ترس تنهایی

 

...In The Begining ، It Was The Word

در آغاز فقط کلمه بود.و آن کلمه  خدا بود

                      

                     برای آرش

 

امروز هوس سکوت را کرده ام آرش و هوس موسیقی را. که بی شک موسیقی نیز تنها در سکوت است که پدید می آید.سکوت دشوار است و پیدا کردن جای ساکت دشوارتر.باید اول جای ساکت را پیدا کنی و بعد بنشینی و در آن سکوت کنی.و من از هیاهوی بیرون فرار کرده ام و آمده ام در اتاقم و در را بسته ام و پرده ی پنجره ام را هم کشیده ام تا هیچ نور اضافی بیشتر از آن مقدار که لازم دارم به درون اتاقم نفوذ نکند.چه سخت است اگر از همه ی اجزای اتاقم بخواهم تا سکوت کنند.هر چقدر ساکت تر شوی خدا بیشتر در وجود تو جاری خواهد شد.خدا یعنی آن نیروی عظیم و باور نکردنی.هیچ کس هم نداند من خوب می دانم که تو خدا را در درون خود داری.تو خدا را در قلب خود داری و او را با خود همه جا می بری.همه جا ، در سفر ، در کوهستان، در خواب ، در بوسه هایت ، در معاشقه های زمینیت ، در تمام لذت هایی که از دنیا می بری خدا نیز با تو لذت می برد.تو می گویی مگر می شود در یک جا دلت بخواهد که خدا را همراه داشته باشی و در جای دیگر بخواهی که برای مدتی کوتاه از او دوری کنی ؟! به من می گویی برای من خدا را همیشه همراه داشتن شبیه گوشی تلفن همراه است.احساس می کنی که این همراهی به تو نیرو می دهد.همه جا آن را همراه خود می بری گرنه احساس می کنی جزئی از وجودت را در جایی جا گذاشته ای.آرشم ، تو را از که ها که پنهان نکرده ام ..جاهلان و متعصبان قلب تو را خواهند درید.اتاق را هم قفل کرده ام تا کسی داخل نیاید.چیزی نگو..حتی نفس هم نکش..ساکت ِ ساکت باش..آ ه ه ه ه ..خودش است..دارد گریه ام می گیرد..دارد آن اشکهای خدایی بر روی گونه هایم جاری می شود..از خدا بخواه آرش ..بخواه تا به من کلمه اعطا کند..به من نیرو بدهد تا بتوانم دردم را بیرون بریزم با کلمه ها..لعنتی ..می خواهم فریاد بزنم..درد ِ من تویی آرش.. درد ِ من تویی ..درد ِ من تویی...درد درمان ناپذیر من تویی..وقتی موهای نازت را روی شانه هایت می ریزی من از جذبه ی تو..از زیبایی و جوانی تو..از آن روح خداگونه ی تو پیش که اعتراف کنم آرش؟چه کرده ای با من خود ِ من؟ چه کرده ای با من عمر من؟ چه کرده ای با من نفس ِ من؟..چه کرده ای آرش به خدا ..آری درست به همان خدا..داری تسلیمم می کنی..ولی جان من به خدا تسلیمم کن.نه به کس دیگر..آ ه ...نازنینم، گفتم خود من ...آره گفتم خود ِ من..بس کن چرا هی می پرسی..خود ِ من ..خود ِ من..باورت نمی شود که تسلیمم کرده ای؟از جان ِ من چه می خواهی آرش ؟فقط یک جسم ناقابل دارم که برای روح بزرگ تو خیلی کوچک است.بیا..بیا حرف بزن..بیا ..با دستان من بنویس..بیا مرگم را نزدیک تر  کن..

از این موسیقی که در سکوت طنین می افکند

روح من هم همراه با سمفونی ها به پرواز در می آید

هیجان تب آلوده ای دارم که به وصف نمی گنجد

می خواهم همه را با خودم به پرواز در بیاورم

.درد ِ من تویی آرش.. درد ِ من تویی ..درد ِ من تویی...درد درمان ناپذیر من تویی..وقتی موهای نازت را روی شانه هایت می ریزی من از جذبه ی تو..از زیبایی و جوانی تو..از آن روح خداگونه ی تو پیش که اعتراف کنم آرش؟چه کرده ای با من خود ِ من؟ چه کرده ای با من عمر من؟ چه کرده ای با من نفس ِ من؟..چه کرده ای آرش به خدا ..آری درست به همان خدا..داری تسلیمم می کنی..ولی جان من به خدا تسلیمم کن.نه به کس دیگر..آ ه ...نازنینم، گفتم خود من ...آره گفتم خود ِ من..بس کن چرا هی می پرسی..خود ِ من ..خود ِ من..باورت نمی شود که تسلیمم کرده ای؟از جان ِ من چه می خواهی آرش ؟فقط یک جسم ناقابل دارم که برای روح بزرگ تو خیلی کوچک است.بیا..بیا حرف بزن..بیا ..با دستان من بنویس..بیا مرگم را نزدیک تر  کن..

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی