ترس تنهایی

 

راستش حرف زدن خیلی ساده است.می توانی آسوده بنشینی و از مرگ بگویی و یا با خیال راحت از رنج حرف بزنی.اینطور نیست؟! ولی در هر صورت ، اتفاقی که دیشب برایم افتاد به راستی گوشه ی بسیار ناچیز از رنج را برایم آشکار گردانید.رنج  که یک موهبت خداییست..کسی که در زندگیش هیچ گونه رنجی نبرده ، زندگی او همانند مردابی است که معلوم می شود هیچ گونه حرکتی نداشته است.زندگی ساکن بسی عذاب آورتر از زندگی با رنج است. با این تفاوت که رنج  حالتی عرفانی به انسان می بخشد.تنها کسانی می توانند وجود خدا را منکر باشند که به معنای واقعی با واژه ی  رنج بیگانه باشند. وقتی رنج به سراغت آمد خواهی فهمید که چه گنجی را پیش از این در اختیار داشتی و قدرش را نمی دانستی.گنج سلامتی ، گنج داشتن یک دوست، گنج زنده بودن ، گنج در وطن بودن .و خیلی گنج های دیگر..و این فهمیدن مساوی با به دست گرفتن نبض زندگیست.فهمیدن و متوجه بودن هم که دیگر خود زندگی است.وقتی رنج به سراغت آمد خواهی فهمید که همه ی وجودت ناشی از یک اراده ی آتشین است. خواهی فهمید که به راستی هیچ چیز از آن تو نیست و همه ی چیزهایی که به تو داده شده از همان عزم و اراده ی آتشین بوده است. ماجرا از این قرار است که من تا به حال پایم به بیمارستان نرسیده بود.و راستش از آن فضا وحشت دارم .کلا خیلی کم مریض می شوم و یا تا به حال حادثه ای ناگوار برایم پیش نیامده است.از کودکی همه جور امکاناتی برایم فراهم بوده و از هیچ لحاظی  در زحمت و مضیقه  نبوده ام.هیچ کدام از آشنایان نزدیکم را از دست نداده ا م و هیچ یک از زخمهای اینچنینی سینه ام را ندریده است.بله ، شاید من مفهموم رنج را در زندگی نچشیده ام.ولی روحم همواره در جدال با یک چیز ناشناخته است.با این حال دسترسی به آن ناشناخته قبل از دسترسی به رنج امکان پذیر نیست.من رنج را هدیه ای می دانم از سوی خدا به انسانهایی که لیاقت دسترسی به آن ناشناخته را دارند.و من چقدر خوشبخت بودم که دیشب برای لحظاتی رنج را مزمزه کردم.آن هنگامی که روی تخت بیمارستان بودم و نفسهایم به سختی در می آمد به چیزی جز خدا فکر نمی کردم.اصلا این بار با عمق جانم درک می کردم که چاره ای به جز فکر کردن به او ندارم.ممکن بود کارم به اتاق جراحی و چند روزی بستری شدن در بیمارستان بکشد ولی با یک درمان سرپایی و تحمل دردی وصف ناشدنی  استخوان در رفته ام سرجایش انداخته شد و حالا من را تصور کنید  که قطرات اشک بی اختیار از چشمانم سرازیر می شوند.آن هم بین آن همه آدم.. کاش همانگونه بود که دیگران تصور می کردند و کاش  از شدت درد گریه می کردم تا می توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.. ، ولی من در واقع هیچ گونه دردی به جز احساس شیرینی  آن نوری که در دلم انداخته شد نداشتم.احساس می کردم برای لحظاتی وارد حوزه ی قدرت او شده ام و یا خدا طی یک بازی یا شوخی عجیب با من به طور شیطنت آمیز یا آگاهانه و از روی حساب می خواهد پیامی را به گوش من برساند.اشکهایم به خاطر این بود که حس می کردم خدا چقدر دوستم دارد.هر چند اولش فریاد زدم که من مگر چه گناهی کرده بودم ؟..ولی چند لحظه بعد پیغام خدا را به روشنی و با وضوح کامل دریافت کردم..قادر نیستم از کلمه ها کمک بگیرم.نه اصلا قادر نخواهم بود....بعضی اتقاق ها پیام  مخصوصی  با خود دارند ...فقط همین را دانستم و بس..حتی چرایش را هم نفهمیدم....خدا رنج را به کسانی می بخشد که  به نوعی دیگر دوستشان می دارد.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی