ترس تنهایی

 

 

خدا

و   شیطان

دو عشوه گر صحنه ی زندگی

 

احتیاج به نوشتن در من ، شبیه احتیاج به فکر کردنی شده است که حتی در سکوت نمی توان از آن گریخت.مهم نیست که از چه می نویسی یا به چه فکر می کنی ، مهم این است همانگونه که موسیقی دوست رازداری نیست و شخص نوازنده بی آنکه خود متوجه شود پرده از اسرار خود بر می دارد ، کسی که در اثر موسیقی اجزای وجودیش به رقص در آمده و پلی به آن سوها زده است اگر بنویسد خواه خود متوجه آن باشد خواه نه ، روحش را نزد همه عریان خواهد نمود.من در این لحظه به هیچ چیز فکر نمی کنم اما اوست که به من فکر می کند.اوست که از من می خواهد تا بنویسم.اوست که مرا به رقص در می آورد.شاید او خداست.شاید او آرش است.شاید او من هستم.شاید او موسیقیست.شاید او گلی هست یا موجهای دریا.یا قطرات باران.چه فرقی می کند ! اسامی زیاد مهم نیستند .شاید او تو باشی ..او همان نیرو است. او همان شادابیست.او همان زیباییست.او..هر آن چه که او را دارد است ، او همان احساسی است که تو را خشنود می سازد.و به جز داشتن آن احساس خشنود نخواهی بود.من او را در یک کلمه " خدا " می نامم.و بیشتر از آنچه که من عاشق او باشم او عاشق من است. چگونه می فهم ؟ او گاهی خود را گل می کند و عطرش را به رویم می فشاند..گاهی خود را قطرات باران می کند و بر گونه ام بوسه می زند. گاهی آن انرژی عظیم در درونم می شود که مرا به حرکت وا می دارد.گاهی یک لبخند بر لبان دوستم می شود که مرا مست می کند.گاهی هم اشکهای من می شود که برون می ریزد ناخا لصیحای دلم را.خدا از طریق چیزها و کس ها عشقش را به ما ابراز می دارد .و من با جواب دادن به عشق اوست که او را خشنود می کنم و عکس العمل او هم این است که نوری در دلم می اندازد که یعنی اینکه دیگر همه ی وجودم را در درون تو جاری می کنم و آنگاه لبخندی می شود که بر لبم می نشیند.او همان " خداست ".اگر به عشق او جواب ندهی ، البته هیچ گاه از تو قهر نخواهد کرد. هنوز هم خواهی توانست خنده ها و عشوه هایش را در تمام ذرات هستی ببینی که تنها برای توست که می خندد و تنها برای توست که عشوه گری می کند.ولی اگر نروی و لبخند او را با لبخندی پاسخ ندهی و عشوه گری هایش را با بوسه های پی در پی جواب ندهی .احمق ، همتایش را زود خواهد یافت.آن احمق پست فطرت ، البته با وجود آن همه حماقت زود در خواهد یافت که تو به چه موجود بی همتا و چه عشوه گر نازنینی جواب نمی دهی ، پس خیلی زود به احمق بودن تو پی خواهد برد و خیلی زود خودش را در درون تو خواهد ریخت.اوست که از تو می خواهد تا بنشینی .اوست که از تو می خواهد تا بخوابی.اوست که از تو می خواهد کارت را به فردا موکول کنی.شاید او شیطان است.شاید او یک زنگ تلفن بی موقع است.شاید او صدای لالایی باشد که تو را به خواب می برد. شاید او خشم و ناامیدی است که در چهره ی دیگران می بینی.چه فرقی می کند! اسامی زیاد مهم نیستند.شاید او اصلا تو باشی..که سراسر وجودت را از او پر کرده ای و او شده ای..او همان ناامیدی است..او همان خشم است..او همان کینه است..او همان سستی است..او همان زشتی است..او همان احساسی است که وجودت را ذره ذره فرا می گیرد و تو را از همه چیز و از همه کس نا امید می کند. و مهمتر از همه از زندگی سیر می کند.من او را در یک کلمه " شیطان" می نامم.البته فرق او با خدا این است که اگر به او جواب ندهی از تو قهر خواهد کرد. او احمق تر از آن است که پایبند و متعهد به چیزی باشد.او عاشق تو نیست .فقط عقده ی ویران کردن درون را دارد.وانمود می کند که عاشق توست اما لاابالی و بی هدف است. به نیرو و امکاناتش اطمینان نمی شود کرد.چون با نیروی خدا فرو می ریزد.اگر به عشوه گری های شیطانی او جواب دهی ، برای تو رفیقی خواهد شد که در مواقع دشوار زندگی تو را تنها خواهد گذاشت .او فقط رفیق لحظات شادی های خیالی خواهد بود.چه کسی گفته که شیطان ما را دوست ندارد؟ ! اتفاقا بسیار به ما علاقه مند است و ما را دوست دارد.مگر می شود کسی طرفدارانش را دوست نداشته باشد؟شیطان به طرفدارانش علاقه دارد علاقه ای در حد جنون.به همین دلیل است که اگر جواب علاقه ی او را بدهی چون نور تاریکی اجزای وجودت را در بر می گیرد .مانند این که تمام مدت یک موجود کریه و زشت را در آغوشت فشرده باشی.ولی اگر او را ول کنی خواهد رفت.البته تا زمانی که یقین کند تو دیگر او را نمی خواهی.او چند بار دیگر به تو نزدیک خواهد شد.به تو وعده خواهد داد.به تو چشمک های شیطانی خواهد زد.به تو التماس خواهد کرد.به تو دشنام خواهد داد.به تو خواهد گفت که به نیرویش اعتماد کنی.او در حالی به تو التماس می کند که تو هنوز عشوه گری های خدا را می بینی.خدا از تو دست نکشیده است.شیطان دارد به تو التماس می کند.خدا هم دارد به تو التماس می کند.خدا دوست ندارد برای خود طرفدار بیاید.خدا عاشق توست.خدا برای به دست آوردنت بی قراری می کند ولی می خواهد خودت انتخاب کنی.تو قلبت را سیاهی فرا گرفته.شیطان تنگ در آغوشت فشرده است.خدا می خواهد خودت تصمیم بگیری.احساس می کنی علاقه ای به بلند شدن و حرکت نداری.احساس می کنی که می خواهی تا ابد به همین وضع بمانی.احساس می کنی که همه چیز پوچ و بی معناست.تا اینکه مصیبتی تو را فرا می گیرد.هیچ نیرویی در درونت نداری تا از آن کمک بگیری.شیطان هم رفته است.او فقط رفیق لحظات شادی های خیالیت بوده است.او هیچ نیرویی برای کمک به تو ندارد.آن وقت است که بلند می شوی و همراه با اشک فریاد می زنی "خداا اااااااااااا".حال اگر خود شیطان شده باشی از فرط مصیبت پیش آمده بی درنگ خودت را می کشی.و این همان عمل خودکشی است.تنها کسانی که شیطان شده باشند خودشان را می کشند .زیرا تنها شیطان است که چشمک های خدا را نمی تواند ببیند.

خدا همان حرکت است.

شیطان همان ناامیدیست.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی