ترس تنهایی

 

پسر  ِ هیچ و قولداده به هیچ

چند صباحی است که می خواهم حرف بزنم.بنویسم ، بخندم ، گریه کنم و ناامیدانه به دامن کلمه های وحشی خنجر بزنم.ولی نمی یابمش می دانید چه را؟.. آقای رنه شار در سرودهایش می گوید با گفتن یک راز سر چند نفر را ببر.ولی به خیال من بهتر است پسر هیچ و قولداده به هیچ باشی تا اینکه مجبور شوی  راز بگویی و سر ببری.هر چند به موقع اگر یقین کنم که با بریدن سرها ، دلها روی کار خواهند آمد ، با کمال میل و متانت ، هر چه سر در دنیاست خواهم برید.آه ، ای دیوانه ...

مرا ببخشید که اینطور دیوانه وار می نویسم. شما ولی سعی کنید کلمه های وحشی مرا دیوانه وار نخوانید.در ذهن خود رامشان کنید.ذهن من رام نیست .شما با ذهن آرام خود بستری مناسب از عشق و صفا برایشان پهن کنید .و بیندیشید به روزی که من حقیقتا حرفم را بی پوست به زبان خواهم آورد.و آن روز چند سر بریده خواهد شد.

اصلا حالا که اینطور است بفهمید که سرها مزاحم منند.یا یکسره دل باشید یا از پنجره ی خانه ی ما به داخل  سرک نکشید سرکش ها.آخر چرا نمی فهمید؟ دانته را سینه اش به بهشت رساند نه سرش.من هم با سر نمی نویسم با دل می نویسم.شما اگر می خواهید به بهشت من راه پیدا کنید با دل نوشته های مرا بخوانید.به طریقی که باید فهمیده شود نه به طریقی که باید خوانده شود.نوشته های مرا قربانی عقلتان نکنید.اگر عقل جایش در سر است ، آن سر بریده اش به باشد! 

اصلا من خودمم آدمتان می کنم. آهای فرشته ها با شما هستم. قدری آدم شوید .من فرشته ی بی قلب نمی خواهم.فرشته ی با قلب هم که می شود انسان . آهای اهالی این خانه چه بی سر و چه با سر و چه چند سر من انسان می خواهمتان.فرشته ای که قلب دارد ..اژدهای چند سر هم که باشد  غنیمت است...من می خواهمتان! 

و اما به من خبر رسیده که عده ای از دست من سر به بیابان زده اند.و من هم آرزو کردم که ایکاش دل به بیابان می زدند.وقتی دل به بیابان زدی یک خیابان چهار سو به رویت گشوده خواهد شد.برای دل های بزرگتر حتی تا هزارسو نیز حکایت کرده اند. وانگهی اگر به جایی سر زدی ، حتی اگر آنجا بیابان بی در باشد ، سرت به در بسته خواهد خورد.چه برسد به اینکه به واژه های مهر و موم شده و  در گنجه ی من بخواهی  سر بزنی .پس ای صحرا زده ، دلت را به کلمات من بکوب .چرا که من تو را در قفس سینه ی خود می خواهم.

و به من خبر رسیده که مرا ترسو خطاب می کنند! اتفاقا دلیلش را هم از آنها پرسیدم.به من گفتند که تو از بیگانگانی که به خانه ات می آیند  می ترسی.نزدیک بود قهقهه بزنم ولی با لبخندی معصومانه جواب دادم من از خودم نمی ترسم ، بیگانه تر از من هم که دیگرآدمی  نیست.پس در این صورت من از هیچ چیز نمی ترسم ، حتی از سرهای بریده تان که روی زمین خواهم انداخت.آهای ! بیگانگان اگر با دل به سراغ من بیایید مرا شکست خواهید داد! شکستی آبرومندانه و هم ردیف با پیروزی. 

گفتن یا نگفتن برای من مسئله این است.!و البته گمان نمی برم  کسی با خواندن پست قبلی من تصمیم گرفته باشد که مسئله ای برای جهان شود.گوته می گوید شعر برای کسانی خوب است که حرفی برای گفتن ندارند.باز هم این تنها دل است که می تواند شعر را به نثری خوانا تر از آفتابی که در دل ِ افق می درخشد تبدیل کند.برای فهمیدن هیچ گاه دیر نیست!بفهمید ..تک تک واژه های مرا از دل آفتابی که در پشت ابر پنهان شده  بدزدید.خود را بفهمید قبل از اینکه مانند یک تفاله ی بی ارزش برای جهان شناخته شوید.برای جهان مسئله باشید..هر چند چگونه مسئله شدن برای جهان خود مسئله ای است ولی یک راهنمایی از طرف من کارساز خواهد بود.صادقانه هر آنچه که در دل دارید بیرون بریزید .حتی اگر کفر باشد.بالاتر از کفر که دیگر چیزی نیست؟؟؟ ها؟..!بگویید ،  بگذارید تا دیر نشده به کمک هم بشتابیم.تا مچاله نشدیم .تا دنیا خرابمان نکرده است .بشتابیم.که من خود راهنمایی را از کس دیگری گرفته ام و خود در ردیف شتابنده ها می باشم.دستهای یخ کرده ی هم را بگیرید .ما بیش از حقمان تنها بوده ایم. 

و ما معنای بزرگیست.که هنوز به آن نرسیده ایم.من دارم ذره ذره تمام می شوم.اندوهم رفته رفته بزرگتر می شود.اندوه من همان شوق و شور مرده ی   من است که هیچ تکیه گاهی برای آن نمی یابم.این را قبلا هم گفته بودم.اگر روزی مردم به افسر دایره ی جنایی اسم قاتلم را اینگونه بگویید ." تنهایی". و در صورتی که آنقدر تمام شده که قابل شناسایی  نبوده باشم ، مقتول را به وی  اینگونه معرفی کنید.." آرش ، پسر ِ هیچ و قول داده به هیچ"   . مولانا هم می گوید: 

این جهان و آن جهان مرا مطلب

وین دو گم شد در جهانی که منم

                                    امید که  همه ی انسانها شاد باشند.

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی