ترس تنهایی

 

یک قدم فاصله ی من تا انتهاست

دارم تمام می شوم

و دیگر

هیچ

نمی دانم

سرنوشت من چه خواهد بود

تنهایی بهترین سرنوشت را نمی خواهم

اگر تنهایی بهترین سرنوشت من نباشد

نمی دانم

چه می خواهم

به دردم هم نمی خورد اصلا

کافیست زنده بمانم

و زندگی کنم

حتما

زندگی خودش خواهد گفت

که چه می خواستم

چگونه عاشق گشتم

و به چه کسانی عشق ورزیدم

یا سیلی محکمی به من خواهد زد

یا بی دریغ نوازشم خواهد نمود

چه فرقی می کند

من زنده بودم و زندگی کردم

عاشق بودم و عشق ورزیدم

کلمه ای که حتی معنی آن را نفهمیدم

مهم نیست اصلا

آن را هم زندگی به من خواهد گفت

چیزی که برایم مهم است

این است

که آرش باشم

 و زندگی کنم

ولی این بار

 بدون شما

این را خود ِ زندگی از من خواسته

حتی خود ِ عشق

من نیز

سراسیمه و گریان

تسلیم می شوم

تسلیم ِ سرنوشت

آنها می دانند که دچار شده ام

دچار ِ آن رگ پنهان رنگ ها

دچار ِ آبی بیکران دریا

چقدر هم تنها!

دارند مرا می برند

حالم زیاد خوش نیست

زیاد دوستتان داشتم

(این را به هیچ کس نگفتم

شما هم نگویید)

پنداری که دیگر اینجا نشاط نیست

آواز من همه جا پیچیده:

I will come again my sweet and bonny I will come again.

 

"بار دیگر ، ای دل دار شیرین من ، خواهم آمد ، بار دیگر خواهم آمد."

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥ - آرش آسمانی