ترس تنهایی

 

           بازیگران زندگی می آیند و می روند ، اما نمایش زندگی به پایان نمی رسد

                                           

                                              وفای عزیزم

تسلیت من و همه ی دوستان را به خاطر از دست دادن فرشته ی مهربان زندگیت  بپذیر و باور داشته باش  که مرگ در امتداد زندگیست و پایان زندگی نبوده و نخواهد بود.         

شرح حال:

دیشب از لحن عجیب بغض هایم فهمیدم که باز هم اتفاق غم انگیز دیگری قلب های ما را خواهد فشرد.و اندکی بعد از آن به من خبر رسید که وفای عزیزمان عذادار شده است.اعتراف می کنم که خودم را به یک باره باختم.نه به خاطر دیدن مرگ موجودی  نازنین   و نه به خاطر ترس از غربتی که به ما تحمیل می شود.و نه به خاطر دل بریدن از خدایی که دعاهای ما را یک جا جمع کرد و آن را جور دیگرو به میل خود تعبیر نمود.برای کسی که خودش و عزیزانش را پیش از مرگ کشته است و با مرگ خو گرفته است  ، دیدن مرگ عزیزان چندان دشوار نیست.و برای ما که همدیگر را داریم هیچ غربتی فرصت معنا شدن  نخواهد یافت.و در مورد همه ی ما که چون کودکانی می مانیم که هر چقدر هم به والدین خود با گریه اصرار کنند و چیزی را برخلاف مصلحت از او طلب کنند ، بی فایده خواهد بود، دل بریدن از خدا امکان ناپذیر است...من تنها بی شرمانه و ابلهانه نگرانش بودم که نتواند این جدایی را که چون خنجری می ماند که قلب و ریشه ی زندگی را یکسره در انسان می درد ،  تاب بیاورد. ولی اینک دانسته ام که او ، دلی بی کران و قامتی از جنس فولاد سخت  دارد  که تا زمانی که عشق در سینه اش جاریست  اجازه ی ورود هیچ خنجری را به آن نخواهد داد . یعنی جدایی را باور نخواهد کرد. آری ..او به من درس بزرگی داد. هیچ وقت آرام تر از این لحظه نبوده ام.بی نهایت دوستش دارم. آن قلب آرام و آن دل مطمئن را که دوست داشتن در او  هرگز نمی میرد. چرا که  نازنین من ، تا زمانی که امید و خدا را دارد ، لحظه ای جدایی را باور نخواهد کرد..و نه تنها او هیچ کدام از ما این جدایی را باور نخواهیم کرد.

و اینک دوستان من ، در شروعی تازه و سربلند از امتحانی که رد کرده ایم و خشنود از رنجی که ما را چون فلز گداخته کرده است ، برای همگی شما خبر خوشی دارم:

وفا هست .! و این هستی بزرگترین خبر زندگی اوست.او بار دیگر زندگی را  و زندگی بار دیگر او را خواهد یافت تا خبر خوش او در گوش همه ی ما بپیچد.

 

-اي زندگي ، زندگي ! دانستم..من تو را در خود مي جستم.جانم در هم مي شکند.از روزن زخم هايم هوا به درون مي دود ، نفس مي کشم ، تو را اي زندگي باز مي يابم!..
 - من هم تو را باز مي يابم..چيزي نگو گوش کن.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی