و هرمزد را که حسابش در دلم جداگانست

نکند فردا ، خورشید هیچ طلوع نکند!؟

می ترسم ...بگو که این هم افسانست!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی