ترس تنهایی

 

آهای آدم ها غرور را کنار بگذارید!

(قطعاتی از موسیقی زندگی سازِ ژان کریستف)

 بعد ِ از دست دادن دوست

درد کریستف خدائی را که عقلش بدان باور نداشت بدین زبان می خواند.:

خدایا ، چه گناه کرده ام؟ برای چه مرا از پای در می آوری؟ از همان کودکی مرا فقر و مبارزه نصیب دادی . و من مبارزه کردم و گله ای بر زبان نیاوردم. فقر خود را دوست گرفتم.کوشیدم تا این روح را که به من داده ای پاک نگه دارم و این آتش را که در من نهاده ای از خاموشی برهانم....کردگارا ، توئی ، توئی که در ویرانی آنچه آفریده ای می کوشی ، تو این آتش را خاموش کرده ای ، تو این روح را آلوده ساخته ای ، تو مرا از هر آنچه زنده ام می داشت تهی دست کرده ای.در جهان تنها دو گنج داشتم : دوست من و روح من .اینک دیگر هیچ ندارم ، همه را تو از من گرفتی .در بیابان جهان تنها یک تن از آن من بود ، او را از من ربودی. قلب های ما یکی بود ، تو آن را از هم دریدی ، شیرینی وصال را از آن رو به ما چشاندی که وحشت از دست دادن یکدیگر را بهتر به ما بشناسانی.گرداگرد من ، در درون من خلاء کاویدی .در هم شکسته و بیمار بودم ، بی اراده ، بی سلاح ، همچون کودکی که در دل شب می گرید.و تو همین ساعت را برگزیدی تا ضربت خود را بر من فرود آری...از خود بیزارم .کاش می توانستم درد خود را ، شرمساری خود را ، فریاد بکشم! یا در سیلاب نیرویی که می آفریند آن همه را فراموش کنم ! ولی نیروی من در هم شکسته ، چشمه ی آفرینشم خشکیده است.درخت مرده ای هستم..کاش من هم مرده بودم! خدایا ، نجاتم ده ، این تن و این جان را در هم شکن ، از روی زمینم برگیر ، ریشه ام را از زندگی بر کن ، نگذار مدام درون گودال دست و پا بزنم! بخشش کن ! مرا بکش !  

 بعد ِ یافتن دوباره ی زندگی

کریستف به خردمندی کسانی که خدا را باور دارند پی می برد: 

آرام گشته بود.اینک می فهمید.زیر پنجه ی سهمناک نیرویی که جهان را به جنبش می آورد، به بی هودگی غرور خود ، به پوچی غرور انسانی پی می برد.هیچ کس به یقین فرمان روای خود نیست.زیرا ، همین که به خواب رویم ، نیرو بر ما می تازد و ما را با خود می برد.و پیدا نیست در چه غرقاب ها ئی ! یا آن که سیلاب فرو می نشیند و ما را بر بستر خشک خود به جا می گذارد.برای مبارزه کردن ، حتی خواستن کافی نیست.باید در برابر خدای ناشناخته که Fiat ubi vult * ، که هر وقت بخواهد و هر جا بخواهد باد عشق ، زندگی یا مرگ می وزاند ، چهره به خاک مالید.تا اراده ی او نباشد اراده ی آدمی هیچ کاری نمی تواند.یک لحظه برایش کافی است تا سال ها کوشش و کار را نابود کند.و اگر خواسته باشد ، می تواند از لجن زندگی جاوید برآورد.هیچ کس بیش از هنرمندی که می آفریند خود را محکوم حکم او نمی بیند : چه اگر به راستی بزرگ باشد ، جز آنچه ذات خدا به او تلقین می کند چیزی نمی گوید.

و کریستف به خردمندی هایدون پیر پی می برد که هر صبح پیش از آن که قلم به دست بگیرد به درگاه خدا زانو می زد ..Vigila etora بیدار باشید و نیایش کنید.خدا را نیایش کنید تا با شما باشد.با روح زندگی در ارتباط عاشقانه و پارسیانه باقی بمانید!

* : کند آنچه خواهد-

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی